سال قحطی و نعمت در ادبیات مرغوب

وقتی آخرین کلمه‌ی آخرین صفحه‌ی آخرین کتاب ۵ ستاره‌ی دنیا را خواند، ۲۴ ساعت تمام با بهت به سقف اتاق تاریک‌اش نگریست که حالا چه کند. روز دوم شروع کرد به ورزش‌کردن؛ روز سوم شروع کرد به فیلم‌دیدن؛ روز چهارم برای اولین بار کوکائین کشید؛ اما در نهایت هیچ کدام ارضای‌اش نکردند و یک هفته‌ی بعد با اکراه شروع کرد به خواندن همه‌ی کتاب‌های ۴ ستاره‌ی دنیا.

چند سال بعد وقتی همه کتاب‌های ۴ ستاره‌ی دنیا هم تمام شدند، آن‌قدر افسردگی‌ی شدیدی گرفت که نه جلسات هفتگی با مشاور کم‌ترین تاثیری بر او گذاشت و نه قرص‌های آبی و سبز روان‌پزشکان اندک افاقه‌ای کردند. در نهایت از سر ناچاری آستین‌های‌اش را بالا زد و تصمیم گرفت خودش دست به قلم شود و اولین کتاب ۶ ستاره‌ی دنیا را بنویسید. با عزم جزم و اراده‌ی راسخ، یک سال شبانه روز از پشت میزش بلند نشد و جمله نوشت و کلمه خط زد و پاراگراف جابه‌جا کرد تا این‌که در ساعت دو و بیست و هفت دقیقه‌ی شب تابستانی‌ی گرم و شرجی‌ای کتاب‌اش را با تقه‌ی روان‌نویسی در پس عبارت «با هیجان وصف‌ناپذیری به اتاق‌اش بازگشت» تمام کرد.

خواننده‌ی همه‌ی کتاب‌های ۵ ستاره و ۴ ستاره آن قدر نویسنده و ناشر می‌شناسد که چاپ کتاب برای‌اش کار آسانی باشد. کتاب او سر ماه بی هیچ حرف و حدیث‌ای چاپ شد و طولی نکشید که نقدها چون سیل پاییزی‌ی سال‌ای پر نعمت در کشوری بی‌نام و نشان در آن کنج دوردست آسیای جنوب شرقی روانه مجلات و وب‌سایت‌ها شدند. منتقدان و خوانندگان متفق‌النظر بودند که مرزهای تازه‌ای در ادبیات گشوده شده است و اثر فراخارق‌العاده‌ای خلق شده که در گذشته مشابه‌اش نه تنها که دیده نشده، بلکه حتی امکان وجودش هم تصور نشده بوده است و به یقین تا ادبیاتْ ادبیات است تکرار هم نخواهد شد. در نتیجه تنها واکنش معقول جامعه‌ی ادبی و فرهنگی در مواجهه با چنین اثر سخیف، زجرآور، توهین‌آمیز، نامرغوب و دهشت‌آور بدی این است که منفی ۱ ستاره را هم به فهرست امتیازهای موجود اضافه کند.

طبیعی است که کتاب‌فروشی‌ها آتش زده شدند و بعضی‌ها حتی پیش‌نهاد دادند که نویسنده‌ی چنین کتاب‌ای را باید در مراسم‌ای باشکوه در معبدی، یا دست‌کم در مصلایی یا نمایش‌گاه‌ای یا کم‌کم میدان شهری، در حضور همه‌ی منتقدان و خوانندگان اصیلْ روی تل کتاب‌های‌اش به ستون‌ای ببندند و بعد به کمک عینک ته‌استکانی‌ی پدران نقد ادبی‌ی سرزمینْ دمای کاغذ را به اندکی بیش‌تر از ۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت برسانند تا ساراسواتی و آپولو و ونچانگ‌وان و همه‌ی خواننده‌های حرفه‌ای و نیمه‌حرفه‌ای دنیا شب‌ها پس از چند بار چشم بر هم افتادن و تلاش بی‌فایده برای یک پاراگراف بیش‌تر خواندن، بتوانند بی‌تشویش از آن‌چه بر ادبیات در این سال رفت کتاب‌شان را بر عسلی کنار تخت بگذارند و سر بر بالشت بنهند و با خیال راحت بخوابند. اما دیگران پاسخ دادند که دیگر چه فایده دارد و وقتی جعبه پاندورا باز شد، آب رفته را نمی‌توان چه یک وجب چه صد وجب.

تاثیر مخرب این کتاب آن قدر زیاد بود که تصمیم گرفتند که هر کتاب‌ای که او پیش از این خوانده است باید دست‌کم ۲ ستاره و ترجیحا ۳ ستاره‌اش را از دست بدهد. غزلیات حافظ، اودیسه و ایلیاد، صد سال تنهایی، کمدی الهی، افسانه‌ی گیلگمش، هزار و یک شب، بلندی‌های بادگیر، سفر به انتهای شب، فاوست، یولیس، بیش‌تر آثار شکسپیر، زوربای یونانی، ۱۹۸۴، ماجراهای هاکل‌بری‌فین، شاهنامه و هزارها کتاب دیگر امتیازشان به کم‌تر از ۳ تقلیل یافت.

در حین این‌که بقیه سخت مشغول بحث بر سر آتش‌زدن یا نزدن‌اش و چگونگی‌ی به روزکردن امتیاز کتاب‌ها بودند، سخت‌گیرترین خواننده‌ی دنیا و بدترین نویسنده‌ی روزگار فرصت را غنیمت شمرد و دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض گرفت و در چشم به هم زدنی از انظار عمومی ناپدید شد. ماه‌ها گذشت و کس‌ای او را در هیچ کتاب‌خانه، کتاب‌فروشی، و یا محفل ادبی‌ای ندید. هوا به تدریج خنک شد و تاج درختان گُر گرفت و برگ‌شان سرخ و نارنجی و کهربایی و زرد شدند و رقصان رقصان روی زمین خیس ریختند. درست آن هنگام که آخرین برگ دور افتاده‌ترین درخت شهر هم بر زمین آرامید، شعله‌های خشم منتقدان و ادب‌دوستان هم پِته‌پِته‌ای کرد و فروخفت.

ماه‌ها بعد در یک آخر هفته‌ی سرد و مه‌آلود پاییزی، درست یک هفته پس از اعلام برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات آن سال، در حالی که حنجره‌های منتقدان دوباره ملتهب شده و دهان‌شان کف کرده بود، و هر از گاهی با خشم روی میز می‌کوبیدند و ناامیدانه و تاسف‌خوران عینک‌های‌شان را با یک دست از چشم برمی‌داشتند و با دست دیگر فنجان اسپرسوی‌شان را جابه‌جا می‌کردند، فردی با عینک دودی و کلاه لبه‌دار  به سوپرمارکت نزدیک خانه‌شان رفت و بی جلب توجه از قفسه‌ی کتاب‌های پرفروشْ کتاب ۳ ستاره‌ی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل را برداشت و با هیجان وصف‌ناپذیری به اتاق‌اش بازگشت.

رقابت سالم

«بابای من از بابای تو قوی‌تره!»
«بت‌من من از سوپرمن تو زرنگ‌تره!»
«رشته مهندسی برق من از رشته مهندسی صنایع تو مهم‌تره!»
«دانش‌گاه من از دانش‌گاه تو رتبه‌اش بالاتره!»
«آشنای من از آشنای تو معروف‌تره!»
«حقوق من از حقوق تو بیش‌تره!»
«خونه‌ی من از خونه‌ی تو بزرگ‌تره!»
«بچه‌های من از بچه‌های تو نمره‌شون به‌تره!»
«نوه‌های من از نوه‌های تو خوش‌گل‌ترن!»
«نتیجه‌های من از نتیجه‌های تو بیش‌ترن!»
«سنگ قبر من از سنگ قبر تو مرغوب‌تره!»
«بهشت من از بهشت تو یک طبقه بالاتره!»

اینو کی معرفی کرد به من؟

با همکارتان در ساحل اقیانوس سرب در سیاره‌ای دوردست ایستاده‌اید و در سکوت به شکوه امواج می‌نگرید که او ناگهان شروع می‌کند به کندن لباس محافظش. فریادی می‌کشید و با چشمان از حدقه درآمده می‌نگریدش که به اقیانوس می‌زند. لحظه‌ای بعد که شادمانه در میان امواج بالا و پایین می‌رود و برای‌تان دست تکان می‌دهد، با وحشت آرام آرام به عقب قدم بر می‌دارید و سعی می‌کنید به خاطر بیاورید که اولین بار چطور با او آشنا شدید.

پایان جام جهانی برای ایران

ایران – بوسنی. امروز. چهارشنبه. باختیم. ۳ بر ۱. بازی‌ی خوبی نبود.
هدف بازی‌های پیشین نباختن بود. مقتدرانه دفاع کردیم و ضدحمله‌های قابل قبول‌ای هم داشتیم.
هدف این بازی بردن بود. سعی کردیم حمله کنیم و بلد نبودیم. دفاع‌مان هم به همین خاطر بازتر بود و دیگر تیم‌ای تقریبا غیرقابل نفوذ نبودیم. نتیجه: ۳ گل خورده و تنها ۱ گل زده.

اشکال‌ای ندارد. سرمایه فوتبال ایران شاید همین باشد (راست‌اش مطمئن نیستم؛ بازی‌های داخلی را سال‌هاست که دنبال نمی‌کنم). تیم ملی دو بازی خوب داشت و یک بازی نه چندان چشم‌گیر. الان می‌دانیم که اگر بخواهیم می‌توانیم خوب بدویم و خوب دفاع کنیم. آن‌چه باقی مانده است این است که چگونه میانه‌ی زمین را در اختیار بگیریم و حمله‌های معنادار و برنامه‌ریزی‌شده ترتیب دهیم. چگونگی‌ی چنین کاری نیاز به سال‌ها برنامه‌ریزی و تمرین دارد. این‌که دینامیک مدارس فوتبال و تیم‌های لیگ و سیاست‌های پشت‌اش چگونه این مساله را حل کنند از حوزه‌ی تخصص من بسیار خارج است. اما در هر صورت هوادار تیم ملی‌ام و به آینده امیدوار.

به احترام فرزندان ایران که جنگیدند

دقیقه‌ی ۸۰ نه، اما دقیقه‌ی ۸۵-۸۶ بود که نیش‌ام باز شده بود که ایران مساوی را گرفته است و داشتم آماده می‌شدم برای جشن و سرور. ای کاش گل نحس مسی نبود و جشن‌مان نیاغازیده، ختم نمی‌شد. یا ای کاش ضربه‌ی رضا قوچان‌نژاد در دقیقه‌ی ۸۶ نیم قدم بالاتر بود یا ضربه سر دقیقه ۶۷ اشکان دژاگه به نوک انگشتان دروازه‌بان آرژانتین نمی‌ماسید. یا کاش داور خطای دقیقه۵۴ را درست می‌دید و پنالتی اعلام می‌کرد. ای کاش … ای کاش … بر من خرده نگیرید که چرا می‌گویم «ای کاش». فوتبال، چون زندگی، پدیده‌ای تصادفی است و «ای کاش»گفتن‌ها هم واکنش طبیعی، گیریم غیرمنطقی و غیرعقلانی، ما انسان‌هاست پس از رخ‌داد پدیده‌های تصادفی.

اگر روی یک طرف کاغذ خط‌کشی‌شده نام ایران را بنویسیم و در سوی دیگر نام آرژانتین را حک کنیم و بعد زیر اسم دو کشور، نام بازی‌کنان را تک‌تک بنویسیم و سابقه‌شان را خلاصه ثبت کنیم، سهل و ممتنع است دیدن این‌که نبرد ایران و آرژانتین، نبرد گربه خانگی با شیر صحراست. طبق هیچ محاسبه‌ای نمی‌توان و نمی‌بایست انتظار داشت که ایران جلوی آرژانتین «خوب» بازی کند، چه برسد به اینکه خوب نتیجه بگیرد. راست‌ش حتی به آمار بازی هم نگاه کنیم،‌ حق ایران نبود که آرژانتین را ببرد.

اما فوتبال کارزار حق و باطل نیست: صحبت طرف‌داری است که همان نسخه‌ی تخفیف‌یافته‌ی ایمان است. ما به تیم‌مان مومن بودیم و تیم ملی‌مان در انقلاب تابستانی ۱۳۹۳ خورشیدی هر چه در چنته داشت خالصانه در زمین فوتبال گذاشت: با جان و دل دوید و عرق ریخت و حسین فهمیده‌وار جلوی تانک‌های آرژانتینی ایستاد. تیم ملی ایران در یک کلام عالی دفاع کرد و  ضدحمله‌های تند و تیز و خطرناکی هم داشت که اگر شانس می‌آوردیم، حتی به اندازه‌ی دانه‌ای ارزن، می‌شد که پیروز نبرد باشیم.

هی … حیف که نبردیم، و آن‌چه درنهایت این بلندترین روز سال اهمیت دارد و پس از ده هزار غروب شاد و غم‌گین به یاد خواهد ماند امتیازی است که از زمین با خود بیرون نیاوردیم. باکی نیست … باشد که نشمرند، باشد که به یاد نیاورند، ولی ما شاهدان آخرین دهه‌ی قرن ۱۴ام خورشیدی دیدیم که فرزندان ایران امروز چه جانانه جنگیدند. شما را نمی‌دانم، اما من که به احترام‌شان می‌ایستم و به ایشان درود می‌فرستم و می‌گویم: شما باعث افتخار ایران‌اید!

خنده‌ات را از من بگیر، جان‌ام را نه

اگر پلیس ایران، پلیس بود، به جای این‌که برود در اقدامی ضربتی در شش ساعت (و طبق روایت‌ای دیگر یک ماه و شش ساعت) رقص شادها را به غم تبدیل کند، می‌رفت و در اقدامی ضربتی این دو ابله خودخواه را شناسایی و دست‌گیر می‌کرد.
نمی‌دانم مجازات قانونی چنین کاری در ایران (یا هر جای دیگری) چیست، اما اگر از من بپرسند پیش‌نهاد می‌دهم حق رانندگی را به مدت قابل توجه‌ای از ایشان بگیرند.

دیگر این از اولین اصول لیبرالیسم است (Harm Principle) که آزادی‌های فردی شخص نباید باعث صدمه‌دیدن به دیگران شود. آدم‌ها هر چقدر دل‌شان می‌خواهد می‌توانند نارسیست باشند و سلفی بگیرند و هدف زندگی‌شان جلب توجه باشد، اما با رانندگی‌ای این چنین جان دیگر آدم‌ها را به خطر می‌اندازند.


از وبلاگ خاک‌گرفته تا پیتزبورگ پنسیلوانیا

وبلاگ خاک‌گرفته همین است که می‌بینید. راحت نیست، از لحاظ عذاب وجدان عرض می‌کنم، که بیاییم و دست‌ای به این گوشه و آن گوشه‌اش بکشیم و گردی از این رو بگیریم و خاک‌ای بر آن رو بنشانیم و بعد بزنیم برویم پی کارمان. مشکوک می‌زند. فکر می‌کنند صاحب‌خانه نیست که آمده، دزد است شاید. نه دزد پسورد حکمتا، بلکه دزد شخصیت: این که است آمده این‌جا می‌نویسد، سولوژن که این نبود؟ عوض شده است لابد. دیگر نمی‌شناسیم‌اش.

خانه‌تکانی‌ی اساسی هم که خودتان حتما استحضار دارید، سخت است و دشوار (خیر، بله، اتفاقا دوشواری هم داره!). باید بیاییم و فکر کنیم و مقدمه بچینیم و موخره را در نظر داشته باشیم و خط استدلال را محکم بچسبیم و از مرز نازک مسخره به دیار مغلطه فرو نیافتیم و در این میان صنایع ادبی را نیز لحاظ کرده، تا در نهایت اگر خدای منان بخواهد، پست‌ای درخور نوشته شده، با سلام و صلوات پست گشته، انشاالله خواننده‌هایی جذب کرده و اگر شانس داشته باشیم (و همو بطلبد)، بحث‌هایی نیز بیانگیزد.

و اگر شانس نداشته باشیم، ملتفت می‌شویم که خواننده‌ای نمانده است و ما برای خودمان نوشته‌ایم و همین و بس. نه این‌که نوشتن برای خود بد چیزی باشد. اتفاقا می‌گویند باعث زلالی‌ی فکر و اندیشه می‌شود. حتما راست می‌گویند. اما از خدا که پنهان است (حریم شخصی من و خدا)، اما از شما پنهان نباشد که وبلاگ‌صاحاب دل‌اش نمی‌آید خواننده نداشته باشد. یاد صحنه‌ی انتهایی فیلم «اینک آخر زمان» بیافتید که کلنل کرتز (مارلون براندو) می‌گوید «horror! horror!».

اما خب، روزگار همین است که می‌بینید. شنیده‌ایم که می‌گویند وبلاگ‌نویسی اصولا از رونق افتاده. می‌گویند همه‌ی ملت روی فیس‌بوک ولوی‌اند و بقیه‌شان هم در توییتر می‌تازند. ما که عدد نداریم، اما به نظر راست می‌گویند. اما خب، تفاوت فیس‌بوک و وبلاگ در حد تفاوت گپ و گفت‌وگوی در مهمانی شام است با مقالک نوشتن یا دست‌کم نامه‌نگاری به رفیق قدیم. یا مثلا تفاوت سینی اردور پنیرهای جوراجور است با هلیم. یا شاید هم تفاوت ویدئوی یوتیوب دیدن با ویدئوی TED دیدن. توییتر هم که ماجرای جداگانه‌ای دارد، بیایید اصلا درباره‌اش حرف نزنیم (تبلیغ از خود نباشه دور از جون، من هم از این‌جا توییت می‌کنم. لابد دیده‌اید. فالو کنید که هر ده فالوور توییتر مانند یک خواننده‌ی وبلاگ است).

جدا از این موضوعات، خوب است کمی وقایع‌نگاری کنیم برای عزیزان. مدت‌ایست مونترال را ترک کرده‌ام (گریه‌ی حاضران) و به شهر پیتزبورگ آمده‌ام (گریه‌ی غایبان). پیتزبورگ هم البته برای خودش شهری است، ولی خب، مونترال نیست (کم‌تر شهری مونترال می‌شود به هر حال). خوبی‌های زیادی هم دارد که توضیح‌شان بماند برای بعد، اما بزرگ‌ترین مشکل‌اش این است که دوستان عزیز مونترالی این‌جا نیستند. که؟ کجا؟ کی؟
بقیه‌اش بماند برای بعد. گشنه‌ام، بروم صبحانه بخورم.

پیش‌بینی‌هایی درباره فیلم ۳۰۰

پیش‌بینی می‌کنم که تا یکی دو هفته‌ی دیگر فیس‌بوک و وبلاگستان و دیگر شبکه‌های اجتماعی مجازی پر می‌شود از تحلیل‌هایی راجع به فیلم «۳۰۰: ظهور یک امپراتوری» و دروغ‌های تاریخی و قلب حقیقت‌های بی‌شمار و سیاه‌نمایی‌های غرض‌ورزانه‌اش علیه امپراتوری باشکوه و صلح‌دوست ایران باستان. به زودی تحلیل‌هایی خواهیم خواند که نشان می‌دهد صهیونیست‌ها پشت این فیلم بوده‌اند و به تدریج نقش مخفیانه و موذیانه‌ی ایتالیایی‌های رشوه‌گیر، فرانسوی‌های از خود راضی، انگلیسی‌های مکار و استرالیایی‌های بی‌تمدن بر آب می‌شود.

کمپین‌هایی اعتراض‌آمیزی ایجاد می‌شود، تومارهای بلند بالایی امضا خواهد شد و تلاش‌های ناموفق‌ای برای تولید بمب گوگلی آغاز می‌شود.

نتیجه‌ی این اعتراض‌ها نه خلل‌ای در فروش فیلم ایجاد می‌کند و نه مقام‌های کمپانی وارنر عذرخواهی می‌کنند. حتی نه فرانک میلر با سری فروافتاده به ایران می‌آید تا شرم‌گین مهمان‌نوازی ایرانیان شود و در بازدید از خرابه‌های امپراتوری به حقیقت دست یابد و قطره اشک‌ای بر خاک پاک کورش کبیر بریزد و فاتحه‌ای بخواند و در راه بازگشت به شیراز کباب و دوغ‌ای مشتی بزند و قسم بخورد که در کتاب کمیک بعدی‌اش جبران می‌کند.

نه دوستان! هیچ‌کدام از این‌ها رخ نمی‌دهد. بلکه در نهایت ایرانیان با قلب‌ای شکسته و غروری جریحه‌دار شده در این روزهای پیش از نوروز زیر فشار مضاعف تورم و گرانی شرم‌سار فرزندان خود شده و زیر لب نجوا می‌کنند: «ما ز وارنر چشم یاری داشتیم/خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتیم؛ شیوه‌ی چشم‌ات فریب جنگ داشت/ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم» و با دل‌ای چرکین دوباره بر سر میزهای مذاکره‌ی هسته‌ای می‌نشینند و به در و همسایه می‌سپارند که اگر کپی‌ی با کیفیت‌ای از ۳۰۰ به دست‌شان رسید، حتما خبرشان کنند.

پ.ن.۱: طبیعتا شما این‌طوری نیستید قربان!
پ.ن.۲: همه‌ی شخصیت‌های این نوشته، از ایرانی بگیر تا ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی و استرالیایی و صهیونیست، خیالی‌اند و هر گونه شباهت‌ای تصادفی است.
پ.ن.۳: این نوشته از سری کنش‌گران پیشارخدادی است.

من برق می‌شم میرم تو چشمات

۱) «من باد می‌شم می‌رم توی موهات
حرف می‌شم می‌رم تو گوشات
فکر می‌شم می‌رم تو کله‌ت
من بنز می‌شم می‌رم زیر پات
فقر می‌شم می‌رم تو جیبات
گرگ میشم میرم تو گله‌ت»

۲) کلیپ ویدئویی پیش درآمد علی عظیمی را دوست دارم:‌ مونتاژی از تکه‌فیلم‌های ایرانی‌ی چند دهه‌ی اخیر. موقع تماشای‌اش چیزی توجه‌ام را جلب کرد: حجاب‌ای که بر تاریخ تصویری‌ی سه دهه‌ی و خرده‌ای اخیر به اجبار نشانده شده است. لاک سیاه سانسوری که برای همیشه روی فیلم‌های‌مان باقی می‌ماند. صد سال دیگر هیچ‌وقت نخواهیم دانست که هنرپیشه‌های زن چند دهه‌ی آخر قرن ۱۴ام خورشیدی واقعا چه شکلی بوده‌اند. افسوس!

۳) «من برق می‌شم میرم تو چشمات
اشک می‌شم میرم رو گونه‌ت
زلف می‌شم میام رو شونه‌ت
من باد می‌شم می‌رم توی موهات
سیگار می‌شم می‌رم رو لبات
دود می‌شم می‌رم تو ریه‌ت»

۴) روز جهانی زن مبارک!

ممیز پارسی

اعداد اعشاری را در پارسی چگونه می‌نویسید؟ ۳.۱۴؟ ۳/۱۴؟ و یا ۳٫۱۴؟
اولی از نقطه استفاده کرده، دومی از slash و سومی از ممیز پارسی (Shift + ۳).

۱) در بیش‌تر کشورها برای جداکردن بخش اعشاری عدد یا از کاما استفاده می‌شود یا از نقطه. ریشه‌ی این کار از دانش‌مندان اسلامی می‌آید که از خطک عمودی برای جداکردن اعداد استفاده می‌کنند. بعدترها آن خطک در حروف‌چینی با کاما یا نقطه جای‌گزین شد.

۲) استفاده از کامای لاتین برای جداکردن اعداد فارسی معقول نیست (یعنی ۳,۱۴) چون نیازمند تغییر زبان صفحه کلید است. ویرگول فارسی هم شکل‌اش متفاوت است و روح آن خط را ندارد (یعنی ۳،۱۴).

۳) استفاده از slash (/) به نظر می‌آید که تقریبی‌ست برای همان رسم‌الخط دانش‌مندان اسلامی. متاسفانه مشکل این است که در ریاضی برای تقسیم هم از همین علامت استفاده می‌کنیم. در نتیجه مشخص نیست ۱/۲ آیا به معنای نیم است یا یک و دو دهم. در نتیجه نظر کارشناسی‌ی من(!)‌ این است که / را باید تحریم کنیم!

۴) ممیز پارسی (Shift + ۳) راه‌حل خوب و معقول‌ایست برای این مشکل. شکل‌اش گویا شبیه به همان‌چیزی‌ست که دانش‌مندان اسلامی استفاده می‌کردند و یک جورهایی راه‌حل «خودمان» است. جالب این‌که در این همه سال‌ای که تایپ می‌کنم از وجود چنین علامت‌ای بی‌خبر بودم.

۵) مشکل ممیز پارسی البته این است که نیاز به حرکت بیش‌تر دست‌ها روی صفحه‌ی کلید دارد. اگر کس‌ای مجبور باشد زیاد عدد فارسی بنویسد، این ماجرا آزاردهنده است.

۶) یک سوال‌ای که برای‌ام مطرح می‌شود این است که چرا از نقطه برای جداکردن بخش اعشار استفاده نشود؟ یعنی بنویسیم ۳.۱۴ به جای ۳٫۱۴؟ درست است که ممیز پارسی برای این طراحی شده که علامت ممیز باشد، اما نقطه راه‌حل ساده‌ترین به نظر می‌آید و در جهان پرکاربردتر.

منابع: این‌جا و آن‌جا!

شعله، باد، تنهایی

می‌آیم
می‌روی
نگاه‌ات می‌کنم
روی بر می‌تابی
صدای‌ات می‌کنم
نمی‌شنوی
باد می‌آید
می‌روی
باد نمی‌وزد
نمی‌مانی
من تو را سخت دوست می‌دارم
و تو مرا سخت نکوهش می‌کنی از دوست‌داشتن‌ام
شعله می‌شوم که مگر من سنگ‌ام؟
سپهرم؟
عالم‌ام؟
که بتابم ناله‌های سرگردان تو را
و دوباره سرکشیده از این آبشار اندوه تا دورترین تاریکی‌های جنگل افسردگی
وز این هرم آتش‌فشان رابطه‌مان تا بدان سردسیرترین قلب عالم که تو باشی
می‌وزم
می‌رانی‌ام
می‌خواهم
می‌بینی‌ام
شرح می‌دهم
شرم می‌کنی
ستاره باران‌ات می‌کنم
چتر باز می‌کنی
مرا دریاب
– دریافته‌ام‌ات من
مرا بپوش
– دوشیده‌ام‌ات من
آغوش بده
– دست می‌دهم
راه نشان بده
– بن‌بست راه ندارد
تو را چه کنم؟
– مرا به همه‌ی عالم قسم‌ات در این گوشه‌ی خود تنها بگذار
تنها؟
– آری، آری، تنها!

تنهای‌ات می‌گذارم
چشم بر می‌کشی
لبخند می‌زنم
لبخند می‌زنی
می‌روم
می‌مانی
و قطره‌ای بر گونه‌ات می‌چکد
و قطره‌هایی دیگر
و تو در باتلاق تنهایی خویش به تاریخ می‌روی.

[نسخه ابتدایی نوشته شده در تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۱۲.]

 

 

آن روز

آغاز روز با آفتاب نبود؛
با اضطراب بود.
ابرها پنبه‌هایی سفید نبودند؛
خاراسنگ بودند.
و این آسمان نبود که می‌بارید؛
مردمان بودند که خون می‌گریستند.

آقای پست

«آقای پست» هم شعر دارد، هم موسیقی دارد و هم کلیپ تصویری و هر سه به نظرم خوب‌اند و هم‌دیگر را کامل می‌کنند. به گوش من صدای علی عظیمی در این آهنگ شوخ‌طبع است ولی شعر طنز سیاه‌ای‌ست و فضای کلیپ هم تیره است و سیاه‌بودن شعر را کامل می‌کند. نتیجه‌ی نهایی کار حتی اگر دردآور باشد، افسرده نیست.

بار اولی که این نمآهنگ را دیدم فکری که به ذهن‌ام رسید این بود که چقدر این کار پر از نفرت است. چرا؟ الان می‌گویم!

نقطه‌ی چرخش معنایی نمآهنگ «آقای پست» برای من نه وقتی بود که ریش بلند آقای پست را می‌دیدم و نه حتی وقتی که روزنامه‌ی کیهان‌اش را دیدم، بلکه وقتی بود که پسرش وارد ماجرا شد. «پسر ارشدی که یکمی عقب‌مونده‌ست ولی با این‌حال مدیر کارخونه‌ست». در این لحظه آقای پست از یک تیپ سنتی به یک گروه خیلی مشخص تبدیل می‌شود: «حاج آقا و آقازاده‌ی رانت‌خوارش» – یا چیزی مشابه. موسیقی «آن‌هایی» را نشان می‌دهد که «ما» نیستند و آن‌ها را یک‌سره منفی نقد می‌کند.

دو سه بار دیگر هم نمآهنگ را شنیدم و دیدم. هنوز نظرم همان است که پیش‌تر نوشتم اما الان با خود می‌گویم که به هر حال موسیقی راکْ اجتماع را نقد می‌کند – چه به نظرم نقد تندی بیاید، چه نیاید. شکاف بین «ما» و «آن‌ها» توسط موسیقی ایجاد نشده، بلکه وجود داشته و نشان‌داده شده. وظیفه موسیقی راک التیام این شکاف نیست، نشان‌دادن‌اش است.

ببینیدش!

مرگ‌نویسی و طعم تند فلفل قرمز

امروز داشتم چند داستان تازه از تنور کارگاه‌های داستان‌نویسی درآمده را می‌خواندم که دیدم همه‌شان یک جورهایی به مرگ ربط دارند. یا عزیزِ شخصیت داستان مرده است و داستان در سوگ رفتن اوست، یا خاطره‌ایست از اویی که دیگر نیست و ای کاش که بود. مثلا یکی از داستان‌های برگزیده و تقدیرشده عملا آموزش شیوه پخت دسری بود که شخصیت داستان از عزیز از دست‌رفته‌اش یاد گرفته بود و این وسط هم هر یک پاراگراف در میان اشاره می‌شد که شخصیت داستان اشک‌اش روان است، مبادا خواننده حجم تراژدی را فراموش کند. کارگاه ما هم همین‌طور بود که خیلی وقت‌ها یا از مرگ می‌نوشتیم یا ماجرایی به همان اندازه غم‌انگیز. پارسال به بچه‌ها می‌گفتم که باید مالیات مرگ‌نویسی وضع کنیم: اگر کس‌ای از بن‌مایه‌های مرگ و بدبختی برای داستان‌اش استفاده کرد، باید یک جورهایی هزینه‌اش را بدهد؛ مثلا بقیه را به بستنی یا قهوه مهمان کند یا چیزی از این دست. ایده‌ام نگرفت و داستان‌ها هم‌چنان پر بودند از آه و ناله.

 چرا داستان‌نویس‌های تازه‌کار (۱) این همه از مرگ می‌نویسند؟

مرگ البته پدیده‌ای غریب است. خیلی از ما از دور یا نزدیک با آن مواجه شده‌ایم (گرچه بیش‌ترمان خودمان نمرده‌ایم!). گمان می‌کنم تجربه‌ی مرگ از دست‌دادن عزیزی برای هیچ‌کس راحت نباشد. مرگ تجربه‌ای متفاوت است، و بسیار دردناک. دردی بسیار انسانی. بعید می‌دانم کم‌تر حیوان دیگری چنین حس‌ای نسبت به از دست‌دادن نزدیکان‌اش داشته باشد (۲).

و دقیقا نکته همین‌جاست! تجربه‌ی مرگ دیگری، تجربه‌ای غلیظ و بس انسانی است. تند است و می‌سوزاند. مثل فلفل قرمز. و وقتی آن تجربه را کلمه می‌کنیم و در داستان‌مان می‌پاشیم، داستان‌مان یک‌هو پر از احساسات انسانی می‌شود، طعم دیگری می‌گیرد، طعم تند فلفل قرمز.

داستان‌نویس تازه‌کار چون آشپز تازه‌کار است. همان‌طور که تندی فلفلْ طعم‌های دیگر را می‌پوشاند، تندی حرف‌زدن از مرگ هم با داستان چنین می‌کند. وقتی یکی از حساس‌ترین احساسات فرد را انگولک می‌کنی، دیگر مشخص نمی‌شود که آیا داستان‌ات خوب بوده یا نه. انگار که قاشق قاشق فلفل و ادویه به غذا اضافه کرده‌ای و حالا امید داری که خواننده‌ی اشک در چشم گوله‌شده‌ی زبان‌سوخته‌ی احساسات به سوز آمده از داستان‌ات خوش‌اش بیاید. و گاهی هم می‌آید. یا تا یکی دو ساعت فکر می‌کند که می‌آید. اما وقتی داستان‌نویس‌ای که غذای‌ات با کم‌ترین ادویه هم خوش‌خوان در آید. استفاده‌ی بیش از حد از فلفل قرمز و مرگ چندان هم هنر نیست.

پی‌نوشت‌ها

(۱) نه که لزوما بخواهم بگویم که من داستان‌نویس حرفه‌ای، پرقدمت و یا قوی‌ای‌ام. اما خواننده‌ی داستان که هستم؟ همان‌طور که می‌توان ویلون‌نواز نبود ولی فهمید که صدای ویلون طرف گوش‌خراش است.

(۲) البته مساله به این سادگی‌ها که نوشته‌ام نیست. شواهدی وجود دارد که حیوانات غیر از انسان هم سوگ‌واری می‌کنند. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: خیلی از پستانداران ساختارهای مغزی‌ی مشابه‌ای دارند. اما این‌که دقیقا «حس»شان (یا به قول فیلسوفان quale) از سوگ‌واری و اندوه چقدر شباهت/تفاوت با انسان دارد موضوع دیگری است که شاید خیلی سخت باشد درباره‌اش حرف‌زدن. البته همین حرف را درباره‌ی دو انسان هم می‌توان گفت: ممکن است تجربه‌ی ما هم از مرگ با هم‌دیگر متفاوت باشد. تا جایی که می‌دانم راه ساده‌ای برای مقایسه‌ی حس انسان‌های متفاوت وجود ندارد. نگاه‌ای به این و آن بیندازید.

پشیمانی تو را و مرا

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همان‌که پس از مدت‌ها که در خلوت خویش چهارزانو نشسته به کاری مشغول‌ای بوده‌ای (چه می‌دانم، شاید کتاب می‌خواندی، شاید آلبوم عکس‌های قدیم را ورق می‌زدی، یا اصلا کمی روزمره‌تر: روی توالت فرنگی نشسته بودی روزنامه می‌خواندی، البته ترجیحا نه چهارزانو!) قصد میکنی برخیزی که ناگهان سوزش شدیدی در عمق رگ‌های ران‌ات حس می‌کنی و در می‌یابی که ای دل غافل پای‌ات انگار که سال‌هاست به خواب رفته است. اینک راه بازگشت‌ای وجود ندارد. اگر هم‌چنان بنشینی، پای‌ات بیش‌تر و بیش‌تر به خواب می‌رود و اگر برخیزی خونْ ناگزیر به رگ‌های خشک‌شده‌ات می‌دود و درد وجودت را بیش از پیش در برمی‌گیرد.

درد پای خواب‌رفته کشنده نیست، اما شدید است. سعی می‌کنی بلند شوی و بلند می‌شوی ولی ثانیه‌ای بعد گزگز پای‌ات وادارت می‌کند که فرو-افتی. هر دو می‌دانیم که اینک تو چون سگ پشیمانی که چرا در طول نیم ساعت گذشته کمی این پا آن پا نشده بودی. اما پشیمانی تو را و پای خواب‌رفته‌ات را چه سود؟ جدا چه سود؟

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همین بود که گفتم. هر دوی‌مان می‌دانیم که زندگی پشیمانی‌های بزرگ‌تری هم دارد. گاهی آن‌قدر بزرگ‌تر که حتی جایی برای سقوط نیز نمی‌گذارد. اما پیشمانی تو را و مرا چه سود؟ جدا چه سود؟

روایت داغ داغ از یک رویا

این‌که پیش‌تر چه اتفاق‌ای افتاده بود مهم نیست. اما فقط این‌که هوا داشت تاریک می‌شد که از در فروشگاه بیرون آمدم و ماشین جیپ‌ای را دیدم که آمد و پارک کرد. خودِ خود وودی آلن از آن بیرون آمد. دویدم سمت‌اش و به‌ش گفتم می‌دانم خیلی‌ها ازش چنین درخواست‌ای می‌کنند، اما می‌شود عکس‌اش را بگیرم؟ گفتم اگر به دوستان‌ام نشان بدهم، خودشان را می‌کشند از حسادت!

وودی آلن که وودی آلن باشد قبول کرد که دلیل‌ام موجه است. رفتیم گوشه‌ای تا عکس بگیریم. دوربین موبایل‌ام را به راه انداختم. وودی وروجک‌بازی در می‌آورد و دوربین نمی‌توانست درست فوکوس کند. ده تا سر توی عکس‌ها می‌افتاد و من دوباره عکس می‌گرفتم و باز بیست تا پا معلوم بود. من هم اضطراب گرفته بودم که زیادی وقت‌اش را نگیرم. بعد خواستم با هم عکس بگیریم. موبایل‌ام هم جلوی‌اش و هم پشت‌اش دوربین دارد. خواستم جهت دوربین فعال را عوض کنم تا بشود با هم عکس بگیریم. هی نمی‌شد. هی دست‌ام به صفحه‌ی حساس‌اش می‌خورد و یک چیز دیگر باز می‌شد، بعد منوی‌اش غریب شد، هی من استرس‌ام بالاتر می‌رفت که چقدر این بدبخت را معطل نگه داشته‌ام. درست این‌جا از خواب پریدم.

نکته‌ای که الان برای‌ام جالب است این است: تحلیل این خواب چقدر چیز درباره‌ی دغدغه‌های روزمره‌ی من نشان می‌دهد. مثلا این‌که […]

راستی درست پیش از این صحنه‌ی آخر خواب، صحنه از این قرار بود که هواپیمایی مسافری داشت سقوط میکرد و نیروی هوایی امریکا هواپیماهایی جنگی فرستاده بود تا بروند زیر آن هواپیما و اگر بمب‌های‌اش در حال سقوط بود بگیرندش تا در مناطق مسکونی نیافتد. به نظرم شاید ربط داشته باشد به انفجار قطار باری در ۲۵۰ کیلومتری مونترال و همچنین سانحه هوایی در سانفرانسیکو.

روحانی آمد!

دی‌شب دیر خوابیدم. ظهر بیدار شدم. چشم که باز کردم اولین خبری که خواندم این بود: روحانی رییس جمهور منتخب شد. خوش‌حال‌ام!

روحانی را آن‌قدر خوب نمی‌شناسم که بخواهم درباره‌اش نظری قطعی بدهم، اما به نظر می‌آید باور عمومی این است که به هر حال روحانی یک اصطلاح‌طلب با عقاید لیبرالی نیست. روحانی به کمپ محافظه‌کاران نزدیک‌تر بود، اما با این حال بین همه‌ی نامزدهای موجود به عقاید خیلی از ما نزدیک‌تر است.‍ نکته‌ی مهم اما این‌که سیاست‌مدار خوب می‌تواند تغییر کند و به خواست گروه حمایت‌کننده‌اش (حالا چه از واسطه‌ی حزب باشد و چه مستقیم از مردم و یا فلان تشکیلات نهان) نزدیک شود و آن را پیش ببرد. همان‌طور که موسوی نیز چنین بود. عقاید میرحسین موسوی در ابتدای فرآیند انتخابات خیلی با عقاید نزدیک روز انتخابات یا پس از آن فرق داشت. گفتمان اولیه‌ی او، گفتمان دهه‌ی شصت‌ای بود. گفتمان نهایی، گفتمان اصطلاح‌طلبانه بود.

انتخابات تنها یکی از بازه‌های زمانی است که می‌توان بر سیاست کشور تاثیر گذاشت. اشتباه است اگر تنها از همین فرصت استفاده کنیم و تا چهار سال بعد خاموش باشیم. آن‌هایی که ایران را این‌گونه که هست نمی‌خواهند و ایرانی آزادتر، ثروت‌مندتر و دوست‌داشتنی‌تر می‌خواهند باید از هر لحظه‌ی ممکن استفاده کنند. شادی‌کردن‌های‌مان که تمام شد برویم فکر کنیم ببینیم در این چهار سال چه‌ها می‌توانیم بکنیم.

استفتا از پاپ سولوژنیوس اول من باب انتخابات

می‌دانم که سجل‌های‌تان در دست، شال و کلاه‌کرده، کفش‌ها به پا، مضطرب به ساعت‌های‌تان می‌نگرید و عرق از پیشانی پاک می‌کنید و تشنه‌اید بدانید نظر انتخاباتی‌ی حضرت پاپ سولوژنیوس اول چیست.

عزیزان!
بدانید که پاپ‌تان در بحر انتخابات اندر شد و به جست‌وجوی غار معرفت به اعماق زد. ولکن توفان سیاست و گردآب احساساتْ دریای اندیشه را سخت متلاطم کرده بود و آب‌اش را تیره و کدر. حاصل سفر این غواص اندیشه‌ها، جوینده‌ی نورها در همه‌ی طیف‌های مرئی و نامرئی، نماینده پروردگار بر زمین و خود پروردگار در آسمان نه گوهری است از غار معرفت و نه دُری است از راه مغفرت که سخن‌گفتن از معرفت در این آب کدر رسم صداقت نباشد و امید مغفرت‌دادن به بندگانْ رسم پیامبران قرن آگاهی.

آن‌چه پاپ‌تان گفت تا به شما بگویم این است: «از نظرم رای‌دادن به‌تر از رای‌ندادن است. من اگر می‌توانستم رای می‌دادم. خودتان عاقل‌اید و می‌فهمید چه می‌کنید. باریکلا!»

چه ساده! چه موجز! چه فروتنانه!
در ضمن آن بزرگ‌وار، پاپ سولوژنیوس اول فرمودند که آیه انتخابات را که هشت سال پیش نزول کرده بود دوباره برای‌تان بازگو کنم:

«مبادا آنان‌ای از شما که رای داده‌اند دیگران‌ای را که رای نداده‌اند شماتت کنند؛ و تحریمیان از مزدور و خیانت‌کار خواندن رای‌دهندگان برحذر باشند. بدانید در هر چیز حکمت‌ای است که شما از آن بی‌خبرید. به خداوند توکل کنید که او داناتر است.»

دوست داری به جای من که دوست دارم رای بدم رای بدی؟

سنت تازه: آقا جان، خانم جان! من خارج‌نشین‌ام. دل‌ام می‌خواهد رای بدهم، اما در کشورمان یا در شهرمان صندوق رای نیست. گشادی‌ام می‌آید یا شاید هم نمی‌توانم خودم رای بدهم. به هر حال مشکل دارم، می‌فهمی؟!
تو اما داخل‌نشین‌ای! یا شاید هم خارج‌نشین نزدیک صندوق. ولی تحریمی هستی. یا شاید تحریمی نیستی، اما رای هم نمی‌خواهی بدهی. مثلا بعضی‌ها ضد پفک نیستند، اما پفک هم دوست ندارند بخورند. تو از همان‌هایی. استفراغ نمی‌کنی اما، می‌کنی؟ حالا من می‌گویم تو بیا برو به جای من رای بده. چرا که نه؟(*) تازه صفحه‌ی فیس‌بوک هم برای چنین کاری می‌سازم. خیلی هم احساس هوش‌مندی و نبوغ شهروندی می‌کنم از این ایده.

سنت قدیم: آقا جان، خانم جان! من ساندیس دارم، تو نداری! من دل‌ام می‌خواهد خیلی رای بدهم، اما فقط یک شناسنامه دارم. من سیرم، تو گشنه‌ی در و دهات هستی. سوار اتوبوس‌ات می‌کنم، چلوکباب به‌ات می‌دهم، ساندیس هم می‌دهم بخوری، تو برو به نامزد من رای بده.

سنت قدیم‌تر: آقا جان، خانم جان! من زنده‌ام، تو مرده! من دل‌ام می‌خواهد خیلی رای بدهم، اما فقط یک شناسنامه دارم. مرجع تقلید من گفته فلان نامزد اصلح است. رای‌دادن به او مستحب، نه اصلا واجب، است.‌ همان‌طور که نمازخواندن پشت مرده در روز قیامت برای شخص مرده حساب می‌شود، رای به فلانی هم درهای بهشت را بر او باز می‌کند – حتی اگر ماه‌ها یا سال‌ها از مرگ‌ات گذشته باشد. سجل‌ات را برمی‌دارم و کرور کرور رای می‌دهم. هم برای من خوب است، هم برای تو انشالله!

(*): این سنت تازه(!) هنوز مشخص نکرده که طرف مقابل چه چیزی در این داد و ستد گیرش می‌آید. به‌ترین چیزی که تا به حال دیده‌ام این است که طرف «لباس سبز» می‌پوشد. سبز البته رنگ قشنگی است (و سمبل مقاومت است برای خیلی‌ها) ولی چرا بقیه باید از سبزپوشیدن طرف آن‌قدر حال کنند که حاضر باشند از مخالفت‌شان با نفس رای‌دادن کوتاه بیایند، شال و کلاه کنند و تو بگو تا دم کوچه بروند. اول می‌خواستم بگویم اگر طرف بیکینی سبز بپوشد و عکس‌اش را بفرستد یک چیزی. بعد دیدم این هم ارزش‌اش را ندارد. هر کس‌ای که به اینترنت دست‌رسی دارد و اینترنت‌اش فیلتر نیست در فاصله‌ی زمانی کم‌تر از یک دقیقه می‌تواند عکس یک سوپرمدل با بیکینی سبزرنگ پیدا کند. (جدا از این‌که چنین کاری استفاده ابزاری از زن است؛ ولی آن مساله‌ی دیگری‌ست.)یک فرد مخالف رای‌دادن آدم بی‌شعوری نیست. خودش فکر کرده و به این نتیجه رسیده که نمی‌خواهد رای بدهد. حالا بیاید به جای ما رای بدهد؟ به قول خارجی‌ها کمی dignity طرف مقابل را در نظر بگیرید جان عمه‌تان!

توضیح اضافی: این نوشته را ابتدا در فیس‌بوک گذاشتم. بعضی‌ها خوش‌شان آمد، ولی چند نفری از دوستان‌ام هم به‌شان برخورد انگار. در ضمن بعضی‌ها گویا برداشت کردند که موضع من در یک سوی دوقطبی رای‌دادن/ندادن قرار دارد و رای‌ندادن را توصیه می‌کنم. خیر! شاید به زودی پیش از انتخابات درباره‌اش بنویسم (اگر وقت شود!)، اما خلاصه این‌که تصمیم هر دوی رای‌دهندگان/رای‌ندهندگان برای‌ام کم و بیش قابل درک است. و اگر می‌توانستم خودم رای بدهم، رای می‌دادم.

نوشته‌ای سیاسی-تخیلی: ریش سفیدی و ضرورت وجود احزاب سیاسی

 دکتر عارف از نامزدی‌ی ریاست جمهوری انصراف می‌دهد. در نامه‌ی انصراف‌اش از کلمات‌ای چون «در مقام رهبری اصلاحات»، «مصلحت»، «تمکین»، «حق و تکلیف» و «خلق حماسه سیاسی» استفاده می‌کند. با عرض احترام به دکتر عارف و آقای خاتمی، نمی‌توانم یاد سلسله‌مراتب قبیله‌ای و سیاست‌های ریش سفیدی نیافتم. این بخش سیاسی‌ی نوشته‌ام!

بخش تخیلی‌اش این‌که آرزو می‌کنم روزگاری ایران دارای احزاب سیاسی واقعی شود. در حال حاضر دست‌کم دو مشکل وجود دارد. مشکل اول که تا به حال چند بار به‌مان ضربه زده است این است که افرادی با برنامه‌های کم و بیش مشابه (و دارای طیف طرف‌داران کم و بیش یک‌سان) هم‌زمان نامزد شده‌اند و رای‌هایی را که می‌توانست به یک تفکر واریز شود بین هم تقسیم کرده‌اند.

مشکل دوم -که تا جایی که دیده‌ام کم‌تر درباره‌اش بحث می‌شود- این است که نامزدها حرف‌های قشنگ زیاد می‌زنند (البته نه همه‌شان!) اما هیچ ضمانت‌ای وجود ندارد که پس از انتخاب‌شدن همان حرف‌ها را پیاده کنند. به عنوان مثال الان کاملا متصور است که همه‌ی نامزدها، گفتمان اصطلاح‌طلبی/لیبرالی داشته باشند ولی بعدتر رفتاری محافظه‌کاران نشان دهند (یا برعکس). ممکن است بعدترها خیلی‌ها به‌شان انتقاد کنند که آن همه حرف‌های قشنگ چه شد، اما آن افراد قدرت قانونی‌ی مستقیم‌ای بر رییس جمهور ندارند (مگر از طریق همان سیاست‌های قبیله‌ای). از طرف دیگر اگر شرایطی باشد که من به حزب و نامزدش رای بدهم آن وقت می‌توانم کم و بیش مطمئن باشم که رفتار رییس جمهور تا حد خوبی پایدار خواهد بود.

البته همان‌طور که گفتم این دو پاراگراف آخر بخش تخیلی‌ی این نوشته بود ازیرا فعلا مشکلات پایه‌ای‌تری بر مملکت چنگ انداخته است.

متخصصان سیاسی و بازارهای پیش‌بینی

یکی از ویژگی‌های ایام انتخابات کثرت پیش‌بینی‌ها و تحلیل‌های سیاسی ناهم‌سو است: فلانی نامزد می‌شود/نمی‌شود، بهمانی تایید می‌شود/نمی‌شود، فلان شخص از بهمانی حمایت می‌کند/نمی‌کند، تبلیغات داغ است/نیست، حضور مردم چشم‌گیر خواهد بود/نخواهد بود و در نهایت آیا این بابا رییس جمهور می‌شود یا نه. این پیش‌بینی‌ها هم از جانب مردم عادی (یعنی من و شما) انجام می‌شود و هم از جانب کسان‌ای که یا فعال-نیم‌چه‌فعال سیاسی‌اند و به کلی منبع آگاه و موثق دست‌رسی دارند. این پیش‌بینی‌ها خیلی وقت‌ها آن‌قدر با قطعیت و یقین انجام می‌شود که آدم تصور می‌کند که اگر به حرف‌شان گوش ندهد خطای بزرگ‌ای کرده است.

[توضیح: این متن پیش از اعلام نامزدی‌ها نوشته شده بود. دنبال زمان‌ای بودم که کامل‌ترش بکنم – مخصوصا قسمت انتهایی‌اش را – اما وقت‌ای پیش نیامد. حرف اصلی‌ام البته ربطی به این ندارد که مثلا خاتمی نیامد یا هاشمی خواست بیاید و نشد که بیاید یا چیزهایی از این دست.]

واقعیت این است که این حجم عظیم پیش‌بینی‌ها در اکثر مواقع غلطند و همین موضوع است که مشکل‌ساز می‌شود: کس‌ای نمی‌آید یقه‌ی متخصصان امور سیاسی -چه خرد و چه درشت- را بگیرد و بگوید «آقا جان، خانم جان بدجوری چرت گفتی!» و آن شخص را مسوول بداند و ادعای غرامت کند. فوق‌اش کمی آدم‌ها کل‌کل می‌کنند و چند روز یا چند ماه بعد همه همه چیز را فراموش می‌کنند. و سر موضوع داغ بعدی (انتخابات باشد یا چیزی دیگر) دوباره همان افراد دهان باز می‌کنند و نظر می‌دهند.

اگر طرف خود را متخصص امری می‌داند آن‌گاه انتظار می‌رود ۱) پیش‌بینی‌اش دقت‌ای بالاتر از متوسط آدم‌ها داشته باشد و ۲) مسوولیت پیش‌بینی‌های‌اش را بپذیرد.

در مورد ایران نمی‌دانم،‌ اما پدیده‌ی شناخته‌شده‌ایست که خیلی وقت‌ها پیش‌بینی‌ی به ظاهر متخصصان (pundits) دقت‌ای کم‌تر از نتیجه‌ی نظرسنجی از آدم‌های معمول داشته است (مثلا به [۱] و [۲] مراجعه کنید). با این‌که درباره‌ی ایران داده جمع نکرده‌ام اما حس کلی‌ام این است که چنین چیزی درست است: متخصصان سیاسی‌مان خطای پیش‌بینی‌شان بسیار زیاد است. اهمیت مسوولیت‌پذیری هم که روشن است: تخصص در هر موضوع‌ای اعتباری به شخص می‌دهد که به خاطرش دیگران به او رجوع می‌کنند و از خردش بهره‌مند شوند. خیلی وقت‌ها آن اعتبار می‌تواند منبع درآمد آن شخص باشد – چه به طور مستقیم و چه غیرمستقیم. مثلا وقتی من پول‌ام را در حساب سرمایه‌گذاری‌ی بانک‌ای می‌گذارم انتظارم این است که متخصصان آن‌جا بدانند که در چه جاهایی سرمایه‌گذاری بکنند که هم سودْ تا حد قابل توجه‌ای زیاد باشد و هم ریسکْ پایین باشند. در قبال این تخصص‌شان، من درصدی از سود پول‌ام را به بانک و متخصصان‌اش می‌دهم.

وضع درباره‌ی امور سیاسی هم خیلی متفاوت نیست. می‌دانیم که وضعیت سیاسی کشور از راه‌های مختلف بر زندگی افراد تاثیر می‌گذارد. اگر فرض کنیم که من نوعی به عنوان یک شهروند عادی بتوانم تاثیری بر سیاست کشورم بگذارم (که بنا به تعریف شهروندی می‌توانم، گرچه میزان تاثیرم در یک سیستم دیکتاتوری بسیار کم‌تر از مثلا یک سیستم دموکراتیک است) و باز اگر فرض کنیم که من به عنوان شهروند عادی می‌خواهم تاثیری بر سیاست کشورم بگذارم (چون با تاثیر مناسب کیفیت زندگی من به‌تر می‌شود؛ و اگر عاقل باشم باید چنین کنم)، آن وقت عقلانی است که بخواهم با کم‌ترین هزینه ممکن به‌ترین تصمیم ممکن را بگیرم.

منظورم از «کم‌ترین هزینه ممکن» این است که لازم نباشد من به شخصه همه‌ی داده‌ها را تحلیل کنم، در همه‌ی جلسات عمومی و خصوصی شرکت کنم (که بنا به تعریف «خصوصی» نمی‌توانم) و همه روابط آشکار و پشت‌پرده را بررسی کنم. عوض‌اش کاری که می‌کنم این است که فردی را می‌یابم که متخصص امور سیاسی است و از او انتظار دارم که همه‌ی این‌کارها را بکند و نتیجه‌ی تحلیل‌های‌اش را به من بدهد. آن وقت من می‌توانم با توجه به سیستم ارزش‌گذاری‌ام بر امور مختلف (نوع اقتصادی که می‌پسندم، میزان آزادی‌های اجتماعی که دوست دارم، سیالیت اجتماع و غیره) تصمیم مناسب بگیرم.

این بسیار مشابه با همان نوع ارتباطی است که من با متخصصان امور دیگر دارم: وقتی می‌خواهم اتوموبیل‌ای داشته باشم، خودم ماشین را طراحی نمی‌کنم بلکه به کمپانی‌ای رجوع می‌کنم که تخصص‌اش این است و سواد مهندسی مکانیک، طراحی و غیره‌اش بیش از من است. وقتی می‌خواهم سرمایه‌گذاری کنم، به بانک یا فردی مشابه رجوع می‌کنم. هرگاه بخواهم خانه بسازم، خودم دست به کار نمی‌شود، بلکه از معمار و مهندس ساختمان و کارگر حرفه‌ای بهره می‌جویم. همان‌طور که انتظار می‌رود این متخصصان کارشان را به‌تر از یک فرد عادی انجام دهند، چرا نباید انتظار داشت که متخصصان امور سیاسی هم چنان دقت‌ای به خرج دهند؟ و اگر نمی‌توانند چنان دقت‌ای به خرج دهند،‌ چرا باید به حرف‌شان گوش کرد و اعتباری بیش از فردی عادی به ایشان داد؟

واقف‌ام که پیش‌بینی‌ی پدیده‌های اجتماعی در بعضی مواقع ممکن است دشوار باشد. اما نه چنین دشواری‌ای بار مسوولیت را از متخصصان امور بر می‌دارد و نه انتظار دقت صد-در-صد در پیش‌بینی‌هاست. انتظار این است که متخصص امور با دقت‌ای قابل توجه بیش از مردم عادی پیش‌بینی کند. چنین چیزی رخ می‌دهد؟

چه راه حل‌ای پیش‌نهاد می‌کنم؟
اگر در جامعه‌ای زندگی می‌کردیم که اعتبار افراد برای‌شان مهم بود و هم‌چنین بازده پایین و خطای بیش از حد باعث از بین رفتن اعتماد عمومی می‌شد، آن‌گاه می‌توانستیم امید داشته باشیم که متخصصان غیرمتخصص به تدریج الک شوند. در عرصه‌ی امور سیاسی در ایران وضع به گونه‌ای دیگر است و متخصصان سیاسی‌مان هر وقت می‌میرند دوباره ققنوس‌وار از خاکستر برمی‌خیزند. در نتیجه این راه حل دست‌کم اکنون جواب نمی‌دهد. اما راه حل دیگری نیز هست: از پیش‌بین‌ها بخواهیم شرط‌بندی کنند. مثلا اگر کس‌ای می‌گوید «حتما رهبری هاشمی را تایید صلاحیت می‌کند» [خواندن نوشته‌های قدیمی بامزه است،‌ نه؟!] از او بخواهیم که حاضر باشد در صورت نادرست‌بودن پیش‌بینی‌اش هزینه‌ای پرداخت کند.

این‌که دقیقا به چه روش‌هایی می‌توان چنین کاری کرد مساله‌ی جالبی است. یک راه حل این است که «بازارهای پیش‌بینی» (prediction market) به راه بیاندازیم که به پیش‌بینی‌ها (فلانی رای می‌آورد، فلانی رای نمی‌آورد) چون سهام نگاه کنم و از متخصصان بخواهیم که پیش‌بینی‌ها را خرید و فروش کنند. مثلا اگر کس‌ای می‌گوید جلیلی نود درصد رییس جمهور می‌شود باید حاضر باشد متناسب با این باورش هزینه بپردازد. و ایده‌ی این بازارهای پیش‌بینی این است که در نهایت هزینه هر پیش‌بینی (سهم) در بازار تخمین خوب‌ای از نظر واقعی (و نه غلوشده‌ی) متخصصان امور از احتمال رخ‌داد آن پیش‌بینی خواهد بود.

مساله‌ی بازارهای پیش‌بینی تا جایی که خبر دارم مساله‌ی تازه‌ای‌ست در علوم کامپیوتر (وضعیت‌اش را در اقتصاد نمی‌دانم). اگر کنج‌کاوید تا بیش‌تر بدانید به این کارگاه آموزشی نگاه کنید که همین سال پیش برگزار شد. اسلایدهای‌اش هم این‌جاست. در ضمن حدس می‌زنم بعضی از خوانندگان این‌جا در این زمینه متخصص باشند (من نیستم!). کامنت‌دانی منتظر ره‌نمودهای‌تان است.

Good Friday

مرگ ناصری

با آوازی یک‌دست،
یک‌دست،
دنباله‌ی چوبینِ بار
در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک می‌کشید.

«-تاج خاری بر سرش بگذارید!»

و آواز درازِ دنباله‌ی بار
در هذیان دردش
یکدست
رشته‌ای آتشین
می‌رشت.

«-شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

از رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست
«-تازیانه‌اش بزنید!»
رشته چرمباف
فرود آمد.
و ریسمان بی‌انتهای سرخ
در طول خویش
از گرهی بزرگ
برگذشت.

«-شتاب کن ناصری،‌ شتاب کن!»

از صف غوغای تماشاییان
العازر،
گام‌زنان راه خود را گرفت
دست‌ها
در پسِ پُشت
به هم درافکنده،
و جانش را از آزارِ گرانِ دِینی گزنده
آزاد یافت:

«-مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست!»

آسمانِ کوتاه
به سنگینی
به آواز روی در خاموشی رَحْم
فرو افتاد.
سوگواران،‌ به خاک‌پشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
برآمد.

-احمد شاملو
(تایپ‌شده از مجموعه «روشن‌تر از خاموشی» به انتخاب مرتضی کاخی)

دنیا آن‌گونه که سولوژن تفسیرش می‌کند