Browsed by
Month: May 2002

آخر سر امروز از نتیجه

آخر سر امروز از نتیجه

آخر سر امروز از نتیجه کنکورم با خبر شدم.
صبح رفته بودم کوه! شیرپلا و از مسیر دربند. بر که می‌گشتیم،‌ من به دلایل مختلف بیولوژیکی-استراتژیکی دچار فرسودگی شده بودم. (یک‌جور خستگی خوب!)
حدود ساعت 5:30 بود که به شریف رسیدیم. از ساعت 2:00 توزیع کارت‌های ما شروع شده بود.
اول‌اش که کارنامه‌ام را دیدم شوک زده شدم. دلیل‌اش خیلی روان‌شناختی بود. دچار توهم شده بودم که باید خیلی بهتر شوم. آن ابتدایی که برای کنکور شروع کرده بودم،‌ چنین رتبه‌ای خوب محسوب می‌شد. ولی همین چند وقت اخیر به خاطر تلقیانات و … به طور ناخودآگاه به این باور رسیده بودم که بهتر می‌شوم. طبیعی است که درست نبود. گرچه همان‌طور که خواهید دید دو اتفاق عجیب افتاد که چنان چیزهایی درست نیامد: مخصوصا یکی‌اش آن‌قدر عجیب بود که به عنوان مهم‌ترین واقعه‌ی کنکوری‌ام به آن اشاره می‌کنم.
قول داده بودم که خبر کنکورم را در وبلاگ‌ام قرار دهم. برای کسانی که آشنا نیستند می‌گویم که ما یک رتبه کل داریم و یک رتبه هر گرایش. متناسب با آن رتبه گرایش است که انتخاب می‌شویم. مثلا اگر من 234 در کل شوم ولی 432 در الکترونیک، شانس قبولی‌ام در الکترونیک بعد از 431 نفر دیگر خواهد بود (و آن 234 هیچ اهمیتی پیدا نمی‌کند.)

رتبه کل: 55
رتبه الکترونیک: 38
رتبه قدرت: 35
رتبه مخابرات: 55
رتبه کنترل: 39
رتبه برق راه‌آهن یا یک چنین چیزی: 27
رتبه مهندسی پزشکی: 34

و حالا هم درصد‌های‌ام:

زبان: 79
ریاضیات: 50
مدار: 22
الکترونیک: 43
ماشین‌: 51
کنترل خطی: 57
الکترومغناطیس:51
تجزیه و تحلیل سیستم: 40

و مهم‌ترین و شگفت‌انگیزترین واقعه، درصد 51‌ام در الکترومغناطیس هست. چشم‌های‌ام در حال در آمدن بود. فکر می‌کردم الکترومغناطیس در حدود 90 بزنم، ولی این شد! (اصولا طبق قانون مورفی آدم در هر چه ادعای‌اش ب‌شود،‌ از همان بخش هم پوزش می‌خورد.)
در مورد مدار هم فکر می‌کردم بین 40 تا 50 بزنم اما نزدم خب!
زبان معقول بود.
ریاضی پایین‌تر (و البته نه خیلی) از 70 در نظرم بود که این شد. (زیاد تعجیب نکردم گرچه. ولی دوست داشتم مثلا 60 بود. این‌طور فکر می‌کردم. از آن‌هایی هست که می‌خواستم بالاتر می‌شد.)
الکترونیک همین حدود تصور می‌کردم.
کنترل خطی کمی بالاتر. مثلا 70. ولی تفاوت معناداری نیست.
تجزیه و تحلیل باز هم بالاتر ولی چون اهمیتی برای‌ام ندارد، زیاد التفاتی(!) به آن نمی‌کنم.

خوب … این هم یک ماجرای چندین و چند ماهه که تقریبا به پایان خود نزدیک شده است. حداقل بخش مهمی از آن تمام شده. گرچه هنوز نمی‌دانم چه رشته‌ای قبول خواهم شد. امیدوارم که چیزی که می‌خواهم بشوم. بشریت می‌گوید که می‌شوم. ولی اگر به بشریت بود که …!

مشغول نوشتن برنامه پروژه‌ام هستم.

مشغول نوشتن برنامه پروژه‌ام هستم.

مشغول نوشتن برنامه پروژه‌ام هستم. یک برنامه محاسبات عددی بزرگ. دردسر خیلی دارد. ولی خوب باید حل شود،‌ پس می‌شود. قبلا تصمیم داشتم درباره‌اش بیش‌تر بنویسم، کمی‌ هم نوشتم و توضیح دادم ولی بعد به این رسیدم که کار مهملی است. از توضیح دادن زیاد (و مخصوصا تکنیکی) صرف‌نظر کردم. شاید هر چند وقت یک بار مختصری درباره حواشی آن بنویسم: این‌ جالب‌تر است.
این برنامه را با C++ می‌نویسم. می‌شود گفت OO است با این‌که همه بیش‌تر از همه از قابلیت‌هایی مثل encapsulation‌اش دارم استفاده می‌کنم تا چیزی مثل inheritance آن. در چنین پروژه‌ای نیاز چندانی به آن نمی‌بینم. گرچه شاید اگر می‌خواستم گسترش‌اش بدهم به امکان پیاده‌سازی چندین روش عددی متفاوت،‌ کار خوبی باشد (و هست!). محیط کارم یک سکویXP Windows هست و VC++. مهم‌ترین سود این ترکیب امکان استفاده از حافظه زیاد است. قبلا باDOS کار می‌کردم و اساسا مشکل داشتم: استفاده از extended memory در Borland C++ دردسر دارد (و از آن‌جا که کار اصلی من هم قرار نیست سر و کله زدن با چنان چیزهایی باشد) و Watcom C هم تنها C هست و قابلیت OO به من نمی‌داد. بعضی وقت‌ها می‌شود از آن استفاده کرد ولی این‌بار ترجیح دادم بروم سراغ همین یکی. خوبی‌اش این است که فوق‌العاده پایدار است (به خاطر XP بودن!). Linux هم همین خوبی حافظه را داشت ولی هم این یکی راحت‌تر است و هم این‌که برای ارایه بیش‌تر Windows قابل دست‌رسی است تا آن یکی(جالب نیست که در دانشگاه ما یک سکوی Linux هم وجود ندارد؟!!!).
امروز یک نکته بامزه کشف کردم: کار کردن در 1280×1024 کیف دارد. برای اولین بار است که می‌توانم ادعا کنم که دو تا پنجره سورس کد‌م را می‌توانم باز کنم و هر دو را هم با هم ببینم.

نمایشگاه کتاب – برداشت دوم:امروز

نمایشگاه کتاب – برداشت دوم:امروز

نمایشگاه کتاب – برداشت دوم:امروز دوباره به نمایشگاه رفتم. تصمیم نداشتم بروم ولی از خیر کلاس‌ها گذشتم و یک سر رفتم سراغ نمایشگاه. هدف‌ام کتاب‌های خارجی بود که دفعه پیش نرسیده بودم بروم.
فرآیند خرید کتاب‌های خارجی خیلی مسخره است. به‌تر بگویم،‌ روندی آکادمیک نیست. در یک کار تحقیقاتی و آکادمیک،‌ تو از قبل می‌دانی چه کتابی لازم داری و بعد می‌روی آن را تهیه می‌کنی. محل اصلی آشنایی‌ات با کتاب معمولا مقالات و کتاب‌های دیگر هستند.
اما این‌جا این‌طوری نیست: می‌گردی و می‌گردی تا شاید کتاب مورد نظرت پیدا شود. اگر پیشرفته‌تر عمل کنی از قبل جستجویی انجام می‌دهی و معمولا هم آن چیزی که می‌خواهی پیدا نمی‌شودد. بدتر این‌که ناشران معمولا کتاب‌های جدیدشان را به نمایش می‌گذارند غافل از این‌که کتاب‌های مهم آن‌قدرها پریاب نیستند. نتیجه‌اش این می‌شود که من علاقه‌مند به موضوع X،‌ آن‌قدر در میان کتاب‌های مربوط می‌گردم تا از چیزی خوش‌ام بیاید. من این‌جا روش میل به هدف‌ام را کند کرده‌ام. این نمایشگاه‌ها برای خرید کتاب خودآموز برنامه‌نویسی جاوا که هزار نفر در دنیا کتاب‌های شبیه به هم‌ای نوشته‌اند خوب است ولی نه برای خرید کتاب روباتیک تکاملی که تنها یک کتاب درباره‌اش نوشته شده است (البته زیاد این آخری را جدی نگیرید).
سرم درد می‌کند. نمی‌دانم چرا … دو وعده سیب‌زمینی خوردم به علاوه یک ساندویچ کالباس وارفته. دو بطر نوشابه و یک بستنی مگنوم. در یک کنسرت در محوطه دریاچه نمایشگاه شرکت کردم که خوش‌ام آمد. گفتم کنسرت،‌ خودم هم خنده‌ام گرفت. یاد این دوستان محدود پیانو کار خودم افتادم و تصوری که از کنسرت دارند (روزبه و ایگور استراوینسکی و …!). کنسرت موسیقی عاشورایی بود! اما به نظرم زیباترین چیزی بود که در این باره شنیده بودم. این برنامه شامل این موجودات بود:
1-خواننده سولو (طبیعتا یک نفر! به نظرم از قبل می‌شناختم‌اش. اسم‌اش را نمی‌دانم. ترک است. آموزش خوانندگی در یک کشور خارجی (یا آمریکا بود یا یک جای دیگر) دیده است. قوی‌ترین صدایی است که تا به حال از یک ایرانی شنیده‌ام. در یک مراسم تقریبا خصوصی (محک) زیباترین “ای ایران” ممکن را به صورت سولو خواند. از آهنگ‌هایی که می‌دانم تعداد زیادی از ملت شنیده‌اند، “ورزشکاران، دلاوران، قهرمانان،‌ به یاد یزدان پیروز باشید …” درست بعد از بازی ایران-استرالیا است. کل خوانش(!) متن آهنگ با صدای بلند را بی‌تنفس انجام می‌دهد. (حالا چرا من این همه ذوق کرده‌ام؟)
2-خواننده متن: اسم‌اش آقای رضوی بود. نمی‌شناسم‌اش ولی صدای‌اش بم و بسیار دلنشین و موقر بود. چیزی شبیه به صدای شاملو ولی بم‌تر. اولین احساس‌ام نسبت به صدای‌اش این بود که طرف نمی‌تواند بی‌سواد باشد (بی‌سوادها در نظر من جویده‌تر صحبت می‌کنند. با این‌که الزاما این‌طوری نیست).
3-دو دف نواز با دو عدد دف
4-فلوت
5-بوق (نه دقیقا دیدم چه بود و نه این‌که مدل‌های مختلف‌اش را می‌شناسم. ولی یک ساز غربی بود. مثلا فرض کنید ساکسیفون. تشبیه ساکسیوفون و بوق نوبره (باز هم روزبه!))
6-کی‌برد
7-گیتار کلاسیک
8-ویولون سل
9-گروه کر 15-10 نفره که گاهی شعر مجزایی را می‌خواند و گاهی هم‌خوانی می‌کرد. از همه چیز می‌خواند. مثلا اولین آهنگی که اجرا کردند، گروه کر “الا یا ایها ساغی …” می‌خواند.
10-کامپوزر و موسیقی‌ساز
11-سازنده شعر (شاعر!)
می‌بینید … وجود موارد 5 الی 8 راغب‌ام کرد که گوش کنم به آن. جایگاه کاملا پر شده بود. من سیب‌زمینی می‌خوردم و گوش می‌دادم. کلا می‌شود گفت بد نبود. گرچه یک ویژگی غالب همه آثار سنتی ایرانی را داشت: کش‌داری. مثلا در آهنگ‌های اول و دوم‌اش،‌ همان آقای بم‌صدا حدود دو دقیقه هم‌آهنگ با گیتار واقعه عاشورا را مدیحه‌سرایی می‌کرد. این زیاد است. جدا از این خیلی از آوازها را چندین و چند بار تکرار می‌کردند. این چیزی است که در آهنگ‌های غربی کم‌تر می‌بینیم: کجای دنیا راجر واترز اگر می‌خواست Hey You را این‌طوری بخواند می‌توانست سر و ته آن را در کم‌تر از یک روی کاست هم بیاورد؟!
خلاصه این‌طوری … این از حواشی نمایش‌گاه. چه کتاب‌هایی خریدم؟!

دو خرید اساسی خارجی داشتم.
1-History of Western Philosophy (Bertrand Russel): این را که دیدم، گل از روی‌ام شکفت. عاشق راسل که هستم،‌ کتاب به این مهمی‌اش هم با زبان خود خودش جلوی‌ام هست، قیمت‌اش هم که خیلی خوب است (گمان‌ام ارزان‌تر از چاپ جدید نسخه ترجمه شده‌اش: 3900 تومان)، پس چرا نخرم؟ در ضمن سایز کتاب هم جوری است که آدم را ترغیب به خواندن می‌کند. کوچک‌تر از کتاب‌های معمول (وزیری می‌گویند به این‌ها؟) و بزرگ‌تر از جیبی.
2-The Nature of Space and Time by Stephan Hawking & Roger Penrose این هم مرا حسابی ذوق‌مرگ کرد. از هاوکینگ خوش‌ام می‌آید. کتاب‌اش هم خوب به نظر می‌آید. خرید این کتاب اصلا جنبه آکادمیک نداشت (درست به همان علتی که در بالا نوشتم) و تنها ناشی از شیفتگی آنی بود. چیزی شبیه به “عاشق شدن آدم‌ها با یک نگاه” که هنوز مردم به توافق نرسیده‌اند که چنین چیزی از نظر روان‌شناختی-فیزیولوژیکی ممکن است یا نه.
خوب … کتاب‌های خارجی تمام شد.
قصد خرید کتاب فارسی نداشتم. فعلا به اندازه کافی انبار کرده‌ام. گرچه بدم نمی‌آمد چند کتاب بگیرم. مثلا “وضعیت پست‌مدرنیته” لیوتار و دو، سه کتاب مشابه (کتاب مشابه دیگر چه صیغه‌ایست؟!). ولی اگر چنین کاری می‌خواستم بکنم معادل 8-7 هزار تومان پیاده شدن بود، موکول‌اش کردم به بعد. پس تنها کتاب‌های زیر را گرفتم:

3-ماجراهای دست‌ اول که از سری ماجراهای هنک گاوچران است. این را برای آق داداش‌ام و خودم گرفتم.
4-جایی که پیاده‌رو تموم می‌شه از شل سیلوراشتاین. این را هم برای کیان گرفتم تا بعدا خودم هم بخوانم.
5-دو کتاب دیگر که فعلا به دلایل امنیتی نمی‌توانم نام‌شان را بگویم (هر کس حدس زد چرا، یک جایزه پیش من دارد).
6-یک کتاب به نام “اسطوره‌ی آفرینش در آیین مانی” جایزه گرفتم. در انتشارات کاروان که رفته بودم، این کتاب به علاوه مجله ادبی کامیاب را هدیه گرفتم. هنوز هیچ ایده‌ای ندارم که چه کتابی هست ولی خوب اسم‌اش یک چیزهایی می‌گوید. مجله ادبی کامیاب،‌ مجله‌ایست که کاروان منتشر می‌کند (و این شماره اول‌اش بود) و در یک نگاه سرسری خوش‌ام آمد از آن.
این قسمت عمده ماجرای امروز بود. بخش‌های دیگری هم داشت که به دلیل اصل عدم امکان شبیه‌سازی، از نظر منطقی نمی‌توانم توضیح‌شان بدهم.

این تنها شعری است که

این تنها شعری است که

این تنها شعری است
که می‌توانم بگویم
من تنها کسی هستم
که می‌تواند آن را بنویسد
وقتی همه‌چیز خراب شد
خود را نکشتم
به اعتیاد
پناه نبردم
موعظه نکردم
سعی کردم بخوابم
اما وقتی نتوانستم بخوابم
یاد گرفتم بنویسم
یاد گرفتم بنویسم
چیزی که یک نفر مثل خودم
در شبهایی این چنین
بتواند بخواندش.
(لئونارد کوهن)

خیلی وقت است که ننوشته‌ام،
برای خودم،
برای خودم، در آن دفتر خاطرات دوست داشتنی‌ام،
همانی که چند باری دنبال اسم گشتم برای‌اش،
ولی تنها به “تو” رسیدم
و باز هم برای‌ات نوشتم.
می‌دانید … این شعر بالا را خیلی دوست دارم. برای اولین بار که خواندم‌اش یک جور احساس نزدیکی خاصی به آن کردم. لازم نیست بگویم چرا، دلیل‌اش مشخص است: گویی خودم آن را سراییده بودم.

امروز بعد از ظهر برای‌ام

امروز بعد از ظهر برای‌ام

امروز بعد از ظهر برای‌ام عجیب بود …
باورم نمی‌شد این‌همه خجالتی شوم در یک لحظه.
ساعت‌ام را نگاه کردم. یک ساعت بود که منتظر بودم، فقط برای این‌که بگویم می‌شود دقیقه‌ای وقت‌تان را بگیرم. لازم بود به خودم بگویم “احمق!” وقتی ساعت هفت و نیم شده بود و من از شش و ربع تعطیل شده بودم.
عجیب بود.

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات خوبی بود برای‌ام.
در یک جمع دوستانه قرار گرفتن، زمینه‌سازی برای ایجاد دوستی‌های جدید و به اشتراک گذاشتن فکرهای‌مان. به همه این‌ها نیاز دارم: دوستان جدید و بحث‌هایی جدید.
چرا این‌ها را این‌جا می‌نویسم؟

به لرد شارلون عزیز! گمان

به لرد شارلون عزیز! گمان

به لرد شارلون عزیز!
گمان می‌کنم هوای رومانتیسیسم ایده‌آلیستی از سرم پریده باشد. حداکثر به نوع ماتریالیستی آن بسنده کرده‌ام. استفاده از آدم‌ها در-موقعیت و نه بیش‌تر.
جدیدا زیاد کارهای‌ام مفهوم نیست. ولی یک‌جورهایی انگیزه‌هایی پیدا کرده‌ام برای تعقل بیش‌تر. شاید این چیزی بود که همیشه در من وجود داشت. البته با من‌ای که از زمان دبیرستان می‌شناسی تفاوت کرده‌ام (و خوب آن زمان کم‌تر از الان عقل‌گرا بودم). اما می‌شود گفت مدتی است که از این روش جدیدتر عقل‌گرایانه هم کمی دورافتاده بودم که به تدریج حس می‌کنم به آن نزدیک می‌شوم. دلیل دور افتادنم چه بود؟ خیلی راحت نمی‌توانم تحلیل کنم. اما شاید بشود گفت که “نمی‌خواستم فکر کنم”. همین!
راستی از این‌که درباره The Rite of Spring استراوینسکی نوشتی ممنون.

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم.

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم.

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم. از ساعت 11:30 صبح تا 8:30 شب. آخر سر انداختنم بیرون! کلی کیف داد. خیلی! نرسیدم همه چیز را ببینم. کتاب‌های خارجی (که البته امیدی به خریدشان ندارم) ماند به علاوه مطبوعات. به هر حال این‌طوری‌هاست.
کلی کتاب گرفتم و کلی کتاب هم نگرفتم. آخر جیب آدم به طور ذاتی محدود است. کتاب‌هایی که خریدم این‌ها هستند. (دیشب با وضعیتی فاجعه‌بار (چون داشتم ساندویچ می‌خوردم و از بس گشنه بودم نمی‌توانستم صرف‌نظر کنم از خوردن و در همان حال املاح(!) درونی ساندویچ می‌ریخت روی میزم!) برای الهام نوشتم که چه چیزهایی خریده‌ام، ولی وسط‌های کار متوجه شدم که قطع شده است و رفته. کلی خوش‌حال شدم.)
لیست کتا‌ب‌هایی که گرفتم،‌ این‌هاست:

1. آخرین خنده که مجموعه داستان‌های کوتاهی است از فاکنر،‌ ناباکف، همینگوی،‌ آلن پو، ویرجینیا وولف، کاترین منسفیلد (نمی‌شناسم‌اش!)‌، سال بلو (قبلی!)، بکت،‌ ری برادبری (فقط اسم‌اش را شنیده‌ام)، لنگستن هیوز، رالف الیسن‌ (ناشناس) و ترومن کاپوتی.
2. رساله منطقی-فلسفی از لودویگ ویتگنشتاین که اولین اثر و شاید هم مهم‌ترین نوشته ویتگنشتاین باشد. بعضی‌ها او را بزرگ‌ترین فیلسوف قرن بیستم می‌دانند (و لابد بعضی‌ها هم نمی‌دانند). کاری که او کرد این بود که حسابی منطق را زیر سوال برد و اثبات کرد که فیلسوف‌ها بی‌کاره‌اند. عجب فیلسوفی! راستی باید بگویم که آدم به‌تر است این کتاب را به نام Tractatus بشناسد در مقابل Investigation که کتاب مهم بعدی‌ی اوست و به تازگی ترجمه شده.
3. سولاریس از استانیسلاو لم. این کتاب علمی-تخیلی به طور کاملا اتفاقی‌ای کشف شد. این آقا را از زمانی که سفرهای یون‌تیخی در مجله دانشمند چاپ می‌شد به خاطر دارم. این مثلا مربوط می‌شود به … به 12 تا 15 سال پیش. یون‌تیخی فوق‌العاده بود. یاشار باید یادش باشد.
4. شکست‌ناپذیر از همان نویسنده بالا. اول این کشف شد و بعد آن دیگری! (مشخص شد که کتاب‌ها را روی میزم گذاشته‌ام و یک یک بر‌می‌دارم بدون هیچ‌گونه ترتیب زمانی-موضوعی خاصی.)
5. فلسفه سیاسی آیزایا برلین، نوشته جان گری و ترجمه خشایار دیهیمی. خیلی وقت بود (از تابستان) که می‌خواستم این سری کتاب‌های فلسفه سیاسی را که خشایار دیهیمی ترجمه‌شان می‌کند بخوانم. ولی همیشه یا گیر کاری وحشتناک بوده‌ام یا این‌که پول نداشته‌ام یا چیزی مشابه. دیگر کتاب‌های این سری فلسفه‌های سیاسی هانا آرنت است و استوارت میل.
6. موش‌ها و آدم‌ها از جان اشتاین‌بک. خیلی وقت بود می‌خواستم این را بخوانم ولی نشده بود. تعریف‌اش را زیاد شنیده‌ام.
7. حیات چیست؟ که شامل دو کتاب است. کتاب اول همین “حیات چیست؟” از اروین شرودینگر فیزیک‌دان است که کتاب دوم مجموعه مقالاتی است که به مناسبت پنجاه‌امین سال‌گرد نوشته شدن آن کتاب در کنفرانسی گفته شده است. از میان آن‌ها تنها راجر پنروز فیزیک‌دان و ریاضی‌دان را می‌شناسم ولی دلیل نمی‌شود که بقیه آدم‌های معروفی نباشد. تنها دلیل‌اش این است که من فیزیک‌دان‌ها، ریاضی‌دان‌ها و زیست‌شناسان معاصر را نمی‌شناسم. این هم از خریدهای خوب‌ام می‌بایست باشد.
8. ناتور دشت از سالینجر. بعد از خواندن فرانی و زویی از همین نویسنده علاقه‌مند شدم که بقیه کتا‌ب‌های‌اش را هم بخوانم. ناتور دشت مطمئنا انتخاب خوبی است.
9. اسلپ‌استیک یا تنهایی هرگز از کرت وانه‌گت. هیچ ایده‌ای از این‌که چه چیزی خریده‌ام ندارم. این تنها کتابی بود که فروشنده‌ای به من پیشنهاد کرد (و عجب خانم فروشنده باحالی بود! به او بود،‌ حدود 10 هزار تومان پیاده می‌شدم.) و گفت که به طرح روی جلد‌شان توجه نکنم و این کتاب را بخرم (آخر طرح روی جلدش عکس لورل و هاردی است). در ضمن خوبی‌اش این بود که مرا می‌شناخت. چطوری؟! چند ساعت قبل از جلوی غرفه‌شان رد شده بودم و با برداشتن ناتور دشت (آن هم از همین‌جا بود) شروع کرد به پیشنهاد چند کتاب دیگر. آن موقع هیچ‌کدام را نخریدم ولی ساعاتی بعد که برای خرید ناتور دشت بازگشتم، چند عنوان دیگر هم به من داد. حسی درونی می‌گوید که کتاب جالبی است.
10. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند از بیژن نجدی که مجموعه داستان است انگاری. این به سفارش پرهام بود. تا به حال کتاب داستان کوتاه نویسنده فارسی زبان نخریده‌ بودم.
11. در انتظار گودو از ساموئل بکت. این هم از آن چیزهایی‌ست که خیلی وقت می‌خواستم بخوانم‌اش.
12. خاستگاه آگاهی – در فروپاشی ذهن دوجایگاهی از جولیان جینز. اگر می‌دانستم چنین کتاب فوق‌العاده‌ایست جور دیگری رفتار می‌کردم. مثلا چطوری؟! نمی‌دانم. اصلا انتظار نداشتم به چنین نتایج خیره‌کننده‌ای برسد. دقیقا از آن چیزهایی است که آدم دوست دارد داد (یا جیغ، متناسب با ساختار فیزیکی‌اش) بکشد. حال شاید بعدا درباره‌اش به طور مفصل بنویسم ولی می‌دانم از آن جور کتاب‌هایی خواهد بود که حسابی روی طرز تفکرم نسبت به انسان و محیط‌ش تاثیر می‌گذارد. دل‌ام نمی‌آید چیزی درباره‌اش به طور نصفه بنویسم ولی چیزهای زیادی توی‌اش پیدا می‌شود که حسابی وسوسه‌ام می‌کند به نوشتن‌اش. همین یک مورد را فعلا داشته باشید: “انسان‌های حوالی 1000 تا 2000 سال پیش از میلاد آگاهی نداشتند.” کف کردم!!!!