آگاهي يا آرامش؟! بخشي از

آگاهي يا آرامش؟!
بخشي از مساله اين است.

شايد يک مقدار مخدر لازم

شايد يک مقدار مخدر لازم داشته باشم: اما مخدر خوب!

+پيش از آنکه تو به

+پيش از آنکه تو به دنيا بيايي آيا پدرت با تيله‌ها بازي مي‌کرد؟
-نه هرگز، چون من هنوز آنجا نبودم.
+آيا پيش از آنکه تو آنجا باشي، او مثل تو يک کودک بود؟
-وقتي او مثل من بود، من قبلا آنجا بودم. او درشت‌تر بود.
+کي شروع کردند با تيله‌ها بازي بکنند؟
-وقتي ديگران شروع کردند،‌ من هم شروع کردم.

اين‌ها را فا، پنج سال و نيمه گفته است در صفحه‌ي 50 کتاب قضاوت‌هاي اخلاقي‌ي کودکان از ژان پياژه. تحليل پياژه را از دست ندهيد: بهتر از فا نمي‌شود کسي خودش را در مرکز جهان قرار دهد چه در زمان و چه در مکان.
اين کتاب به نظر خيلي جالب مي‌آيد. تا اين‌جاي‌اش که کلي احساس خوبي به‌ام داده است. جالب اين‌که قضاوت‌هاي اخلاقي‌ي کودکان به خوبي مقياس‌پذيرست در موارد ديگر. پياژه‌ي عزيز!

سوژه‌ي شناساي قادر به شناسايي

سوژه‌ي شناساي قادر به شناسايي سوژه‌ي شناساي قادر به شناسايي سوژه شناساي قادر به شناسايي سوژه شناساي قادر به …

ديگه داره خواب‌ام مي‌گيره …

ديگه داره خواب‌ام مي‌گيره …

دارم روي ديناميک حماقت کار

دارم روي ديناميک حماقت کار مي‌کنم … هنوز هيچي!

بايد از اين ببر تقدير

بايد از اين ببر تقدير کنم به خاطر کظم غيظشان و اين‌که يک کوير درسته را قورت ندادند،
و بايد از کوير تشکر کنم به خاطر سالاد يوناني‌اي که قرار است به من بدهند،
و بايد از زحمات باران تشکر کنم به خاطر تلاش فراواني که در خيس کردن امروزين من نمودند،
و مهم‌تر از همه اين‌که بايد از کلي آدم ديگر تشکر کنم که روز به روز مرا ديوانه‌تر مي‌کنند!
متشکرم!

تمام شد!

تمام شد!

Neural Networks is Under Control

Neural Networks is Under Control

اما يعني واقعا تو darkside

اما يعني واقعا تو darkside نداري؟

ناگهان به نظرم آمد که

ناگهان به نظرم آمد که من منتظرم! خواستم فورا بنويسم‌اش. منتظر چه؟ منتظر که؟ …

من از بهار حمايت مي‌کنم!

من از بهار حمايت مي‌کنم! خب، طبيعيه آدم بعضي وقت‌ها بخوابه!

Kevin Mitnick -يکي از بزرگ‌ترين

Kevin Mitnick -يکي از بزرگ‌ترين هکرهاي دنيا- بعد از 8 سال به اينترنت وصل شد! طرف را الکي الکي 5 سال زنداني کردند. اين مجازات براي يک هکر خيلي زياده!

تجربه ثابت کرده که اگر

تجربه ثابت کرده که اگر بيش‌تر بنويسم -آن هم از موضوعات متفاوت- هيچ‌کدام‌شان را نمي‌فهميد. براي همين فعلا به همين‌ها کفايت مي‌کنم. (اما اين را هم بخوانيد: نه … هيچي!)

هي! مردم! زود باشيد weakside

هي! مردم! زود باشيد weakside ها و darksideهاتون رو بريزيد وسط! زووووود!!!
خجالت مي‌کشيد؟ براي خودتون بريزيد … اصلا تو مي‌دوني با چه چيزهايي مشکل داري؟ عمرا! شرط مي‌بندم نمي‌دوني!
و حالا اگر تونستي و کشف‌شون کردي، حالا، حالا، حالا چي فکري مي‌کني راجع به خودت؟

A Brain Worm چه کار

A Brain Worm
چه کار مي‌کند؟
تلاش براي فهميدن ديگران؟
تلاش براي نزديک شدن به آن‌چه مخفي‌ست؟
تلاش براي هيچ؟
يا تلاش براي نابودي‌ي خودش؟

انفجار کوه آتشفشان در جاوه!

انفجار کوه آتشفشان در جاوه!
چقدر طبيعي بود – هاليوودي‌ي هاليوودي با دغدغه‌هاي لازم من: آن مکان نجات‌دهنده، گم شدن، اخلاق!

هر کي invis اومده، شاپره

هر کي invis اومده، شاپره نيش‌اش مي‌زنه!
4 نفر در عرض 20 دقيقه شيکار کردم همين‌طوري! امشب شدم شيکارچي!

در اين مكان، شعر برداري

در اين مكان، شعر برداري اكيداْ ممنوع (وريا مظهر)

خانه ي آنها دو اتاق خواب داشت كه يكيش شبيه اتاق خواب خانه ي ما بود و ديگري شبيه اتاق خواب خانه ي شما و هر دو با هم شبيه اتاق خوابي بودند كه شبيه هيچ اتاق خوابي نبود.

يوسف به اتاق خواب اولي برگشت، فلاش زد و از سرو سينه ي لخت زني كه هرگز در كنارش نبوده است عكس گرفت، زن از نور فلاش، پلك ها و ابروهايش را به حالتي عصبي در هم كشيد و پتو را به سرعت كشيد روي سرش. لكه اي از روشنايي نور در زير پتو جا ماند و در پشت پلك ها اول سرخ شد و بعد بنفش وبعد با دنباله ي سفيد نامعلومي گم شد. يوسف متوجه شد كه بي خودي وارد اتاق شده است و تازه وقتي آن عكس هم ظاهر شود به چه درد مي خورد: زني كه تك و تنها، لخت خوابيده است بي آن كه يوسف در بغلش بوده باشد.

بالاخره يک داستان! از اين داستان مينيماليستي تقريبا خوش‌ام آمد. به‌تر بگويم، اجزايي داشت که از آن‌ها خيلي خوش‌ام آمد و البته اجزايي که چندان مورد پسندم نبودند. مثلا پاراگراف دوم (“يوسف به اتاق خواب اولي برگشت، فلاش زد و از سر و سينه‌ي لخت زني که هرگز در کنارش نبوده است عکس گرفت …”) ‌واقعا خوب است – به خواننده اجازه‌ي برداشت شخصي مي‌دهد، توصيف زيبا و ماهرانه‌اي انجام مي‌دهد و با اين همه کاملا موجز است. اما، از طرف ديگر، ديالوگ‌ها به‌ام نچسبيدند چون طبيعي نيستند، غيرانساني‌اند. علاوه بر اين‌ها، ورود نويسنده به زير پتو (با اين‌که در موردش به طور کامل توضيح داده شده است) چندان جالب نيست. در يک داستان 500 کلمه‌اي، 58 کلمه درباره‌ي چنين چيزي نوشتن و هيچ استفاده‌اي هم نکردن، بيش‌تر يک ژست پست‌مدرن است (گرچه خود داستان بدون چنين چيزي هم پست مدرن محسوب مي‌شود) با اين‌که مي‌توان از ديد ديگري نيز به آن نگاه کرد و آن را طنز گزنده‌ي نويسنده نسبت به پست‌مدرن‌ها دانست – اما در هر صورت من خوش‌ام نيامد. نکته‌ي جالب ديگر هم اسم قهرمان داستان –يوسف- است. يوسف در داستان چه مي‌کند؟ و شما را ياد که مي‌اندازد؟ شايد اين مهم‌ترين نکته‌ي داستان باشد – گرچه نمي‌دانم نويسنده واقعا چنين قصدي داشته است يا نه.
در کل، مي‌توانم بگويم که نيمه‌ي اول داستان استادانه نوشته شده است و نيمه‌ي دوم‌اش (جز آخرين پاراگراف‌اش که البته اين هم کاملا به تفسير خواننده بستگي دارد) جذابيت کم‌تري دارد. ويژگي‌ي مهم داستان هم همان‌ايست که گفتم: راحت مي‌گذارد برداشت شخصي بکني. (نقد 250 کلمه‌اي براي داستان 500 کلمه‌اي نوبره!)

اسم قصه‌ام (…) است (نيما

اسم قصه‌ام (…) است (نيما تقوي)

توي اين كره‌ي خاكي سرزميني وجود داره كه شبيه گربه است. تو پايتخت اين سرزمين شهركي است كه آدمهاش بي‌كلاس اما فرهنگي‌اند. تو يكي از بلوكهاي شهرك، بهتر بگم تو طبقة چهارمش با دو تا از بهترين آدمهاي دنيا پسري زندگي مي‌كنه كه من باشم. …

“اسم قصه‌ام (…) است” ويژگي‌هاي متعددي دارد، اما از ذکر تک‌تک‌شان خودداري مي‌کنم و فقط و فقط چند نمونه‌اش را بيان مي‌کنم.

“تند تند دويدم پايين دم در كه رسيدم ديدم اي دل غافل صداي ماشين با حال است يعني آره …. وقتي كه در رو وا كردم. بله همون پيكاني‌يه بود ماشينش كه در اومده دنبال ما اومده آخه اون تو آژانس كار مي‌كنه گفتم سلام.” [از بخش انتهايي داستان]

اين‌جا راوي سوار آژانسي مي‌شود که راننده‌اش را از قبل به طريقي مي‌شناسد و مي‌داند که در آژانس کار مي‌کند. اما چنين چيزي را کي مي‌گويد؟ دقيقا همان وقتي که لازم‌اش دارد (“… آخه اون تو آژانس کار مي‌کنه …”) و اين يعني هيچ طرحي براي نقالي وجود ندارد. شيوه‌ي بيان کل نوشته دقيقا شبيه به زماني‌ست که مي‌خواهيم براي يک جمع آشنا واقعه‌اي را تعريف کنيم و خوب، اين چندان جذاب نيست. نکته‌ي ديگر، علايم سجاوندي‌ست که در اين داستان رعايت نشده است – متن نشانه‌گذاري نشده است و گمان نکنم کسي بتواند چنين عدم استفاده‌اي را با انگيزه‌اي مشابه با متن‌اي چون کوري ساراماگو در نظر بگيرد (در آن‌جا دليل چنين کاري، محوکردن روايت بود تا شبيه به محوشدگي‌ي ذاتي در کوري باشد). جد از اين، از زبان روايت نيز خوش‌ام نيامد. اعتقادي به زبان پاستوريزه ندارم، اما چنين نوع به‌کارگيري‌اي نيز به مذاق‌ام خوش نمي‌آيد. در نهايت اين‌که لازم است شما را به توضيحي که در نوشته‌ي خانم ميرزاحسيني (تصوير آخر) درباره‌ي به کارگيري رواي‌ي اول شخص گفته بودم ارجاع دهم.

30 ثانيه از يك 24

30 ثانيه از يك 24 ساعت … (آرش آزرمي)

… هيييييي !با توام ، بيا ديگه!
و او باز داشت نگاهش ميكرد…
چته؟ بايد خودم بردارم بكشمت تا اونجا!؟ خسته شدم بابا! ديگه نميتونم!
و او مي خواست بگويد ،ولي نميتوانست…

يک عکس از يک فاجعه‌ي انساني! اما نه عکسي که دوست‌اش داشته باشم. نه آن‌قدر مينيماليست که تو را مجبور به خوانش تک‌تک کلمات‌اش بکند و نه آن‌قدر از زاويه‌اي متفاوت که مبهوت قاب‌اش بشوي. گرچه شايد تلخي به اندازه‌اي زياد شده است که روايت ساده‌اي از آن ما را قانع نمي‌کند. نمي‌دانم!

تصوير آخر (فهيمه ميرزا حسيني)

تصوير آخر (فهيمه ميرزا حسيني)

در خيالم مي بينم، واضح مي بينم كه ديواري بر سرم فرو مي ريزد و هميشه تصوير ديوار سنگين در حال ريزش درست در لحظه آخر، درست در لحظه اي كه سنگيني اش را با يستي بر جمجمه ام حس كنم از برابر چشمانم محو مي شود اصولا من خيالي نارس دارم . خيالي تصويري اما گنگ و ناكامل . امكان اينكه چنين ديوار سنگيني جمجمه ام را خرد كند به نظرم بسيار است اما همين مغز متلاشي نشده سالهاست كه راه از هم پاشيده شدن را طي مي كند. …

يک کابوس شخصي؟ کابوسي که از زمان کودکي با ماست اما حاضر نيستيم از دست‌اش بدهيم، گويي حرفي براي‌مان دارد که مي‌بايست بفهميم و درست زماني که به اندازه‌اي به آن نزديک مي‌شويم تا درک‌اش کنيم، همه چيز تمام مي‌شود؟ شايد چنين چيزي باشد. همه‌مان از اين کابوس‌ها داريم. کابوس‌هايي که بلاي جان‌مان‌اند اما بي‌آن‌ نيز حس مي‌کنيم چيزي‌مان کم است.
تصوير آخر طبق معيارهاي من به هر حال داستان کوتاه نيست (و صد البته داستاني مي‌نيماليستي و هزار البته رمان!). مخاطب‌اش شايد بيش‌ از يک داستان کوتاه‌خوان کلاسيک (البته چنين کلمه‌اي براي داستان کوتاه کمي خنده‌دار مي‌نمايد) يک خواننده‌ي شعر –آن هم مخصوصا شعر سپيد- باشد. با اين‌که به نقد ايرادگير اعتقادي ندارم (و البته اکثر نقدهايي هم که مي‌بينيم دقيقا از همين مدل هستند) اما مي‌خواهم بگويم که مواظب به کارگيري راوي‌ي اول شخص باشيد. با اين‌که در ظاهر ساده‌تر از راوي‌ي سوم شخص مي‌نمايد، اما واقعيت چيز ديگري‌ست. روايت اول شخص، داراي اين مشکل عظيم است که نمي‌توان با آن عکس گرفت! و اگر با آن عکس بگيري، خيلي ساده تبديل به چيزي مي‌شود که به آن مي‌گويم گيرافتادن در چاه دفتر خاطرات! خيلي ساده نمي‌توان داستاني بدين شيوه نقل کرد مگر اين‌که حيات مستقل و کامل راوي را به خواننده بقبولاني. به نظرم يکي از بهترين نمونه‌هاي چنين کاري،‌ رمان “سفر به انتهاي شب” سلين است.

رعنا (يوسف عليخاني) هنوز اگر

رعنا (يوسف عليخاني)

هنوز اگر زنده باشد، لابد مي نشيند توي تلار و رو مي كند به باغستان پايين خانه كه درخت هايش از كوچه بين خانه و چپر باغچه اول شروع مي شود و مي رود پايين. درخت هاي باغچه حالا ديگر آمده اند بالا و وقت فندق چين كه برسد، مي شود فندق ها را از نوك شاخه ها كه برابر پشت بام هستند، ديدار كرد.
مي ديد كه روي هر تك شاخه اي يكي نشسته و دارد به بچه اش شير مي دهد. بعد هم زل مي زده اند به تلار و پوست تخت كه او رويش مي نشسته. همه سينه هايي پر شير دارند و به دهان بچه هايشان فرو مي كنند.

اين داستان با آن‌که از آن‌هايي نبود که مشتاق‌اش باشم،‌ ولي به هر حال برخلاف بسياري از متن‌هاي ديگري که در اين مسابقه شرکت داده شده‌اند، ويژگي‌هاي متداول (و البته نه الزامي) داستان کوتاه را دارد: روايت داستاني،‌ شخصيت‌پردازي، طرح کلي و مينيماليسم لازم براي يک داستان کوتاه.
داستان از زبان راوي‌ي بيروني‌اي نقل مي‌شود که نسبت به کل ماجرا ديد کافي دارد. مي‌توان گفت داناي‌ي کل است، راوي‌ي در جريان نيست و دروغ‌گو هم نمي‌نمايد (گرچه به نظر من دليلي نداشت که سخني از “دکتر”اي به ميان بيايد تا نقالي توجيه شود – اين توي ذوق‌ام زد). اکثر روايت نيز در زمان گذشته‌ي ساده است و اين،‌ باورپذيري‌ي داستان را به صورت واقعه‌اي تاريخي بيش‌تر مي‌کند (گرچه چنين زماني، در داستان کوتاه کاملا متداول است). عدول از چنين زماني در ابتدا و انتهاي داستان مشاهده مي‌شود که خيلي راحت عدم قطعيت اضافه شده در آن بخش را مي‌بينيم. به نظرم انتهاي داستان با اين‌که ضربه‌زننده نيست (و چنين چيزي را معمولا نمي‌پسندم) اما ويژگي‌ي منحصر به فردي دارد و آن هم اين‌که ما را به ابتداي داستان حواله مي‌کند. اين‌کار در اصل ايجاد چرخه‌ايست که با تکرار جملات ابتدايي (گرچه با کمي تغيير) انجام شده است – دقيقا به همين دليل داستان را دو بار به طور کامل خواندم.
شايد بتوان گفت ويژگي‌ي منحصر به فرد اين داستان، زبان روستايي آن است. با اين‌که چنين گفته‌اي راحت نيست،‌ اما به نظر مي‌رسد چنين کاري مي‌تواند باعث افزودن بافتي شود که به دليل عدم شناخته‌بودن براي خواننده، باز هم باورپذيري‌ي آن را بيش‌تر کند – يعني به دليل اين‌که من زبان،‌ آداب و رسوم و … آن منطقه‌ي فرضي را نمي‌دانم، سير داستاني‌ي آن را قبول مي‌کنم.
تا اين‌جا بررسي‌ي ساختارگراي ماجرا بود. اما اين سوال هنوز پاسخ داده نشده است: که چه؟ رعنا،‌ چيست؟ روايت يک زندگي؟ چه زندگي‌اي؟ چه ويژگي‌ي خاصي دارد اين زندگي؟ چه چيزي اين وسط قرار است بفهميم؟ شايد، و فقط شايد بتوان گفت که رعنا روايت زني‌ست که خود،‌ جهان خود را مي‌سازد – يک زن مدرن روستايي!

همان‌طور که چند روز پيش

همان‌طور که چند روز پيش نوشته بودم، مسابقه‌ي داستان‌نويسي‌ به مناسبت صدمين سال‌گرد تولد صادق هدايت توسط سايت سخن برگزار مي‌شود. امشب فرصت کردم تا بعضي از داستان‌هاي مسابقه را بخوانم و براي بعضي‌شان هم نقدکي نوشتم. اما از آن‌جايي که حس مي‌کنم فرستادن نظرم در آن‌جا خيلي پرفايده‌ نيست، ترجيح مي‌دهم در اين‌جا نيز قرارشان دهم. خوبي‌ي اين‌کار اين است که بعضي داستان‌هاي خوب ممکن است کشف شوند و در نتيجه خوانده شوند (و اين به‌ترين چيز براي نويسنده‌شان است). هر نقد به علاوه‌ي بخشي از داستان و هم‌چنين لينک به کل داستان را در نوشته‌هاي بعدي مي‌آورم.

به جاي انسان، انسانيت، به

به جاي انسان، انسانيت،
به جاي فرد، ‌جمع،
به جاي قطعيت، احتمال وقوع،
به جاي عشق، دوست داشتن،
به جاي مطلق‌گرايي، نسبي‌گرايي،
و به جاي تقدير، اراده را جاي‌گزين کنيم – ممکن است به نفع‌مان باشد!

بله! واقعيت اين است که مطمئن نيستم چنين فرمولي خوب باشد. خوب چيست؟ دقيقا اولين سوال همين است. خوب چيست؟ و بعد، سوال دوم اين‌گونه مطرح مي‌شود: حالا که دانستيم خوب چيست، چگونه مي‌توان به آن رسيد. مدتي‌ست که سوال اول براي‌ام خيلي مهم بوده است و به نظرم تا حد زيادي مشکل مي‌نمايد (از ديدگاهي حتي شايد غيرقابل حل)، اما واقعيت اين است که سوال دوم هم چندان پاسخ مشخصي ندارد. سوال دوم، حتي ‌ممکن است (تاکيد مي‌کنم روي اين، کاملا بستگي دارد به راه حل “خوب” بودن) کاملا در حوزه‌ي عقلي باشد اما اين هم جزو مسايل حل شده‌مان نيست به هر حال. حتي در يک ديدگاه ماترياليستي هم ما نمي‌دانيم چگونه بايد سيستم‌مان را کنترل کنيم تا به هدف مورد نظر برسيم. شايد مرز اين دو سوال دقيقا همان مرز فلسفه و علوم (اجتماعي يا دقيق) را مشخص مي‌کند.

قوانين عشق مورفي (اگر نمي‌دانيد

قوانين عشق مورفي
(اگر نمي‌دانيد قوانين مورفي چه هستند، مي‌توانيد براي شروع نگاهي به اين‌جا بيندازيد.)

1. همه‌ي خوب‌ها گرفته شده‌اند.
2. اگر کسي گرفته نشده باشد، حتما دليلي دارد. (نتيجه‌ي 1)
3. هرچه زيباتر، دورتر!
4. عقل × زيبايي × قابليت دست‌رسي = ثابت
5. ميزان عشق هر کسي نسبت به تو، متناسب با معکوس عشق تو نسبت به اوست.
6. پول نمي‌تواند عشق بيافريند، اما به طور قطع تو را در موقعيت بهتري قرار مي‌دهد.
7. بهترين چيزهاي دنيا مجاني‌اند – و هر قران‌شان مي‌ارزد.
8. هر عمل دوستانه‌اي، عکس‌العمل نه چندان دوستانه‌اي در پي دارد.
9. پسران (دختران) زيبا از همه ديرتر تمام مي‌شوند.
10. اگر به نظر بيش از حد خوب مي‌نمايد که واقعيت داشته باشد،‌ احتمالا واقعيت ندارد.
11. در دست‌رس بودن تابع‌اي از زمان است. دقيقه‌اي که تو علاقه‌مند مي‌شوي، لحظه‌ايست که او کس ديگري را پيدا مي‌کند.

(تاکيدها از من است! بعضي از قوانين – مثلا 9 يا 7- اصولا بي‌ربطند. ولي چيزي مثل شماره‌ي 4، وحشت‌ناک زيباست!) در ضمن توصيه مي‌شود که اصل‌اش را هم ببينيد – ترجمه معمولا شاه‌کار نمي‌شود:

Murphy’s Love Laws
1. All the good ones are taken.
2. If the person isn’t taken, there’s a reason. (corr. to 1)
3. The nicer someone is, the farther away (s)he is from you.
4. Brains x Beauty x Availability = Constant.
5. The amount of love someone feels for you is inversely proportional to how much you love them.
6. Money can’t buy love, but it sure gets you a great bargaining position.
7. The best things in the world are free — and worth every penny of it.
8. Every kind action has a not-so-kind reaction.
9. Nice guys(girls) finish last.
10. If it seems too good to be true, it probably is.
11. Availability is a function of time. The minute you get interested is the minute they find someone else.

حالا مشکل لويي شانزده‌ام بعد

حالا مشکل لويي شانزده‌ام بعد از دست‌گيري را خوب مي‌فهمم: مجبور بوده است به جاي ساعت 12، ساعت 6 صبح پاشه و دست و صورت‌اش را بشوره!

و چقدر figure skating زيباست!

و چقدر figure skating زيباست! (يعني من هم دل‌ام مي‌خواد!)

[هاه]

[هاه]

هي … شما چرا اين‌قدر

هي … شما چرا اين‌قدر زود خوابيديد؟ اي بابا!