سه‌گانه پارک (قسمت اول) آفتاب

سه‌گانه پارک (قسمت اول) آفتاب

سه‌گانه
پارک
(قسمت اول)

آفتاب چه بی‌شرم زل زده به فرق سرم. شاید می‌خواهد ببیند ر�سری‌ام چقدر بالا رفته یا این كه داره از دیدن موهام لذت می‌بره. این مردم هم چقدر بی‌حال روی زمین افتاده‌ند. نمی‌دانم چطوری با این همه صدای اتومبیل می‌تونند بخوابند. همین‌طور كه به سمت بالا -در اصلی- حركت می‌كنم، این آدم‌ها هستند كه گله گله جا روی زمین فرش پهن كرده‌اند و چی بی‌كلاس، این‌طوری،‌ وسط هفته‌ای استراحت می‌كنند. انتظار همه مدل آدم و همه نوع تفریحی را داشتم جز استراحت خانوادگی در پارك، آن هم وسط هفته. از در اصلی كه وارد می‌شوم، جاده مانند بزرگی را می‌بینم بدون هیچ موجود زنده ای. چرا، هستن! یك باغبان پیر -مگه باغبان جوان هم داریم؟- سمت چپ كنار یك جاده‌ای كه از جاده اصلی منشعب می‌شود، دارد با شلنگ آب ور می‌رود. یك مقدار جلوتر هم عكاس دوره گردی -قبلا هم دیده بودمش- بساط‌اش را پهن كرده است و خودش رفته زیر سایه یك درخت قایم شده. چه سرم داغ شد. روسری را كمی‌پایین می‌كشم. بیچاره حافظ و سعدی و اینا -یك بار با اون پسره(اسم اش چی بود؟) قشنگ رفتم و اسم همه‌شان را دیدم -هر روز توی این آفتاب چی كار می‌كنن؟ آدمی ‌هم نیست توی این پارك. انگار فقط جمعه‌هاست كه خبری می‌شه. نه اسكیت بازی كه بیاد از جلوت ویراژ بده، نه دختری كه برای اون‌ها عشوه بیاد و مجبورشون كنه كفش‌های اسكیت یا اسكیت بردشان -این یكی كم تر- را از پای‌شان در بیاورند و دنبال‌اش بروند. از پله ها بالا می‌روم. یك مادر و دو بچه‌اش از پله‌ها پایین می‌آیند. یك دختر حدودا ده ساله و پسركی كمی ‌كوچك‌تر. می‌خواهد از چند پله بپرد پایین – مادرش نمی‌گذارد. ازشان عبور می‌كنم. یك چند پله كه بالا می‌روم صدای تالاپی می‌شنوم. پسر كوچولو كار خودش را كرد. بر می‌گردم و یك نگاه سریع می‌اندازم. پسرك لباس قرمز پوشیده است، موهای لخت قهوه‌ای دارد و موقعی كه برمی‌گردد و به مادرش می‌خندد می‌بینم كه صورت‌اش هم قشنگ است. خیلی ناز است! بزرگ بشه خوب به‌اش خوش می‌گذره. بالای پله‌ها،محوطه دریاچه، كه می‌رسم یك پسر بیست و یكی دو ساله توجه‌ام را جلب می‌كند. نگاهی به من می‌اندازد. این مانتو خیلی سریع توجه پسرها را جلب می‌كند. به سمت راست می‌رود، سمت اسكله. دست‌اش یك سینی با چند لیوان سن‌كوییك است. آن جا هم سه دختر و یك پسر دیگر هستند. یكی از دخترها مانتوی كرم روشن پوشیده و روسری آبی به سر دارد و دیگری هم یك مانتوی مشكی نسبتا كوتاه كه زیرش یك دامن رنگارنگ لخت كه چند وقتی است مد شده پوشیده است. از این جا در مورد قیافه‌شان نمی‌توانم نظری بدهم. لباس‌شان هم زیاد معلوم نیست، فقط رنگ، ولی من از مانتوی كوتاه تا زانوی خودم بیشتر خوش‌ام می‌آید. دامن اون طوری پوشیدن خیلی كلی‌وار است.
سمت چپ می‌روم. سمت بوفه. در جاده پایین سمت چپ‌ام یك پسر و یك دختر با هم بدمینتون بازی می‌كنند. آن طرف‌تر هم دو دختر والیبال بازی می‌كنند. چند پسر و دختر دیگر هم آن‌جا هستند. همه‌شان بازی این دو گروه را نگاه می‌كنند، یا بازی دو دختر یا پسر و دختر. این بالا هم یك جوان باغبان -اشتباه می‌كردم، باغبان جوان هم انگار داریم- آن پایین را دید می‌زند. مرد میان‌سالی هم روی نیمكتی خوابیده. پسر باغبان به من نگاه كرد. من بدون توجه به او رد شدم. مطمئن‌ام تا موقعی كه به سمت راست -سمت بوفه- پیچیدم همین طور مرا دید می‌زد. خوب بزند!
طرف بوفه هم خبری نبود. یك مادر و دختر بچه‌اش روی میز نشسته بودند و ساندویچ می‌خوردند. من زیاد وقت‌ام را آن جا تلف نكردم. برگشتم و رفتم به سمت همان جاده‌ای كه دخترها و پسرها بودند. موقعی كه حدودا به بیست متری‌شان رسیدم یكی از سنجاق سرهایم را كه به نظرم می‌آمد كمی‌از جای‌اش تكان خورده بود جابجا كردم. حالا فرق موهای‌ام كه درست از وسط باز شده است، صاف و كشیده شده. احتمالا رنگ مشكی خالص‌اش و روغنی كه به آن زده‌ام با این آفتاب حسابی باعث شده برق بزند. پسرها عاشق این رنگ هستند. یعنی حداقل كاوه -همان پسری كه دنبال اسم‌اش می‌گشتم- و چندتای دیگه‌ای كه می‌شناسم یا از رنگ تیره خالصی مثل این خوش‌شان می‌آید یا از رنگ قهوه‌ای خیلی روشن. قهوه‌ای تیره زیاد باب میل‌شان نیست انگار. از بور هم خوش‌شان نمی‌آید، البته بهتره بگویم از ایرانی بور خوش‌شان نمی‌آید چون می‌گویند این دختر خیلی به خودش می‌رسد كه موهایش را رنگ می‌كند. البته از خارجی‌اش اتفاقا خوش‌شان هم می‌آید. من هم همین طور!
آن پسر و دختری كه با هم بدمینتون بازی می‌كردند هنوز هم بازی می‌كنند. پسره باید شانزده، هفده سال‌اش باشد و دختره پانزده سال. پسر مثل بیشتر پسرهای ایرانی موهای قهوه‌ای تیره و ماتی دارد -من به این رنگ نمی‌گویم مشكی، شما دوست دارید بگویید- و دختره هم یك مقدار روشن تر. پسره كفش سفیدی پوشیده و شلوار جین تیره‌اش را هم روی آن انداخته.
آستین كوتاه آبی یقه داری پوشیده كه فكر كنم آن هم جین است. از قیافه‌اش بدم نیامد، گرچه خیلی كوچك است. دو سه حركت كه بازی می‌كنند من‌ای كه هیچ بدمینتون بلد نیستم متوجه می‌شوم بازی دختره بهتره. خانم میان‌سالی هم روی نیمكت آن كنار نشسته. این دو فكر كنم خواهر و برادر باشند. كمی‌ جلوتر، ده متر مثلا، یك دختر و یك پسر با هم والیبال بازی می‌كنند. در این جا كاملا مشخص هست كه پسره خیلی بازی‌اش بهتره. دختری كه قبلا به جای پسر بازی می‌كرد روی بلوك‌های جوی آب نشسته و پسری هم كنارش. حواس‌شان بیشتر به خودشان است تا بازی. سه پسر و یك دختر دیگر هم این طرف هستند. تخمین سن از روی قیافه سخت است مخصوصا در این سنین ولی باید بین نوزده تا بیست و دو سال داشته باشند. پسرها را می‌گویم، دخترها هم باید تقریبا در همان رده سنی باشند، گرچه آن دختری كه والیبال بازی می‌كند و به نظر می‌رسد دست قبلی را از آن یكی دختری كه الان با این پسر سرگرم است برده، سن كم تری دارد-مثلا شانزده سال. از آن بالا هم كه می‌دیدم فعالیت‌اش خیلی بیشتر از آن یكی بود. آن یكی طوری بازی می‌كرد كه انگار می‌خواهد ببازد، برود پیش رفیق‌اش. این یكی با
این كه نسبت به پسره بازی‌اش بد است ولی كلی علاقه و هیجان نشان می‌دهد. نمی‌داند دوست‌اش بیش از آن كه به بازی علاقه‌ای داشته باشد -و برای بازی به پارك آمده باشد- برای چنین لحظه‌ای (زیاد هم فكر عجیب و غریب نكنید، در این مملكت كه نمی‌شود در پارك كارهای عجیب و غریب كرد، یا حداقل خیلی عجیب و غریب) به پارك آمده. حتما هم دیشب موقع خواب حسابی برای‌ امروزش برنامه چیده است. امشب هم این كنار هم نشستن عاشقانه‌شان را فراموش نمی‌كند.
جلوتر می‌روم و دو سه متری گروه پسرها و آن یك دختر می‌ایستم و به بازی دوستان‌شان نگاه می‌كنم. یك دقیقه‌ای می‌گذرد. مطمئن‌ام پسرها زیر چشمی ‌دارند مرا می‌پایند. البته باید هوای دخترهای خودشان را هم داشته باشند. یكی‌شان آرام به یكی دیگرشان چیزی می‌گوید، او هم به دختره می‌گوید و دختر هم جواب كوتاهی به آن‌ها می‌دهد. چون به بازی نگاه می‌كنم نتوانستم از روی حركات لب‌شان حدس بزنم چه چیزی می‌گویند. لحظاتی بعد یكی از پسرها به سمت من می‌آید. می‌گوید “سلام! بازی می‌كنی؟” من به سمت‌اش برمی‌گردم. خیلی سخت بود موقعی كه به سمت‌ام می‌آمد خودم را سخت مشغول دیدن بازی نشان بدهم. می‌گویم: “نه! خیلی ممنون. شاید بعدا!” و پسر هر چیزی را كه لازم بود فهمید.
هیچ وقت نفهمیدم وقتی كه پسری اولین بار نگاه‌ام می‌كند -مثل همین یكی- اول به چه چیز نگاه می‌كند. به چشم های‌ام؟ به ابروهایی كه هر چه سن‌ام بالاتر می‌رود هلالی‌تر می‌شوند یا به موهای سیاهی كه امروز از وسط فرق باز كرده‌اند، هم راه با روسری‌ای كه هیچ مشكلی برای دیدزدن یك پسر مشتاق ایجاد نمی‌كند؟ شاید هم رنگ گلگون گونه‌های‌ام و رنگ لب‌های‌ام كه البته به جز آن تازه واردهای‌شان همه فكر می‌كنند این رنگ با كلی پودر به صورت و ماتیك قرمز-صورتی كم رنگی كه با دقت پخش شده است ایجاد شده. خیلی كیف می‌كنم وقتی تعجب‌شان را از فهمیدن طبیعی بودن این رنگ تنها به وسیله یک دستمال می‌بینم.
پسر دست‌ام را می‌گیرد و می‌کشد. خیلی جا می‌خورم، انتظار این‌طوری‌اش را نداشتم. بلند می‌گوید “بسه رضا! خجالت نمی‌کشی زورت به روشنک کوچولو رسیده؟ دیگه من می‌خوام بازی کنم. برید کنار،‌ می‌خوام دوست جدید و خوشگل‌مون رو ضربه فنی کنم.”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *