Browsed by
Month: May 2003

در مورد عکس قبلي، مطلقا

در مورد عکس قبلي، مطلقا

در مورد عکس قبلي،
مطلقا هيچ دختري خوش‌اش نيامد،
نظر پسرها متفاوت بود: از “مامان خوبي مي‌شه” تا خيلي خوب، و هم “اينم خوشگله؟”،
دسته‌ي آخر همه جزو پسرهاي متاهل بودند،
نمي‌دانم،
شايد مساله حس رقابت است.

طبق تحقيقي که در

طبق تحقيقي که در

طبق تحقيقي که در دانش‌گاه Regensburg و Rostock بر روي دلايل زيبايي چهره شده است، موارد زير مشخص شده:
-جذاب‌ترين چهره‌ي ممکن روي زمين، از آن يک انسان نمي‌تواند باشد! موجودات ساختگي به راحتي مي‌توانند جذاب‌تر باشند.
-14 چهره از 16 چهره‌اي که توسط موسسه‌ي استخدام مدل انتخاب شده بودند،‌ ساختگي بودند (و دو انتخاب ديگر هم به هر حال زن نبودند).
-تاثير جذابيت چهره بر موفقيت اجتماعي بسيار بالاست. به طوري که کسي که جذاب‌تر مي‌نمايد، موفق‌تر به نظر مي‌رسد (در نتيجه يک چهره‌ي ساختگي مي‌تواند باهوش‌تر،‌ اجتماعي‌تر و … از هر انسان ديگري به نظر برسد).
-اين براي نوع بشر خطرناک است چون مي‌تواند باعث شود که سطح توقع افراد بيش از حدي که انسان‌ها قابل به برآوردن‌اش باشند،‌ بالا برود (و اين سطح توقع از طريق مشاهده‌ي چهره‌هاي پردازش‌ ديجيتال شده در فيلم‌ها و مجله‌ها و … بالا مي‌رود).
چهره‌ي بالا، جذاب‌ترين چهره‌ي اين مجموعه شناخته شده است که طبيعتا واقعي نيست.

براي چه مي‌زي‌ايم؟! دليلي هست؟

براي چه مي‌زي‌ايم؟! دليلي هست؟

براي چه مي‌زي‌ايم؟!
دليلي هست؟
از خودم بگويم براي‌ات؟ از سير تحول‌ و تکان‌هاي‌ام؟ يا شايد از گرماي هوا؟
ابتدا انسان در آشوب و ناداني بود، پس افسانه‌ها را به وجود آورد، سنت‌ها ايجاد شدند، تابوها، باورها، اعتقادات و آن چيزهاي ديگري که سخت به‌شان معتقد شد چون براي ادامه‌ي حيات‌اش لازم بودند ولي دليلي براي‌شان نداشت جز بازگشت به همان افسانه‌ها. پس از آن، سطح باورهاي‌اش تغيير کرد و سعي کرد به جاي اين‌که قوانين را ياد بگيرد، راه رسيدن به آن قوانين را بياموزد. به‌ترين ابزاري که در اين ميان کشف کرد –و شايد هم تنها ابزارش- عقل بود. انسان در اين‌جا بود که مدرن شد چون فکر کرد عقل يعني منطق و استدلال –و تا اين‌جاي‌اش با اين‌که درست نمي‌گفت اما در گم‌راهي مهلکي هم نبود- و با استفاده از اين وسيله‌ي جديد که خوب است به آن بگويم يک فراباور جديد، يک فراافسانه (يا به قول گمان‌ام ليوتار) و يا فراروايت جديد همه چيز را دوباره تعريف کرد. اشتباه از اين‌جا شروع شد … دو سوال مي‌پرسم: علم چرا خوب است؟ آيا جواب مي‌تواند اين باشد که علم ابزارهايي براي بررسي‌ي دقيق واقعيت اطراف‌مان به ما مي‌دهد؟ به نظرم اين پاسخ خوبي‌ست – اگرچه ممکن است از نظرت کمي کلي باشد. به هر حال فلسفه هم (البته با توجه به اين‌که فلسفه‌ي چه مکتبي باشد) تا حدودي همين است، گيريم کمي ابزارهاي‌اش فرق داشته باشد. سوال دوم‌ام اين است: آيا علم مي‌تواند حقيقت را به ما نشان بدهد؟ مساله در همين است. حقيقت همان واقعيت نيست. در ضمن با توجه به بينش‌اي که نسبت به دنيا داريم، دليلي ندارد که واقعيت و طبيعت يکي باشند و به نظرم کاري که علم در واقع انجام مي‌دهد تنها بررسي‌ي طبيعت است و نه واقعيت. بله! علم در بعضي از حوزه‌ها مستقيم با حقيقت سر و کار دارد اما اين دقيقا همان معضلي‌ست که به شدت گرفتارش هستم: حقيقت‌اي که با آن سر و کار داريم، ارزشي ندارد چون حقيقتي قابل کشف نيست. وقتي يک سري اصل اوليه را در نظر مي‌گيري و قضيه‌هايي بر آن‌ها مي‌نويسي،‌ کاري که انجام مي‌دهي تبديل يک سري حقيقت به واقعيت است. قضايا، واقعيت حقايقي هستند که توسط آن اصل‌ها بيان شده‌اند. اما چه کسي گفته است اين حقيقت ارزشي دارد؟ موضوع اين است: ارزش بايد در يک ظرف باخرد، در يک متن يا دقيق‌تر بگويم،‌ در يک محيطي که عامل‌اي خارجي بتواند با توجه به آن محيط و رفتار تو در آن، کارت را ارزش‌گذاري کند بيان شود و جهان،‌ با وجود اين‌که يک ظرف است، اما يک متن نيست چون قضاوت نمي‌کند، در کل بي‌خردست. بله! قبول دارم که جهان، به هر دليلي، گاهي دچار بخش‌هاي با تظاهر رفتار خردمندانه مي‌شود اما اين‌ها قادر به قضاوت جهان نيستند،‌ تنها قادر به قضاوت‌اي محلي در متن خود هستند. مشکل مدرنيسم همين است. مدرنيسم در انتخاب فراروايت‌ معقولانه عمل کرد (اين به گمان‌ام دقيق‌ترين بيان ممکن است: مدرنيسم، رفتاري عقلايي براي انتخاب عقل به عنوان ابزار انجام داده است) اما اصلا به اين نکته توجه نکرد که خيلي راحت ممکن است در دام نبود ارزش‌ها بيافتد و مجبور شود ارزش‌هايي بيافريند که واقعا وجود ندارند. ارزش‌هايي که وجود واقعي ندارند، اما حقيقت فرض مي‌شود: بس مضحک! مدرنيسم،‌ در يکي از به‌ترين حالت‌هاي خود مي‌تواند طبيعت را جانشين واقعيت کند اما باز اين منوط به باور فراروايتي ديگرست و باز اين‌که دليلي ندارد که ربطي به حقيقت داشته باشد مگر اين‌که فراروايت ديگري را نيز وارد ماجرا کنيم.
در اين‌جاست که پست‌مدرنيسم وارد مي‌شود و باعث مي‌شود نوشته‌اي چون همين چيزي که اکنون در حال نوشتن‌اش هستم به وجود بيايد. پست‌مدرنيسم فوق‌العاده است،‌ دقيقا به تو مي‌گويد مشکل در کجاست اما متاسفانه گند مي‌زند به خيلي چيزها از جمله خودش. وقتي روايات را به دور مي‌ريزي، سپس از فراروايت‌هاي‌ات‌ حقيقت‌زدايي مي‌کني ديگر چه چيزي براي‌ات باقي مي‌ماند؟ تقريبا هيچ!
نه! من نمي‌خواهم مقاله بنويسم،‌ مدت‌هاست که ديگر حوصله‌ي چنين کاري را ندارم. نمي‌خواهم براي آدم‌هايي بنويسم که بايد بخوانند و خوب بفهمند و درک‌ام کنند. شايد تنها دوره‌اي که واقعا اين‌کار را مي‌کردم مربوط باشد به دوران شبکه‌هاي ماورا و صبا. آه! چقدر وقت پيش مي‌شود. بعد از آن ديگر نظرم عوض شد. سال‌هاست براي خودم مي‌نويسم. حوصله ندارم بيش از حدي توضيح دهم. با اين‌حال شايد کم هم توضيح ندهم. از چندباره‌گفتن چيزها خوش‌ام نمي‌آيد اما اعتراف مي‌کنم که نسبت به روده‌درازي‌اي که منجر به بيان دقيق –هر چه دقيق‌تر- ماجرا شود حساسيتي ندارم. يعني حتي خوش‌ام مي‌آيد از چنين کاري. مي‌خواهم همه‌ي جملات‌ام تا حد ممکن دقيق باشند. در حرف زدن نيز تا حد خوبي اين‌گونه‌ام. بابت اين موضوع تا حدي خوش‌حال‌ام. معمولا کم‌تر چرت مي‌گويم. خب، دقيقا به همين دليل کم‌تر حرف مهمي مي‌زنم. نظري قاطعي در مورد سياست ندارم. مطمئن نيستم دموکراسي واقعا چيز خوبي باشد. طرف‌دار سينه‌چاک هيچ کس نيستم. طرف‌دار متعصب عقيده‌اي هم نيستم جز يک فراعقيده که آن هم بي‌نهايت محکم نيست: چيز زيادي نمي‌توان گفت. يا شايد هم به‌تر باشد بگويم،‌ حرف زيادي نمي‌شود زد. چه مي‌دانم، اين هم نوعي فراروايت است. دنياي من، دنياي احتمالات است. احتمالات عدم‌قطعيت را به طور ذاتي وارد ماجرا مي‌کند اما وقتي از آن استفاده مي‌کني، هيچ عدم قطعيتي نداري: با قطعيت از آن استفاده مي‌کني. اين دقيقا يک فراروايت است. گ�تم، در اين هم خيلي اصرار نمي‌کنم. اما بايد باور کرد که وضعيت واقعا وحشتناک است.
دوباره مي‌رسم به پرسش ابتدايي: چرا مي‌زي‌ايم؟
امشب به کنسرت موسيقي‌ي سنتي‌ي گروه شمس رفتم. خانوادگي بود رفتن‌مان. زرين براي‌مان بليت گرفته بود. دفعه‌ي قبل هم گويا همو اين‌کار را کرده بود. دل‌آگاه را هم اين‌بار آگاهانه‌تر ديدم. مدتي‌ست گاهي با هم چت مي‌کنيم و مي‌شود گفت رابطه‌مان خيلي بيش‌تر از سلام و عليک است: دعوا هم مي‌کنيم گاهي. خوب بود … خوش‌ام آمد. برنامه‌ي قبلي‌ي تابستان هم از همين‌ها بود. عاشق موسيقي‌ي سنتي نيستم. معمولا گوش نمي‌کنم. وسط اجراي‌شان حس‌اي هميشگي به‌ام مي‌گفت که چه خوب مي‌شد اگر به جاي تنبور، طرف گيتار برقي مي‌زد و به جاي تنبک،‌ درام؟ نياز به شدت دارم، هيجان و ضرب‌آهنگ‌هاي قوي! دف خيلي خوب است. دوست‌اش دارم. اما دف برنامه‌ي اين‌ها خيلي زياد نيست. صداي غالب نمي‌شد. به هر حال وحشتناک بود. همين فکرهاي بالايي به سرم زد وسطش. دقيق‌تر بگويم، ابتدا حس کردم عرفاني که از آن در اشعارشان مي‌گويند نه تنها به من هيچ ربطي ندارد که کاملا مهمل است. به شدت حس جدايي مي‌کردم. چه معنايي دارند اين‌ها؟ از آن‌جا بود که اين فرآيند سنت و سنت‌زدايي به يادم آمد. پس از آن همه چيز پشت سر هم زير سوال رفت و جان سالم به در نبرد. چه مي‌شد مرا؟ نمي‌دانم. وحشتناک بود. حال‌ام بد شد. يخ کردم. تمام بدن‌ام درد مي‌کرد. به خودکشي فکر کردم. مي‌داني چرا؟ چون اصلا دليلي نديدم براي ادامه‌ي زندگي. خنده‌دارست اما مهم‌ترين چيزي که به نظرم آمد اين بود که فعلا نسبت به چند مساله‌ي کنترل علاقه‌مند شده‌ام. عمومي‌تر بگويم، مهم‌ترين چيز زندگي براي‌ام آگاهي‌ست و به نظرم مي‌آيد بزرگ‌ترين دليل زندگي‌ام اين باشد که اميد دارم به فهميدن اين‌که در اين جهان دقيقا چه اتفاقي دارد مي‌افتد. اين سوال،‌ تقريبا مشخص است که پاسخ‌اش چيست: نمي‌توانم بفهمم. از همين الان بايد بميرم؟ نمي‌دانم. بقيه‌ي چيزها، اين‌قدر فوق‌العاده نيستند. من حريص‌ام،‌ حاضر نيستم خيلي چيزها را از دست بدهم اما واقعيت اين است که آن همه چيز در اين چهارچوب فکري ارزش چنداني ندارد. غذا؟ چرا؟ مهم است براي زنده بودن، لذت دارد اما چرا؟ دختر؟ خيلي خوب است، ولي چرا واقعا خوب است؟ نمي‌دانم. به هر حال تنها هدف زندگي‌ام را نمي‌توانم بر مبناي چنين چيزي بگذارم. به اين دليل نمي‌توانم زنده بمانم. متاسفم. حداقل‌اش اين‌که شخص خيلي موفقي نبوده‌ام و استعداد شگرفي هم در لذت بردن از آنان ندارم که بخواهم يک زندگي را به روي‌اش بنيان کنم. چه چيز؟ رابطه‌هاي‌ام؟ بعضي رابطه‌هاي‌ام آن‌قدر عزيزند که حتي دل‌ام نمي‌آيد اسم‌شان را به عنوان يک ماجراي تقدس‌زدايي شده بگويم اما باز مي‌دانم که اين رابطه‌ها خود به خود به نظر نمي‌آيد اساس کار باشند: به دنيا نيامده‌ايم براي ايجاد رابطه‌اي براي ادامه‌ي زندگي. پس چه؟ پس چه؟ پسر! به نظر مي‌رسد به شدت به بن‌بست خورده‌ام. دقيقا مثل تابستان پيش و ابتداي پاييز. بعدها، به‌تر شدم. دوباره انگار دارد زياد مي‌شود. چرا؟ نمي‌دانم. شايد چند سطر بعد چيزهايي را مشخص کند.
امروز، ا. (دختر) اصلا خوش‌حال نبود. ناراحت بود. کسل بود و هزار چيز ديگر. ازش که مي‌پرسيدم، مي‌گفت خوب است ولي رفتارش که خوب نبود. اين را کاملا درک مي‌کردم. نمي‌دانم همه چنين خاصيتي دارند يا نه،‌ اما من در تشخيص اين‌که کسي از چيزي ناراحت است يا نه خوب عمل مي‌کنم. چند بار ازو پرسيدم. نتيجه‌اي نداد. هنگام رفتن، دم در دانشکده، سوار تاکسي شدند (او و ج.) و رفتند. من ديگر آن موقع عصباني بودم. حتي نخواستم نگاه‌شان کنم. اين، حال‌ام را خراب کرد. مدت‌ها بود چنين وضعی نداشتم. عوض‌اش پارسال و قبل‌تر از آن حسابي چنين چيزي را تجربه کرده بودم. خيلي با س. (د) ، با ب. (د) و حتي شده بود با م. (د). اما با س. که خيلي خيلي زياد بود (خوب که فکرش را مي‌کنم،‌ با م. هم کم چنين مشکلي نداشتم. تنها به جاي اين‌که چنين حسي ناشي از وقايع دانشگاه باشد،‌ از طريق شبکه‌ي صبا و ماورا و البته کم‌تر راه‌هاي ديگر در من ايجاد مي‌شد. مثلا از طريق نامه‌اي، چت‌اي،‌ چيزي …). همين‌ها نابودم کرد. ممکن است بگويي تقصير خودم هست. بله! اين به خاطر حساسيت ذاتي‌ام (و البته اگر مي‌گويم ذاتي،‌ نه به اين معنا که ريشه‌اي ماورايي و روحي دارد، بلکه شايد تنها منظورم سابقه‌ي تاريخي‌ي ماجرا باشد، همان چيزي که در طول بزرگ شدن من در من شکل گرفته است، مي‌شود به‌اش گفت شخصيت يا هويت) است اما اين خيلي در اختيار خودم نيست. نسبت به بعضي چيزها نمي‌توانم خيلي بي‌تفاوت باشم گرچه در اين مدت کم‌تر اهميت مي‌دهم اما باز هم کاملا خون‌سرد نيستم. نه! اصلا خوش‌آيندم نبود.
حالا چطور؟ دوست داري اين‌ها را به هم ربط دهي؟ کاملا مختاري. بله! وقتي اين‌گونه ورودي‌هايي به من وارد مي‌شوند، سيستم‌ام ديگر پايدار نيست. من،‌ خطي نيستم. غيرخطي‌ام و به طور ذاتي ناپايدار!
باز اين سوال: براي چه مي‌زي‌ايم؟!

ديدن پويان در نوع خودش

ديدن پويان در نوع خودش

ديدن پويان در نوع خودش بي‌نظير بود! آخر سر به تفاهم نرسيديم، اما يا يک سال و نيم،‌ يا دو سال يا سه سال بود که هم‌ديگر را نديده بوديم. عجيب است وقتي بداني يک روزهايي چقدر و چگونه هم‌ديگر را مي‌ديديم. عجيب است … حالا قرارست بيش‌تر ببينيم! خيلي وقت‌ها هوس مي‌کنم بعضي از اين دوستي‌هاي‌ي قديم را بازيافت اساسي کنم. به نظرم يک چيزي‌شان بيش‌تر خيلي از جديدي‌هاست.

نورافکن هم از جمله وبلاگ‌هاي‌ست

نورافکن هم از جمله وبلاگ‌هاي‌ست

نورافکن هم از جمله وبلاگ‌هاي‌ست که به خاطر معرفي نکردن‌اش دچار عذاب وجدان شده‌ام. نورافکن حتي از من هم جوان‌ترست، سليقه‌اش را الزاما دوست ندارم (مخصوصا اين‌که از Eminem خوش‌اش مي‌آيد) اما يک ويژگي‌ي خيلي خوب دارد:‌ با خودش صادق است! مثل خيلي وبلاگ‌هاي ديگر زير رنگ و لعاب زيبايي، غم و اندوه‌اش را پنهان نمي‌کند، وقتي زيادي غرغر مي‌کند خودش هم مي‌فهمد و خيلي ساده اين‌که مسايل‌اش ساده‌اند و ساده هم مي‌گويدش.
(راستي اين نوشته‌ي من ربطي به آخرين پست‌اش ندارد – کاملا اتفاقي هم‌زمان شدند.)

کاوه! دوست قديمي‌ي دوران ماورا،

کاوه! دوست قديمي‌ي دوران ماورا،

کاوه!
دوست قديمي‌ي دوران ماورا، بحث‌هايي فلسفي‌مان (و يادم باشد طرح انرژي‌ي او که قبول‌اش نداشتم)، کسي که آلبر کامو را به‌ام معرفي کرد (بت من قبل از دوران بت‌شکني‌ي ابراهيم و پست‌مدرنيسم)، اگزيستانسياليست (احتمالا سابق)،‌ کسي که سرش به تن‌اش مي‌ارزد، احتمالا هنوز دودکش، اولين کسي که پيش‌نهاد کرد لب دختره رو ببوسم تا حال‌اش خوب بشه و ديگه از اين اداها برام در نياره (و البته من خوش‌بختانه/بدبختانه به حرف‌اش گوش نکردم)، منتقد زبان داستان “حس نوي‌”ام که من زماني فکر مي‌کردم خيلي خوب است (اما الان فکر مي‌کنم خوب است)، علاقه‌مند به پزشکي و تخصص در تجويز براي بيماران ديابتي‌ي بدون شيريني،‌ شبکه راه بينداز خفن، چند مرحله تلاش براي رياضي‌دان شدن و گويا آخرين وضعيت عالم کامپيوتر شدن است در اکسفرد. اين است دوست من!

امروز، آخرين روز اردي‌بهشت،‌ تا

امروز، آخرين روز اردي‌بهشت،‌ تا

امروز، آخرين روز اردي‌بهشت،‌ تا ساعاتي ديگر تمام مي‌شود گو اين‌که شب از همين الان با صداي اذان شروع گشته و در نتيجه به روايتي روز تمام شده است. اردي‌بهشت براي‌ام امسال،‌ خوب بود. با اين‌که خيلي دقيق نمي‌دانم که پارسال بر من چه گذشت اما به نظرم خيلي به‌تر بود. حداقل جز اين چند روز اخير مشکل اساسي‌اي نداشته‌ام. سال قبل‌اش،‌ البته، اردي‌بهشت به نظرم بد نبود. اما 1379 که فاجعه بود. اردي‌بهشت، بهشت ماه‌هاست اگر گاهي اين گرماي کلافه‌کننده هوس ماآزاري نداشته �اشد (ابتدا نوشته بودم “من‌آزاري”، ديدم زيادي خودخواهانه است،‌ عوض‌اش کردم). اردي‌بهشت،‌ اردي‌بهشت، زيباترين ماه سال،‌ بهشت ماه‌ها، يواش يواش خداحافظ!

چند روز پيش بر کاغذي

چند روز پيش بر کاغذي

چند روز پيش بر کاغذي روي ديوار اين را نوشته بودند: علم، گرايشي‌ست از کنترل!
قبول دارم کمي نامنصفانه‌ست اما براي‌ام جالب بود. کنترلي‌ها -مخصوصا اگر به تئوري‌ي کنترل علاقه داشته باشند و نه فيستول و …- خودشان را يک‌جوري فراتر از مهندس مي‌دانند و براي مهندس‌ها اداي رياضي‌دان بودن در مي‌آورند. اما وقتي با يک رياضي‌دان واقعي طرف مي‌شوند،‌ او را مسخره مي‌کنند و مي‌گويند “هه! اين يارو هيچ ديد مهندسي نداره – ابله!”. تاحالا پيش نيامده يک کنترلي بين يک مهندس و يک رياضي‌دان با هم گير بيافته. بايد جالب باشه به نظرم …

کمي سلول عصبي،‌ يک روبات

کمي سلول عصبي،‌ يک روبات

کمي سلول عصبي،‌ يک روبات و ترکيب‌شان!
اين‌ها گرفته‌اند سلول‌هاي عصبي‌ي يک موش (rat) را در ظرفي قرار داده‌اند، کمي الکترود به‌اش چسبانده‌اند و بعد خروجي‌ي آن را براي کنترل يک روبات (احتمالا يا Khepera بوده يا Koala – از K-Teams بود به هر حال) فرستاده‌اند و هم‌زمان،‌ اطلاعات سنسورهاي روبات را نيز براي‌اش فرستاده‌اند. پديده‌هاي جالبي ديده شده است. نتيجه‌گيري‌ي اساسي‌شان هم اين بوده که حتما بايد فيدبک سنسوري وجود مي‌داشت وگرنه الگوهاي فعاليت شبکه خيلي درست و حسابي نبود. تا اين‌جا يادگيري وجود نداشته است اما انتظار دارند تا 6 ماه ديگر بتوانند به آن‌جا هم برسند. اين مرحله، فوق‌العاده مهم و اساسي‌ست. عبور از آن تقريبا بدان معناست که سطح هوش‌مندي‌ي سيستم‌هاي‌مان به طرز عجيبي بالا مي‌رود (با اين‌که اين روش را زياد نمي‌پسندم. ترجيح مي‌دهم هوش‌مندي‌ي ماشين‌ها sillicon-based باشد تا carbon-based).
(لينک بالا از NY-Times هست. به نظرم براي خواندن‌اش بايد خودتان را از قبل ثبت کرده باشيد.)

مي‌دانم ديگر … همه‌ي اين‌هايي

مي‌دانم ديگر … همه‌ي اين‌هايي

مي‌دانم ديگر … همه‌ي اين‌هايي که امشب پيج‌ام کرده‌اند و بعد نوشته‌ي پايين‌ را خوانده‌اند،‌ يک سيگنال punishment بزرگ دريافت‌ کرده‌اند و از اين پس به مدت چند روز با ترس و لرز پيج‌ام خواهند کرد. هاها! بابا … يکمي سروتنين‌تان را کم (زياد×) کنيد تا سيگنال rewardتان بيش‌تر در طول زمان پخش شود! مي‌بينيد چقدر بامزه‌ايد؟ بي‌خود نيست که مي‌گويم آدم‌ها را دوست دارم – سيستم‌هاي پيچيده‌ي بامزه‌اي هستند.
(×): مطمئن نيستم کم بايد بشود تا اين زمان زياد شود يا زياد. فکر کنم بايد کم شود. گرچه فرقي نمي‌کند – با يک آزمايش مي‌شود فهميد.

جديدا از زندگي‌ي بدون فيدبک

جديدا از زندگي‌ي بدون فيدبک

جديدا از زندگي‌ي بدون فيدبک مي‌ترسم. آدم بايد رابطه‌هاي‌ عاشقانه‌اش هم فيدبک داشته باشد چه برسد به حرف‌زدن‌اش!
جدا از اين، از فيدبک‌هاي رها هم به شدت مي‌ترسم: نمي‌توانم تصور کنم چطور کسي مي‌تواند مدار اسيلاتور بسازد بدون اين‌که وجود limit cycleاش را اثبات کرده باشد. خداي من!

دکتر يزدان‌پناه آب پاکي روي

دکتر يزدان‌پناه آب پاکي روي

دکتر يزدان‌پناه آب پاکي روي رشته‌هاي علوم پزشکي ريخت:‌ پروژه‌ي دکتراي پزشکي‌شان را هم به اندازه‌ي تکليف درسي قبول ندارم!
هاها! خيلي خشن بود ولي کلي کيف کردم.
مي‌دانيد مشکل که از کجاست؟ پزشکي‌ها فيدبک ندارند،‌ مريض‌هاي‌شان را open-loop مي‌کشند.