Browsed by
Month: December 2002

خوبي‌اش اينه که کوه معادل‌هاي

خوبي‌اش اينه که کوه معادل‌هاي

خوبي‌اش اينه که کوه معادل‌هاي زيادي دارد:
کوه مي‌تواند يک روز، تختخواب گرم و نرم باشد،
کوه مي‌تواند روزي ديگر، درس‌هاي عقب مانده باشد (البته يکي نيست بيايد و بگويد مگر اين‌ها جلو افتاده هم مي‌توانند باشند؟!)،
و صد البته جاي‌گزين مناسبي براي کوه، KNTست (که البته اين يکي در اغلب موارد جز يکي دو هفته‌ي اخير آرامش بخش نبوده)،
و در نهايت اين‌که نمايشگاه کتاب هم بايد گزينه‌ي مناسبي به جاي کوه باشد!
امروز به جاي کوه رفتن (آن در برف و بوران که لابد خوب نيست (و چه کسي ارزش‌ها را تعيين مي‌کند؟! بقا؟!)) مي‌روم نمايشگاه کتاب! يعني مي‌خواهم بروم. آخي،‌ آخي! کلي لباس‌هاي‌ام را زير و رو کرده بودم که ببينم چه ترکيبي از نظر گرمايي مناسب است. 🙁
آره! اين‌طوري شد که حسني به مکتب مي‌خواست بره‌ها -گيريم جمعه- اما خود مکتب کنسل شد!

اصلا کي گفته آدم نبايد

اصلا کي گفته آدم نبايد

اصلا کي گفته آدم نبايد بدجنس باشه؟! از خوش‌جنسي که به نتيجه‌اي نرسيدم!‌ (البته رسيدم، ولي به اين:‌ دوست‌هاي خوب مخملي که دوست‌ات دارند، گاهي ازت تعريف مي‌کنند اما نهايت‌شان اين است: ماست!)
اين را داشته باشيد براي شروع: چرا سه بيت کافي‌ست؟
(دوست‌ها شروع کردند به اعتراض؟! بدجنسي بود کارم؟! خب!‌ من که گفتم.)

مي‌دانم ديگر،‌ اگر بخواهم صبر

مي‌دانم ديگر،‌ اگر بخواهم صبر

مي‌دانم ديگر،‌ اگر بخواهم صبر کنم،‌ هيچ وقت انجام نمي‌شود! چي؟! صبر کنيد!
لرد شارلون به طور ساختاري عوض شده است – سايت‌اش البته (از نظر ديوانگي وضعيت‌اش فرقي نکرده است). سر بزنيد حتما! (يک چيز ديگر هم بود که مي‌خواستم بگويم ولي چون آرشيوش فعلا در دست تعميرات است (يک جور فيوز سوزاندن) از خيرش مي‌گذرم. تنها اين‌که نظريات مشعشعي در مورد بعضي از گونه‌هاي موجودات زنده دارد که لازم است آدم‌ها بدانند. من با اين‌که تاکيد مي‌کنم به طور کامل قبول ندارم‌اش ولي تا حد زيادي هم قبول دارم!)

اين بحث خودسوزي‌ي اخير، انگار

اين بحث خودسوزي‌ي اخير، انگار

اين بحث خودسوزي‌ي اخير، انگار خيلي جالب شده! يک کسي رفتار عجيبي کرده و حالا ما مانده‌ايم و نظريات مختلف‌مان درباره‌ي او! بعضي‌ها او را احمق مي‌دانند که به خاطر يک دختر خودش را کشت، بعضي‌ها به او حق مي‌دهند که چنين کاري کرد، بعضي‌ها او را متهم مي‌کنند که چرا حقارت‌اش را با انتقامي براي آن دختر نمايان کرد و بعضي‌ها هم لابد بعضي عقايد ديگر را دارند. [1 و 2 و 3 و 4]
نمي‌خواهم نظري درباره‌ي کار او بدهم،‌ نمي‌خواهم درباره‌ي خودکشي بنويسم و اين‌که آيا آدم‌ها حق دارند خودکشي کنند يا نه (و اصلا چرا چنين کاري مي‌کنند)،‌ ولي تنها مي‌خواهم بگويم که نبايد خيلي ساده به قضيه نگاه کرد و او را متهم، تبرئه يا … کرد! راست‌اش يک مقدار رفتار دوستان‌ام (همين بالايي‌ها لابد!)‌ درباره‌ي چنين چيزي به مذاق‌ام خوش نيامد!

هاه! جدي جدي امشب زده

هاه! جدي جدي امشب زده

هاه! جدي جدي امشب زده به سرم. بعد از اين‌که نتوانستم داستان‌ام را بنويسم امشب، وصل شدم به اينترنت و به طور ناخودآگاهي دارم مردم‌آزاري مي‌کنم! بيچاره مهسا! راستي مهسا دوست جديد وبلاگي‌ي ماست، خوش‌ آمدي!

آره … يک چيزهايي مضحک‌اند،

آره … يک چيزهايي مضحک‌اند،

آره … يک چيزهايي مضحک‌اند، خنده‌دارند و نشان از ناپختگي مفرط دارند. قبول دارم! قبول دارم!
ولي همين‌ها باعث ايجاد تراژدي مي‌شوند، نمي‌شوند؟
آره! خطا ممکن است خنده‌دار باشد ولي نتايج‌اش متاسفانه اصلا خنده‌دار نيست. اگر من اشتباهي بکنم، ممکن است بعدا با هم به آن کلي بخنديم ولي خاطره‌ي لرزه‌هاي آن براي من باقي خواهد ماند.

هري پاتر 2! قشنگ بود،

هري پاتر 2! قشنگ بود،

هري پاتر 2!
قشنگ بود، خيلي خوش‌ام اومد! روز به روز بيش‌تر وسوسه مي‌شوم که کتاب‌هاي‌اش را هم بخوانم.
راستي به هرميون: هممم … واقعا داري بزرگ مي‌شي! خوش‌حال‌ام!

زمان مي‌گذرد و ثانيه‌ها سخت

زمان مي‌گذرد و ثانيه‌ها سخت

زمان مي‌گذرد
و ثانيه‌ها سخت مي‌ترسند.
از چه چيز هواي سرد بايد ترسيد
قبل از آن‌که ساعت‌ها را بي‌شمار پريده باشي؟
پريده‌اي، درست نمي‌گويم؟

تو پريده‌اي؟ تو ثانيه‌ها را، ساعت‌ها را، روزها را و به طرز خنده‌داري مضحک، سال‌ها را گذرانده‌اي و الان در اين روزگار ايستاده‌اي و به افق مي‌نگري و ديروز را مي‌بيني و فردا را مي‌بيني و چه مي‌دانم، هر لحظه را مي‌بيني در حالي که مي‌داني همه‌اش مه‌ايست زودگذر که فردا‌ي‌اش از شب تاريکي آغاز مي‌شود. بگذريم، بگذريم، موافقي؟ ترسناک است ماجرا!

نظریه‌هاي بزرگ، معمولا بنيادي‌اند، نظريه‌هاي

نظریه‌هاي بزرگ، معمولا بنيادي‌اند، نظريه‌هاي

نظریه‌هاي بزرگ، معمولا بنيادي‌اند،
نظريه‌هاي بنيادي، معمولا از يک تفاوت اساسي با ساختارهاي پيش‌فرض‌شده برمي‌آيند،
تفاوت‌هاي اساسي در آن ساختارها معمولا باعث اختلاف‌هاي اساسي بين طرف‌داران آن نظريه‌ها مي‌شوند،
و در نهايت اين اختلاف‌هاي اساسي بهترين بهانه براي بدترين جنگ‌ها هستند!

مواظب نظريه‌هاي بزرگ‌تان باشيد، کم کم اين‌که باعث سازگاري بيش‌تر آدم‌ها با هم نمي‌شود.

آدم‌ها گاهي قاطي مي‌کنند، مگه

آدم‌ها گاهي قاطي مي‌کنند، مگه

آدم‌ها گاهي قاطي مي‌کنند، مگه نه؟
آدم‌ها گاهي خل مي‌شوند، مگه نه؟
[خيلي طبيعيه که شبکه‌ي عصبي‌ي آدم بعضي وقت‌ها توي يک ديناميک ناپايدار بيوفته، قبول نداري؟ و اون وقته که هي صداها و اسامي در گوش‌ات فرياد مي‌کشند و چهره‌ها جلوي چشم‌ات مي‌آيند و مي‌روند و امان از افکار که … بي‌خيال!]
ولي خوبي‌اش اين است که اين‌ها يک وقتي بالاخره به يک جايي مي‌رسند،‌ نه؟!
ديگه قاطي نيستي، دنيا آرام شده،‌ فکرهاي عجيب و غريب به ذهن‌ات نمي‌آيد و زندگي شيرين مي‌شود.
نگران نباش بچه‌جان!