Browsed by
Month: July 2003

[پارسال، همين امروز] امروز ناگهان

[پارسال، همين امروز] امروز ناگهان

[پارسال، همين امروز] امروز ناگهان حس کردم هویت من با اطراف‌ام بیگانه است. هویت اجتماع‌ام،‌ آن‌قدر با من متفاوت است که نمی‌توانم بگویم من ادامه آن‌ها هستم. آیین‌ها و مراسمی که برای ایشان معنا دارد، رفتارهایی که از آن‌ها سر می‌زند و تفکرات‌شان کاملا با چیزی که در خود مشاهده می‌کنم فرق دارد. من مدرن‌تر از آن‌ها هستم – بسیار مدرن‌تر. اما این به مفهوم غرب‌زده بودن‌ام نیست. بعید می‌دانم در غرب –این کلمه کلی و نه چندان پرمفهوم- هم با اجتماع‌ام به طور کامل بتوانم هم‌راهی کنم. من با آن‌ها هم تفاوت دارم. ترکیبی از شرق و غرب، شاید چیزی باشد که مرا ساخته است. معجونی، التقاطی، دیالکتیکی یا شاید چیزی شبیه به همین‌ها.

ببين! خيلي ساده بگويم: اگر

ببين! خيلي ساده بگويم: اگر

ببين! خيلي ساده بگويم: اگر احوال‌ات را مي‌پرسم، لابد براي‌ام مهم است که خوبي يا نه. اما اگر بعد از بيست بار تکرار چنين چيزي، وقتي ببينم تو به طور متقابل احوال‌ام را جويا نمي‌شوي، آن‌گاه اندکي حق دارم که شک کنم که آيا براي‌ات مهم هستم يا نه و ناراحت بشوم. به هر حال مي‌داني، من عيسي نيستم که بيش از حد خوب باشم …

آيا سيمون دو بووار و

آيا سيمون دو بووار و

آيا سيمون دو بووار و ژان پل سارتر آدم‌هاي خوش‌بختي بوده‌اند؟ حالا نه اين‌قدر کلي، اما آيا از ارتباط دو نفره‌شان خوش‌نود بودند؟ هميشه اين براي‌ام سوال بوده است. عمو ويل دورانت که مي‌گويد “نه” – البته فقط در مورد سيمون مي‌گويد. من نمي‌دانم، گرچه گمان‌ام پاسخ من نيز به “نه” بيش‌تر نزديک باشد.خب،‌ يک زماني من هم اشتباه مي‌کردم (لازم به گفتن نيست، اما من هنوز هم اشتباه مي‌کنم.)

اين تغييرات موقت است! (البته

اين تغييرات موقت است! (البته

اين تغييرات موقت است!
(البته حرف بي‌هوده‌اي بود. با يک بحث کلامي‌ي بي‌هوده‌تر مي‌توان نشان داد که تغييرات اصولا موقت‌اند. دليل‌اش هم به لزوم حدپذيري‌ي براي تعريف مشتق برمي‌گردد.)

نه اين‌که آدم‌ها نفهمند اين‌ها

نه اين‌که آدم‌ها نفهمند اين‌ها

نه اين‌که آدم‌ها نفهمند اين‌ها با هم فرق دارند، اما حداقل اين‌که يا از زبان‌هاي مرتبه‌ي دوم استفاده نمي‌کنند يا اگر هم بکنند به اشتباه مي‌کنند. مثلا همين موضوع انواع مختلف عدم قطعيت (احتمالي، امکاني و …) چيزي نيست که درست به کار برده شود. جالب‌تر اين‌که در استفاده از خود يکي از اين‌ها -به تنهايي و در کاربردي مرتبه اول هم اشتباه مي‌شود و به نظرم خيلي وقت‌ها اين اشتباه در کاربرد “احتمال” است. اممم … گرچه حق هم دارند، کلا احتمال مساله‌ي مشکل‌داري‌ست.

دانسته‌هاي مرتبه‌ي اول، دانسته‌هاي مرتبه‌ي

دانسته‌هاي مرتبه‌ي اول، دانسته‌هاي مرتبه‌ي

دانسته‌هاي مرتبه‌ي اول،
دانسته‌هاي مرتبه‌ي دوم،
و … !
ندانسته‌هاي مرتبه‌ي اول،
ندانسته‌هاي مرتبه‌ي دوم،
و … !

يا شايد هم:
ندانسته‌هاي مرتبه‌ي اول احتمالي،
ندانسته‌هاي مرتبه‌ي اول امکاني،
ندانسته‌هاي مرتبه‌ي اول (باورپذيري-امکان‌پذيري)،
ندانسته‌هاي مرتبه‌ي دوم احتمالي،
ندانس…

بين “نمي‌دانم که …” و

بين “نمي‌دانم که …” و

بين “نمي‌دانم که …” و “نمي‌دانم که نمي‌دانم که …” فرق اساسي وجود دارد. يا به عبارت ديگر بين “به احتمال p1،‌ مجموعه‌ي X داراي خاصيت A است” با “به احتمال p2، احتمال اين‌که مجموعه‌ي X داراي خاصيت A با�د درست است” و … فرقي هست و اين بسيار اساسي‌ست! در ضمن، اين بسيار مهم است و جديدا به نظر مي‌رسد دارد خوش‌ام مي‌آيد که بيش‌تر روي‌اش کار کنم. موضوع وقتي هيجان‌انگيز مي‌شود که بداني “احتمال” تنها تعبير ممکن‌اي که از “نمي‌دانم” مي‌تواني داشته باشي نيست. مشکل مفهومي وجود دارد و من عاشق اين جور مشکلات‌ام!

صورتي: آخرش به شدت به

صورتي: آخرش به شدت به

صورتي: آخرش به شدت به شعورم برخورد! فيلم‌نامه‌نويس اگر نمي‌تواند يک مساله‌ي بغرنج را حل کند، به‌ترست سعي کند پايان فيلم‌اش را جوري انتخاب کند که لازم نباشد در آن مساله‌اي حل شود! پايان فيلم به شدت به نظرم ماست‌مالي شده بود و لطف نسبي‌ي بقيه‌ي قسمت‌هاي فيلم را از بين برد. گرچه فيلمي که تو نيم ساعت دير بروي و بعد از ده دقيقه همه چيز دست‌ات بيايد،‌ خيلي جدي نمي‌تواند باشد.

کسي به من خبر نداد!

کسي به من خبر نداد!

کسي به من خبر نداد!
هميشه با اين مشکل داشته‌ام: دوست دارم اگر قرارست کسي به‌ام خبري بدهد، واقعا “خبر” بدهد نه اين‌که فکر کند خبر داده است در حالي که خبري داده نشده يا اين‌که از طريق منابع دست دوم خبر را دريافت کنم. اولين بارست که اين موضوع را در وبلاگ مي‌نويسم، اما اولين بار نيست که چنين چيزي پيش آمده است. در اين شرايط اصولا خوش‌حال نمي‌شوم. چندين بار وقتي به صورت دست دوم خبر قراري به گوش‌ام رسيده است، با وجود ميل‌اي که به حضور در آن‌جا داشته‌ام، به سادگي نرفته‌ام (آهاي! اين گرته‌برداري از انگليسي‌ست). همين يک موضوع باعث مي‌شود که بگويم بخش‌هايي از وجود من به کلاسيسيزم و عرف‌ دوران ملکه‌ي ويکتوريا اعتقاد دارد! (نه! از دست کسي “خيلي” ناراحت نشدم،‌ چون در شرايطي نيستم که از کسي اين‌گونه ناراحت شوم. براي همين هم اين‌جا مي‌نويسم‌اش بدون دل‌خوري قابل ملاحظه‌.)

حالا گيريم پوزيتيويسم چيز خوبي

حالا گيريم پوزيتيويسم چيز خوبي

حالا گيريم پوزيتيويسم چيز خوبي نباشد،
يا شايد هم بايد فراموش‌اش کرد،
اما مگر وقتي خودت را با تيغ به آن چسباندي،
و وقتي گردن خودت را با آن زدي،
مي‌توان از يادش برد؟

برنامه‌ي دي‌شب (و امروز) “مردان

برنامه‌ي دي‌شب (و امروز) “مردان

برنامه‌ي دي‌شب (و امروز) “مردان انديشه” درباره‌ي پوزيتيويسم منطقي بود. برايان مگي با آلفرد جولز آير (خلاصه‌اي از کتاب معروف زبان، حقيقت و منطق او. فصل اول زندگي‌نامه‌‌اش به قلم بن راجرز(البته نياز به ثبت‌نام در نيويورک تايمز داريد که البته مجاني‌ست) و خلاصه‌اي از نظريات او و پوزيتويست‌ها) –که يکي از اعضاي ثانويه‌ي حلقه‌ي وين بوده است- درباره‌ي پوزيتيويسم منطقي گفتگو مي‌کرد. براي‌ام جالب بود! هم باعث مرور و هم باعث تاييد آن‌چه مي‌دانستم شد. همان‌طور که قبلا گفته بودم من با کليات پوزيتيويسم منطقي موافق‌ام و نظرم نسبت به فلسفه يک چنان چيزي‌ست. گرچه درست همان‌طور که گفته شد، آن‌گونه فلسفه‌ورزي باعث پاک شدن ميدان فلسفه از مهملات شد اما چيز زيادي آن وسط نکاشت. به هر حال کمِ کم اين‌که با استفاده از آن ابزارهاي منطقي مي‌توان از قبل امکان خطا بودن يک نظريه را تخمين زد (يک نظريه‌اي که در استدلال‌هاي‌اش نيز اشتباه دارد بدتر از نظريه‌ايست که معلوم نباشد اصول اوليه‌اش از کجا آمده).