Dogs of war and men

Dogs of war and men of hate
With no cause, we don’t discriminate
Discovery is to be disowned
Our currency is flesh and bone
Hell opened up and put on sale
Gather ’round and haggle
For hard cash, we will lie and deceive
Even our masters don’t know the web we weave

One world, it’s a battleground
One world, and we will smash it down
One world … One world

Invisible transfers, long distance calls,
Hollow laughter in marble halls
Steps have been taken, a silent uproar
Has unleashed the dogs of war
You can’t stop what has begun
Signed, sealed, they deliver oblivion
We all have a dark side, to say the least
And dealing in death is the nature of the beast

One world, it’s a battleground
One world, and we will smash it down
One world … One world

The dogs of war don’t negotiate
The dogs of war won’t capitulate,
They will take and you will give,
And you must die so that they may live
You can knock at any door,
But wherever you go, you know they’ve been there before
Well winners can lose and things can get strained
But whatever you change, you know the dogs remain.

One world, it’s a battleground
One world, and we will smash it down
One world … One world

-The Dogs of War, Momentary Lapse of Reason, Pink Floyd

SoloGen, The Totalitarian!

SoloGen, The Totalitarian!

هستی دردناک است.

هستی دردناک است.

آه! حال‌ام به هم

آه! حال‌ام به هم خورد. امروز کارم شده بود نوشتن گزارش‌کار آزمایشگاه فیزیک. تایپ کردن، نمودار کشیدن و … اصلا منصفانه نیست. نمی‌فهمم هدف‌ این‌ها از نوشتن گزارش دقیقا چه چیزی است؟! این‌که یاد بگیریم گزارش بنویسیم؟! اگر این‌طور است که هدف‌شان اصلا برآورده نمی‌شود. این گزارش‌هایی که ما می‌نویسیم هیچ ارزشی ندارند. فاصله‌شان با چیزی که به آن می‌گویند technical report از زمین تا آسمان است. هیچ آموزشی هم نمی‌دهند. هدف پس چیست؟! هیچ! خوداشتغالی یا سرکارگذاری یا چیزی از این دست. (بدی‌اش این است که خودشان هم نمی‌فهمند که کارشان چنین معنایی دارد. دچار این توهم شده‌اند که دستوری که به ما می‌دهند لازم است.)

کم‌بود وقت و از این

کم‌بود وقت و از این حرف‌ها که اجازه نمی‌دهد من این صفحه را به روز کنم. این چند وقت، مقداری تغییر در آدرس وبلاگ‌ها به وجود آمده که لازم است به اطلاع ملت شریف برسانم:

آدرس سایت جادوگر از این به بعد این است: SOrCErEr تفاوت در تبدیل یک ـ به – است. چه؟!‌ یک خط زیر به یک خط منفی به زبان ساده.
از طرف دیگر شبح هم نقل مکان کرده است. این را هم درست کنید.
در ضمن چند عدد سایت دیگر هم می‌خواهم اضافه کنم که نمی‌دانم چرا همیشه نشده. مثلا یکی‌اش الواح شیشه‌ای ‌ست که خواندن‌اش پیشنهاد می‌شود. البته این اواخر داد و هوار در آن شده است که توصیه‌اش نمی‌کنم. ولی خوب …
یکی دیگر هم نظریات عارفانه،‌ یادداشت‌های ابلهانه است. این را هم بخوانید،‌ خوب است. گرچه نمی‌دانم اگر ناشناس باشید می‌توانید با آن ارتباط برقرار کنید یا نه، ولی لابد می‌شود دیگر! من که کاملا خوش‌ام می‌آید از خواندن این.

خطر ویروس:چند وقتی است که

خطر ویروس:چند وقتی است که یک حمله ویروسی (در اصل کرمی!) گسترده بین کاربران ایرانی شایع شده است: کرم W32.Klez.H@mm که یک کرم کامپیوتری است. تا به حال کرم ندیده بودم ولی این یکی واقعا کرم است و خیلی هم جالب عمل می‌کند.
این کرم از طریق نامه حمله می‌کند. به این صورت که اگر کامپیوتر من آلوده شود، این کرم به طورخودکار به دنبال Address Bookهای من می‌گردد و فهرست e-mailهایی که با آن‌ها سر و کار داشته‌ام را در می‌آورد. سپس یک فایل به طور دلخواه از هارد کامپیوتر من بر می‌دارد،‌ یک پیغامی برای subject نامه بر‌می‌گزیند، اسم یکی از دوستان من را (ازهملن لیست) به خود می‌گیرد و برای بقیه دوستان(!) نامه می‌فرستد و خودش را می‌چسباند. چند نکته این وسط خیلی مهم است:
فرستنده نامه برای‌تان ویروس نفرستاده است. فحش‌اش ندهید. تنها شما و فرستنده یک دوست مشترک دارید. همین!
دیگر این‌که فایل ضمیمه نامه ویروسی، می‌تواند هر چیزی باشد. لازم به اجزایی بودن آن نیست. حتی txt! مساله این است که این نامه گول زنگ است اساسا.
تیتر نامه‌ها معمولا از لیست زیر انتخاب می‌شود:
• Undeliverable mail–“[Random word]”
• Returned mail–“[Random word]”
• a [Random word] [Random word] game
• a [Random word] [Random word] tool
• a [Random word] [Random word] website
• a [Random word] [Random word] patch
• [Random word] removal tools
• how are you
• let’s be friends
• darling
• so cool a flash,enjoy it
• your password
• honey
• some questions
• please try again
• welcome to my hometown
• the Garden of Eden
• introduction on ADSL
• meeting notice
• questionnaire
• congratulations
• sos!
• japanese girl VS playboy
• look,my beautiful girl friend
• eager to see you
• spice girls’ vocal concert
• japanese lass’ sexy pictures
که جای [Random Word] یکی از عبارات زیر قرار می‌گیرد:
• new
• funny
• nice
• humour
• excite
• good
• powful
• WinXP
• IE 6.0
• W32.Elkern
• W32.Klez.E
• Symantec
• Mcafee
• F-Secure
• Sophos
• Trendmicro
• Kaspersky
متن خود نامه می‌تواند گسترده‌تر باشد.
بدی‌ای که این کرم دارد این است که نسبت به ویروس‌کش‌ها حساسیت دارد. اگر کرمی شوید، راه خلاص آن دیگر استفاده از Norton Anti-Virus و … به طور مستقیم نیست چون غیرفعال‌شان کرده است. باید به طور دستی registery و … را درست کنید که دردسر دارد.
بنا به گفته سایت Symantec(سازنده همان ویروس‌کش یکی دو خط بالاتر!)‌، این ویروس وحشی است، خطرش متوسط است و توزیع جغرافیایی کاملا گسترده‌ای دارد. یعنی ممکن است در سفارت آمریکا در افغانستان هم چنین چیزی پیدا شود. کرم، کرم است،‌ بزرگ و کوچک نمی‌شناسد مگر این‌که از تکنیک‌های مومیایی استفاده کرده باشید.
اگر می‌خواهید اطلاعات دقیق‌تری داشته باشید، به این سایت سر بزنید.
همان‌جا می‌توانید کرم‌کش‌اش را هم پیدا کنید.
در ضمن چند توصیه اخلاقی:
1. اگر کسی نامه حاوی این کرم را برای‌تان فرستاد، بد و بیراه بارش نکنید چون بعدا متوجه می‌شوید که دچار عذاب وجدان شده‌اید. در عوض ببینید دوست مشترکی بین شما و او وجود دارد یا نه. اگر یک دوست مشترک داشتید،‌ به او نامه بنویسید و بگویید احتمالا آلوده شده است. در هر حال به آن‌کسی که نامه فرستاده است (و البته واقعا نفرستاده) هم بگویید که مواظب باشد، چون یکی از دوستان‌اش کرمی است.
2. از باز کردن فایل‌هایی که انتظارشان را ندارید جدا خودداری کنید. این روزها واقعا زیادی شایع شده است.
3. دوست‌های کم‌تری داشته باشید. سعی کنید زودتر با همه‌شان قهر کنید.
4. اگر از برنامه‌هایی چون Outlook Express و … استفاده می‌کنید،‌ خطر مرگ برای‌تان بیش‌تر است. چون ممکن است به صورت auto-run فرستاده شود و در این صورت کرم است که در کامپیوتر شما جولان می‌دهد. یک AV همیشه فعال، جلوی چنین چیزی را به خوبی می‌گیرد. در ضمن باید بگویم که به شرطی که AV شما زیاد قدیمی نباشد. از 17 آپریل است که Norton-AV چنین کرمی را پشتیبانی می‌کند.
5. به هر کسی که می‌شناسید این توصیه‌ها را بکنید (و یا احیانا لینکی به این‌جا بدهید) تا زودتر ریشه این کرم از حکومت مقدس آدم‌های اینترنت‌کار کنده شود.

دیگه بسه!
روز جهانی مخابرات مبارک باشه! (با این‌که هفته پیش بود)
خدا تمام کسانی که به من کتاب‌های خوب خوب هدیه می‌دهند بیامرزد!
اینا!

دیشب موهای‌ام را کمی کوتاه

دیشب موهای‌ام را کمی کوتاه کردم.

یک پنجره برای دیدن یک

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیده
یک پنجره که مثل حلقه چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهای را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.

امروز بنفش بودم.

امروز بنفش بودم.

این چند روز به طور

این چند روز به طور مشخص دارای کمبود وقت هستم. کاش روز بیشتر از 24 ساعت بود. مخصوصا با این وضعیت خواب‌آلودگی بهار!
کمک!!!
راستی … خواندید داستان پارک را؟ چطور بود؟ نظری دارید؟! این‌طوری دنیا کلا؟! مطمئن نیستم. یک زمانی فکر می‌کردم می‌تواند این‌طوری باشد. الان انسانیت آدم‌ها را بیش‌تر کرده‌ام. وجودشان را غلیظ‌تر حس می‌کنم.

(قسمت دوم و آخر از

(قسمت دوم و آخر از سه گانه)
پارك

سلام! اسم من پرهام است. 10 سال دارم و خوب اگر زیاد جدی نگیرید یك كمی شیطون هم هستم. الان كه دارم این خاطره را براتون تعریف می‌كنم توی اتاقم هستم و برادرم پشت میزم نشسته و خاطراتم را می‌نویسد. آها! باشه، الان می‌گم … اصلا باید بگم چطور شد كه چنین چیزی را دارید می‌خونید. من و پژمان چند روز پیش رفته بودیم پارك. آره، چهارشنبه بود. چهارشنبه همین هفته‌ای كه گذشت. اون جا یك اتفاق خیلی عجیب و غریبی رخ داد كه دوست دارم شما هم بدونید. البته این وقایع برای من رخ داد و نه برای برادرم و برای همین اون پیشنهاد كرد كه من بنویسم‌شون. اما چون انشاءام زیاد خوب نیست اون قبول كرد كه من تعریف كنم و پژمان بنویسه. گرچه بهم گفت باید تا حد ممكن خودم جمله‌بندی‌ها را بگم و فقط اون یك سری كلمات را برام درست می‌كنه. مثلا طبق قراری كه با هم گذاشتیم اگر فعلی را اشتباهی به كار بردم اون درست‌اش می‌كنه. آخه هنوز جزو باسوادهای درست و حسابی محسوب نمی‌شم. گرچه خانم معلم‌مون هر روز می‌گفت -الان كه تابستونه، خوشبختانه چیز خاصی نمی‌تونه بگه- شما خرس گنده‌ها خجالت نمی‌كشید چهار سال درس خواندید و هنوز خانواده را خوانواده می‌نویسید و به خودتون می‌گید باسواد؟ من نمی‌دونم اگر برای كسی این مشكل كوچولو حل بشه جزو باسوادها حساب می‌شه یا نه؟ بگذریم! اون الان اشاره می‌كنه كه بگم خودم هم چقدر دیكتاتور هستم. نمی‌دونم این كلمه چیه. صبر كنید … آها! این می‌گه كه من هم اجازه ندادم چیزی را هر وقت بخواهد حذف كنه. یعنی قرار است همه‌ی چیزهایی را كه می‌گیم تا اون جا كه می‌تونه بنویسه مگر این كه یا خودم بهش اجازه بدم یا این كه جمله‌اش غلط باشه. گرچه باید بگم من بهش خیلی آزادی دادم و گفتم لازم نیست حرف‌های خودش را بنویسه. حرف‌های من كافیه. آخ! خوب بهتره برسیم به اصل ماجرا:
چهارشنبه صبح بود، حدودای ساعت 10 كه رسیدیم پارك ملت. من تاحالا هیچ وقت صبح یك روز وسط هفته اون جا نرفته بودم و اصلا انتظار نداشتم اون همه خلوت باشه. چه چیزهایی دیدم؟ خوب راستش را بخوای یك چند نفری بودن. صبر كن فكر كنم تا چیزی را از قلم نندازم. البته یك چیزی بود كه ممكن نیست هیچ وقت از یادم بره چون اصلا به خاطر همونه كه این ماجرا رو دارم تعریف می‌كنم. خوب… اول كه وارد شدم، اولین كسی كه دیدم یك باغبان بود. داداشم می‌گه یك مقداری توضیح بدم كه چه شكلی بود. خود من فكر نمی‌كنم توی این ماجرا شكل و قیافه افراد هیچ تاثیری داشته باشه ولی اون می‌گه این چیزها از اصول مهم نوشتنه. خوب اعتراضی نمی‌كنم، یك پیرمرد بود كه لباس سبز كثیفی پوشیده بود و داشت شلنگ آب را از یك جایی توی زمینی درمی‌آورد. جلوتر هم یك عكاسی بود كه یك كیف پر از عكس داشت. البته راستش را بخواهید دقت نكردم عكاس چه شكلی بود. چون خودش اون نزدیكی‌ها نبود، فكر كنم رفته بود اون گوشه و زیر سایه درخت لم داده بود. آخه اون موقع روز جایی كه بودیم و -پژمان می‌گه بگو جاده اصلی پارك- همش آفتاب بود. كمی‌جلوتر كه رفتیم توی همون به قول داداشم جاده‌های فرعی چند نفر آدم بزرگ بازی می‌كردن. البته زیاد كه بزرگ نبودند، هم سن برادرم بودن تقریبا. نمی‌دونم چرا این همه داداشم اصرار می‌كنه كه بگویم یك دختر و و یك پسر بودن كه با هم بازی می‌كردن؟ حالا كه گفتم پس بقیه‌اش را هم بگم. همون موقعی كه این پسر و دختر با هم بازی می‌كردن یك پسر دیگه از همون گروه اونا اومد و دست یك دختری را كه داشت بازی‌شون را نگاه می‌كرد و از اونا نبود گرفت و به زور كشید و برد تا با هم بازی كنن. والیبال بازی می‌كردن. این جا بود كه پژمان گفت تو همین اطراف باش، من می‌رم پایین پیش اون‌ها. پژمان الان داره می‌گه كه اون‌ها را می‌شناخته و پسره كه دست دختره را گرفت یكی از دوستاش بوده. من یك كمی ‌صبر كردم و همون اطراف بودم كه دیگه حوصله‌ام سر رفت و رفتم. اولش رفتم سمت بوفه پارك. هیچ كسی اون جا نبود جز یكی دو نفر پشت، امم، پشت پیشخوان. ممنون! بعد رفتم طرف باغ‌ وحش پارك. اون جا هم فقط یك پسر كوچك‌تر از خودم بود و مامانش. كس دیگه‌ای نبود. بعد همین طوری بی‌هدف راه رفتم تا رسیدم به یك مجسمه مانندی كه شكل دست بود كه كشیده شده بود و انگشتانش به آسمان اشاره می‌كرد. اگر پارك ملت رفته باشید می‌دونید كه راه‌هاش اون قدر پیچ تو پیچه كه آدم نمی‌دونه اگر بخواد یك سمتی بره باید چطوری بره. ولی خوب اگر تصادفی حركت كنی بالاخره به جایی كه می‌خواهی می‌رسی. برای همین هم خطر این كه برادرم را گم كنم وجود نداشت. داشتم می‌گفتم… اون مجسمه طور عجیبی بود. معلوم نبود دست از كجا شروع می‌شه. من قبلا هم مجسمه رو دیده بودم و هیچ وقت نفهمیدم حجمی ‌كه آن پایین هست چیه؟ بدن یك شخصه یا چیزی دیگه. به نظرم می‌آد كه مثل اینه ده‌ها نفر خودشون به سمت جلو خم كردن. مهم نیست به هر حال. ولی همین باعث شد كه كنجكاو بشم و از خلوتی پارك استفاده كنم و بدون ترس از این كه بقیه نگاهم كنن خیلی بهش نزدیك بشم تا بتونم خوب نگاه کنم. جلو كه رفتم دیدم یك چیزی روی محل اتصال دست یا چیزی كه بهش می‌گن دست با بدنه -حالا هر چی كه هست- قرار گرفته. یك بسته كادو پیچ شده بود. اولش ترسیدم برش دارم. یك دوری زدم و چند دقیقه بعد برگشتم. هیچ کس نبود. برداشتمش و در جیب‌ام گذاشتم. پژمان می‌گه لازم نیست اشاره كنی چقدر كوچك بوده كه در جیب‌ات جا گرفته ولی من می‌گم تقریبا اندازه یك دیسك بود. به همان ابعاد و به همان نازكی. البته شاید تقریبا گفتن زیاد درست نباشه، پژمان باید نظر بده، چون اون واقعا یك دیسك بود، این را وقتی رسیدیم خانه و بازش كردم فهمیدم. اصلا برام خوشایند نیست كه تعریف كنم اول پژمان دعوام كرد كه چرا برداشتمش ولی بعدش خودش خیلی كنجكاو شد كه ببینه توش چی هست. دیسك را در كامپیوتر گذاشت. پژمان اشاره می‌كنه كه بگم ما كامپیوتر داریم و اون كاملا در این مورد وارده. خوب گفتم! دیسك رو كه در کامپیوتر گذاشتیم فقط یک فایل داشت که نوشته زیر توش نوشته شده بود:

“سلام! اسم من پرهام است. 10 سال دارم و خوب اگر زیاد جدی نگیرید یك كمی‌ شیطون هم هستم. الان كه دارم این خاطره را براتون تعریف می‌كنم توی اتاقم هستم و برادرم پشت میزم نشسته و خاطراتم را می‌نویسد …”

-سولوژن،‌ تابستان 79

سه‌گانه پارک (قسمت اول) آفتاب

سه‌گانه
پارک
(قسمت اول)

آفتاب چه بی‌شرم زل زده به فرق سرم. شاید می‌خواهد ببیند ر�سری‌ام چقدر بالا رفته یا این كه داره از دیدن موهام لذت می‌بره. این مردم هم چقدر بی‌حال روی زمین افتاده‌ند. نمی‌دانم چطوری با این همه صدای اتومبیل می‌تونند بخوابند. همین‌طور كه به سمت بالا -در اصلی- حركت می‌كنم، این آدم‌ها هستند كه گله گله جا روی زمین فرش پهن كرده‌اند و چی بی‌كلاس، این‌طوری،‌ وسط هفته‌ای استراحت می‌كنند. انتظار همه مدل آدم و همه نوع تفریحی را داشتم جز استراحت خانوادگی در پارك، آن هم وسط هفته. از در اصلی كه وارد می‌شوم، جاده مانند بزرگی را می‌بینم بدون هیچ موجود زنده ای. چرا، هستن! یك باغبان پیر -مگه باغبان جوان هم داریم؟- سمت چپ كنار یك جاده‌ای كه از جاده اصلی منشعب می‌شود، دارد با شلنگ آب ور می‌رود. یك مقدار جلوتر هم عكاس دوره گردی -قبلا هم دیده بودمش- بساط‌اش را پهن كرده است و خودش رفته زیر سایه یك درخت قایم شده. چه سرم داغ شد. روسری را كمی‌پایین می‌كشم. بیچاره حافظ و سعدی و اینا -یك بار با اون پسره(اسم اش چی بود؟) قشنگ رفتم و اسم همه‌شان را دیدم -هر روز توی این آفتاب چی كار می‌كنن؟ آدمی ‌هم نیست توی این پارك. انگار فقط جمعه‌هاست كه خبری می‌شه. نه اسكیت بازی كه بیاد از جلوت ویراژ بده، نه دختری كه برای اون‌ها عشوه بیاد و مجبورشون كنه كفش‌های اسكیت یا اسكیت بردشان -این یكی كم تر- را از پای‌شان در بیاورند و دنبال‌اش بروند. از پله ها بالا می‌روم. یك مادر و دو بچه‌اش از پله‌ها پایین می‌آیند. یك دختر حدودا ده ساله و پسركی كمی ‌كوچك‌تر. می‌خواهد از چند پله بپرد پایین – مادرش نمی‌گذارد. ازشان عبور می‌كنم. یك چند پله كه بالا می‌روم صدای تالاپی می‌شنوم. پسر كوچولو كار خودش را كرد. بر می‌گردم و یك نگاه سریع می‌اندازم. پسرك لباس قرمز پوشیده است، موهای لخت قهوه‌ای دارد و موقعی كه برمی‌گردد و به مادرش می‌خندد می‌بینم كه صورت‌اش هم قشنگ است. خیلی ناز است! بزرگ بشه خوب به‌اش خوش می‌گذره. بالای پله‌ها،محوطه دریاچه، كه می‌رسم یك پسر بیست و یكی دو ساله توجه‌ام را جلب می‌كند. نگاهی به من می‌اندازد. این مانتو خیلی سریع توجه پسرها را جلب می‌كند. به سمت راست می‌رود، سمت اسكله. دست‌اش یك سینی با چند لیوان سن‌كوییك است. آن جا هم سه دختر و یك پسر دیگر هستند. یكی از دخترها مانتوی كرم روشن پوشیده و روسری آبی به سر دارد و دیگری هم یك مانتوی مشكی نسبتا كوتاه كه زیرش یك دامن رنگارنگ لخت كه چند وقتی است مد شده پوشیده است. از این جا در مورد قیافه‌شان نمی‌توانم نظری بدهم. لباس‌شان هم زیاد معلوم نیست، فقط رنگ، ولی من از مانتوی كوتاه تا زانوی خودم بیشتر خوش‌ام می‌آید. دامن اون طوری پوشیدن خیلی كلی‌وار است.
سمت چپ می‌روم. سمت بوفه. در جاده پایین سمت چپ‌ام یك پسر و یك دختر با هم بدمینتون بازی می‌كنند. آن طرف‌تر هم دو دختر والیبال بازی می‌كنند. چند پسر و دختر دیگر هم آن‌جا هستند. همه‌شان بازی این دو گروه را نگاه می‌كنند، یا بازی دو دختر یا پسر و دختر. این بالا هم یك جوان باغبان -اشتباه می‌كردم، باغبان جوان هم انگار داریم- آن پایین را دید می‌زند. مرد میان‌سالی هم روی نیمكتی خوابیده. پسر باغبان به من نگاه كرد. من بدون توجه به او رد شدم. مطمئن‌ام تا موقعی كه به سمت راست -سمت بوفه- پیچیدم همین طور مرا دید می‌زد. خوب بزند!
طرف بوفه هم خبری نبود. یك مادر و دختر بچه‌اش روی میز نشسته بودند و ساندویچ می‌خوردند. من زیاد وقت‌ام را آن جا تلف نكردم. برگشتم و رفتم به سمت همان جاده‌ای كه دخترها و پسرها بودند. موقعی كه حدودا به بیست متری‌شان رسیدم یكی از سنجاق سرهایم را كه به نظرم می‌آمد كمی‌از جای‌اش تكان خورده بود جابجا كردم. حالا فرق موهای‌ام كه درست از وسط باز شده است، صاف و كشیده شده. احتمالا رنگ مشكی خالص‌اش و روغنی كه به آن زده‌ام با این آفتاب حسابی باعث شده برق بزند. پسرها عاشق این رنگ هستند. یعنی حداقل كاوه -همان پسری كه دنبال اسم‌اش می‌گشتم- و چندتای دیگه‌ای كه می‌شناسم یا از رنگ تیره خالصی مثل این خوش‌شان می‌آید یا از رنگ قهوه‌ای خیلی روشن. قهوه‌ای تیره زیاد باب میل‌شان نیست انگار. از بور هم خوش‌شان نمی‌آید، البته بهتره بگویم از ایرانی بور خوش‌شان نمی‌آید چون می‌گویند این دختر خیلی به خودش می‌رسد كه موهایش را رنگ می‌كند. البته از خارجی‌اش اتفاقا خوش‌شان هم می‌آید. من هم همین طور!
آن پسر و دختری كه با هم بدمینتون بازی می‌كردند هنوز هم بازی می‌كنند. پسره باید شانزده، هفده سال‌اش باشد و دختره پانزده سال. پسر مثل بیشتر پسرهای ایرانی موهای قهوه‌ای تیره و ماتی دارد -من به این رنگ نمی‌گویم مشكی، شما دوست دارید بگویید- و دختره هم یك مقدار روشن تر. پسره كفش سفیدی پوشیده و شلوار جین تیره‌اش را هم روی آن انداخته.
آستین كوتاه آبی یقه داری پوشیده كه فكر كنم آن هم جین است. از قیافه‌اش بدم نیامد، گرچه خیلی كوچك است. دو سه حركت كه بازی می‌كنند من‌ای كه هیچ بدمینتون بلد نیستم متوجه می‌شوم بازی دختره بهتره. خانم میان‌سالی هم روی نیمكت آن كنار نشسته. این دو فكر كنم خواهر و برادر باشند. كمی‌ جلوتر، ده متر مثلا، یك دختر و یك پسر با هم والیبال بازی می‌كنند. در این جا كاملا مشخص هست كه پسره خیلی بازی‌اش بهتره. دختری كه قبلا به جای پسر بازی می‌كرد روی بلوك‌های جوی آب نشسته و پسری هم كنارش. حواس‌شان بیشتر به خودشان است تا بازی. سه پسر و یك دختر دیگر هم این طرف هستند. تخمین سن از روی قیافه سخت است مخصوصا در این سنین ولی باید بین نوزده تا بیست و دو سال داشته باشند. پسرها را می‌گویم، دخترها هم باید تقریبا در همان رده سنی باشند، گرچه آن دختری كه والیبال بازی می‌كند و به نظر می‌رسد دست قبلی را از آن یكی دختری كه الان با این پسر سرگرم است برده، سن كم تری دارد-مثلا شانزده سال. از آن بالا هم كه می‌دیدم فعالیت‌اش خیلی بیشتر از آن یكی بود. آن یكی طوری بازی می‌كرد كه انگار می‌خواهد ببازد، برود پیش رفیق‌اش. این یكی با
این كه نسبت به پسره بازی‌اش بد است ولی كلی علاقه و هیجان نشان می‌دهد. نمی‌داند دوست‌اش بیش از آن كه به بازی علاقه‌ای داشته باشد -و برای بازی به پارك آمده باشد- برای چنین لحظه‌ای (زیاد هم فكر عجیب و غریب نكنید، در این مملكت كه نمی‌شود در پارك كارهای عجیب و غریب كرد، یا حداقل خیلی عجیب و غریب) به پارك آمده. حتما هم دیشب موقع خواب حسابی برای‌ امروزش برنامه چیده است. امشب هم این كنار هم نشستن عاشقانه‌شان را فراموش نمی‌كند.
جلوتر می‌روم و دو سه متری گروه پسرها و آن یك دختر می‌ایستم و به بازی دوستان‌شان نگاه می‌كنم. یك دقیقه‌ای می‌گذرد. مطمئن‌ام پسرها زیر چشمی ‌دارند مرا می‌پایند. البته باید هوای دخترهای خودشان را هم داشته باشند. یكی‌شان آرام به یكی دیگرشان چیزی می‌گوید، او هم به دختره می‌گوید و دختر هم جواب كوتاهی به آن‌ها می‌دهد. چون به بازی نگاه می‌كنم نتوانستم از روی حركات لب‌شان حدس بزنم چه چیزی می‌گویند. لحظاتی بعد یكی از پسرها به سمت من می‌آید. می‌گوید “سلام! بازی می‌كنی؟” من به سمت‌اش برمی‌گردم. خیلی سخت بود موقعی كه به سمت‌ام می‌آمد خودم را سخت مشغول دیدن بازی نشان بدهم. می‌گویم: “نه! خیلی ممنون. شاید بعدا!” و پسر هر چیزی را كه لازم بود فهمید.
هیچ وقت نفهمیدم وقتی كه پسری اولین بار نگاه‌ام می‌كند -مثل همین یكی- اول به چه چیز نگاه می‌كند. به چشم های‌ام؟ به ابروهایی كه هر چه سن‌ام بالاتر می‌رود هلالی‌تر می‌شوند یا به موهای سیاهی كه امروز از وسط فرق باز كرده‌اند، هم راه با روسری‌ای كه هیچ مشكلی برای دیدزدن یك پسر مشتاق ایجاد نمی‌كند؟ شاید هم رنگ گلگون گونه‌های‌ام و رنگ لب‌های‌ام كه البته به جز آن تازه واردهای‌شان همه فكر می‌كنند این رنگ با كلی پودر به صورت و ماتیك قرمز-صورتی كم رنگی كه با دقت پخش شده است ایجاد شده. خیلی كیف می‌كنم وقتی تعجب‌شان را از فهمیدن طبیعی بودن این رنگ تنها به وسیله یک دستمال می‌بینم.
پسر دست‌ام را می‌گیرد و می‌کشد. خیلی جا می‌خورم، انتظار این‌طوری‌اش را نداشتم. بلند می‌گوید “بسه رضا! خجالت نمی‌کشی زورت به روشنک کوچولو رسیده؟ دیگه من می‌خوام بازی کنم. برید کنار،‌ می‌خوام دوست جدید و خوشگل‌مون رو ضربه فنی کنم.”

مدت‌هاست که بین قرار دادن

مدت‌هاست که بین قرار دادن یا ندادن داستان‌های بلندم در این‌جا شک دارم. دلایل مختلفی به نفع قرار ندادن وجود دارد: سخت بودن خواندن از روی صفحه کامپیوتر، بلند شدن بیش از اندازه پیام‌های وبلاگ که مورد پسند نیست، کپی‌رایت، منحرف کردن فضای وبلاگ‌ام از آن‌چه هستم به آن‌چه موقع نوشتن این داستان‌ها بوده‌ام (که اغلب ده‌ها ماه از نوشتن‌شان گذشته است) و چیزهایی از این دست.
تنها دلیل برای نوشتن می‌تواند این باشد: استفاده از حداکثر رسانه‌های در دسترس برای انتشار خود نویسنده‌ام.
تا به حال چند داستان خیلی کوتاه در این‌جا قرار داده‌ام. معمولا داستان‌های‌ام بلندتر از این حرف‌هاست. هنوز هم مطمئن نیستم از مفید بودن کارم، ولی تجربه می‌کنم. لطفا برای‌ام بنویسید که آیا داستان را خوانده‌اید یا نه،‌ و اگر خوانده‌اید حجم آن به حد قابل خواندنی هست یا نه و دیگر این‌که اگر نظرتان را درباره خود داستان هم بنویسید بسیار خوش‌حال می‌شوم.
این داستانی که در ضدخاطرات قرار خواهم داد، پارک نام دارد. این داستان چند قسمت مجزاست ولی نه آن‌قدر مجزا که مجزا هم خوانده شود. به ترتیب بخوانید.

امروز که مطمئن شدم خبر

امروز که مطمئن شدم خبر پنج‌ام شدن جادی در کنکور ارشد علوم اجتماعی درست است،‌ آن‌قدر خوش‌حال شدم که نگو!
انتظارم از جادی یک چنین چیزی است: یک جامعه‌شناس واقعا مهم و تاثیرگذار. چیزی فراتر از این فیلسوفان و جامعه‌شناسان آشپزباشی جامعه‌مان.
اگر بخواهم پیشنهادی به او بدهم چنین چیزی می‌گویم: مدل‌سازی ریاضی اجتماعی چیزی است که عاقبت خواهد داشت.
جادی به اندازه خوبی ابزارهای‌اش را دارد.
جادی! موفق باشی!

شاید این‌گونه باشد: وقتی می‌خواهیم

شاید این‌گونه باشد:
وقتی می‌خواهیم با دیگرانی بحث کنیم، نه تنها لازم است اصول اولیه خود را با هم تطبیق دهیم،‌ بلکه نیاز به یکسان‌سازی منطق‌ها هم داریم.
یعنی متن (context) تنها شامل اصول اولیه نیست،‌ بلکه منطق را نیز شامل می‌شود.
(طبیعی است که در این‌جا فرض کرده‌ام منطق یکتا نیست. چرا باید این‌گونه باشد؟ آیا حرف‌ام مهمل نیست؟)

آخر سر امروز از نتیجه

آخر سر امروز از نتیجه کنکورم با خبر شدم.
صبح رفته بودم کوه! شیرپلا و از مسیر دربند. بر که می‌گشتیم،‌ من به دلایل مختلف بیولوژیکی-استراتژیکی دچار فرسودگی شده بودم. (یک‌جور خستگی خوب!)
حدود ساعت 5:30 بود که به شریف رسیدیم. از ساعت 2:00 توزیع کارت‌های ما شروع شده بود.
اول‌اش که کارنامه‌ام را دیدم شوک زده شدم. دلیل‌اش خیلی روان‌شناختی بود. دچار توهم شده بودم که باید خیلی بهتر شوم. آن ابتدایی که برای کنکور شروع کرده بودم،‌ چنین رتبه‌ای خوب محسوب می‌شد. ولی همین چند وقت اخیر به خاطر تلقیانات و … به طور ناخودآگاه به این باور رسیده بودم که بهتر می‌شوم. طبیعی است که درست نبود. گرچه همان‌طور که خواهید دید دو اتفاق عجیب افتاد که چنان چیزهایی درست نیامد: مخصوصا یکی‌اش آن‌قدر عجیب بود که به عنوان مهم‌ترین واقعه‌ی کنکوری‌ام به آن اشاره می‌کنم.
قول داده بودم که خبر کنکورم را در وبلاگ‌ام قرار دهم. برای کسانی که آشنا نیستند می‌گویم که ما یک رتبه کل داریم و یک رتبه هر گرایش. متناسب با آن رتبه گرایش است که انتخاب می‌شویم. مثلا اگر من 234 در کل شوم ولی 432 در الکترونیک، شانس قبولی‌ام در الکترونیک بعد از 431 نفر دیگر خواهد بود (و آن 234 هیچ اهمیتی پیدا نمی‌کند.)

رتبه کل: 55
رتبه الکترونیک: 38
رتبه قدرت: 35
رتبه مخابرات: 55
رتبه کنترل: 39
رتبه برق راه‌آهن یا یک چنین چیزی: 27
رتبه مهندسی پزشکی: 34

و حالا هم درصد‌های‌ام:

زبان: 79
ریاضیات: 50
مدار: 22
الکترونیک: 43
ماشین‌: 51
کنترل خطی: 57
الکترومغناطیس:51
تجزیه و تحلیل سیستم: 40

و مهم‌ترین و شگفت‌انگیزترین واقعه، درصد 51‌ام در الکترومغناطیس هست. چشم‌های‌ام در حال در آمدن بود. فکر می‌کردم الکترومغناطیس در حدود 90 بزنم، ولی این شد! (اصولا طبق قانون مورفی آدم در هر چه ادعای‌اش ب‌شود،‌ از همان بخش هم پوزش می‌خورد.)
در مورد مدار هم فکر می‌کردم بین 40 تا 50 بزنم اما نزدم خب!
زبان معقول بود.
ریاضی پایین‌تر (و البته نه خیلی) از 70 در نظرم بود که این شد. (زیاد تعجیب نکردم گرچه. ولی دوست داشتم مثلا 60 بود. این‌طور فکر می‌کردم. از آن‌هایی هست که می‌خواستم بالاتر می‌شد.)
الکترونیک همین حدود تصور می‌کردم.
کنترل خطی کمی بالاتر. مثلا 70. ولی تفاوت معناداری نیست.
تجزیه و تحلیل باز هم بالاتر ولی چون اهمیتی برای‌ام ندارد، زیاد التفاتی(!) به آن نمی‌کنم.

خوب … این هم یک ماجرای چندین و چند ماهه که تقریبا به پایان خود نزدیک شده است. حداقل بخش مهمی از آن تمام شده. گرچه هنوز نمی‌دانم چه رشته‌ای قبول خواهم شد. امیدوارم که چیزی که می‌خواهم بشوم. بشریت می‌گوید که می‌شوم. ولی اگر به بشریت بود که …!

چه خوبه که آدم دوست‌های

چه خوبه که آدم دوست‌های فوق‌العاده‌ای داشته باشه. و من دارم!

اگر اصرار داریم کسی را

اگر اصرار داریم کسی را سنگسار کنید،‌ نخستین سنگ را کسی پرت کند که تا به حال گناه نکرده باشد. (عیسی مسیح – الواح شیشه‌ای)
فوق‌العاده نیست؟!

مشغول نوشتن برنامه پروژه‌ام هستم.

مشغول نوشتن برنامه پروژه‌ام هستم. یک برنامه محاسبات عددی بزرگ. دردسر خیلی دارد. ولی خوب باید حل شود،‌ پس می‌شود. قبلا تصمیم داشتم درباره‌اش بیش‌تر بنویسم، کمی‌ هم نوشتم و توضیح دادم ولی بعد به این رسیدم که کار مهملی است. از توضیح دادن زیاد (و مخصوصا تکنیکی) صرف‌نظر کردم. شاید هر چند وقت یک بار مختصری درباره حواشی آن بنویسم: این‌ جالب‌تر است.
این برنامه را با C++ می‌نویسم. می‌شود گفت OO است با این‌که همه بیش‌تر از همه از قابلیت‌هایی مثل encapsulation‌اش دارم استفاده می‌کنم تا چیزی مثل inheritance آن. در چنین پروژه‌ای نیاز چندانی به آن نمی‌بینم. گرچه شاید اگر می‌خواستم گسترش‌اش بدهم به امکان پیاده‌سازی چندین روش عددی متفاوت،‌ کار خوبی باشد (و هست!). محیط کارم یک سکویXP Windows هست و VC++. مهم‌ترین سود این ترکیب امکان استفاده از حافظه زیاد است. قبلا باDOS کار می‌کردم و اساسا مشکل داشتم: استفاده از extended memory در Borland C++ دردسر دارد (و از آن‌جا که کار اصلی من هم قرار نیست سر و کله زدن با چنان چیزهایی باشد) و Watcom C هم تنها C هست و قابلیت OO به من نمی‌داد. بعضی وقت‌ها می‌شود از آن استفاده کرد ولی این‌بار ترجیح دادم بروم سراغ همین یکی. خوبی‌اش این است که فوق‌العاده پایدار است (به خاطر XP بودن!). Linux هم همین خوبی حافظه را داشت ولی هم این یکی راحت‌تر است و هم این‌که برای ارایه بیش‌تر Windows قابل دست‌رسی است تا آن یکی(جالب نیست که در دانشگاه ما یک سکوی Linux هم وجود ندارد؟!!!).
امروز یک نکته بامزه کشف کردم: کار کردن در 1280×1024 کیف دارد. برای اولین بار است که می‌توانم ادعا کنم که دو تا پنجره سورس کد‌م را می‌توانم باز کنم و هر دو را هم با هم ببینم.

نمایشگاه کتاب – برداشت دوم:امروز

نمایشگاه کتاب – برداشت دوم:امروز دوباره به نمایشگاه رفتم. تصمیم نداشتم بروم ولی از خیر کلاس‌ها گذشتم و یک سر رفتم سراغ نمایشگاه. هدف‌ام کتاب‌های خارجی بود که دفعه پیش نرسیده بودم بروم.
فرآیند خرید کتاب‌های خارجی خیلی مسخره است. به‌تر بگویم،‌ روندی آکادمیک نیست. در یک کار تحقیقاتی و آکادمیک،‌ تو از قبل می‌دانی چه کتابی لازم داری و بعد می‌روی آن را تهیه می‌کنی. محل اصلی آشنایی‌ات با کتاب معمولا مقالات و کتاب‌های دیگر هستند.
اما این‌جا این‌طوری نیست: می‌گردی و می‌گردی تا شاید کتاب مورد نظرت پیدا شود. اگر پیشرفته‌تر عمل کنی از قبل جستجویی انجام می‌دهی و معمولا هم آن چیزی که می‌خواهی پیدا نمی‌شودد. بدتر این‌که ناشران معمولا کتاب‌های جدیدشان را به نمایش می‌گذارند غافل از این‌که کتاب‌های مهم آن‌قدرها پریاب نیستند. نتیجه‌اش این می‌شود که من علاقه‌مند به موضوع X،‌ آن‌قدر در میان کتاب‌های مربوط می‌گردم تا از چیزی خوش‌ام بیاید. من این‌جا روش میل به هدف‌ام را کند کرده‌ام. این نمایشگاه‌ها برای خرید کتاب خودآموز برنامه‌نویسی جاوا که هزار نفر در دنیا کتاب‌های شبیه به هم‌ای نوشته‌اند خوب است ولی نه برای خرید کتاب روباتیک تکاملی که تنها یک کتاب درباره‌اش نوشته شده است (البته زیاد این آخری را جدی نگیرید).
سرم درد می‌کند. نمی‌دانم چرا … دو وعده سیب‌زمینی خوردم به علاوه یک ساندویچ کالباس وارفته. دو بطر نوشابه و یک بستنی مگنوم. در یک کنسرت در محوطه دریاچه نمایشگاه شرکت کردم که خوش‌ام آمد. گفتم کنسرت،‌ خودم هم خنده‌ام گرفت. یاد این دوستان محدود پیانو کار خودم افتادم و تصوری که از کنسرت دارند (روزبه و ایگور استراوینسکی و …!). کنسرت موسیقی عاشورایی بود! اما به نظرم زیباترین چیزی بود که در این باره شنیده بودم. این برنامه شامل این موجودات بود:
1-خواننده سولو (طبیعتا یک نفر! به نظرم از قبل می‌شناختم‌اش. اسم‌اش را نمی‌دانم. ترک است. آموزش خوانندگی در یک کشور خارجی (یا آمریکا بود یا یک جای دیگر) دیده است. قوی‌ترین صدایی است که تا به حال از یک ایرانی شنیده‌ام. در یک مراسم تقریبا خصوصی (محک) زیباترین “ای ایران” ممکن را به صورت سولو خواند. از آهنگ‌هایی که می‌دانم تعداد زیادی از ملت شنیده‌اند، “ورزشکاران، دلاوران، قهرمانان،‌ به یاد یزدان پیروز باشید …” درست بعد از بازی ایران-استرالیا است. کل خوانش(!) متن آهنگ با صدای بلند را بی‌تنفس انجام می‌دهد. (حالا چرا من این همه ذوق کرده‌ام؟)
2-خواننده متن: اسم‌اش آقای رضوی بود. نمی‌شناسم‌اش ولی صدای‌اش بم و بسیار دلنشین و موقر بود. چیزی شبیه به صدای شاملو ولی بم‌تر. اولین احساس‌ام نسبت به صدای‌اش این بود که طرف نمی‌تواند بی‌سواد باشد (بی‌سوادها در نظر من جویده‌تر صحبت می‌کنند. با این‌که الزاما این‌طوری نیست).
3-دو دف نواز با دو عدد دف
4-فلوت
5-بوق (نه دقیقا دیدم چه بود و نه این‌که مدل‌های مختلف‌اش را می‌شناسم. ولی یک ساز غربی بود. مثلا فرض کنید ساکسیفون. تشبیه ساکسیوفون و بوق نوبره (باز هم روزبه!))
6-کی‌برد
7-گیتار کلاسیک
8-ویولون سل
9-گروه کر 15-10 نفره که گاهی شعر مجزایی را می‌خواند و گاهی هم‌خوانی می‌کرد. از همه چیز می‌خواند. مثلا اولین آهنگی که اجرا کردند، گروه کر “الا یا ایها ساغی …” می‌خواند.
10-کامپوزر و موسیقی‌ساز
11-سازنده شعر (شاعر!)
می‌بینید … وجود موارد 5 الی 8 راغب‌ام کرد که گوش کنم به آن. جایگاه کاملا پر شده بود. من سیب‌زمینی می‌خوردم و گوش می‌دادم. کلا می‌شود گفت بد نبود. گرچه یک ویژگی غالب همه آثار سنتی ایرانی را داشت: کش‌داری. مثلا در آهنگ‌های اول و دوم‌اش،‌ همان آقای بم‌صدا حدود دو دقیقه هم‌آهنگ با گیتار واقعه عاشورا را مدیحه‌سرایی می‌کرد. این زیاد است. جدا از این خیلی از آوازها را چندین و چند بار تکرار می‌کردند. این چیزی است که در آهنگ‌های غربی کم‌تر می‌بینیم: کجای دنیا راجر واترز اگر می‌خواست Hey You را این‌طوری بخواند می‌توانست سر و ته آن را در کم‌تر از یک روی کاست هم بیاورد؟!
خلاصه این‌طوری … این از حواشی نمایش‌گاه. چه کتاب‌هایی خریدم؟!

دو خرید اساسی خارجی داشتم.
1-History of Western Philosophy (Bertrand Russel): این را که دیدم، گل از روی‌ام شکفت. عاشق راسل که هستم،‌ کتاب به این مهمی‌اش هم با زبان خود خودش جلوی‌ام هست، قیمت‌اش هم که خیلی خوب است (گمان‌ام ارزان‌تر از چاپ جدید نسخه ترجمه شده‌اش: 3900 تومان)، پس چرا نخرم؟ در ضمن سایز کتاب هم جوری است که آدم را ترغیب به خواندن می‌کند. کوچک‌تر از کتاب‌های معمول (وزیری می‌گویند به این‌ها؟) و بزرگ‌تر از جیبی.
2-The Nature of Space and Time by Stephan Hawking & Roger Penrose این هم مرا حسابی ذوق‌مرگ کرد. از هاوکینگ خوش‌ام می‌آید. کتاب‌اش هم خوب به نظر می‌آید. خرید این کتاب اصلا جنبه آکادمیک نداشت (درست به همان علتی که در بالا نوشتم) و تنها ناشی از شیفتگی آنی بود. چیزی شبیه به “عاشق شدن آدم‌ها با یک نگاه” که هنوز مردم به توافق نرسیده‌اند که چنین چیزی از نظر روان‌شناختی-فیزیولوژیکی ممکن است یا نه.
خوب … کتاب‌های خارجی تمام شد.
قصد خرید کتاب فارسی نداشتم. فعلا به اندازه کافی انبار کرده‌ام. گرچه بدم نمی‌آمد چند کتاب بگیرم. مثلا “وضعیت پست‌مدرنیته” لیوتار و دو، سه کتاب مشابه (کتاب مشابه دیگر چه صیغه‌ایست؟!). ولی اگر چنین کاری می‌خواستم بکنم معادل 8-7 هزار تومان پیاده شدن بود، موکول‌اش کردم به بعد. پس تنها کتاب‌های زیر را گرفتم:

3-ماجراهای دست‌ اول که از سری ماجراهای هنک گاوچران است. این را برای آق داداش‌ام و خودم گرفتم.
4-جایی که پیاده‌رو تموم می‌شه از شل سیلوراشتاین. این را هم برای کیان گرفتم تا بعدا خودم هم بخوانم.
5-دو کتاب دیگر که فعلا به دلایل امنیتی نمی‌توانم نام‌شان را بگویم (هر کس حدس زد چرا، یک جایزه پیش من دارد).
6-یک کتاب به نام “اسطوره‌ی آفرینش در آیین مانی” جایزه گرفتم. در انتشارات کاروان که رفته بودم، این کتاب به علاوه مجله ادبی کامیاب را هدیه گرفتم. هنوز هیچ ایده‌ای ندارم که چه کتابی هست ولی خوب اسم‌اش یک چیزهایی می‌گوید. مجله ادبی کامیاب،‌ مجله‌ایست که کاروان منتشر می‌کند (و این شماره اول‌اش بود) و در یک نگاه سرسری خوش‌ام آمد از آن.
این قسمت عمده ماجرای امروز بود. بخش‌های دیگری هم داشت که به دلیل اصل عدم امکان شبیه‌سازی، از نظر منطقی نمی‌توانم توضیح‌شان بدهم.

این تنها شعری است که

این تنها شعری است
که می‌توانم بگویم
من تنها کسی هستم
که می‌تواند آن را بنویسد
وقتی همه‌چیز خراب شد
خود را نکشتم
به اعتیاد
پناه نبردم
موعظه نکردم
سعی کردم بخوابم
اما وقتی نتوانستم بخوابم
یاد گرفتم بنویسم
یاد گرفتم بنویسم
چیزی که یک نفر مثل خودم
در شبهایی این چنین
بتواند بخواندش.
(لئونارد کوهن)

خیلی وقت است که ننوشته‌ام،
برای خودم،
برای خودم، در آن دفتر خاطرات دوست داشتنی‌ام،
همانی که چند باری دنبال اسم گشتم برای‌اش،
ولی تنها به “تو” رسیدم
و باز هم برای‌ات نوشتم.
می‌دانید … این شعر بالا را خیلی دوست دارم. برای اولین بار که خواندم‌اش یک جور احساس نزدیکی خاصی به آن کردم. لازم نیست بگویم چرا، دلیل‌اش مشخص است: گویی خودم آن را سراییده بودم.

امروز بعد از ظهر برای‌ام

امروز بعد از ظهر برای‌ام عجیب بود …
باورم نمی‌شد این‌همه خجالتی شوم در یک لحظه.
ساعت‌ام را نگاه کردم. یک ساعت بود که منتظر بودم، فقط برای این‌که بگویم می‌شود دقیقه‌ای وقت‌تان را بگیرم. لازم بود به خودم بگویم “احمق!” وقتی ساعت هفت و نیم شده بود و من از شش و ربع تعطیل شده بودم.
عجیب بود.

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات خوبی بود برای‌ام.
در یک جمع دوستانه قرار گرفتن، زمینه‌سازی برای ایجاد دوستی‌های جدید و به اشتراک گذاشتن فکرهای‌مان. به همه این‌ها نیاز دارم: دوستان جدید و بحث‌هایی جدید.
چرا این‌ها را این‌جا می‌نویسم؟

به لرد شارلون عزیز! گمان

به لرد شارلون عزیز!
گمان می‌کنم هوای رومانتیسیسم ایده‌آلیستی از سرم پریده باشد. حداکثر به نوع ماتریالیستی آن بسنده کرده‌ام. استفاده از آدم‌ها در-موقعیت و نه بیش‌تر.
جدیدا زیاد کارهای‌ام مفهوم نیست. ولی یک‌جورهایی انگیزه‌هایی پیدا کرده‌ام برای تعقل بیش‌تر. شاید این چیزی بود که همیشه در من وجود داشت. البته با من‌ای که از زمان دبیرستان می‌شناسی تفاوت کرده‌ام (و خوب آن زمان کم‌تر از الان عقل‌گرا بودم). اما می‌شود گفت مدتی است که از این روش جدیدتر عقل‌گرایانه هم کمی دورافتاده بودم که به تدریج حس می‌کنم به آن نزدیک می‌شوم. دلیل دور افتادنم چه بود؟ خیلی راحت نمی‌توانم تحلیل کنم. اما شاید بشود گفت که “نمی‌خواستم فکر کنم”. همین!
راستی از این‌که درباره The Rite of Spring استراوینسکی نوشتی ممنون.

همین امروزا (یعنی دوم می)

همین امروزا (یعنی دوم می) دیوید بکهام به دنیا آمد. خدا بروکلین ژوزف خان را سلامت نگه داره!

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم.

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم. از ساعت 11:30 صبح تا 8:30 شب. آخر سر انداختنم بیرون! کلی کیف داد. خیلی! نرسیدم همه چیز را ببینم. کتاب‌های خارجی (که البته امیدی به خریدشان ندارم) ماند به علاوه مطبوعات. به هر حال این‌طوری‌هاست.
کلی کتاب گرفتم و کلی کتاب هم نگرفتم. آخر جیب آدم به طور ذاتی محدود است. کتاب‌هایی که خریدم این‌ها هستند. (دیشب با وضعیتی فاجعه‌بار (چون داشتم ساندویچ می‌خوردم و از بس گشنه بودم نمی‌توانستم صرف‌نظر کنم از خوردن و در همان حال املاح(!) درونی ساندویچ می‌ریخت روی میزم!) برای الهام نوشتم که چه چیزهایی خریده‌ام، ولی وسط‌های کار متوجه شدم که قطع شده است و رفته. کلی خوش‌حال شدم.)
لیست کتا‌ب‌هایی که گرفتم،‌ این‌هاست:

1. آخرین خنده که مجموعه داستان‌های کوتاهی است از فاکنر،‌ ناباکف، همینگوی،‌ آلن پو، ویرجینیا وولف، کاترین منسفیلد (نمی‌شناسم‌اش!)‌، سال بلو (قبلی!)، بکت،‌ ری برادبری (فقط اسم‌اش را شنیده‌ام)، لنگستن هیوز، رالف الیسن‌ (ناشناس) و ترومن کاپوتی.
2. رساله منطقی-فلسفی از لودویگ ویتگنشتاین که اولین اثر و شاید هم مهم‌ترین نوشته ویتگنشتاین باشد. بعضی‌ها او را بزرگ‌ترین فیلسوف قرن بیستم می‌دانند (و لابد بعضی‌ها هم نمی‌دانند). کاری که او کرد این بود که حسابی منطق را زیر سوال برد و اثبات کرد که فیلسوف‌ها بی‌کاره‌اند. عجب فیلسوفی! راستی باید بگویم که آدم به‌تر است این کتاب را به نام Tractatus بشناسد در مقابل Investigation که کتاب مهم بعدی‌ی اوست و به تازگی ترجمه شده.
3. سولاریس از استانیسلاو لم. این کتاب علمی-تخیلی به طور کاملا اتفاقی‌ای کشف شد. این آقا را از زمانی که سفرهای یون‌تیخی در مجله دانشمند چاپ می‌شد به خاطر دارم. این مثلا مربوط می‌شود به … به 12 تا 15 سال پیش. یون‌تیخی فوق‌العاده بود. یاشار باید یادش باشد.
4. شکست‌ناپذیر از همان نویسنده بالا. اول این کشف شد و بعد آن دیگری! (مشخص شد که کتاب‌ها را روی میزم گذاشته‌ام و یک یک بر‌می‌دارم بدون هیچ‌گونه ترتیب زمانی-موضوعی خاصی.)
5. فلسفه سیاسی آیزایا برلین، نوشته جان گری و ترجمه خشایار دیهیمی. خیلی وقت بود (از تابستان) که می‌خواستم این سری کتاب‌های فلسفه سیاسی را که خشایار دیهیمی ترجمه‌شان می‌کند بخوانم. ولی همیشه یا گیر کاری وحشتناک بوده‌ام یا این‌که پول نداشته‌ام یا چیزی مشابه. دیگر کتاب‌های این سری فلسفه‌های سیاسی هانا آرنت است و استوارت میل.
6. موش‌ها و آدم‌ها از جان اشتاین‌بک. خیلی وقت بود می‌خواستم این را بخوانم ولی نشده بود. تعریف‌اش را زیاد شنیده‌ام.
7. حیات چیست؟ که شامل دو کتاب است. کتاب اول همین “حیات چیست؟” از اروین شرودینگر فیزیک‌دان است که کتاب دوم مجموعه مقالاتی است که به مناسبت پنجاه‌امین سال‌گرد نوشته شدن آن کتاب در کنفرانسی گفته شده است. از میان آن‌ها تنها راجر پنروز فیزیک‌دان و ریاضی‌دان را می‌شناسم ولی دلیل نمی‌شود که بقیه آدم‌های معروفی نباشد. تنها دلیل‌اش این است که من فیزیک‌دان‌ها، ریاضی‌دان‌ها و زیست‌شناسان معاصر را نمی‌شناسم. این هم از خریدهای خوب‌ام می‌بایست باشد.
8. ناتور دشت از سالینجر. بعد از خواندن فرانی و زویی از همین نویسنده علاقه‌مند شدم که بقیه کتا‌ب‌های‌اش را هم بخوانم. ناتور دشت مطمئنا انتخاب خوبی است.
9. اسلپ‌استیک یا تنهایی هرگز از کرت وانه‌گت. هیچ ایده‌ای از این‌که چه چیزی خریده‌ام ندارم. این تنها کتابی بود که فروشنده‌ای به من پیشنهاد کرد (و عجب خانم فروشنده باحالی بود! به او بود،‌ حدود 10 هزار تومان پیاده می‌شدم.) و گفت که به طرح روی جلد‌شان توجه نکنم و این کتاب را بخرم (آخر طرح روی جلدش عکس لورل و هاردی است). در ضمن خوبی‌اش این بود که مرا می‌شناخت. چطوری؟! چند ساعت قبل از جلوی غرفه‌شان رد شده بودم و با برداشتن ناتور دشت (آن هم از همین‌جا بود) شروع کرد به پیشنهاد چند کتاب دیگر. آن موقع هیچ‌کدام را نخریدم ولی ساعاتی بعد که برای خرید ناتور دشت بازگشتم، چند عنوان دیگر هم به من داد. حسی درونی می‌گوید که کتاب جالبی است.
10. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند از بیژن نجدی که مجموعه داستان است انگاری. این به سفارش پرهام بود. تا به حال کتاب داستان کوتاه نویسنده فارسی زبان نخریده‌ بودم.
11. در انتظار گودو از ساموئل بکت. این هم از آن چیزهایی‌ست که خیلی وقت می‌خواستم بخوانم‌اش.
12. خاستگاه آگاهی – در فروپاشی ذهن دوجایگاهی از جولیان جینز. اگر می‌دانستم چنین کتاب فوق‌العاده‌ایست جور دیگری رفتار می‌کردم. مثلا چطوری؟! نمی‌دانم. اصلا انتظار نداشتم به چنین نتایج خیره‌کننده‌ای برسد. دقیقا از آن چیزهایی است که آدم دوست دارد داد (یا جیغ، متناسب با ساختار فیزیکی‌اش) بکشد. حال شاید بعدا درباره‌اش به طور مفصل بنویسم ولی می‌دانم از آن جور کتاب‌هایی خواهد بود که حسابی روی طرز تفکرم نسبت به انسان و محیط‌ش تاثیر می‌گذارد. دل‌ام نمی‌آید چیزی درباره‌اش به طور نصفه بنویسم ولی چیزهای زیادی توی‌اش پیدا می‌شود که حسابی وسوسه‌ام می‌کند به نوشتن‌اش. همین یک مورد را فعلا داشته باشید: “انسان‌های حوالی 1000 تا 2000 سال پیش از میلاد آگاهی نداشتند.” کف کردم!!!!

نمایشگاه کتاب: تا دقایقی دیگر

نمایشگاه کتاب: تا دقایقی دیگر راهی نمایشگاه خواهم شد. امروز تقریبا سفیدم! چه گیرم خواهد آمد؟!