شب به خير مامان، شب

شب به خير مامان،
شب به خير پاپا،
شب به خير دختر کوچولو،
شب به خير آدم‌هاي خوب،
و هم‌چنين
بقيه‌ي کساني که شب به خير به‌شان نگفته‌ام در جملات بالا،
به اضافه‌ي همه کساني که خواب‌شان نمي‌برد،
شب به خير آدم‌هاي خير،
شب به خير سيب‌زميني‌ي محبوب من،
شب به خير خنگ خدا،
شب به خير تو،
که هر چه بالا و پايين مي‌پرم، کل سايت را چپ و راست مي‌کنم، اصلا انگار نه انگار که چيزي را فهميده باشي،
شب به خير …

هوي! رواني! بگير بخواب ديگه!

يک خبر بد براي خودم:

يک خبر بد براي خودم: تنها Penpal عزيزم، Mary، خداحافظي کرد و رفت. مري مي‌خواهد برود سراغ کار و زندگي و ديگر به امر penpaling ادامه نخواهد داد و همه‌ي اکانت‌هاي‌اش را به زودي خواهد بست! ناراحت شدم. 🙁
خوبي‌ي مري اين بود که يک چيزهايي را درباره‌ي من مي‌دانست که اصولا بقيه نمي‌دانند. حيف شد! اميدوارم هر جا که باشه و هر کاري که بکنه،‌ موفق باشه!
Goodbye Mary! I’ll miss you so!

از قديم گفته‌اند شبکه‌ي عصبي‌اي

از قديم گفته‌اند شبکه‌ي عصبي‌اي که … اه! ول‌اش کن! به هر حال کار کرد بگي نگي. فقط مشکل‌اش اين است: خنگ است. حالا يکمي صبر کن من خستگي‌ام در بره، بعد به‌ات مي‌گم خنگ بودن آدم‌ها يعني چه و چطوري مي‌شن آدم‌ها وقتي مي‌بينيم يک‌هو ديگه عقل‌شون نمي‌کشه. آره عزيز دل‌ام،‌ اين‌طوريه ماجرا

باز هم یک جهالت دیگر

باز هم یک جهالت دیگر …
زنی در نیجریه به خاطر رابطه جنسی خارج از زناشويي (يا بهتر بگويم، فرض وجود چنين چيزي) محکوم به سنگ‌سار شده است. واقعا حرفي براي گفتن وجود ندارد. اين موضوع آن‌قدر بديهي‌ست که لازم نيست بياييم آسمون و ريسمون به هم ببنديم و بگوييم که چرا نبايد چنين کاري کرد و يا چرا بايد کرد. به هر حال اگر جزو عده‌اي هستيد که اعتقاد به حرمت وجودي انسان داريد و با چنين نوع مجازاتي مخالف‌ايد لطفا در اين امضا جمع کني شرکت کنيد و در ضمن در وبلاگ‌تان هم لينک‌اش را بگذاريد.

به نظرم آمد که اگر

به نظرم آمد که اگر بخواهم کار خوبي بکنم،‌ اين است که نپرسم چرا آن کار را کردي (يا درست‌ترش: نکردي) چون احتمالا همه همين سوال را از تو کرده‌اند. نپرسيدن‌ام نشانه‌ي کم‌توجهي‌ و غير مهم بودن کارت نبود، فقط نمي‌خواستم من هم درست مثل بقيه در مقابل تو رفتار کنم. اما يک نگاه بدبينانه (و حتي به نظر مي‌رسد واقع‌بينانه) مي‌گويد که تو همان برداشتي را کردي که انتظارش را ندارم و از خود پرسيدي که من چرا از تو چنين چيزي نپرسيدم. مهم است ولي کاري‌اش نمي‌توانم بکنم. قبلا هم گفته بودم،‌ آدم‌ها عقيده‌شان بيش از آن‌که به داده‌ها وابسته باشد، به تحليل‌هايي که از بيرون به‌شان القا مي‌شود بستگي دارد. در اين مورد درست است که احتمالا کسي تحليلي عليه رفتار من به تو ارايه نداد ولي در عوض تحليلي هم به سود من انجام نشده است و خوب،‌ احتمالا تو دوباره نفهميدي سکوت‌ام را!

در میان این چهاردیواری شیشه‌ای

در میان این چهاردیواری شیشه‌ای
بی‌صدا می‌نشینم
تا مردم به روی‌ام گندم بپاشند
و کبوترها را سکوت نشکنم.

کبوترها می‌آیند
روی من،‌ جفتی خواهند یافت
و من می‌شوم خانه‌ی ناله‌های آن‌ها
و منتظر آن روز می‌مانم
که صدای‌شان
خسته
سکوت اختیار کند.

آنگاه،
من کشتزار گندمی هستم
آدمیان را منظری خوش‌رنگ
بی‌صدا،
بی‌فریاد.

دیگر آن‌روز مرا
فریاد بسنده نخواهد کرد
من سرشار از سکوت‌ام آن‌روز،
سکوت را فریاد خواهم کرد.

گیریم حقیقت دری باشد که

گیریم حقیقت دری باشد که باید در عمق دریا پیدای‌اش کرد. خوب مگر من و شما دیوانه‌ایم که برویم سراغ‌اش؟ طبق اصل فرما(=حمار) در اپتیک (و معادل انسانی آن،‌ یعنی اصل حماقت بشری) انسان‌ها ساده‌ترین راه را برمی‌گزینند: راهی که نیازی به فکرکردن نداشته باشد. پس ما فرای این‌که چه کسی باشیم، به طور معمول احمقانه‌ترین و جاهلانه‌ترین راه ممکن را بر‌می‌گزینیم:
جلوی هم‌کلاسی‌های خود می‌ایستیم، بر صورت‌شان فریاد می‌کشیم و می‌گوییم “تو نمی‌فهمی و ما می‌فهمیم”.
مهم نیست که ما چه چیزی می‌فهمیم و آن‌ها چه چیزی را نمی‌فهمند. مهم تنها این است که گفتم: من آره، تو نه!
راستی این تنها یکی از احمقانه‌ترین راه‌های ممکن است. در اصل به علت تفاوت جنس محیط (در اپتیک) و تفاوت ساختارهای ذهنی انسان‌ها (در مورد جوامع) احمقانه‌ترین روش‌ها ممکن است متفاوت باشند. اصل جهالت همیشه برقرار است: تنها صورت آن تفاوت می‌کند.
برای عده‌ای این اصل بدین صورت تفسیر می‌شود: کاری به کار آن‌ها نداشته باش، بگذار دوست‌های‌ات را بزنند (تا وقتی تو کتک نخورده‌ای،‌ سیستم عصبی‌ات درد واقعی‌ای حس نمی‌کند)، بگذار توهین کنند (چون می‌توانی گوش نکنی و در نتیجه در متن تو توهین نشده است) و بگذار هر کاری که می‌خواهند بکنند: من تنها کمی خود را جابه‌جا می‌کنم. همه چیز حل خواهد شد.
این دو مورد خاص از آن اصل بود. دو قضیه منتج شده از آن. اولی را احتجار می‌گویند و دومی را انفعال. هر دوی‌اش مخصوص آدم‌های ابله است،‌ گیریم متفاوت در شکل بیان شدن متناسب با شرایط محیطی فرد. خلاصه این‌که: ابله، ابله‌ست!

هنوز مطمئن نيستم که صداقت

هنوز مطمئن نيستم که صداقت چيز خوبي باشد يا نه،
ولي حداقل‌اش اين را مي‌دانم که صداقت يک طرفه احمقانه است.
وقتي با من صادق نيستي، نمي‌توانم گوي شيشه‌اي باشم. ببخشيد!

پرنده‌هايي در آتش … خواب‌شان

پرنده‌هايي در آتش …
خواب‌شان را ديده‌ام. ديشب خواب‌هاي عجيبي ديدم. خواب ديدم که به شدت همه چيز توفاني شده است. شهر در توفان فرو رفته است و هواپيماها آن‌قدر نزديک من باشکوه سقوط مي‌کنند که لحظه‌لحظه‌شان را حس مي‌کنم،‌ وحشت مي‌کنم و موج انفجارشان (که البته در حالت واقعي به نظرم نبايد آن‌چنان شديد باشد با توجه به شرايط) مرا در بر مي‌گيرد. عجيب بود … بسيار عجيب و بسيار واقعي! واقعا ترسيدم. جديدا خيلي بيش‌تر خواب‌هاي‌ام را به خاطر مي‌آورم. به نظر مي‌رسد جدي‌تر هم هستند. هنوز نمي‌فهمم مفهوم خيلي‌هاي‌شان را …

کلي درد‌م! مي‌خواهم فرياد بکشم

کلي درد‌م! مي‌خواهم فرياد بکشم ولي نه در يک‌جا،‌ بلکه همه‌جا،‌ همه‌ي نقاط جهان و آن‌قدر گوش مي‌خواهم براي فريادهاي‌ام که مي‌دانم وجود نمي‌تواند داشته باشد. من تو را مي‌شنوم،‌ تو مرا مي‌شنوي ولي فقط همين،‌ نه بيش‌تر! گويي لازم است دنيا بشوي و فرياد بکشي و فرياد بکشي و دنيا بشوي ولي نمي‌شود! مي‌خواهم بي‌نهايت از خودم بنويسم،‌ مي‌خواهم بي‌نهايت براي تو بنويسم،‌ مي‌خواهم بي‌نهايت براي او بنويسم و مي‌خواهم بي‌نهايت براي بي‌نهايت انسان ديگر نيز بنويسم. ما، انسان‌ها! من، کلي دردم، تو کلي دردي، او نيز کلي درد است، ما همگي درديم، ما فرياديم، ما ستاره‌هايي هستيم که منتظر نابودي‌مان هستيم و سال‌ها نابود نمي‌شويم و آن‌گاه که نابود شديم، دردمان هم‌چنان باقي‌ست

و اين سوال پيش مي‌آيد:

و اين سوال پيش مي‌آيد: چقدر پر شده‌ام؟
من، انساني که 22 سال پر از تجربه، 8000 روز پر از خاطره، 192000 ساعت وصف‌ناپذير و 693 ميليون ثانيه‌اي که در هر کدام از آن‌ها مي‌توانسته‌ام عاشق کسي بشوم داشته‌ام، اينک چه هستم؟
من،‌ اميرمسعود فرهمند اصلا نمي‌فهمم که چه کار مي‌کنم. روزگاري که سپري مي‌شود و من درک‌اش نمي‌کنم، يا فوران آگاهي‌هاي لحظه‌اي‌اي که ساعتي بعد از خاطرم محو شده است. من مجموعه‌ي بي‌کراني از تجربه‌شده‌ها هستم که به خاطرش نمي‌آورم. من، شيئي هستم که در زمان غوطه مي‌خورم ولي نمي‌فهمم چرا چنين مي‌کنم.
بارها به پايان‌دادن اين روند فکر کرده‌ام. اما هيچ‌وقت آن‌قدر استدلال‌هاي‌ام راضي‌ام نکرده بود که اقدام کنم. من، تصميم دارم بمانم تا آخر ماجرا را ببينم! اميد واهي‌ايست … آخري وجود ندارد! جدا از آن، به فرض که ديدم،‌ چه چيزي را کسب کرده‌ام؟ ديدن، فهميدن و آگاه شدن به ظاهر خوب است ولي واقعا چرا بايد خوب باشد؟

يک سوال ديگر … به

يک سوال ديگر … به نظرت نقش سازمان‌هاي يک جامعه در رفتار آن سيستم چگونه است؟
مثلا خيلي ساده …
به نظرت چقدر تفاوت مي‌کند که بخش نامه‌رساني يک اداره به صورت توزيع‌شده و مجزا (در هر بخش‌اش) باشد يا اين‌که يک دبيرخانه داشته باشند و …؟!
مي‌داني به چه فکر مي‌کنم؟
آشوب! Cellular Automata …!

گفتم عوامل بسيار زيادي ممکن

گفتم عوامل بسيار زيادي ممکن است وجود داشته باشد که در استدلال به صورت explicit وارد نمي‌شوند ولي در پس‌زمينه‌ي ذهن فرد وجود دارد. يکي از اين عوامل توزيع‌هاي احتمالي‌ي ماجراست.
يکي از کارکردهاي مهم يک شبکه‌اي عصبي (بهتر بگويم، يکي از ديدگاه‌هايي که به يک شبکه‌ي عصبي مي‌توان داشت) مدل‌سازي چگالي‌ي توزيع احتمالي يک سيستم است. براي اين‌که اين توزيع‌ها درست باشند، بايد با داده‌هاي متناسبي (يا مکانيزم جبران‌سازي‌ي مناسبي) تعليم ببيند (آهاي! هر دوي اين روش‌ها مهم است، به زودي مي‌گويم چگونه). کارکرد اين‌ها در فرآيند استدلال مي‌تواند در ارزش و منزلي باشد که به هر کدام از گزاره‌ها در طي استدلال (يا استنتاج) مي‌دهد. يعني مشخص کننده‌ي شباهت،‌ تفاوت و … هست. چيزي که باعث شد اين به ذهن‌ام برسد (لازم است بعضي وقت‌ها آدم اعتراف کند که چگونه ايده‌هاي‌اش را مي‌آورد) گفتگويي بين مامان‌جون و کيان بود. امروز مامان‌جون انگار از نزديک مدرسه‌ي کيان مي‌گذشت و مي‌گفت که ممکن است ديده‌ باشم‌ات و براي اين‌که بگويد چه زماني در آن حوالي بوده است، کمي صحنه را تشريح مي‌کرد. قسمت جالب‌اش وقتي بود که مي‌گفت “توپ به فلان قسمت حياط افتاده بود و يکي از بچه‌ها رفته بود بياوردش”. خوب! طبيعي‌ست که من کمي حرص بخورم در اين زمان‌ها ولي بعد که ايده‌ام را کشف کردم، احساس خوبي داشتم. مامان‌جون چون بسيار از جريان روزانه يک بچه‌ي دبستاني دور است، نمي‌داند که چنان اتفاقي به عنوان يک واقعه‌ي کليدي مطرح نمي‌شود چون بسيار متداول است. بخشي از شبکه‌ي عصبي مامان‌جون هست که وقايع يک بچه‌ي دبستاني را مدل کرده است. اين مدل با توجه به تعريف‌ها و ديده‌هاي و تصورات قبلي‌اي که داشته (خود و بچه‌هاي‌اش) شکل گرفته است. مثلا سر کلاس رفتن، نمره گرفتن‌ها (قبلا اگر 18 مد بوده، الان 20 مد هست. پس نسبت به 20 احساس تعجب بيش‌تر مي‌کند و آفرين بيش‌تري مي‌گويد. البته اين فقط يک مثال است و الزاما درست نيست)، شلوغي متناسب مدرسه (مدرسه‌هاي قبلي خلوت‌تر/شلوغ‌تر بوده‌اند ولي الان تراکم متفاوت است)، بازي‌ها (ايده از بازي‌هاي خودش، بچه‌هاي‌اش و …) و … . اما اين مدل با واقعيت فعلي تفاوت‌هايي دارد و اين باعث مي‌شود که استدلال‌ها برابر نباشند. خوب … يک نفر در دو حالت درست استدلال مي‌کند (البته فقط از يک جنبه): يکي اين‌که خود در محيط باشد و مدل محيط را خود بسازد (و حاضر نيستم بگويم که مدل کساني که در يک محيط هستند يکسان است ولي به هر حال شبيه است) و ديگري اين‌که توسط يک ساختاري در حين استدلال به تفاوت دو محيط توجه داشته باشد. اين دومي،‌ يک فعاليت هوش‌مندانه‌تر انساني‌ست (يک حيوان چنين قدرتي دارد؟) و به اين صورت است که پيش‌بيني مي‌کند مدل‌اش چقدر با مدل واقعي تفاوت دارد و بدون اين‌که مدل خود را واقعا تغيير دهد در هنگام استدلال دانش‌اش را با ضرايب وزني‌ي مناسبي دخيل مي‌کند. اين فعاليت خيلي شبيه به فعاليت‌هاي علوم اجتماعي‌ست: جامعه‌شناس لازم نيست جاهل باشد تا بتواند يک جامعه‌ي پر از جهالت را درک کند! چنين چيزي در شبکه‌هاي عصبي مصنوعي هم وجود دارد. اين‌جا گرچه اين سوال پيش مي‌آيد که چنين مکانيزمي در حد لايه‌ي کارکردي‌اي ظاهر مي‌شود. به نظرم در لايه‌ي خود شبکه‌ي عصبي نيست، بلکه در لايه‌اي خيلي بالا و در حد و حدود خودآگاهي‌ي فرد است که ظاهر مي‌شود. يعني در جايي که ديگر با شبکه‌ي عصبي کاري نداريم بلکه به مغز به عنوان يک پردازنده‌ي سمبولي نگاه مي‌کنيم. باز هم دقيق نبود حرف‌ام. کاري‌اش نمي‌توانم بکنم چون هنوز نمي‌دانم چنين مکانيزمي چگونه است. کسي مي‌داند؟ بعيد مي‌دانم! مساله به شدت حل نشده است.
(از اين‌جا هم مي‌توانيد اين نوشته را بخوانيد!)

شنبه … براي يک شنبه،

شنبه … براي يک شنبه، زيادي کار دارم! تقريبا طبيعي‌ست که پوست‌ام کنده شود. ولي اصلا حوصله‌ي پوست‌کنده شدن را ندارم. آخر تازه همين يکي دو روز پيش پوست‌ام را عوض کردم (2 وجب پايين‌تر را نگاه کنيد). نمي‌دانم از کجا شروع کنم … احتمالا کمي NN (که هنوز اصلا نمي‌دانم مي‌خواهم روي چه مقاله‌اي در اين يکي دو ماه بعدي کار کنم)، کمي emotional و robotics و … (که آن‌قدر وسيع است که فکر کنم اگر به من باشد،‌ همه‌ي ايده‌هاي دنيا را مي‌خواهم درش پياده‌سازي کنم) و هم‌چنين کمي کنترل مدرن و اگر شد تطبيقي! ديجيتال هم اگر الان نخواهم بخوانم، پس کي بخوانم؟ هاه!‌ وقتي آدم يک هفته اعصاب نداشته باشه، نتيجه‌اش همين مي‌شه!
تو چه مي‌کني؟

به نظرم مي‌آيد تداعي معاني

به نظرم مي‌آيد تداعي معاني (مشابه ساختن يک مفهوم با مفاهيم ديگر، معمولا ساده‌تر و …) يک جور بالا �ردن بعد feature space به منظور ساده‌تر کردن قابليت جداسازي و … است.