شيادي‌ي پست‌مدرن: سوء استفاده از علم

چند روز پيش (5 اردي بهشت)، شرق مقاله‌ي جالبي را از ريچارد داوكينز (Dawkins) معروف در بخش معرفي‌ي كتاب‌اش چاپ كرده بود كه مزه‌اش هنوز در دهان‌ام هست. ماجرا از اين قرارست كه فيزيك‌داني به نام آلن سوكال (Sokal)، مقاله اي در نشريه “متن اجتماعي” (Social Text) منتشر كرده بود به نام “شكستن مرزها: هرمنوتيك دگرگشتاري گرانش كوانتومي” (Transgressing the Boundaries: Towards a Transformative Hermeneutics of Quantum Gravity ) (مقاله را از اين‌جا بخوانيد). آن مقاله پر بوده است از اصطلاحات رايج پست‌مدرن‌ها و هم‌چنين مفاهيم پيش‌رفته‌ي فيزيكي. نكته‌ي هيجان‌انگيز در اين است كه مقاله، خودآگاهانه بي‌ربط و چرند محض بوده است به قصد سخره گرفتن ادبيات رايج در پست‌مدرنيسم.
پس از آن اتفاق فاجعه‌بار، او و ژان بريكمونت (Bricmont) كتابي به نام “شيادهاي روشن‌فكري” (Impostures Intellectuelles) منتشر مي‌كنند كه در آن نادرستي و اشتباهات فاحش رايج در متون پست مدرن پرده بر مي‌دارند: پست مدرن‌ها نوشته‌هاي‌شان را پر مي‌كنند از اصطلاحات علمي بدون آن كه آن‌ها را درست به كار ببرند.
چند نمونه از متون پست مدرن را كه در اين مقاله داوکينز از آن كتاب نقل شده است، مي آورم (نام مترجم در نسخه ي اينترنتي روزنامه نبود. بعدا تصحيح اش مي كنم). پيشاپيش از مزخرف‌بودن‌شان عذر مي‌خواهم:

… “فيلسوف” فمينيست، لوس ايريگاري (Irigaray) يكي ديگر از كساني است كه سوكال و بريسمون فصل كاملي را به آنها اختصاص داده اند. ايريگاري در يك قطعه كه يادآور توصيف يك فمينيست بدنام از كتاب “اصول” نيوتن (تحت عنوان “راهنماي تجاوز جنسي”) است، مي گويد كه E=mc^2 يك “معادله وابسته به جنسيت” است. چرا؟ به خاطر آنكه براي “سرعت نور نسبت به سرعت‌هاي ديگري كه ضرورتاً براي ما لازم هستند “تبعيض” قائل مي شود.” (هدف من از اينكه با سرعت به سراغ اين جمله رفتم رسيدن به معناي نهفته واژه “تبعيض” است.) نظر ايريگاري درباره مكانيك سيالات درست به همين اندازه شاخص مكتب فكري مورد بررسي است. خواهيد ديد كه سيالات نيز نامنصفانه فراموش شده اند. “فيزيك مردانه” براي اشياي جامد و صلب “تبعيض” قائل مي شود. كاترين هيليس (C.Hayles) شارح آمريكايي آراي ايريگاري مرتكب اين اشتباه مي شود كه انديشه‌هاي او را به زباني (نسبتاً) روشن بازگو مي‌كند. براي يك بار هم كه شده اين فرصت را پيدا مي كنيم كه بدون مانع و مزاحمت نگاهي به امپراتور بيندازيم و بله، واقعاً لباسي به تن ندارد: او (ايريگاري) تبعيض مكانيك جامدات به مكانيك سيالات و در واقع ناتواني بنيادي علم از پرداختن به شار تلاطمي را به ارتباط ميان سياليت و زنانگي نسبت مي دهد. در حالي كه مردان اندام هاي جنسي دارند كه بيرون زده و صلب مي شوند، زنان منافذي دارند كه خون قاعدگي و مايعات مهبلي (واژينال) از آن تراوش مي كنند… از اين منظر جاي شگفتي نيست كه علم نتوانسته است در مورد تلاطم به مدل موفقي برسد [!!!‍]. مسئله شار تلاطمي نمي تواند حل شود، زيرا مفاهيم سيالات (و نيز زنان) چنان فرمول بندي شده اند كه الزاماً بقاياي ناگفته را به حال خود رها كنند.
نيازي نيست فيزيكدان باشيد تا بوي ياوگي سفاهت باري كه از اين نوع بحث ها برمي خيزد را استشمام كنيد (لحن آن خيلي آشناتر شده است)، اما در دست داشتن كتاب سوكال و بريسمون از اين نظر مي تواند كمك كند كه به ما مي گويد دليل واقعي دشوار بودن مسئله شارتلاطمي آن است كه حل معادلات ناوير-استوكس ‌‌[Navier-Stokes] دشوار است [معادلات ناوير-استوکس، معادلات ديفرانسيل جزئي‌اي هستند که حل کلي آن‌ها -به مانند هر معادله PDEي ديگري- پيچيده است].

و يا مثلا كمي هم خنده‌ي آشوب‌ناك:

… سوكال و بريسمون به شيوه‌اي مشابه، خلط نسبيت (relativity در فيزيك – م) و نسبيت‌باوري (relativism در فلسفه – م) توسط برونو لاتو (B.Lataour) را افشا كرده و مفهوم «علم پست مدرن» نزد ليوتار (Lyotard) و سوءاستفاده‌هاي پردامنه و پيش‌بيني‌پذير او از قضيه گودل، نظريه كوانتوم و نظريه آشوب را رسوا مي سازند. ژان بودريار (J.Baudrillard) پرآوازه تنها يكي از بسيار كساني است كه نظريه آشوب را ابزاري مفيد براي پيچاندن و گمراه كردن خواننده مي‌يابند. سوكال و بريسمون با تحليل اين ترفندهايي كه زده مي شود بار ديگر به روشن شدن ما كمك مي كنند. جمله زير گرچه با اصطلاحات علمي ساخته شده اما از نقطه‌نظر علمي بي‌معنا است: “شايد خود تاريخ را نيز بايد همچون تشكيلاتي آشوبي در نظر گرفت، كه در آن شتاب به خطي بودن پايان مي دهد و تلاطمي كه در اثر شتاب ايجاد شده تاريخ را به طور قطع از پايان خويش منحرف مي سازد، درست همان طور كه چنين تلاطمي معلول‌ها را از علت‌هايشان دور مي كند.”[!!!] نيازي به نقل قول بيشتر نخواهد بود زيرا همان طور كه سوكال و بريسمون مي گويند متن بودريار “به تدريج در جهت چرنديات اوج مي گيرد.” آنها بار ديگر توجه ما را به “تراكم بالاي اصطلاحات علمي و شبه علمي” جلب مي كنند كه “در جمله‌هايي وارد شده‌اند كه تا جايي كه ما مي‌دانيم عاري از معنا هستند.” جمع‌بندي آنها از بودريار را مي توان درباره هر يك از نويسندگاني كه در اينجا نقد شده اند و در سرتاسر آمريكا از عزت و احترام برخوردارند معتبر دانست: خلاصه آنكه در آثار بودريار واژگان علمي را به فراواني مي توان يافت، كه با بي‌توجهي محض به معنايشان و بالاتر از همه در شرايط متني كه به وضوح با آن بي‌ارتباط هستند به كار رفته اند. آنها چه به عنوان استعاره تلقي شوند چه نشوند، دشوار مي توان دريافت كه چه نقشي ايفا مي كنند، جز آنكه به اظهارنظرهايي پيش پا افتاده درباره جامعه‌شناسي يا تاريخ، نمايي از انديشه عميق ببخشند. …

وبلاگ‌هاي فلسفي

در پست قبل نوشتم که به نظرم خوب است وبلاگ‌ها به سمت محتواي عيني حرکت کنند: راجع به موضوعاتي بنويسند که براي طيف گسترده‌اي از خوانندگان بهره‌ساز باشد. به عنوان نمونه، جديدا توجه‌ام به وبلاگ‌هايي که درباره‌ي موضوعات تخصصي مي‌نويسند جلب شده است. طبيعي‌ست که شمارشان اصلا کم نيست و نمي‌توان به سادگي ليست کاملي از آن‌ها جمع و جور کرد، اما معرفي‌ي يکي دو تاي‌شان مفيدست. در اين پست چند نمونه‌اي از وبلاگ‌هاي فلسفي‌اي را که به طور اتفاقي پيداي‌شان کرده‌ام و ازشان خوش‌ام آمده، مي‌آورم. هدف‌ام نشان دادن اين است که چنين کارهايي هم ممکن است. نمي‌دانم اگر درصد بگيريم، آيا در بين وبلاگ‌هاي انگليسي‌زبان، وبلاگ جدي –چون اين‌ها- چقدر پيدا مي‌شود (و آيا واقعا تعدادشان زيادست يا نمونه‌هاي من استثنا بوده‌اند)، اما در بين وبلاگ‌هاي فارسي،‌ چنين وبلاگ تخصصي‌اي خيلي کم‌تر پيدا مي‌شود. مخصوصا که آکادميون وبلاگ‌دار در ايران بسيار کم‌اند، در حالي که به نظر مي‌رسد در بين وبلاگ‌هاي انگليسي چنين پديده‌اي بيش‌ترست (اما بايد بگويم که اين پديده نيز براي خودشان جالب و مهم است و خيلي معمول نمي‌نگرندش).

اولين وبلاگي که مي‌خواهم معرفي‌اش کنم، Philosophy Blog نام دارد که توسط استاد فلسفه دانش‌گاهي به نام Tom Stoneham نوشته مي‌شده است. بعضي از مطالب آن وبلاگ را خواندم که جالب بودند. خواندن‌اش توصيه مي‌شود. اما جدا از اين، او براي درس فلسفه‌ي برکلي (بارکلي)‌اش، وبلاگي زده است که در آن به خوانش دوباره‌ي کتابي از بارکلي و … مي‌پردازد. آن وبلاگ مطمئنا براي علاقه‌مندان بارکلي جالب است. مي‌توانيد آن را در اين‌جا بخوانيد.

وبلاگ ديگر فلسفي‌اي که معرفي مي‌کنم، وبلاگ Thought Argument and Rants نام دارد که توسط دکتر فلسفه‌ي جواني به نام Brian Weatherson از دانش‌گاه Brown نوشته مي‌شود. جالب‌تر اين‌که او وبلاگي به نام Online Papers in Philosophy نيز دارد که در آن روزانه مقالات جديد فلسفه‌اي را که به صورت online قابل دست‌رس‌اند اضافه مي‌کند. اين مسلما کاري‌ست بسيار جالب و مفيد براي کساني که به طور حرفه‌اي دنبال فلسفه‌اند.
حالا که بحث مقاله شد، اين سايت را نيز ببيينيد. در اين سايت، David Chalmers (گمان‌ام قبلا به او مقاله‌اي از او لينک داده بودم) فهرست فلاسفه‌اي را که مقالات‌شان را در اينترنت مي‌گذارند قرار داده است.

عينيت در وبلاگ‌ها

بياييد يک تقسيم‌بندي‌ي دو دسته‌اي از وبلاگ‌ها داشته باشيم:

1-وبلاگ‌هايي که فهم و ارتباط با نوشته‌هاي‌شان نياز به در-متن {وبلاگ، شخص}- قرارگيري ندارند.
2-وبلاگ‌هايي که فهم و … نياز به … دارند.

توضيح بيش‌تري مي‌دهم: فرض کنيد وبلاگي وجود دارد که نويسنده‌اش درباره‌ي خاطرات روزانه‌ي خود مي‌نويسند. اگر خاطرات او اندکي هيجان‌انگيز باشد، ممکن است من خواننده مشتاق خواندن‌اش بشوم. اما چه وقتي چنان خاطراتي هيجان‌انگيزست؟ به عبارت ديگر،‌ چرا بايد خاطرات فردي براي من جالب باشد؟ يک حالت اين است که خاطرات او يا به جهان بيروني‌ي آن‌قدر آشکاري اشاره کند که من نيز بتوانم با آن ارتباط برقرار کنم. مثلا اگر کسي به بم رفته باشد و از زلزله‌ي بم بنويسد، مسلم است که من خواننده آن را با ولع مي‌خوانم – مخصوصا اگر قبل‌اش پنجاه گزارش مشابه نخوانده باشم. حالت ديگر اين است که خاطرات او به آن بخش جهان دروني‌ي او اشاره کند که بدون نياز به داشتن انديشه‌ي مشترک، من نيز مي‌توانم آن را درک کنم و در ضمن، آن بخش نيز هيجان‌انگيز باشد. فرضا او مي‌تواند خاطرات اروتيک بنويسد (مشابه اين همه وبلاگ سکسي‌ي فارسي. در ضمن کاري ندارم چنين کاري اخلاقي‌ست يا خير). اما اگر او درباره‌ي اين‌ها خاطره ننويسد، بلکه خاطرات متعادل و نه چندان عجيب و غريبي داشته باشد –مثلا خاطرات روزانه‌ي مدرسه، مسافرت‌اش به شمال کشور (که چيز عجيبي براي من نوعي نيست. لازم است توجه کنيد که اگر درباره‌ي خاطرات سفرش به هاوايي بنويسد، وضع فرق مي‌کند چون مثلا من تا به حال آن‌جا را نديده‌ام)- آن‌گاه تنها در حالتي من علاقه‌مند خواندن وبلاگ‌اش مي‌شوم که بتوانم او را به عنوان يک انسان کامل و آشنا –و نه مشتي کلمه- ببينم. اين در دو حالت رخ مي‌دهد: يا با استمرار خواندش وبلاگ‌اش (و در نتيجه ساخت موجودي مجازي در ذهن‌ام. اين مورد البته بسيار جالب است براي‌ام) و يا ديدن خود شخص او (دوست هم دانشگاهي‌ام باشد). اين مورد آخر،‌ همان چيزي‌ست که در بند 1 به آن اشاره کردم و بقيه‌ي موارد (خاطرات بم،‌ ماجراي اروتيک،‌ سفر هاوايي و …) بخشي از بند 2 تقسيم‌بندي‌ي من است.
اما به نظرم موارد مهم ديگري نيز مي‌تواند در بند 2 جاي بگيرد. در اين بند، من، خواننده را بي‌نياز از در-متن وبلاگ يا شخص بودگي قرار داده‌ام. يکي از موارد چنين بي‌نيازي‌اي اين است که آن‌چه نوشته مي‌شود به ذات دروني‌ي افراد ارجاع داده شود (نوشته‌هاي اروتيک) و مورد ديگر اين است که به وقايع و مفاهيم عيني ارجاع داده شود. نمونه‌ي وقايع عيني، زلزله‌ي بم بود که هر ايراني‌اي از آن با خبر شده بود و مي‌توانست از متن اجتماعي (و نه متن وبلاگي يا فردي) براي فهميدن آن استفاده کند. حالا بيش‌تر به اين نوع وبلاگ‌ها مي‌پردازم.
تنوع چنين نوع وبلاگ‌هايي مي‌تواند به تعداد مفاهيم و وقايع عيني باشد. به عنوان مثال، وبلاگ‌هاي خبري،‌ وبلاگ‌هاي تحليل اخبار {سياسي، اجتماعي و …}، وبلاگ‌هاي {علمي، فلسفي}، وبلاگ‌هاي تکنولوژيکي، وبلاگ‌هاي جهان‌گردي و … از اين نوع‌اند. براي فهم اين‌ها نيازي به قرار گرفتن در متن خيلي خاص و شخصي‌اي نيست و کافي است انساني زنده به علاوه‌ي اندکي آگاهي در زمينه‌ي خاصي باشيد تا بتوانيد از آن‌ها استفاده کنيد. يعني لازم نيست شخص X را بشناسيد تا وبلاگ‌اش را بفهميد، بلکه فرضا تنها کافي‌ست بدانيد فلاني رييس‌جمهور فلان کشورست تا از وبلاگي خبري بهره ببريد، يا اين‌که HTML و XML و … چيست تا از وبلاگي درباره‌ي تکنولوژي‌ي وب سر در بياوريد (اگر کسي گمان مي‌کند زيادي سهل‌گيرانه برخورد کرده‌ام – و مثلا تکنولوژي‌ي کامپيوتر چيزي بيش از اين‌هاست- مرا ببخشايد!!). وبلاگ‌هايي با محتواي عيني، ويژگي‌ي منحصر به فردي دارد و آن هم اين است که مي‌توانند در گفتمان جهاني شرکت کنند. خاطرات من نوعي هيچ اهميتي براي جهان ندارد، اما نوشته‌هاي احتمالي‌ي من درباره‌ي سفرهاي دور دنياي‌اي –اگر به سياق نه چندان شخصي نوشته شده باشد- به درد خيلي‌هاي ديگر ممکن است بخورد (دوستان‌ام مي‌توانند اين‌جا اعتراض کنند!!)، و يا نوشته‌هاي يک وبلاگ علمي ممکن است به کار همه‌ي افرادي که در آن زمينه‌ي علمي کار مي‌کنند بيايد.
خب … اگر اين دسته‌بندي‌ي مرا قبول کنيد اکنون مي‌توان نگاهي به وبلاگ‌هاي دور و بر انداخت و ديد چقدر در اين طيف جاي مي‌گيرند. به نظرم اکثر وبلاگ‌ها جزئي از همان “بند 1” محسوب مي‌شوند. باز هم به نظرم (چون تحقيق علمي‌اي نکرده‌ام)،‌ پس از جنبش اوليه‌ي وبلاگ‌ها فارسي که سعي در ماهيت‌سازي براي خود داشتند،‌ يورش حجم عظيم نسل بعدي‌ي وبلاگ‌ها –که با تاسيس سرويس www.persianblog.com شروع شد- به شدت وبلاگ‌ها را شخصي کرد و زمان لازم براي ايجاد تنوع و گوناگوني را از بين برد. اکثر وبلاگ‌هاي فارسي به شدت شخصي هستند و با اين‌که با چنين شخصي بودني اصلا مشکلي ندارم (و يکي از مزيت‌هاي وبلاگ‌ها را به خاطر همين امکان اين همه شخصي بودن‌شان مي‌دانم)، اما به اعتقادم جنبشي در تاسيس وبلاگ‌هاي با محتواي عيني بايستني‌ست.
پي نوشت: اگر موافق نوشته‌هاي بالا هستيد، لزومي به خواندن آن‌چه در زير مي‌آيد نيست. اما اگر نيستيد يا اگر کنجکاويد تحليلي دقيق‌تر بر ادعاهاي‌ام ببينيد، آن‌گاه به چند سطر زير نيز نگاهي بيندازيد:

اولين ادعاي‌ام،‌ تقسيم وبلاگ‌ها به دو دسته‌ي مختلف است. آيا اين تقسيم‌بندي، جامع و مانع است؟ به دليل آن‌که آن دو دسته، متناقض هم هستند –با فرض باور به منطق کلاسيک- آن‌گاه حالت ديگري پيش نمي‌آيد. يعني اين دو مجموعه، همه‌ي وبلاگ‌ها را مي‌پوشاند. اما ناگفته نماند که چنين تقسيم‌بندي‌اي به‌ترست تعميم فازي يابد. اين‌که چگونه اين تعميم را انجام دهيم،‌ خيلي مشخص نيست،‌ اما چنين موردي پيش‌نهاد مي‌شود:
فازي‌بودن (Fuzziness) در دو سطح رخ مي‌دهد: سطح هر پيام (پست) و کل وبلاگ. يک نوشته‌ي مجزا، مي‌تواند درجه‌اي از عينيت و يا فرديت را داشته باشد. اين اولين فازي‌بودگي‌ي ماجراست. مرحله‌ي بعد،‌ کل وبلاگ است. يک وبلاگ مي‌تواند داراي پست‌هاي خيلي شخصي و پست‌هاي کاملا قابل فهم براي بقيه باشد. مي‌توان تابع عينيت بر حسب زمان يک وبلاگ را تعريف کرد. حال اگر بخواهيم بعد زمان را از حذف کنيم (چون مثلا مي‌خواهيم بگويم ضدخاطرات وبلاگي است با فلان درجه‌ي عينيت و نه اين‌که ضدخاطرات در فلان تاريخ عيني بود و در فلان تاريخ ديگر کاملا شخصي)، به ناچار درجه‌ي عدم قطعيت‌مان زياد مي‌شود و اين مي‌تواند به صورت عدم قطعيت امکاني فازي (possibility) در نظر گرفته شود. روش ديگر توصيف، استفاده از مجموعه‌ي فازي‌ي مرتبه دوم است. البته به نظرم تا وقتي مساله‌ي خاص مورد بررسي‌اي نداشته باشيم (مثلا نخواهيم اندازه‌گيري‌اي انجام دهيم)، همين توصيف کلي و کيفي کفايت مي‌کند.
ادعاي مهم ديگرم‌، “بايستني بودن” تاسيس وبلاگ‌هايي با محتواي علمي‌ست. اين حرف،‌ البته، بي‌معناست. تا جايي که مي‌دانم، هيچ دليلي براي “بايستن” هيچ امري وجود ندارد مگر اين‌که پيش از آن گزاره‌هايي از جنس “بايد” در اختيار داشته باشيم و آن گزاره‌ها حداقل خيلي راحت قابل دست‌رس نيستند و به نظر مي‌رسد تنها ناشي از يک “انتخاب” يا به‌تر بگويم، “ايمان” هستند. به هر حال، گزاره‌ي فعلي‌ي من هم در صورتي درست است که به چنين [فرا]روايتي[هايي] باور داشته باشيم:
-“انسان بايد به حداکثر بازدهي برسد.”
-“بازده يعني حجم بيش‌تر و برتر اطلاعات و دانش.”

و آن‌گاه مي‌توان امکان درست بودن گزاره‌ام را در نظر گرفت.

سخنراني‌ي N. Kanwisher

به زودي (13 تا 16 اردي‌بهشت) سلسله سخنراني‌هاي Nancy Kanwisher از دانش‌گاه MIT در پژوهش‌کده علوم شناختي واقع در مرکز تحقيقات فيزيک نظري و رياضي (IPM) برگزار مي‌شود. موضوع سخنراني‌ها، fMRI Investigation of Visual Object Recognition است که البته به طور مستقيم يا حتي نيمه مستقيم به من ربطي ندارد (چون نه neuroscientist هستم و نه روي vision کار مي‌کنم)، اما مي‌تواند الهام‌بخش باشد. براي ديدن برنامه‌ دقيق و زمان‌بندي و … به اين‌جا نگاه کن.

عبادت شبانه: کنترل چندمتغيره

خنده‌دار است – کمي بيش از حد! اما الان از ساعت 4 صبح نيز گذشته است و من همين الانِ الان مشق‌هاي‌ام را تمام کردم. راستي نه فکر کني تازه همين از يکي دو پيش شروع کرده‌ام به نوشتن، نه!، خودت که شاهدي، از ديروز (درست‌ترش: پريروز) داشتم مي‌نوشتم. تاکيد مي‌کنم که خنده‌دارست اين ماجرا که نوشتن تکليف، آن هم اين آخر عمري اين همه طول بکشد. نمي‌دانم اگر زمان بچگي مي‌دانستم چنين وضعي ممکن است رخ دهد،‌ چه فکري مي‌کردم. يک پاداش گنده آخر کار؟ کدام پاداش؟ هممم … نه! پاداش آخر کاري وجود ندارد، همه‌اش همين لذت سر و کله زدن‌هاي زمان حال است – حتي اگر اين لذت باعث شود که همه‌ي ناخن‌هاي‌ام را بخورم.
(خودمانيم، اصلا فکر نمي‌کردم ساعت 4 شده باشد، آخرين بار که به ساعت نگاه کردم حدود يک و خورده‌اي بود و اصلا متوجه گذشت اين همه مدت نشدم). آها! حالا براي ثبت در تاريخ بنويسم که اين‌ها مشق کنترل چندمتغيره بودند و تازه هنوز هم همه‌شان حل نشدند.

وبلاگ‌خواني شبانه

ناگهان نام او از ميان جملات خسته‌اش پريد جلوي چشم‌هاي‌ام و گفت: “ايست!”. شوک‌زده ميان سطرها و پاراگراف‌ها و روزها به دنبال رد پايي از خود و کوه‌ رفتن‌هاي‌مان،‌ بالا و پايين رفتم. کلمات‌اش مي‌گفتند که او نيز درست مثل من از همان کوه‌هاي مه‌آلود بالا رفته است ولي هميشه رد پاک‌کن‌اي در تصاويرش بود. ول‌اش کن: پنجره را بستم و رفتم.

مستندسازي و.س. اجرا

بعضي وقت‌ها که وزنه بين مستندسازي و اجرا، به سمت اولي سنگين مي‌شود، اعصاب‌ام حسابي به هم مي‌ريزد. آخر چه چيزي را بايد اين وسط ارائه کرد وقتي چيز جديدي وجود ندارد؟! نه!!!!
(البته دکتر لوکس هم همين را مي‌گفت، گرچه در مورد اين‌که اعصاب‌اش هم خراب مي‌شد يا نه چيزي يادم نمي‌آيد.)

رنج مجازي

… حس مي‌کنم اسطوره خواهم شد. اين را از همين الان حس مي‌کنم. اسطوره‌اي واقعي ولي مخفي. مرا واقعيت از بين نمي‌برد،‌ مجاز از بين مي‌برد. من در دنياي مجازي خودم رنج مي‌کشم و شکست مي‌خورم و نابود مي‌شوم. اين خوب است؟ اين بد است؟ ياد سيزيف افتادم. او هم رنج مي‌کشيد، و من هم. او تا ابد محکوم به رنج بود. خدايان او را محکوم به آن کرده بودند. من هم رنج مي‌کشم بدون لزوم حضور خدايي: رنج را خودم مي‌آفرينم. “رنج را خودم مي‌آفرينم”. عجب جمله‌اي. اين با قبلي از زمين تا آسمان فرق دارد. رنجي که وجود خارجي ندارد چيز عجيبي است. ولي حس‌اش مي‌کني. و شايد هم بيش‌تر از وقتي که واقعيتي داشته باشد. سيزيف نجات پيدا کرد با فراموشي آن رنج: پس از مدتي ديگر اسم آن رنج نبود. اما من چه؟ رنج از درون‌ام مي‌جوشد. باور مي‌کني؟ باور مي‌کنم؟ نه! اين‌ها حقيقتي ندارد. …
[20 فروردين ماه 1381 خورشيدي]

ويار

دل‌ام چيزي مي‌خواهد، نمي‌دانم دقيقا چه، شايد کمي فشار – فشار فيزيکي (لطفا بيش از پنجاه هزار پاسکال فشار وارد نکنيد، دنده‌هاي‌ام مي‌شکند).

خميازه

به کلمه‌ي yawn مي‌رسم. از معناي‌اش مطمئن نيستم، خميازه‌اي مي‌کشم، مطمئن مي‌شوم.
سوال: در واقع کدام زودتر رخ داده است؟ خميازه کشيدن و فهميدن‌اش (آن‌طور که ادعا مي‌کنم) يا فهميدن و سپس خميازه کشيدن (و من عملا دارم يک پديده‌ي نه چندان عجيب را عجيب بازنمايي مي‌کنم)؟