Good Friday

مرگ ناصری

با آوازی یک‌دست،
یک‌دست،
دنباله‌ی چوبینِ بار
در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک می‌کشید.

«-تاج خاری بر سرش بگذارید!»

و آواز درازِ دنباله‌ی بار
در هذیان دردش
یکدست
رشته‌ای آتشین
می‌رشت.

«-شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

از رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست
«-تازیانه‌اش بزنید!»
رشته چرمباف
فرود آمد.
و ریسمان بی‌انتهای سرخ
در طول خویش
از گرهی بزرگ
برگذشت.

«-شتاب کن ناصری،‌ شتاب کن!»

از صف غوغای تماشاییان
العازر،
گام‌زنان راه خود را گرفت
دست‌ها
در پسِ پُشت
به هم درافکنده،
و جانش را از آزارِ گرانِ دِینی گزنده
آزاد یافت:

«-مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست!»

آسمانِ کوتاه
به سنگینی
به آواز روی در خاموشی رَحْم
فرو افتاد.
سوگواران،‌ به خاک‌پشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
برآمد.

-احمد شاملو
(تایپ‌شده از مجموعه «روشن‌تر از خاموشی» به انتخاب مرتضی کاخی)

آرزوهای نوروزی سولوژن برای تو نازنین

خواننده‌ی عزیز،
دوست نازنین،
دل‌بندم،
خوش‌گل‌ام!

مطمئن‌ام که این روزها انواع آرزوها و دعاها و غیره شنیده‌ای و خوانده‌ای. بعضی از آرزوها شاید خیلی به مذاق‌ات خوش نیامده باشد و ترجیح داده باشی که آرزوی به‌تری می‌شنیدی و از طرفی مطمئن‌ام بعضی‌های‌شان را بیش‌تر دوست داشته‌ای و بنیادین‌تر یافته‌ای. مثال: «سلامتی مهمترین چیزه! بدن سالم داشته باشیم، بقیه‌ش هم خدا بزرگه!» و یا «اصل شادیه، بقیه فرعیاتن جوون!» در مقابل «حاج آقای پدرسگ گفت ایشالله زن نجیب گیرت بیاد امسال! کی زن می‌گیره این روزا؟!» و یا «مرتیکه عقب‌افتاده گفت امیدوارم سال بعد ارشدت روی توی دانش‌گاه سراسری شروع کنی! چشم ندارن اینا! من منتظر جواب پذیرش از امریکا هستم!». بقیه‌ی مثال‌ها هم به عهده‌ی خودت ای نازنین خشم‌گین!

این‌که چه چیز را می‌پسندی بدیهی است که امری‌ست شخصی و از هر سوژه‌ی شناسا به سوژه‌ی شناسای دیگر (اگر فرض کنیم بقیه زامبی نیستند و سوژه‌های شناسای دیگری نیز وجود دارد) فرق می‌کند. با در نظر گرفتن این موضوع، اجازه بده من هم آرزو خودم را برای سال ۱۳۹۲ات بگویم:

«همه‌ی آرزوها و دعاهای این چند روزه را جمع‌آوری کن. سپس آن‌ها را به ترتیب پسندت روی کاغذ خط به خط از بالا به پایین بنویس. نوع کاغذ اهمیت چندانی ندارد، اما دقت کن که پیش از شروع به نوشتن کاغذت تمیز و بی‌نوشته باشد. تبعات نوشته‌های پیشین (مثلا شعر غم‌انگیز، نام سیاست‌مداران و فهرست هزینه‌ها و یا کارهای عقب‌افتاده بر کنج بالای کاغذ) می‌تواند عظیم باشد. حال حاشیه خالی پایین کاغذ را به دقت جدا کن. هدف این است که آن‌چه باقی می‌ماند از بالا تا پایین با آرزوها پر شده باشد. اینک کاغذ را جوری بگیر که نوشته‌ها با افق هم‌راستا باشند. حال کاغذ را افقی با قیچی به دو نیم کن. نیم پایین را با نیت «زردی من از تو» در آتش بینداز. نیم بالا،‌ آرزوهای من برای توست.»

ولنتاین و سپندارمذگان

[۱۴ فوریه ۱۴۰۰ خورشیدی] پس از سال‌ها نفرت متقابل بین عشاق طرف‌دار ولنتاین و سینه‌چاکان سپندارمذگان و دهه‌ها اختلاف شدید بین طرف‌داران تقویم میلادی و خورشیدی، در طی فرآیندی نیمچه دموکراتیک-مدنی تصمیم بر آن شد که این مشکل عظیم جوانان مملکت را با مصالحه‌ای بینابین حل کنند. قرار است از امسال طرف‌داران تقویم خورشیدی بی‌خیال هم‌زمانی با آغاز فصل‌ها شده، تقویم‌شان را ده روزی جابه‌جا کرده، روز ۵ اسفند (۲۴ فوریه فعلی) را ۱۴ فوریه اعلام کنند. در پی این تغییر نه تنها مردانْ زنان خانواده را به تخت شاهی نشانده و از آنان اطاعت کرده و به آن‌ها هدیه‌های گران‌بهای چشم‌گیر دهن‌پرکن می‌دهند، بلکه زنان نیز به مردان عروسک‌ها و قلب‌های مفت‌گران و شکلات‌های تلخ گران‌قیمت کادو می‌دهند.

یازده سالگی

برای خودم هم باورکردنی نیست، اما واقعیت دارد: ضدخاطرات یازده ساله شد.

چه شد که ضدخاطرات را نوشتم؟ چه حس‌ای داشتم؟ شوق کشف سرزمین‌ای تازه؟ و یا بستری برای تمرین نوشتن؟ آیا آن زمان که به نوشتن در این‌جا آغازیدم، از خوانده‌شدن می‌ترسیدم یا لذت می‌بردم؟ یا شاید هم هر دو!
واقعیت این است که یازده سال پیش آن‌قدر دوردست است که هر خاطره‌ای که از آن داشته باشم نادقیق است – حتی اگر بر این توهم باشم که همه چیز انگار همین چند روز پیش بود. می‌توانم حدس‌هایی بزنم از حس‌ها و فکرهای‌ام. می‌توانم تقلب کنم و بروم ببینم آن زمان چه چیزهایی نوشته‌ام: به هر حال یکی از مهم‌ترین کارکردهای وبلاگ همین ثبت وقایع و افکار شخصی است. یک سری شاهد دیگر هم دارم. مثلا می‌دانم که آن روز، زادروز یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام است. حدس می‌زنم (ولی مطمئن نیستم) که روزی که ضدخاطرات را به راه انداختم، در ساعت‌های پیش از جشن تولد بوده است. شاید، شاید هم نه. اکنون جزییات خیلی مهم نیستند. آن‌چه مهم است این‌که در نقطه‌ای از زمان-مکان (‍۱۷ ژانویه ۲۰۰۲-مرکز شهر تهران، ایران) به این نتیجه رسیدم که می‌خواهم سرگرمی-تجربه‌ی تازه‌ای داشته باشم و پس از آن ثابت‌قدم به تصمیم‌ام وفادار ماندم و یازده سال مرتب (یا نیمه‌مرتب) از این گوشه و آن گوشه‌ی دنیا در آن نوشتم. شاید کمی طنزآلود باشد که تقریبا در هیچ پروژه‌ی دیگری این چنین ثبات‌قدم نداشته‌ام (شاید فقط با یک استثنا).

آیا ضدخاطرات برای من تجربه‌ی خوب‌ای بوده است؟ آیا از نوشتن‌اش راضی‌ام؟ آیا دوست داشتم جور دیگری می‌نوشتم؟ آیا دل‌ام می‌خواست به جای این همه وقت‌ای که صرف‌اش کرده‌ام، کار دیگری می‌کردم؟ برنامه‌ام برای آینده‌اش چیست؟ دوست دارم به کجا برود؟ اصلا برنامه‌ای دارم؟
درباره‌ی همه‌ی این سوال‌ها می‌توان حسابی اندیشید و حرف زد. چنین نمی‌کنم. امروز فقط تولدش را با پست‌ات در ضدخاطرات جشن می‌گیرم: مختصر و مفید!

پارسی شکر است، انگلیسی قفسه مربا

۱)‌ این نوشته سفارشی است. البته نه از آن نوع سفارشی‌هایی که زر و سیم (یا مس و یا حتی تومان) می‌دهند و صفحه‌ی سیاه‌شده تحویل می‌گیرند. اصلا و ابتدا! و حتی نه از آن مدل‌ها که می‌گویند «سولوژن جان! قربان شکل ماه‌ات بروم. می‌شه واس ما درباره چی‌چی دو کلوم بنویسی؟» و من هم بگویم «چون شما شمایید، به روی چشم‌ام». خیر. به والله ما این‌جور وبلاگ‌نویسی نیستیم جان شما.

۲) می‌پرسید پس چه؟ الساعه توضیح می‌دهم خدمت‌تان. اما اجازه بدهید بگویم موضوع اصلی‌ی این نوشته قرار است چه باشد. موضوع این نوشته این است که زبان پارسی (همان فارسی!) با وجود آن‌که شکر است، اما همان فقط شکر است. در مقابل زبان انگلیسی با وجود آن‌که شکر نیست، اما چون قفسه‌ی‌ پر از مرباست با ده‌ها طعم و مزه‌ی مختلف. هم‌چنین از نظر این بنده‌ی حقیر این نگرانی وجود دارد که شکرمان آب بیاندازد، آب‌قندی بیش از آن نماند.

۳)‌ پیش از آن‌که فریاد وامصیبتا سر دهید و شمشیر تیز از نیام برکشید اجازه دهید برگردیم به ماجرای پیشین و این‌که چه شد این پست را بنوشتیم. ماجرا برمی‌گردد به دو سه روز پیش که توییستخاره‌ای فرمودیم بدین محتوا:

«توییستخاره: آیا پیش از آن‌که ۲۰۱۲ تمام شود یک پست‌ای در ضدخاطرات بنویسم یا نه؟ تعداد فیوها/ری‌توییت‌‌های‌تان را می‌شمارم: زوج خوب، فرد بد.»(+)

ملت فیوها نمودند و ریتوییت‌ها کردند. نتیجه‌ی نهایی تا این لحظه که این متن را می‌نویسم فرد است، اما شوق ملت مرا به سر ذوق آورد و دور از انصاف دیدم لطف‌شان را بی‌پاسخ نهاده، پست‌ای در ضدخاطرات هوا نکنم. نتیجه این است که می‌بینید – گیریم تلاش‌ام برای آماده‌کردن‌اش پیش از پایان سال بی‌نتیجه بود. روز اول سال هم بد نیست، هست؟! ۲۰۱۳تان مبارک!

۴)‌ ایده‌ی این نوشته چند روز پیش در حین خواندن رمان Kafka on the Shore از Haruki Murakami به ذهن‌ام رسید (با تشکر از ن.ج. بابت کتاب). اصل کتاب به ژاپنی نوشته شده است ولی من ترجمه انگلیسی‌ی آن را می‌خواندم. طبیعتا نمی‌توانم درباره‌ی دقت ترجمه نظری بدهم، اما متن انگلیسی‌ی آن -تا جایی که سواد من قد می‌دهد- بسیار روان و خوش‌خوان است. در حین خواندن کتاب دو چیز توجه‌ام را جلب کرد.
یک این‌که بعضی جمله‌ها چقدر شیوا، خلاصه و زیبایند. و مهم‌تر و عجیب‌تر این‌که نتیجه‌ی تلاشک‌های من برای ترجمه‌شان به پارسی جمله‌هایی طولانی و نه چندان دل‌چسب بود.
دو این‌که گه‌گاه پیش می‌آمد که معنای واژه‌ای را نمی‌دانستم و به دیکشنری رجوع می‌کردم. طبیعی است که چون انگلیسی زبان اول من نیست، معنای بعضی از واژه‌ها را به انگلیسی ندانم اما پس از خواندن توضیح‌شان بفهمم که معنای کلمه چیست و معادل‌اش در پارسی چه خواهد بود. غریب ولکن واژه‌هایی بودند که معادل‌ای در پارسی برای‌شان نمی‌شناختم و گویا تنها راه توصیف‌شان استفاده از عبارت‌ای چند واژه‌ای بود.

۵) خواننده‌ی هوشیار که شما باشید چند نکته را به رخ‌ام می‌کشید. ابتدا این‌که کار هر بز نیست خرمن کوفتن و ترجمه تکنیک‌هایی دارد و سوادی می‌خواهد و تجربه‌ای می‌طلبد که من از آن بی‌بهره یا دست‌کم کم‌بهره‌ام. علاوه بر این‌ها تلاش چند ثانیه‌ای (یا بگیریم یکی دو دقیقه‌ای من) برای ترجمه‌ی یک جمله خیلی کوتاه‌تر از زمان‌ایست که مترجم ادبی جدی برای جمله‌ای زیبا، ولی دشوار، صرف می‌کند. هکذا ممکن است مشکل نه از زبان پارسی که از شخص شخیص مترجم بوده باشد. حرف‌تان متین!
هم‌چنین این‌که من معادل پارسی‌ی واژه‌ای انگلیسی را ندانم ممکن است نشان از بی‌دقتی‌ی من و یا حتی کم‌سوادی‌ام باشد. چه بسا کس‌ای که مجموعه واژگان غنی‌تری داشته باشد صاف و ساده معنای واژه‌ی مورد نظر را در ایکی ثانیه بگذارد کف دست‌ام و پوزم را بزند. در تایید احتمال درستی‌ی این حرف باید بگویم که بله، واژگان پارسی‌ای که می‌دانم زیرمجموعه‌ای است از همه‌ی واژگان موجود و اتفاقا کم پیش نمی‌آید که وقتی متن‌ای قدیمی را می‌خوانم واژه‌ای برای‌ام نامفهوم باشد.
با همه‌ی این حرف‌ها، ادعایی دارم مناقشه‌برانگیز و بسیار مهم. شماره‌ی بعدی لطفا!

۶) ادعا می‌کنم هر چقدر هم که زبان پارسی پیشینه‌ی غنی‌ای داشته باشد و هر میزان واژه و اصطلاح غنی ولی زیرخاکی داشته باشیم، مجموعه واژگانی که ما پارسی‌زبان‌ها امروزه روز از آن بهره می‌بریم محدودتر از مجموعه‌ای است که یک انگلیسی‌زبان در این روزگار (یعنی اولین روز سال ۲۰۱۳) از آن استفاده می‌کند. و از آن بالاتر، گمان می‌برم این محدودیت نه تنها در سطح مجموعه واژگان و اصطلاحات که در سطح ساختارهای زبانی نیز وجود دارد.

۷) ادعاکردن صد البته که مفت است. مهم این است که آیا بتوان شاهدی تجربی هم برای این ادعا ارایه کرد. اما چه خیال کرده‌اید؟ مقاله‌ی علمی که نمی‌خوانید. این‌جا وبلاگ است، آن هم ضدخاطرات. یعنی حتی ادعای درست‌بودن «خاطرات»ام را هم ندارم چه برسد به ادعای درستی‌ی نظریات زبان‌شناسانه‌ام. اما از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که قصدم گم‌راهی‌ی شما نیست – گیریم کمی شوخی و بازی با خواننده‌ها جای دوری نمی‌رود.

۸) یکی از آفت‌های وبلاگ‌نویسی، بالارفتن سن است. جدا از این‌که وقتی سن آدم بالا می‌رود، وقت سرخاراندن‌اش هم کم‌ و کم‌تر می‌شود (یک آفت!)، یک مشکل اساسی‌ی دیگری هم پیش می‌آید: هزار سال پیش که نوشتن این وبلاگ را آغاز کردم جوان‌ای خام بیش نبودم. الان جوان‌ای نیم‌پزم. یکی از تفاوت‌های جوان خام و نیم‌پز در این است که جوان خام هر نظری که به ذهن‌اش برسد بیان می‌کند، اما نسخه‌ی نیم‌پزش -مخصوصا مدل‌ای که سال‌ها در آکادمیا بوده باشد- به دنبال اثبات و شاهد تجربی و اعتبار آماری و فلان و بهمان است. چنین خصلت‌هایی برای آکادمیا بسیار پسندیده است، اما باعث می‌شود تا درست هنگامی که نطفه‌ی بسیاری از نوشته‌های وبلاگی بسته شد، فرآیند سقطشان نیز بی‌فاصله آغاز شود. مثلا اگر هزار سال پیش گفتن این‌که «پیتزای خورشیدخانم عجب خوش‌مزه است» پست‌ای قابل قبول و در شان وبلاگ‌نویس بوده باشد، در این روزگار چنین نیست (مثال پست پیتزایی: + +).
نه این‌که بخواهم همه‌ی تقصیرها و کم‌نویسی‌های‌ام را گردن آکادمیا و بالارفتن سطح توقعات‌ام بیندازم. خیر! دغدغه‌ی نان وقت‌ای باقی نمی‌گذارد؛ فیس‌بوک آفت وقت است؛ توییتر بلای جان نوشته‌های کوتاه؛ کار روزانه و شبانه‌ی پشت کامپیوتر نای‌ای برای بیش‌تر نوشتن نمی‌گذارد و هزار یک دلیل تازه و بهانه‌های تازه‌تر.

۹) برگردیم به زبان پارسی و ادعاهای من. از دید بعضی‌ها ادعاهای‌ام ممکن است گزاف و بی‌پشتیوانه باشد، از دید بعضی‌های دیگر ادعایی بدیهی. آن‌هایی که تصور می‌کنند ادعاهای‌ام بدیهی است که تصدق‌شان بروم. و اما بقیه‌ی افراد و کنج‌کاوان:
همان‌طور که حدس می‌زنید شاهد تجربی‌ی چندانی برای این حرف‌ام ندارم. نمی‌دانم آیا کس‌‌ای چنین پژوهش‌ای کرده است تا ببیند که دایره‌ی واژگان کاربران زبان پارسی چقدر گسترده است و مثلا آن را با زبان‌های دیگر مقایسه کند، بی‌تردید ده‌ها پژوهش جالب می‌شود انجام داد. مثلا می‌شود متن روزنامه‌های امروز را با روزنامه‌های چند دهه‌ی پیش مقایسه کرد و با دیدن این‌که چه واژه‌هایی بیش‌تر یا کم‌تر به کار می‌روند تکامل‌شان را بررسی کرد (مثلا به بایگانی مطبوعات ایران مراجعه کنید). و همین مقایسه را با وبلاگ‌ها کرد. یا می‌توان صدای افراد را در کوچه و خیابان ضبط کرد و زبان گفتار و نوشتار و دایره‌ی واژگان به کاررفته را با هم مقایسه کرد. هم‌چنین بررسی‌ی این‌که ارتباط بسامد واژگان به کار رفته با موقعیت جغرافیایی (چه در سطح کشور و چه در سطح شهر) چگونه است نیز پژوهش‌ای جذاب است. آیا زبان تهرانی‌ها مخلوطی است از ترکیب قومی‌ی آن؟ تاثیر مرکز فرهنگی‌بودن کشور بر زبان مردم چیست؟ و جذاب‌تر از آن بررسی‌ی ساختارهای زبانی‌ی به‌کار رفته است. تحلیل ساختاری دشوارتر است، اما ناممکن نیست.
چنین پژوهش‌ای کار من وبلاگ‌نویس نیست، اما می‌تواند پروژه‌ی خوبی برای دانش‌جوی زبان‌شناسی/ادبیات محاسباتی باشد. به هر حال این‌که این ادعای‌ام تجربی است و قابل بررسی.

۱۰) آیا دلیل‌ای بیش از «حس شخصی»ام دارم؟ بله! دلیل‌ام به تکامل زبان‌ها در کنش با نیازهای کاربران‌اش باز می‌گردد. زبان بستری است برای اندیشیدن و ارتباط. اگر نیاز فرآیند اندیشیدن با ابزارهای زبانی‌ی فعلی رفع شود، لزومی به تغییر ابزار وجود ندارد و زبان ساکن می‌ماند (البته جدا از رانش تصادفی). این ابزارها شامل واژگان و ساختارهای زبانی هستند. اگر در شرایطی ابزارهای موجود کارآمد نباشند، واژگان و ساختارهای تازه زاده می‌شوند. همین حرف‌ها را درباره‌ی کارکرد ارتباطی زبان نیز می‌توان گفت. علاوه بر آن، کارکرد ارتباطی زبان نمود دیگری هم دارد: انسان‌هایی که در ناحیه‌های جغرافیایی مختلف زندگی می‌کنند احتمالا حامل مجموعه دانش‌های تا حدی متفاوت‌ای هستند (مثال خیلی ساده: گیاهان/حیوانات استوایی در تقابل با قطبی). اگر قرار باشد این افراد با هم‌دیگر ارتباط برقرار کنند، نیاز به زبان‌ای دارند که اجتماع همه‌ی مفاهیم مختلف را در بربگیرد.

۱۱)‌ درباره‌ی دلیل غلبه‌ی زبان انگلیسی در یکی دو قرن اخیر بسیار می‌توان نوشت. تاریخ غلبه به دوران کشورگشایی‌ها و استعمار کشورهایی چون انگلستان، فرانسه، اسپانیا و پرتغال باز می‌گردد. به تدریج گستره مستعمره‌های انگلستان بر دیگر کشورها غلبه کرد و برخلاف مثلا فرانسه و یا اسپانیا شاخ و برگ‌اش در محدوده‌ی جغرافیایی‌ی وسیعی پایدار ماند (امریکای شمالی، اقیانوسیه، هندوستان). علاوه بر آن حدس می‌زنم استقلال ایالات متحده امریکا نیز از این لحاظ مهم بود که اجازه داد زبان انگلیسی در بافت نو و حاصل‌خیز تازه‌ای مستقل و به دور از کشور مادر رشد کند. نتیجه‌ی همه‌ی این تعامل‌ها زبان‌ایست که توسط گروه کثیری از مردمان در بافت‌های متفاوت‌ای به کار می‌رود و ابزارهای کسب‌شده به طور منظم رد و بدل می‌شود (با تشکر از ف.ر. بابت اطلاعات).

۱۲) در مقابل زبان پارسی در چند قرن اخیر دوران نسبتا آرامی را سپری کرده است. در زمینه‌ی علوم و تکنولوژی که ابداع درخشان‌ای نداشته‌ایم. برخلاف گذشته‌ی دور، مرکز اقتصادی مهم‌ای نبوده‌ایم و شاید جدا از فرنگ‌رفتن‌های گه‌گدار دوران قاجار و پس از آن، تعامل‌مان با کشورهای دیگر محدود بوده است. نتیجه‌ی نهایی این‌که فشار چندانی بر زبان پارسی نبوده است که بخواهد تکامل یابد. همان زبان چند صد سال پیش با همان ساختارها و واژگان تا حد زیادی نیازهای‌مان را رفع کرده است. شاید یکی از به‌ترین نشانه‌های عدم تغییر زبان این باشد که ما نسبتا راحت می‌توانیم متون قدیمی و چند صد ساله ادبیات کهن‌مان را بخوانیم و درک‌شان کنیم. مثلا شاه‌نامه‌ی فردوسی حدود هزار و ده بیست سال پیش نوشته شده است و خواندن‌اش برای فردی با تحصیلات دبیرستانی ممکن است (گرچه شاید آسان نباشد). مقایسه کنید با نوشته‌های Middle English (حدود هفتصد تا پانصد سال پیش) چون The Canterbury Tales (انتهای قرن چهارده میلادی) که تا جایی که می‌دانم برای کاربر امروزین زبان انگلیسی سخت‌خوان است. شاید سهولت فهم اثری چون شاه‌نامه قابل مقایسه باشد با نوشته‌های انتهایی دوران Early Modern English چون آثار شکسپیر که می‌شود حدود چهارصد سال پیش.
اینک البته شاید وضع زبان پارسی به‌تر شده باشد. در چند دهه‌ی اخیر نویسنده‌ها و مترجم‌های خوبی داشته‌ایم که کلمه‌های تازه‌ای را آفریده‌اند یا دست‌کم از زیرخاک بیرون کشیده‌اند. اندک علم‌ای در دانش‌گاه‌های‌مان تولید می‌شود و در نتیجه گه‌گدار کلمه‌های تازه‌ای نیز می‌آفرینیم. با این وجود چون مرکز هیچ دانش مدرن‌ای نیستیم، جهت جوی‌بار واژگان از سوی ما به دیگران نیست. نتیجه این‌که زبان پارسی چون برکه‌ای می‌ماند که نگویم راکد، اما دست‌کم خروشان هم نیست.

۱۳) قصدم از این نوشته اثبات ناکارآمدی‌ی زبان پارسی نیست. پارسی برای آن‌چه تکامل یافته کارآمد است. اگر کاربر نیاز به استفاده از ابزارهایی داشته باشد که زبان فعلی ارایه ندهد، یا زبان به تدریج تکامل می‌یابد و یا این‌که کاربر از زبان دیگری استفاده می‌کند. انتخاب گزینه‌ی دوم اگر همگانی شود البته کمی نگران‌کننده است. آیا باید نگران باشیم؟ مطمئن نیستم، اما من خوش‌بین‌ام.

بوی اماکن

بخش‌ای از تاریخ هر مکان‌ای به آن‌هایی که در آن نفس کشیده‌اند باز می‌گردد. با زیارت آن اماکن، ما هم‌نفس ایشان می‌شویم. برای بعضی‌ها هم‌نفس‌ای با حسین مهم است، برای بعضی‌های دیگر هم قهوه‌نوشی در Les Deux Magots سن‌ژرمن پاریس. در نهایت ولی نه این الزاما حسین‌وار می‌زید و نه آن نویسنده و شاعر می‌شود.

Sandy

و یا روایت‌ای دیگر:

باد ما را خواهد برد
به نهایت تاریکی شهری
که سیاهی در آن هفت‌رنگ است
و مردمان خسته و دل‌تنگ
در گوشه‌های خیابان سردند.

فن مناظره از نگاه پاپ سولوژنیوس اول

سه‌شنبه شب دور دوم مناظره‌ی اوباما و رامنی برگزار شد. این دور بدین‌گونه بود که حضاری از میان مردم عادی سوال‌هایی از کاندیداها می‌پرسیدند و آن‌ها هم پاسخ می‌دادند. عمل‌کرد اوباما به مراتب به‌تر از مناظره‌ی پیش بود. در مناظره‌ی نخست اوباما گوشه‌ی میدان کز کرده بود و سر افسوس تکان می‌داد و کتک می‌خورد. این بار اما هر دو طرف خوب و قوی بودند و حتی شاید اوباما کمی به‌تر بود، اما از نظرم تفاوت خیلی چشم‌گیر نبود. هر دوی‌شان حمله‌های خوبی کردند و دفاع‌شان کم مشکل بود (فیلم مناظره‌ی به هم‌راه متن سخنرانی و هم‌چنین اطلاعات جانبی درباره‌ی صحت گفته‌ها را از این آدرس نیویورک‌تایمز ببینید/بخوانید).

برای خودم هم که شده خوب است یک سری نکات‌ای را که در این مناظره به چشم‌ام آمد بنویسم. نکات درباره‌ی محتوای حرف‌های‌شان نیست، بلکه بیش‌تر درباره‌ی فرم آن است (و گاهی متا-محتوا). پیش از شروع لازم است بگویم که من تخصص‌ای درباره‌ی فرم مناظره ندارم: یعنی نه درباره‌اش خوانده‌ام و نه در مناظره‌های چندانی شرکت کرده‌ام که تجربه‌ی شخصی داشته باشم (مثلا برخلاف سخنرانی که تجربه‌اش را دارم و درباره‌اش هم می‌خوانم). اما به هر حال وبلاگ خواننده دارد و خواننده هم مطلب می‌خواهد. (;
در نهایت توجه کنید که همه‌ی نکات خیلی جدی نیستند و این‌که من مناظره را از حدود دقیقه‌ی ۱۶ به بعد دیدم و احتمالا نکاتی را ندیده‌ام.

و حالا این شما و این هم فن مناظره از نگاه پاپ سولوژنیوس اول:

 ۱) مناظره بیش و پیش از هر چیزی راجع به bullshitting است! هدف اصلی‌ مناظره رسیدن از یک سری داده و دانسته به معقول‌ترین نتایج ممکن نیست، بلکه هدف نشان‌دادن درستی‌ی موضع شما و غلط‌بودن موضع طرف مقابل است. حقیقت درستی یا نادرستی‌ی موضع شما اهمیتی ثانویه دارد.

 ۲) پرسش‌هایی که از شما می‌شود تنها کلمات کلیدی‌ای هستند که می‌توانید اطراف‌شان مانور بدهید. هم اوباما و هم رامنی از آن کلمات استفاده می‌کردند تا راجع به سیاست‌های خودشان صحبت کنند و سیاست‌های طرف مقابل را بکوبند. پاسخ دقیق و صریح به سوال‌ها لزومی ندارد. فردای مناظره هم مردم یادشان نمی‌آید که چه پرسیده شد، بلکه یادشان می‌آید که چه گفته شد.

 ۳) منطق استفاده‌شده در مناظره باید ساده باشد. زنجیر بلندی از «الف نتیجه می‌دهد ب»، «ب نتیجه می‌دهد ع»، و «درست نبودن غ نتیجه می‌دهد که ع نیز درست نیست» از لحاظ منطقی معادل این است که «الف نتیجه می‌دهد غ». چنین استدلال‌ای سخت‌فهم است و با مخاطب مناظره ارتباط برقرار نمی‌کند. استدلال مناسب در حد «الف نتیجه می‌دهد ب» است. آن‌چه باید روی آن مانور داد،‌ شواهد است: بازتفسیری از بعضی از شواهد را باید بیان کرد، بعضی‌ها را هم اصلا نه. بخش زیادی از مناظره بر این اساس است که اولا شواهد مناسب در تایید حرف‌مان بیاوریم (اوباما برای این‌که نشان دهد درباره‌ی مساله امنیت ملی شوخی ندارد مثال زد که گفته بودم از عراق خارج می‌شویم که شدیم، مسببین یازده سپتامبر را هم مجازات می‌کنیم که بن لادن الان کشته شده است و بعد به کمک استقرای تجربی این‌طور القا کرد که درباره‌ی مساله‌ی سفارت امریکا در لیبی هم بر سر حرف‌اش باقی خواهد بود) و نشان دهیم که شواهدی وجود دارد که با استدلال طرف مقابل نمی‌خواند (رامنی ادعا کرده بود که هدف‌اش پیش‌رفت همه‌ی امریکایی‌هاست – یا چیزی شبیه به این – و اوباما در حرکتی ماهرانه ماجرای فیلم خصوصی و گفته‌ی رامنی درباره‌ی ۴۷ درصد را به روی‌اش آورد).

 ۴) اسم پرسش‌گر را در پاسخ‌تان بیاورید و مستقیم خطاب‌اش کنید. بخش قابل توجه‌ای از صحبت‌تان نیز به روی او باشد، اما به دیگران هم بنگرید و در اطراف صحنه هم راه بروید. هر دوی اینان چنین کردند.

۵) بگویید که اگر حرف طرف مقابل را بپذیرند چه خواهد شد و موضع شما مخاطب را به کجا خواهد برد. مثلا رامنی اشاره کرد که اگر مردم اوباما را انتخاب کنند، همان چهار سال پیش تکرار می‌شود. در دور پیش هم اصولا شعار اوباما مبتنی بر تغییر بود: جدایی از وضع حاضر.

۶) عذرخواهی نکنید و خود را ضعیف جلوه ندهید. اوباما هیچ‌وقت عذرخواهی نکرد و نگفت کوتاهی شده است یا چیزی از این دست. در ضمن ننه من غریب‌ام بازی هم در نیاورید. با وجود این‌که جمهوری‌خواهان کلی مانع برای‌اش در این مدت درست کردند، اما نگفت «اگر می‌گذاشتند، فلان کار را می‌کردم اما نگذاشتند». در واقع شاید بتوان گفت که اوباما خود را در قالب کهن‌الگوی قهرمان مردمی جا می‌زد. رامنی چطور؟ (*)

۷) مناظره‌ی سیاسی جای فروتنی و تواضع نیست. یا دست‌کم گویا امریکایی‌ها با تواضع خر نمی‌شوند. ایرانی‌های شاید کمی فرق داشته باشند. هنوز اهمیت معنویات برای ما آن قدر است که اگر احساس کنیم که طرف مرتبط به عالم معناست و نور الهی چهره‌اش را روشن کرده است، کاری نداریم که طرف اصلا بلد است کاری بکند یا نه و یا حتی اصلا می‌تواند حرف بزند یا خیر.

۸) اتهام‌های طرف مقابل را بی‌پاسخ نگذارید. اوباما سعی کرد هر ادعای نادرست رامنی را پاسخ دهد، حتی شده با پریدن وسط حرف‌اش.

 ۹) گه‌گاه پریدن در وسط حرف طرف دیگر بد نیست. اگر لازم شد مچ‌اش را بگیرید، همان موقع بگیرید.

۱۰) یک راه پا پرهنه وسط حرف دیگری پریدن این است که واقعا از صندلی‌تان بلند شوید و بیایید جلوی صحنه و حرف بزنید. از فیزیک خود بهره ببرید.

۱۱) راه‌رفتن و حرکت دست‌ها. چون چوب نیاستید،‌ دست‌های‌تان را هم تکان دهید اما نه خیلی زیاد. حرکت دستان‌تان در ببیننده تصور وجود هاله‌ای از انرژی می‌دهد.

۱۲) وقتی طرف دیگر حرف می‌زند و شما منتظرید، سرتان را پایین نیاندازید. دفعه‌ی پیش اوباما چنین کرد و گند زد. این دفعه همه‌اش سر بالا بود. در ضمن چند خنده‌ی بایدن اندر سفیه‌ای هم کرد که به نظر می‌آید موفق بود.

۱۳) مجری ممکن است شما را تایید کند؛ بخواهید که تاییدش را دوباره بلند بگوید. (وقتی رامنی گفت که اوباما فردای حمله به سفارت امریکا در لیبی آن را تنها ناشی از اغتشاش یا چیزی مثل آن دانست و نه حرکت تروریستی و اوباما مخالفت کرد، مجری حرف اوباما را تایید کرد. رامنی وسط حرف‌اش پرید ولی اوباما از مجری خواست تا حرف‌اش را دوباره بگوید.)

۱۴) از عصبانیت کنترل‌شده استفاده کنید، همان‌طور که اوباما عصبانی شد و اشاره کرد که فرمانده کل قوا اوست و اگر لازم باشد پدر همه را در می‌آورد! عصبانیت طرف مقابل را می‌ترساند و حدس می‌زنم ترس باعث تضعیف قدرت استدلال منطقی‌ی طرف مقابل می‌شود. اما مواظب باشید تا خودتان زیاد عصبانی نشوید که اختیارتان از دست برود. شاید به‌ترین کار این است که اگر شرایط ایجاب کرد اندکی عصبانی بشوید و با غلو برافروختگی‌ی پدرانه‌ی خود را بیش از عصبانیت درونی‌تان نشان دهید.

۱۵) به نظر حمله به شخصیت طرف مقابل بی‌فایده و یا حتی مضر است. سیاست‌مداری که بحث را از عرصه‌ی عمومی به نقایص فردی طرف مقابل می‌کشاند قلب مردم لیبرال فردیت‌محور امریکا را جلب نمی‌کند. این ماجرا شاید کمی در ایران فرق کند چون به هر حال معنویات مهم است. اما بیش از حد هم نمی‌توان به شخصیت طرف حمله کرد: ماجرای موسوی و احمدی‌نژاد و «بگم بگم؟» را که به خاطر داریم.

۱۶) به خاطر داشته باشید که فن مناظره به کل با آداب گفتار فرق دارد. یکی درباره‌ی سیاست است و بازی‌ی قدرت، دیگری درباره‌ی اخلاق است و تلاش برای درک متقابل. توصیه‌ی من این است که مناظره نکنید، اما اگر مناظره کردید آن را درست انجام دهید.

۱۷) مناظره تمرین می‌خواهد؛ همان‌طور که سخنرانی تمرین می‌خواهد. اوباما به طور خاص برای این دور تمرین کرد. رامنی هم که مدت‌هاست در اردوی سخنرانی و مناظره به سر می‌برد.

۱۸) در نهایت به خاطر داشته باشید که فن مناظره قدمت‌ای طولانی دارد و آدم‌ها خیلی به آن اندیشیده‌اند و تجربیات‌شان را هم ثبت کرده‌اند. اگر واقعا به یادگیری مناظره علاقه دارید بروید و منابع واقعی و اصولی را بخوانید. این نوشته‌ی من، همان‌طور که پیش‌تر هم گفتم، صرفا یک مشاهده است.

(*):‌ این یکی دو جمله را حتی کم‌تر از جمله‌های دیگر جدی بگیرید. من در حال حاضر سواد چندانی درباره‌ی کهن‌الگوهای یونگی ندارم، اما حرف‌زدن درباره‌شان نویسنده را در هاله‌ی گرم و نرمی از عرفان اسطوره‌ای فرو می‌برد که مطلوب است.

تاثیر غم‌انگیز غربت بر نویسنده

بزرگ علوی از تاثیر مخرب غربت بر نویسنده می‌گوید و البته اضافه می‌کند که دیگر شرایط مثل زمان او نیست. این ویدئو مال ۲۳ سال پیش است. آن زمان هنوز اینترنت به ایران نفوذ نکرده بود. وب‌ای وجود نداشت که وبلاگ‌ای باشد. تازه دوازده سال بعدش اولین وبلاگ‌های پارسی ایجاد شدند. الان شرایط به مراتب به‌تر است. نویسنده‌ی پارسی‌زبان می‌تواند هر جای دنیا که باشد بنویسد و مطالب‌اش را در وب‌سایت‌ای قرار دهد و مطمئن باشد که چند خواننده‌ مطلب‌اش را خواهند خواند – حتی شده به حیلت و زور فیلترشکن‌.

رسانه‌ی وبلاگ البته ضعف‌ها دارد. همه‌مان می‌دانیم. نمی‌توان در آن رمان منتشر کرد. می‌شود، اما خوانده نخواهد شد. وبلاگ حتی فضای خوبی برای داستان کوتاه‌نویسی نیست. شعر شاید. وبلاگ برای انتشار شعر بد نیست. مقاله هم که البته. اصلا گویا وبلاگ جان می‌دهد برای مقاله. بگذریم که این روزها فیس‌بوک (بیش‌تر) و توییتر (کم‌تر) رشد وبلاگ‌نویسی را کند کرده است. اشکال ندارد. نوبالغ هم موی بلند می‌خواهد و هم ته ریش کوتاه! [تشویق حضار!]

اما اینترنت همه‌اش وبلاگ نیست. می‌توان در وب‌سایت‌های‌مان کل کتاب را با فرمت‌ای مناسب بگذاریم. کتاب الکترونیکی قابل خواندن است. من خوانده‌ام، شما هم خوانده‌اید، خم هم بر ابرو نیاورده‌ایم (یا اگر هم آورده‌ایم، نگفته‌ایم نمی‌شود خواند). می‌توان مبلغ‌ای هم برای آن درخواست کرد – حالا یا اجباری یا با دکمه‌ی «اهدای مالی». این تجربه‌ای‌ست که ما ایرانی‌ها هنوز کم کرده‌ایم اما خارجی‌ها چند وقتی است شروع کرده‌اند و ناموفق هم نبوده. اما ما خارجی نیستیم. خیلی‌های‌مان توان پرداخت آن‌لاین نداریم. اما بعضی‌های‌مان که داریم؟ باید تجربه‌اش کرد. بی‌تجربه نمی‌توان گفت می‌شود یا نمی‌شود. مثل خیلی پدیده‌های اجتماعی‌ی دیگر از پیش نمی‌توان گفت می‌گیرد یا نمی‌گیرد. بکنید، شاید شد. [گریه‌ی حضار!]

اما ما هنوز در غربت‌ایم؛ چه در فرنگ باشیم و چه در ایران. نویسنده‌مان می‌نویسد، اما خوانده نمی‌شود. تقصیر خودش هم نیست. یا همه‌اش تقصیر او نیست. بیش‌تر خواننده‌های‌اش در ایران‌اند. ۶۰ میلیون پارسی‌خوان. متمرکز. یک‌جا. در مقابل چند میلیون پراکنده این طرف و آن طرف. اما نوشته‌ی او در ایران خوانده نمی‌شود. گاه مستقیم دخالت می‌کنند و نمی‌گذارند خوانده شود. این قبول. اصلا بیایید ناله کنیم. اما بیش‌تر وقت‌ها بازاری برای خوانده‌شدن نیست. کتاب‌ها با تیراژ یکی دو هزار. آدم‌هایی که کتاب نمی‌خوانند. چرا؟ چون وقت ندارد؟ چون گرفتارند؟ چون پول ندارد؟ چون قیمت کتاب سر به فلک می‌زند؟ چون آن‌قدر دغدغه‌ی روزمره دارد، آن‌قدر زندگی‌شان پر از بلا و دردسر است که نمی‌تواند یک ساعت گوشه‌ای بنشیند و بخواند؟ نویسندگان‌شان بد می‌نویسند؟ یا اصلا چرت و پرت می‌نویسند؟ همه‌ی این‌ها با هم؟ شاید، شاید. [تفکر حضار!]

خلاصه کنم و بروم:  وضع ما از وضع بزرگ علوی به‌تر است اما ما هنوز غربت‌نشین‌ایم.

حدیث روز: حبل الورید

که ترجمه‌ای است از بخش‌ای از آیه زیر(*):
«و لَقَدْ خَلَقَ مُحَرِّک البَحْث وَ یَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ جوجل أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» – سوره گ

(*): برداشت از آیه ۱۶ سوره ق. لطفا خیلی جدی نگیرید! این آیه از قرآن نیست. بدیهی است که من قصد توهین به هیچ مذهب‌ای را ندارم. در ضمن هیچ گارانتی‌ی الهی‌ای هم وجود ندارد که توجه‌کردن به محتوای این آیه/حدیث باعث خوش‌بختی‌ی شما در این دنیا و به طور خاص آن دنیا بشود.

آموزش تکامل: جمع‌بندی

ممنون از پاسخ همه! هم مفید بود و هم خوش‌حال‌کننده که این چنین بحث‌هایی می‌تواند در وبلاگ رخ دهد.
سعی کردم نظرات پست قبلی درباره‌ی آموزش تکامل را جمع‌آوری کنم. در این گونه خلاصه‌سازی‌ها اطلاعات زیادی از دست می‌رود. برای همین توصیه می‌کنم کامنت‌ها را بخوانید که بعضی‌های‌شان خیلی جالب‌اند. در ضمن به بعضی از کامنت‌ها پاسخ‌ای دادم.

برخورد اول: دینی (راهنمایی یا دبیرستان؟). وراثت در راهنمایی بود بدون اشاره به تکامل. توصیف به‌تر از بحث‌ها با هم‌کلاسی‌ی تجربی‌ی دبیرستان. برخورد بیش‌تر در دوراه کارشناسی ارشد
برخورد اول: دینی. بعدتر در دانش‌گاه و به واسطه‌ی هوش ماشینی
برخورد اول: اول راهنمایی و از طریق «نامه‌های پدری به دخترش» از جواهر لعل نهرو.
برخورد اول: روایت صحیح از پدر در راهنمایی. رسمی: کتاب دینی
برخورد اول: راهنمایی و برداشت نادقیق (میمون جد انسان است). زیست‌شناسی پیش‌دانش‌گاهی: توصیف دقیق به جز تکامل انسان
برخورد اول: راهنمایی و از طریق کتاب‌های بزرگ‌تران
برخورد اول: پیش از دبستان بدون مبنای ژنتیکی. و هم‌چنین شنیدن روایت دینی. بحث‌ها در دوران اوایل دبستان با بزرگ‌ترها.
برخورد اول: برادر و در زمان راهنمایی. ژنتیک در زیست‌شناسی بود ولی بدون تکامل.
برخورد اول: راهنمایی و از طریق کتاب‌ها/برنامه‌های دینی. اشاره به حلقه‌ی گم‌شده.
[خارج وبلاگ]
برخورد اول: معلم دینی و فحش و بد و بیراه (نقل قول: «شاید جد و آباد خود آقای داروین میمون بودن، ولی دلیلی نداره اینو به بقیه نسبت بده!»). ژنتیک جداگانه.
مادر کس‌ای معلم زیست‌شناسی دبیرستان بود. نظریه‌ی داروین توی کتاب‌های‌شان بود.

آن‌چه به نظر می‌آید این است که برای گروه قابل توجه‌ای، برخوردهای اول در راهنمایی بوده است. بعضی وقت‌ها روایت صحیح بوده که معمولا توسط یک بزرگ‌سال یا کتاب بزرگ‌سالان القا می‌شده. برای بقیه هم برخورد اول از طریق کتاب/معلم‌های دینی بوده است. اما مطمئن نیستم در دوران راهنمایی رخ داده یا دبیرستان.

Love, meaning, and motivation

“The problem, often not discovered until late in life, is that when you look for things like love, meaning, motivation, it implies they are sitting behind a tree or under a rock. The most successful people recognize, that in life they create their own love, they manufacture their own meaning, they generate their own motivation.
For me, I am driven by two main philosophies, know more today about the world than I knew yesterday. And along the way, lessen the suffering of others. You’d be surprised how far that gets you.” - Neil deGrasse Tyson on Reddit AMA

آموزش تکامل

مطمئن‌ام درباره‌ی تکامل/فرگشت/evolution به اندازه‌ی کافی اطلاعات دارید یا دست‌کم چیزهایی شنیده‌اید. می‌خواستم بدانم اولین آموخته‌های‌تان کِی و کجا بود و منبع‌اش چه بود؟ و آیا به خاطر دارید که توضیح‌ای که درباره‌ی تکامل گفته شد دقیقا چه بود؟ لطفا در کامنت‌ها بنویسید.

تا جایی که به خاطر دارم اولین باری که به طور رسمی و مکتوب درباره‌ی تکامل صحبت شد در کتاب تعلیمات دینی دبیرستان (و با احتمال کم‌تر راهنمایی) بود. اگر اشتباه نکنم، کتاب نظر مثبت و البته دقیق‌ای هم نسبت به تکامل نداشت. حدس می‌زنم منشاء وحشت از داروین و منشاء گونه‌های‌اش به تقابل ماجرای خلقت انسان طبق روایات دینی و قائل‌بودن به تکامل انسان از پیشینیان‌اش بازگردد – وگرنه گاو و علف هر چقدر دل‌شان می‌خواهد تکامل یابند. البته روش‌های مختلفی برای ماست‌مالی‌ی این قضیه وجود دارد که نیاز به خبرگی‌ی قابل توجه‌ای از جانب معلم دارد و دانش‌آموز بازیگوش ممکن است نتواند پیچیدگی‌ی قضیه را خوب درک کند.
و برای این‌که مشخص شود راجع به کدام دوره صحبت می‌کنم، بگویم که این ماجرا برمی‌گردد به نیمه‌های دهه‌ی هفتاد.
جالب‌تر هم آن است که با این‌که در دوران راهنمایی و سال اول دبیرستان زیست‌شناسی داشتیم و درباره‌ی ژنتیک هم چیزهایی می‌خواندیم (آزمایش‌های مندل)، اما به خاطر ندارم که صحبت‌ای از تکامل شده باشد. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: سازگاری‌ی انتخاب طبیعی و تکامل تدریجی با ژنتیک مندلی (هر دو محصول قرن نوزدهم) تازه در قرن بیستم نشان داده شد، و در نتیجه می‌توان چیزهایی از ژنتیک گفت بدون این‌که اشاره به تکامل کرد. پس اگر خاطره‌ام درست باشد، تفسیرم این است که نویسندگان کتاب‌های زیست‌شناسی و هم‌چنین معلم‌های‌مان تصمیم گرفته بودند که بچه‌ها خوب است درباره‌ی ژنتیک بدانند اما ناسازگاری‌های نظریه تکامل با باورهای دینی‌مان آن‌قدرها هست که نشود به این راحتی ماست‌مالی‌اش کرد.

 شما چطور؟ به یاد دارید که آیا در تحصیلات رسمی‌تان درباره‌ی تکامل صحبت‌ای شده باشد؟ بنویسید! [اضافه‌شده: لطفا بگویید که ماجرای مواجهه‌تان حدودا به چه زمانی برمی‌گردد. کتاب‌ها در طول زمان عوض می‌شوند و خواننده‌های این‌جا هم طیف گسترده‌ی سنی‌ای هستند.]

 تکمیلی:

  • در جست‌وجوی کوتاه‌ای به این نوشته رسیدم که درباره‌ی تاریخ مواجهه‌ی ادیان (به طور خاص اسلام) با تکامل است.
  • یدالله سحابی کتاب‌ای دارد به نام خلقت انسان. آن‌چه از نوشته‌ی فوق فهمیدم این است که بر اساس دو آیه (۴۵ سوره نور و ۴ سوره‌ جاثیه) به این نتیجه رسیده است که قرآن با تکامل سازگار است. این دو آیه چه می‌گویند؟
    اولی می‌گوید که خداوند همه‌ی موجودات را از آب آفرید و بعضی‌های‌شان می‌خزند و بعضی‌ها هم روی دو پا و یا چهار پا راه می‌روند. و خداوند هر چه عشق‌اش بکشد خلق می‌کند.
    دومی هم می‌گوید که در خلقت شما و دیگر جانوران نشانه‌هایی است برای مومنان.
    همین؟!
  • متن انگلیسی‌ی مهم‌ترین کتاب داروین، یعنی The Origin of Species، را راحت می‌توان روی اینترنت پیدا کرد. مثلا ویرایش اول‌اش را در این‌جا پیدا می‌کنید و ویرایش اول و شش‌اش را هم در این‌جا. هم‌چنین نسخه‌ی اسکن شده‌ی همه‌ی ویرایش‌ها نیز در این وب‌سایت هست. نمی‌دانم چه ترجمه‌هایی از کتاب به فارسی هست جز ترجمه‌ای از نورالدین فرهیخته که فایل PDFاش را لینک می‌دهم. آیا این کتاب در بازار یافت می‌شود؟ نظری درباره‌ی خوبی‌ی ترجمه ندارم.

آذربایجان، آسوده بخواب که تقدیر همگان در این شب مقدر خواهد شد (*)

زلزله می‌آید. آدم‌هایی از دست می‌روند. هم‌وطن‌‌اند. یخ می‌کنی. کاری از دست‌ات بر نمی‌آید. دل‌ات می‌گیرد. بر نمی‌آید؟ شاید نمی‌بایست این‌گونه باشد. می‌توانست این‌گونه نباشد اگر … . اگرها در گوش‌ات می‌پیچند.
بعضی‌ها در فیس‌بوک صفحه راه می‌اندازند برای کمک به ایشان. تاکنون ۱۸۰ نفر مرده‌اند. در آن صفحه آدم‌ها بحث می‌کنند که چه باید کرد. پول بفرستیم؟ نفرستیم؟ دولت پول‌ها را می‌خورد؟ چند ماه بعد از زلزله‌ی بم چادرهای امدادی‌ی امریکایی در بازار بود. دلیل نمی‌شود. ۱۳۵۰ نفر زخمی شده‌اند. اصلا چه می‌توان کرد؟ چه نیاز دارند؟ آب و دارو و پزشک و چادر؟ این‌ها جزو زیربنای کشور نیستند؟ نباید باشند؟ این‌جا آب دارد از آسمان می‌باید شر و شر. اما آب را که نمی‌شود تله‌پورت کرد. آیا اصلا من می‌توانم به ایشان کمک‌ای کنم که فایده‌ای داشته باشد؟ آمدیم و پول هم جمع کردیم. اصلا صد هزار نفر، هر کس آمد و ده دلار نه، صد دلار کنار گذاشت و فرستاد و رسید به دست خود خود مردم. سرِ سر می‌شود ۱۰ میلیون دلار. این پول به درد که می‌خورد؟ تشنه نبودند؟ گشنه نبودند؟ زخمی نبودند؟ خانه‌های‌شان را دوباره می‌سازیم؟ با ۱۰ میلیون دلار چه چیزی را می‌توان بازسازی کرد؟ یک روستا را؟ پنج روستا را؟ این پول‌های خرد کجا و میلیاردها دلار نفت کجا؟ میلیاردها دلاری که می‌توانست درهای دنیا را به روی ایران باز کند و چرخ‌های اقتصادش را تکان‌ای دهد و پول‌ها جاری کند و مردم‌اش در خانه‌هایی بزیند که با زلزله‌ای ۶.۲ ریشتری چون برگ پریشان نشود. زلزله می‌آید و هم‌وطن‌های‌ام می‌میرند و من هیچ نمی‌توانم بکنم جز ابراز هم‌دردی. تسلیت مرا بپذیرید.

تکمیلی:
(*): طبق نظر هیات دولت.
- آدرس مراکز خون‌گیری در ماه رمضان ۱۳۹۱.
- صفحه‌های فیس‌بوکی کمک به زلزله‌زدگان: (۱)، (۲)
- بهمن‌آقا توضیحاتی درباره‌ی چگونه‌ی کمک‌رسانی دارد. خلاصه بگویم: اگر در ایران‌ هستید، خون بدهید و اگر تخصص پزشکی ندارید، به منطقه نروید. بهمن آدرس paypalاش را هم نوشته و گفته می‌تواند پول را به ایرانی‌ها برساند. من به بهمن اطمینان دارم. اما فقط دقت کنید که اگر از کشورهایی مثل امریکا و کانادا و … به پی‌پال واریز می‌کنید، نامی از ایران نبرید. ایران تحریم است.

مخاطب عام و خاص

اگر پرسیدند مخاطب عام دارد یا خاص تکلیف چیست؟
اگر بگویم خاص است، هر کس از ظن خود می‌شود یار من. و نه این‌که این‌گونه باشد. هر کس‌ای نیست. خاص، خاص است. یک نفر در این هفت میلیارد نفر. گیریم دو نفر. یا اصلا پنج نفر. اصلا قصدمان این نیست اما، ولی دیده‌ایم دیگر، تجربه کرده‌ایم، آدم‌ها وقت‌های بی‌ربط خود را در آینه می‌بینند و می‌گویند «ها!‌ این فلان فلان شده در ضدخاطرات به من چنین گفت و چنان؛ حالی‌اش می‌کنم». حالا خر بیار و باقالی بار کن. خیر خانم جان، این نوشته‌های بنده مخاطب خاص ندارد!
اگر بگویم مخاطب عام است که می‌گویند فلانی از زمین و زمان، خلق و ناخلق شاکی‌ست و عینک بدبینی زده و نوسالژی خفه‌اش کرده. این هم درست نیست آقا جان، حقیقت ندارد حضرت عباسی، اصلا دروغ است، بهتان است!
اصلا ما کلا مخاطب خاص و عام نداریم. خلاص!(*)

(*): مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود.

در جست‌وجو و فرار از دوستی‌های از دست‌رفته

یه سنی که ازش بگذره، میشه عینهو قبرستون. پر میشه از خاطره‌ها و حر‌فا و عشقایی که زیر خروارها بیت و بایت دفن شدن و آروم آروم دارن میپوسن. روش رو که نگا کنی اما تر و تمیزه. عکس شکوفه‌ای اینجاس و میوه‌ کاجی اون‌جا و لیست قطعات هم منظم و قشنگ اون کنار تا زمستونای دوردست این قرن ردیف شدن.

اما امروز صبح که رفتی سراغ یکی از قبرای قدیمی، تا دستت رو گذاشتی روی سنگ مرمرینِ تر و تمیز و شروع کردی به فاتحه‌خوندن، هوا گرفت و صدای خفه هیس‌هیسی بلند شد و تا خواستی دور و برت رو نگا کنی تا منبع صدا رو پیدا کنی یهو بخار سبز و متعفنی پیچ و تاب‌خوران از شیارای خاطرات قدیم زد بیرون و محکم دور مچ دستت پیچید و تو رو با خشونت کشوند به فضای وهم‌انگیز و تب‌آلود اون سالای تاریک و رقت برانگیز. بخار سبز که به تدریج به شکل و شمایل صاب قبر در می‌اومد یقه‌ت رو گرفت و تکون‌تکونت داد و شروع کرد به فحاشی. تو اولش کمی تقلا کردی و سعی کردی خودت رو از شرش خلاص کنی اما خیلی زود دو-زاریت افتاد که مقاومت بیهوده‌س – همونطور که قبلنا بیهوده بوده. مجبور شدی به گه‌خوردن از صاحب همیشه طلبکار قبر و زیر لب به بخت خودت لعنت فرستادی که چطور شد اصلا چنین خاطراتی توی قبرستونت داری و از خودت پرسیدی که ما چه غلطی میکردیم اون روزا که اصلا سعادت آشنایی با این مرحوم رو پیدا کردیم؟

بخار سبز از حفره‌های پوستت نفوذ کرد و تا عمق وجودت خزید و داشت چون اسید میخوردش و تو از درد گذشته‌های از دست‌رفته و زخم‌زبون‌های بر عمق روانت فرو رفته پیچ و تاب میخوردی و دیگه زمانی باقی نمونده بود تا تو هم بشی جنازه‌ای که باید توی همین قبرستون دفنت می‌کردن که یهو یادت افتاد چطور بار اول از شر صاب قبر و نیشای سوزانش رها شدی. راه رهایی از اون خاطرات چیزی نبود جز شمشیر ضدخاطرات. شمشیر رو در یک آن برکشیدی، خاطره‌ متجسم‌شده رو دو پاره و چار پاره و دویست و پنجاه و شش پاره کردی، ترکیبش رو به هم زده، به صورت پستی در ضدخاطرات منتشرش کردی. بعد دمت رو گذاشتی روی کولت و دو پا داشتی، دو پای دیگم قرض گرفتی و زدی به چاک و به هیاهوی روزمره برگشتی و حتی به پشت سرتم نگا نکردی که قبری تازه به تاریخ سوم آگوست ۲۰۱۲ کنده شده.

زوروی فرهنگی

یکی از تیپ‌های شخصیتی‌ی ناخوش‌آیند،‌ تیپ آدم‌های همه‌چیزدانی است که درباره‌ی هر چیزی نظر دارند، بقیه را دایم نقد می‌کنند و آن‌ها را آدم‌هایی نادان، احمق، کم‌شعور و کم‌هوش‌ می‌شمارند. اسم این‌ها را بگذاریم منتقدان غرغرو.

از طرف دیگر یکی از تیپ‌های شخصیتی‌ی محبوب، تیپ آدم‌هایی است که به تیپ پیشین حمله کرده، آن‌ها را به سختی نقد کرده و ایشان را منتقدانی بی‌فایده و خاصیت می‌دانند که به‌تر است بروند و کاری مفیدتر بکنند. اسم این‌ها را بگذاریم زوروی فرهنگی!

و بعد تیپ شخصیتی‌ی ناخوش‌آیند دیگری وجود دارد که زوروهای فرهنگی را نقد کرده، آن‌ها را منتقدان غرغروی بی‌سوادی می‌دانند که در خانه‌شان آینه ندارند. اسم این‌ها را می‌گذاریم متامنتقدان غرغرو. ad infinitum … !

ما هیگز داریم!

چهارم جولای روز مهمی است. امروز اعلام شد که شواهد وجود ذره‌ی هیگز (Higgs) آن‌قدر هست که بتوان گفت که «هیگز کشف شد».
هیگز ذره‌ی مهم‌ای‌ست: هیگز ذره‌ای در مدل استاندارد ذرات بنیادین است که وجودش باعث جرم‌داربودن ذرات بنیادین دیگر (و در نتیجه شما دوست عزیز!) است. وجود هیگز سال‌های سال است که پیش‌بینی می‌شد -و در واقع ذره‌ی گم‌شده‌ی مدل استاندارد بود- ولی تا همین اواخر هیچ‌گونه شاهد تجربی‌ای برای وجودش نبود. اما به راه‌افتادن شتاب‌گر LHC (پیش‌تر در ضدخاطرات) همه چیز را عوض کرد (سپتامبر ۲۰۰۸ آغاز به کار کرد، اما زودی خراب شد، دوباره در اواخر ۲۰۰۹ شروع به کار کرد). از چند وقت پیش شواهدی برای وجود هیگز مشاهده شده است، اما آن‌قدر کافی نبوده است که فیزیک‌دان‌ها را راضی کند. اما امروز، چهار جولای، ۱۴ شعبان، یک روز مانده به سال‌روز میلاد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف)، در مرکز CERN -آن‌جایی که شتاب‌دهنده‌ LHC قرار دارد- اعلام کردند که با قطعیت بالا ذره‌ی هیگزی وجود دارد (ممکن است بیش از یک نوع از این ذره وجود داشته باشد).
امروز برای فیزیک و علم بشری روز بسیار مهم‌ای است و در کتاب‌های تاریخ علم نوشته خواهد شد.

توضیح بیش‌تر:
من فیزیک‌دان نیستم (ولکن فیزیک‌دان‌ها را دوست دارم). برای اطلاعات بیش‌تر درباره‌ی هیگز و این کشف، البته که می‌توانید به ویکی‌پدیا مراجعه کنید (Higgs Boson). علاوه بر آن، این نوشته‌ها هم خوب هستند:

و البته مطمئن‌ام که از بین وبلاگ‌نویسان ایرانی متخصصانی هستند که می‌توانند به خوبی درباره‌ی هیگز و این کشف توضیح دهند. مثلا فکر کنم مصطفی کارش یک زمانی خیلی مربوط بود. چرا نمی‌نویسد؟

جامانده

کجاس پس؟ این همه وایسادم این‌جا. همین جا بود دیگه؟ گفت همین گوشه‌ی خیابون وایسم سر ظهر تا بیاد دنبال‌م. اشتباه که نمی‌کنم؟ نه! گفت سر ظهر،‌سر پارک دانش‌جو. گفت دیر نکنم‌ها. من هم که دیر نکردم. الان ظهره دیگه. پس چرا مامان نیومد دنبال‌ام؟ نکنه نیاد. کار بدی که نکردم تازگی. اتاق‌م رو هم تمیز کردم،‌ مشق‌هام رو هم که … شاید مشق‌ها باشه. شاید به خاطر نمره‌ی دیکته‌ام دل‌اش نمی‌خواد منو دیگه ببینه. همیشه می‌گفت از آبجی یاد بگیر، اون نمره‌هاش همیشه خوبه. اما من هم درسام خیلی بد نیست. حالا این بار نه، اما دیکته‌ی قبل‌تری نمره‌ام بیست شده بود. علوم‌ام هم همیشه خوبه. نه، مامان به این خاطرا ول‌ام نمی‌کنه. به خاطر نمره‌ی دیکته نبوده. مامان این‌طوری بدجنس‌بازی در نمی‌آره. پس کجاست مامان؟ نکنه چیزی به سرش اومده باشه؟ نکنه تو خیابون ماشین زده باشه به‌ش. مامان! مامان!

[سه‌شنبه ۱۹ ژوئن. تمرین مونولوگ در سر کلاس. موضوع: «بچه‌ای که جا مانده است.»
دو نفر از هم‌کلاسی‌ها (امیر و نرگس) گفتند که باور پذیر نیست چون مثلا بچه‌ای که در این سن و سال است این‌جوری فکر نمی‌کند و پخته‌تر است. یکی هم (وحید) گفت که عیب من این است که همه‌ی مونولوگ‌های‌ام لحن خودم را دارند. به قول یکی دیگر، همه‌شان niceاند. آقای معروفی هم گفت که باید سعی کنم شخصیت‌های غیر از خودم ایجاد کنم.
به نظر خودم نسبت به مونولوگ پیشین به‌تر بود چون دست‌کم مونولوگ است!]

توضیح ضروری درباره‌ی ضدخاطرات

شاید تاکید دوباره‌اش مفید باشد: ضدخاطرات خاطرات‌ام نیستند. از آن‌ها تاثیر گرفته‌اند، اما زمان و مکان و ترتیب و ترکیب‌اش عوض شده است. ضدخاطرات را به طور خاص در دسته‌ی خودشان قرار می‌دهم و البته بیش‌تر نوشته‌های وبلاگ ضدخاطرات، ضدخاطره‌اند. بعضی‌ها هم البته خاطره‌اند، اما کم‌ترند. خاطرات را این‌جا گذاشته‌ام. خب، این از این. صلوات!
از آن بالاتر، داستان‌ها به طور خاص کلا داستان‌اند! مثل خیلی از داستان‌ها المان‌های از زندگی‌ی نویسنده دارند اما الزاما زندگی‌ی نویسنده نیستند. خلاصه این‌که نرخ تولد و عشق و جنایت و مرگ و میر در آن‌ها بالاتر است. داستان‌ها را هم این‌جا بخوانید.

حالا چرا این حرف‌ها را می‌زنم؟ مطابق قول‌ای که در «می‌نویسد شاید که به زبان آید» داده است، سولوژن قرار است برای‌تان قصه بگوید و در همین وبلاگ بگذارد. راست‌اش را بخواهید سولوژن شانس آورده است و عباس معروفی‌ی عزیز و دوست‌داشتنی به شهرش آمده است و کارگاه داستان‌نویسی به پا کرده. حالا هم سولوژن دارد مشق می‌کند و زور می‌زند تا بیش‌تر داستان‌نویسی یاد بگیرد. و دست‌کم برای ثبت در تاریخ که هم شده می‌خواهد بیش‌تر مشق‌های‌اش را این‌جا بگذارد. آها! تا یادش نرفته بگوید که چون مشق‌ها، مشق‌اند، ممکن است کیفیت‌شان بالا و پایین برود. آخر روی بعضی‌ها فقط ده بیست دقیقه وقت گذاشته است (تمرین وسط کلاس) و روی بعضی‌ها چندین ساعت.
حضرت سولوژن به من گفت که از شما بخواهم تا نظرتان را درباره‌ی هر کدام از داستان‌های و نوشته‌های دیگرش بنویسید. بگویید که آیا به عنوان خواننده خوش‌تان آمد یا نه. آیا فضایی در ذهن‌تان ایجاد شد یا خیر؟ آیا شخصیت‌ها واقعی به نظر می‌آمدند؟ خلاصه هر چیزی را که به نظرتان می‌آید بگویید، اما نرم و آرام بگویید که سولوژن نازک‌نارنجی است بی‌تعارف!

درِ زیرزمین

مارال! از آن روزی که بابا مرد، بغض‌ای در گلوی‌ام مانده است که همه‌ی این سال‌ها می‌خواسته‌ام رهای‌اش کنم و به‌ات بگویم‌اش ولی شرم کرده‌ام و سکوت. آن قدر نگفته‌ام و نریخته‌ام‌اش بیرون که دیگر غده‌ای شده است سنگین که هر آن ممکن است گلوی‌ام را تا نهایت خفه‌گی بفشارد. مارال! بابا را من به کشتن دادم!

از غروبْ دو ساعت‌ای بیش نگذشته بود و من با ماشینِ اسباب‌بازی‌ی تازه‌ام گُل‌های قالی را زیر می‌گرفتم و بابا تازه جلوی تلویزیون لم داده بود و سیگارش را گیرانده بود و تو هم کنارش روی مبل پستانک-به-دهان خواب بودی که ناگهان برق‌ها رفت. مامان شیرِ آب ظرف‌شویی را بست، من ماشین‌ام را رها کردم و همه متعجب در سکوت‌ای که اتاق را می‌بلعید غرق شدیم. خش‌خش صدای رادیو از آشپزخانه بلند شد. من چهارزانو کورمال کورمال به سمت مبل‌ راه افتادم تا این‌که دست بابا آرام بر سرم نشست. مامان بالاخره ایست‌گاه رادیویی را پیدا کرده بود و صدایی نمی‌آمد جز آن‌چه وحشت‌اش می‌رفت و انتظارش نه: آژیر قرمز – خطر حمله‌ی هوایی!

پدر آرام زیر لب گفت: «بر جد و آبادش لعنت!» و بعد بلند فریاد زد: «بدو، بدو! جمع کن بریم.»
مامان گفت: «مارال کو؟»
- همین‌جاست، همین‌جا. پاشو برویم زیرزمین.
- باشه، هول‌ام نکن. دارم شمع پیدا می‌کنم.
- صد بار به‌ات گفتم بزارش یک جای دم دست.
- دم دست‌ه، الان!
- ماهان اون‌جاست؟
- آره، دست‌اش رو گرفتم. شناسنامه‌ها رو برداشتی؟
- الان، الان.
و بابا همان موقع تو را بغل‌کرده از جای‌اش بلند شد و سیگار به دست، بازوی مرا گرفت.
- بابا! بابا! بنزم، بنزم …
- بدو بابا جون، وقت نداریم. بعدا بازی می‌کنیم.

مامان شمع در یک دست و کیف‌ای کوچک در دست دیگر از آشپزخانه بیرون آمد. بابا دست مرا گرفته با مامان به سمت حیاط رفتیم تا برویم به پناه‌گاه. پناه‌گاه خانه‌گی‌ی ما زیرزمین قدیمی‌مان بود که بابا اعتقاد داشت زیر طاق‌های قوسی‌اش امن‌ترین جای خانه است.
- مگه آتش‌بس نبودیم؟
- چه می‌دونم والله! حروم‌زاده این چیزا حالیش نمی‌شه.

درِ حیاط را که باز کردیم، سوز دی‌ماه زد توی صورت‌مان و اگر مامان با همان کیف‌اش جلوی شمع را نگرفته بود، باد خاموش‌اش می‌کرد. سلانه سلانه به سمت پلکان زیرزمین راه افتادیم.
- مواظب باش.
- حواس‌ات به بچه‌ها هست؟
- تو که هنوز سیگار دست‌ات‌ه! بده مارال رو به من.
- می‌تونم. خوش‌گل خانم، شما کاریت نباشه!
- اِه، بدش به‌م یه‌هو می‌خوره صورت‌اش می‌سوزه بچه‌م. بیا اصلا، کاری نداره. ماهان! تو این شمع رو بگیر مامان!
و مامان شمع را داد دست‌ام و من غرغری کردم و مامان مارال را از بغل بابا گرفت و بابا سیگار را به لب‌اش گیراند و با دست‌اش بازوی مامان را گرفت و همه‌مان با احتیاط از پله‌ها پایین رفتیم.
- دوازده … سیزده … چهارده …
- ساکت بچه!
- حوصله‌اش سر رفته لابد، تو هم!
- تو این هیرو-ویری؟
- بچه‌ست دیگه!
- هیژده …‌ نوزده … بیست!
- این اسباب‌بازی‌ش کو؟

سی که شد، آخرین پله را هم رد کردیم و پا بر کف نمور زیرزمین گذاشتیم که ناگهان پژواک تق تق ضدهوایی‌های پاسگاه آن طرف محله بلند شد.
- من می‌خوام تیر ضدهوایارو ببینم!
بابا گفت: «دفعه‌ی بعد!» و دست‌مان را رها کرد تا کلیدهای‌اش را از جیب در بیاورد.
- بابا جون! این شمع رو جلوی چشم من می‌گیری؟
شمع را جلوی‌اش گرفتم. صدای ضدهوایی‌ها لحظه به لحظه تندتر و وحشت‌زده‌تر می‌شد.
- ایناهاش!
بابا سیگار به دستْ کلید را کرد توی قفل در فولادین زیرزمین که از سال پیش، یکی دو مال قبل از این‌که تو به دنیا بیایی، جای در چوبین و فکسنی‌ی قبلی را گرفته بود.

بابا کلید را به زحمتْ در قفل کرد و راست و چپ‌اش کرد و چپ و راست‌اش کرد و در را به سمت خودش کشید و به جلو فشار داد و دوباره به سمت خویش کشید.
- چرا باز نمی‌کنی پس؟ الانه که بمب بریزن رو سرمون.
- چه می‌دونم یه مرگشه! مرده‌شور این آهنگره رو ببرن با این در ساختن‌ش. چند بار اومده و گفته دُرس شد مهندس، دُرس شد! هفته‌ی بعدش می‌آی می‌بینی دوباره بازی در می‌آره. باید فردا روغن‌کاری‌اش کنم.
آخر سر قفل تقه‌ای کرد و بابا دست‌گیره را کشید و در را که باز کرد، زمستان با عجله خودش را به درون زیرزمین خزاند و سر راه‌اش برگ خشکه‌ها را از بالای پله‌ها کشید پایین و شعله‌ی شمع مرا به چپ کشاند و به راست هل داد و به بالا بلند کرد و بر پایین کوباند تا این‌که نای‌اش رفت و خاموش شد.
- آخ!
- اشکال نداره مامان جون! اون تو شمع و کبریت داریم. بدو برو تو.
- شما برید تو، من برم الان می‌آم!- کجا می‌ری؟- هیچی، یه چیزی یادم رفته.مامان داخل شد و تو هم‌چنان بر دوش‌اش خواب بودی.

بابا کمی به پایین خم شد و آرام گفت: «اگر گفتی می‌خوام برات چی بیارم؟» و بعد قامت راست کرده و آخرین پک را به سیگارش زد و التهاب سیگار لحظه‌ای صورت‌اش را سرخ کرد و بعد با تلنگری ته‌سیگارش را شهابکی کرد در فاصله‌ی کوتاهِ تا دیوار. بابا با دست به پشت شانه‌ام زد و گفت:
- مواظب مامان و خواهرت باش.
مارال! مارال! هنوز می‌خوانی؟ این آخرین حرف بابا بود!

می‌نویسد شاید که به زبان آید

آقا جان! شورش را در آورده‌ است از بس نمی‌نویسد این حضرت سولوژن – دامت برکاته. چه خبر است بابا؟ از بس ننوشته، مطمئن‌ام خوانندگان‌اش همگی دپرسیون گرفته‌اند و له‌له‌زنان منتظر جرعه‌ای، یا تو بگو قطره‌ای، از دانش بی‌کران و علم عالم‌نوازش‌اند. دی‌روز با کمال احترام و با ادب فراوان گوش‌اش را محکم گرفتم و فریاد برآوردم: «یا شیخ، ای فرشته‌ی روی زمین، کربلایی سولوژن، گلابی‌ی عالم لاهوت و آناناس ناسوت، ای پاپ سولوژنیوس کبیر، بنویس!»
- منظورت «اقرا!» است؟
- نه، اون مال یکی دیگه بود. بنویس! بِهْ نِهْ ویس!
آن حضرت به عمق چاه تفکر فرو رفت، سری به افسوس تکان داد و آه‌ای دردمند کشید و زیر لب نجوا کرد: «نتوانم!»
متعجبانه چرایی‌اش را پرسیدم و او ماورای بشرانه گفت آن‌چه را که نتوان در هیچ زبان‌ای بیان کرد؛ و بیان کرد آن‌چه را که نتوان با هیچ صوت‌ای گفت.

زلیخا جیغ فرابنفش کشید. کلاغ‌ها بال کشیدند. صدای فالش تمرینِ صورِ اسرافیل از دوردست‌ها آمد. حواریون چپ‌چپکی به موعود نگریستند و زیرزیرکی به ساعت مچی‌های‌شان اشاره کردند.

من هوش از سر به کف داده و چشمان‌ام چهارتا گشته و اشک در کاسه‌شان جمع‌شده، فریادکشان سر به بیابان نهادم و جنگل‌ها به سراب دیدم و بحرها به آبِ دیده گریستم و عالم معنا جوییدم و این دنیا را به انتها رساندم و زمان را از عقب تا جلو و از جلو تا عقب به معرفت کاوییدم و دست‌کم دو بار صاحب‌اش را دیدم که شال و کلاه می‌کرد تا این‌که باز به نزد حضرت‌اش در آمدم و چهارزانو به ادب زیر پای‌اش مغموم در سکوت نشستم.
در همین لحظه سولوژن در آمد و گفت: «آن سِکِندْ تاتْ (on second thought)، چرا که نه؟!»

زلیخا سرویس میوه‌خوری‌اش را از انباری در آورد. پنگوین‌ها دوباره تخم گذاشتند. در واکنش به آمادگی‌ی آن دنیا، کیهان شیشکی کشید و آنتروپی‌اش را نصف کرد. اسرافیل آسوده‌خیال صورش را در جعبه‌ای گذاشت و درش را دو-قفله کرد و بساط مطربی‌اش را درآورد. حواریون شانه بالا انداختند و به تخت‌های مقررشان بازگشته، حوری در بغلْ به مِیْ نوشی و نان و کره و انگبین‌خوری‌شان ادامه دادند. و قرار ما هم بر آن شد که اگر از دست برآید سولوژن‌مان برای‌تان قصه بگوید و در ضدخاطرات بگذارد – شاید که خلق‌ای را خوش بیاید و غصه‌ها نه که سر آید اما دست‌کم به زبان آید.

هنرمندی در میان جنگل سبیل‌اش را تاب می‌دهد و می‌گوید

هنرمند باید همیشه (یا دست‌کم به هنگام آفریش هنری، یا بعضی وقت‌ها، یا گه‌گاه، مثلا الان،‌ یا که نه) به یاد داشته باشد که هنرش آن‌قدر که مخاطب او قرار است تصور کند جدی نیست. فیلسوف اما در عوض نقطه‌ی مقابل هنرمند است: او می‌داند که اندیشه‌اش جدی است و جدی اندیشه‌ی اوست. دیگران مهم نیستند. دیگران حتی ممکن است نباشند. و البته فیلسوف هنرمند موجودی کاملا متفاوت است: «شاید هم نه، شاید هم آری!».

Mashdi will be back

کت سنگین بر دوش
در کولاک ظلمات شب
درِ خانه‌ای باز شد
و از شراره‌ی نور
بزرگ‌مردی پدیدار شد، تنها
عازم به راه.

روستاها سپری شدند
کشورها پشت سر نهاده شدند
قاره‌ها گذشتند
دریاها فتح شدند
شب‌ها تاریک
روزها غم‌ناک
و مرد
خیره‌سرانه
هم‌چنان به سوی غرب فرانکوفن راه می‌سپارد.

در خلوت گوشه‌ها
در شلوغی‌ی انبوه
مردمان
چشم به انتظار نشسته‌اند
و بی‌وقفه می‌پرسند
آرام، زیر لب – این‌جا
بلند، به فریاد – آن‌جا
«مشدی کی خواهد آمد؟»

نوروز ۱۳۹۱

تکراری است، صدها بار در همین چند روز شنیده‌اید یا که خوانده‌اید، اما باز هم بخوانید: سال نو شاد و سلامت.

برای همه‌ی خوانندگان‌ام و البته دوستان‌ام (با تعریف تعمیم‌یافته‌ی دوستی) -چه این‌جا را بخوانند و چه نخوانند- سال خوبی را آرزو می‌کنم. سال پیش خوبی‌هایی داشت و بدی‌هایی. امسال نیز چنان خواهد بود. امید دارم دینامیک ترکیب خودم و محیط به گونه‌ای باشد که خوبی‌های پیش رو بسیار بیش‌تر باشد. برای شما نیز چنین باشد!

[چند پاراگراف پس از این از جنس خاطرات است. حوصله دارید، بخوانید.]

 از جمعه/شنبه‌ی هفته‌ی پیش تا دی‌روز هوای این‌جا بسیار گرم شده بود. روزها به حدود ۲۴ درجه هم می‌رسید و مردم هم پس از زمستان‌ای نسبتا طولانی (و البته نه به حد ادمونتون) شاد و شنگول اندک‌لباس‌های تابستانی‌شان را پوشیده بودند و فضای شهر را بهاری و حتی بلکه تابستانی کرده بودند. با این وجود من حس سال نو نداشتم و هنوز هم ندارم. یعنی حس نمی‌کنم الان همان نقطه‌ی عطف سالانه است و فرداها به مراتب متفاوت با دیروزها خواهد بود.

تا دمادم لحظه‌ی تحویل سال مشغول کار بودم. به طور دقیق‌تر، تا پانزده دقیقه پیش از تحویل سال در دانش‌گاه بودم و حدود دو دقیقه پیش از آن وارد خانه شدم (که می‌شود حدود ۱:۱۳ بامداد). با تشکر [احتمالی] از چند جوان جاهل که نمی‌دانم کدام جعبه‌ی تقسیم را تقریبا جلوی من زدند و منفجر کردند، اینترنت خانه هم در همان یک دقیقه مانده به تحویل سال قطع شد (از واژه‌ی «احتمال» استفاده کردم چون از رابطه‌ی علی مطمئن نیستم. و البته نه این‌که منظورم این باشد که ممکن است قطع‌شدن اینترنت باعث شده باشد چند جوان بیایند و چیزی را منفجر کنند. ممکن است این دو رخ‌داد به طور مستقل از هم پیش آمده باشند. اما ترجیح می‌دهم تقصیر را به گردن چند جوان جاهل بیاندازم).

روز سال نو هم البته وضع به‌تر نبود. یعنی اگر قرار بود وضع به‌تر باشد که اصولا شب پیش‌اش آن‌قدر کار نمی‌کردم. ماجرا این بود که قرار بود در گروه‌مان سخنرانی‌ای کنم و ملت را چیزکی یاد بدهم. در زمان‌بندی و غیره‌اش حساب سال نو را نکرده بودم (زمان‌بندی‌اش این چنین بود: پنج هفته فلان، یک هفته تعطیل، دو هفته بهمان، بعد سه هفته برای تو جناب سولوژن و جمع این چند عدد می‌شد نوروز). در نتیجه صبح نوروز نیز به آماده‌شدن گذشت و پس از آن نیز به ارایه – که البته ارایه‌ی خوبی بود و از آن نسبتا راضی‌ام. برای آدم‌های کنج‌کاو، موضوع سخنرانی Prediction with Expert Advice بود.

پس از آن هم در نبود هیچ برنامه‌ی به‌تری رفتم و به خواندن کتاب Learning, Prediction, and Games ادامه دادم. و در همین حین هم اتفاقاتی افتاد که چندان خوش‌آیندم نبود و نیست اما این‌جا گفتن ندارد. کسانی که می‌دانند ماجرا از چه قرار است مطمئنا نظر مشخص و تفسیر خاص خودشان را دارند که ممکن است با نظر من فرق‌هایی داشته باشد. اما خلاصه‌اش این‌که نوروزهای خارجه یکی از زمان‌هایی است که به آدم یادآوری می‌کند که در غربت است!

در کنار سینک

در چکاچک آب‌ها و سیل ظرف‌ها
دست‌های‌ات چه تنها می‌رقصند
من از این گوشه‌ی تاریک بی‌محبت
بر می‌خیزم
و نم‌نمک تا به زیر سایه‌ی گیسوان‌ات جاری می‌شوم
و تا تو برگردی
دست‌های‌ات را می‌گیرم
و تو را به تانگوی نگاه‌ها و بوسه‌ها دعوت می‌کنم.

روز نون

بعضی از دوستی‌ها آن‌قدر آرام شکل می‌گیرند که روزی چشم باز می‌کنی و می‌بینی که او سال‌های سال است که دوست توست ولی هنوز که هنوز است دست هم را نفشرده‌اید و نگفته‌اید «از آشنایی با شما خوش‌وقت‌ام». نگفته‌ایم و می‌دانم شاید هم هیچ‌وقت یک‌دیگر را رو در رو نبینیم که بگوییم، اما نه این نه آن مانع از آن نیست که به طور رسمی -و از این جای‌گاه ضدخاطراتی- نگویم که تولدت مبارک نون عزیز!