تعامل گرسنگي و امر واجب‌الانجام

معمولا اين‌طوري‌ست که مي‌بايست سير شوي تا بتواني ادامه دهي،‌ اما ناي بلند شدن و انرژي گرفتن نداري، پس همان‌جا مي‌نشيني و بيش‌تر گشنه‌ات مي‌شود و کار هم کم‌تر ادامه پيدا مي‌کند تا در نهايت، يا تو تلف شوي يا … !
(با اين‌حال لازم است بگويم تا به حال تلف نشده‌ام.)

آشوب و سولوژن – برخورد مجدد

گزارش سمينارم –که هنوز بخش قابل توجه‌اي از آن باقي مانده است [و البته چون اين نوشته‌ي چند روز پيش است، اين گزاره ديگر صادق نيست]- درباره‌ي کنترل آشوب است. يادم مي‌آيد از بچگي از آشوب خوش‌ام مي‌آمد. اولين برخوردم با آن در يکي از مقالات دانشمند سال‌هاي پيش بود. درست نمي‌دانم راهنمايي مي‌رفتم يا خير، ولي به گمان‌ام اگر هم مي‌رفتم، همان يکي دو سال اول‌اش بود. گرچه آن زمان چيز زيادي از آن نمي‌دانستم و طبيعتا حتي کد آشوب‌ناک نيز ننوشته بودم. آن زمان بيش‌تر به فراکتال علاقه داشتم و هر چند وقت يک‌بار به نوعي سعي مي‌کردم به آن نزديک شوم: از تايپ کردن برنامه‌اي براي توليد فراکتال مندلبرات (يا جوليا) بر روي C64ام که خيلي راحت حدود 2 يا 3 ساعت طول مي‌داد ت� به نتيجه برسد، تا گشت و گذار در اعماق فراکتال‌ها با استفاده از FractInt [اين‌جا را هم ببينيد] و بعد نوشتن برنامه‌ي آن با دانش خودم گرفته تا علاقه‌مندي به بعد فراکتالي‌ي عالم و کاغذ له شده و چيزهايي مشابه با آن. دانش‌گاه که رفتم، دوباره چشمه‌اي از علاقه‌مندي‌ام را با بررسي‌ي مدل‌هاي جمعيتي آشوب‌ناک و نوشتن گزارشي براي درس معادلات ديفرانسيل –پس مي‌شود سال اول- نمايان شد تا اين‌که دوباره در فوق‌ليسانس به طور جدي‌تر به آن بپردازم و اولين کارم بشود استفاده از نويز آشوبي براي جستجوي فضاي مساله و بعد هم مطالعه‌ي منظم درباره‌ي کنترل آشوب و انجام چندين و چند شبيه‌سازي و يکي دو ايده‌ي عملي شده و چندين ايده‌ي عملي نشده و اينک هم نوشتن گزارشي درباره‌ي آشوب که تنها اميدوارم به اندازه‌اي که دل‌ام مي‌خواهد خوب و کامل پيش برود. عيب‌اش اين است که مي‌دانم هنوز خيلي چيزها وجود دارد که مي‌بايست ياد بگيرم و مطمئن نيستم آيا دوباره شانس برخورد مجددي با آن را خواهم داشت يا خير. اگر اين آشوب و فراکتال، همان است که از دبستان و راهنمايي با من بوده، که دوباره سر و کله‌اش پيدا خواهد شد! خوش‌حال‌ام!

برنامه‌ي روزانه

دیر شده.
Called up داریم یا نداریم؟!
جوجه‌کباب با حضرت استاد.
هوا آن‌قدر گرم است که ديگر فايده‌اي ندارد احتياط زير آفتاب نماندن.
پيش‌نهاد PPTاي.
خستگي …
دوش
خستگي …
يک تصميم براي از حجاب درآمدن
امشب!

سياه‌چاله و من (نسخه‌ي عمودي‌تر)

براي ثبت‌شدن در تاريخ مي‌گويم: اکنون ساعت 4 بامداد فرداست و من چند دقيقه‌ايست کار سمينارم تمام شده و سعي مي‌کنم با اين اينترنت فکستني براي استادهاي‌ام ارسال‌اش کنم. براي ثبت در تاريخ مي‌گويم که من خيلي خسته‌ام،‌ اما تقريبا خواب از سرم پريده است. يعني، آن‌قدر خسته‌ام که حوصله‌ي خوابيدن هم ندارم. بدي‌ي ماجرا اين است که فردا هم روز پرکاري‌ست! پس دوباره شعر بالايي را مي‌خوانيم …

من يک ستاره‌ي در حال فروريزش‌ام!
اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم،
سياه‌چاله خواهم شد.
شايد هم،
سياره‌اي باشم
که تا ساعتي ديگر
جز سنگ‌ريزه از من باقي نماند.
و نکند که
تنها يک ستاره‌ي نوتروني‌ي محقر بشوم.
و شايد هم نه چيزي بيش از
يک آدم خسته
و پوست کنده!

سياه‌چاله و من

من يک ستاره‌ي در حال فروريزش‌ام! اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم، سياه‌چاله خواهم شد.
شايد هم،
من يک سياره‌ي در حال فروريزش‌ام! اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم، جز سنگ‌ريزه از من باقي نخواهد ماند! (حالا اين‌که سياره‌ي در حال فروريزش دقيقا چيست،‌ چندان اهميتي ندارد.)
و نکند که:
من يک ستاره‌ي در حال فروريزش‌ام! اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم،‌ تنها يک ستاره‌ي نوتروني‌ي محقر خواهم شد (حتما مي‌داني که مي‌گويند “اگر قراره چيزي بشه، بذار حسابي بشه!”)
و شايد هم نه چيزي بيش از:
من يک آدم خسته هستم و اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم، پوست‌اي براي‌ام باقي نخواهد ماند.

خاطرات 22 تير 1378: شلوغي‌ها،‌ راهنمايي علامه‌حلي و کاخ گلستان

[اين هم ادامه‌ي نوشته‌هاي مربوط به حوادث 18 تير و آن روزگار. دقيق‌ترش اين‌که خاطرات اين بارم مربوط مي‌شود به سه‌شنبه 22 تير 1378. بخشي از نوشته مربوط مي‌شود به خود حوادث و بخش ديگرش به مدرسه‌ي علامه‌حلي رفتن آن روزم و البته ارتباط اين دو. مطابق قبل تصحيح‌اي در نوشته‌ها نکرده‌ام جز اين‌که يکي دو جا توضيحات بيش‌تري در بين [ ] اضافه کرده‌ام که ممکن است خواندني باشد.]

متاسفانه درگيري‌ها هنوز هم ادامه دارد و بدبختانه درگيري‌ها از حالت يك تحصن و اعتراض آرام به درگيري شديد خياباني تبديل شده است. ديشب (شب دو شنبه) به بانك‌ها و مغازه‌ها حمله شد و چندين دستگاه اتومبيل نيز آتش زده شد. عقيده و تحليل من در اين مورد اين است كه يك عده‌اي با فرستادن افراد نفوذي خود، سعي در تهييج دانش‌جويان و ديگر معترضان دارند و آن‌ها را به اين كارها وا مي‌دارند تا به اين وسيله بتوانند بهانه مناسبي براي خفه كردن اين اعتراض پيدا كنند. اين تحليل با وجود شواهدي چون مشاهده افرادي بي‌سيم‌دار در ميان جمع دانش‌جويان تندرو و هم چنين اعزام افراد به ظاهر معمولي (لباس، وضع ظاهر و … معمولي و هم چون يك شهروند عادي) به ميان جمعيت از سوي نيروي انتظامي ‌تقويت مي‌شود.

قرار است فردا يك تظاهرات برگزار شود. در ابتدا قرار بود همه گروه‌ها (دو خردادي‌ها و هم چنين كساني كه مي‌خواهند به نفع رهبر و … تبليغ كنند) در آن شركت كنند ولي دوم خردادي‌ها انصراف دادند و گفتند به خاطر جلوگيري از خون‌ريزي و آشوب، تظاهرات و اعتراض خودشان را به زمان ديگري موكول كرده اند.

—–

امروز به مدرسه علامه حلي 1 رفتم. با پويان قرار داشتم. حدود ساعت يك ربع به يازده صبح به آن‌جا رسيدم و سپس با بچه‌ها به بازديد موزه مردم‌شناسي (كاخ ابيض) از مجموعه كاخ‌هاي گلستان رفتيم. (البته نمي‌دانم آيا به همه آن‌ها كاخ گلستان مي‌گويند يا اين كه فقط يكي از آن‌ها اين نام را دارد.) موزه جالبي بود. خيلي از لباس ها و … براي من جالب توجه بودند و نكته مهم اين بود كه تقريبا هيچ كدام از زنان نواحي بومي‌ايران، لباس تيره نمي‌پوشيدند. حتي مردان نيز لباس تيره نداشتند. (يا زياد نمي‌پوشيدند.) ديگر اين‌كه بعضي از لباس‌هاي زنان بسيار جالب توجه بود. مثلا يك لباس دو تكه‌اي داشتند كه قسمت پايين آن كاملا اندازه يك ميني‌ژوپ بود و قسمت بالاي آن هم خيلي يقه باز و گشاد و حتي بعيد مي‌دانم آيا مي‌توانست همه بدن آن‌ها را بپوشاند يا خير. البته فكر مي‌كنم كه زير آن لباس ديگري هم مي‌پوشيدند ولي در مورد زير آن دامنك (!) هيچ ايده خاصي ندارم. نكته ديگر اين‌كه در صنعت جوراب‌سازي وضع‌مان از همان ابتدا وخيم بوده است. (: چون هيچ كدام از جوراب هايي كه ديدم شبيه فرم پا نبودند و بيشتر شباهت به يك گوني داشتند [من از بچگي به جوراب حساس بوده‌ام!]. نكته جالب ديگر، سطح معلومات بالاي پويان در مورد فرهنگ بومي بود كه مطالعه و آگاهي قبلي او را تاييد مي‌كرد. بايد بعدا از او بپرسم كه اين اطلاعات را از كجا به دست آورده است [هنوز که هنوزست نپرسيده‌ام. فکر مي‌کني الان خيلي دير شده باشد؟].
ديگر موضوعي كه مي‌خواهم مطرح كنم، صميميت و دوست شدن بسيار سريع بچه ها بود. وقتي از راهنمايي سوار بر ميني بوس به سمت موزه حركت كرديم پس از يك يا دو دقيقه بچه‌ها شروع به سر به سر گذاشتن من كردند و پس از آن ديگر دوست شديم و آن‌ها هم ول كن ماجرا نبودند. تقريبا هميشه چند نفري دورت بودند كه به نوعي سعي در اذيت كردن‌ات داشتند. يكي از اين بچه‌ها كه خيلي زود صميمي‌شد، اسم‌اش “وحيد” بود و اگر درست فهميده باشم كلاس اول‌اش را تمام كرده بود. يكي ديگر هم اسم‌اش “محسن ” (؟) بود كه او به كلاس سوم مي‌رفت. نمي‌دانم آيا همه بچه‌ها در اين سن و سال اين گونه‌اند يا خير ولي در مورد اين بچه‌ها مي‌توانم بگويم كه خيلي سريع دوست مي‌شوند و ارتباط برقرار مي‌كنند. خوب فعلا … [جالب است بگويم که مثلا يکي از نشانه‌هاي صميميت سريع‌شان اين بود که پنج دقيقه نگذشته از در ميني‌بوس نشستن، شروع کردند به پرسش از اين‌که من “زن” دارم يا خير!]
پس از بازديد از موزه حدود يك ساعت و نيم منتظر آمدن ميني بوس شديم. واقعا بايد به اين احساس مسووليت تبريك گفت! پس از آن‌كه به مدرسه بازگشتيم با يك مشكلي مواجه شديم و آن هم مشكل بازگشت بچه‌ها به منزل‌شان بود. چون به علت اين آشوب‌ها، اطراف بسته بود و آژانس هم به آن ناحيه نمي‌آمد. در نهايت پس از كلي درگيري و تلفن و … بچه‌ها نفر به نفر روانه منزل‌شان شدند و ما مانديم و منطقه درگير. مخصوصا من كه براي رسيدن به خانه بايد يا از انقلاب مي‌رفتم يا از فردوسي و توپ‌خانه كه هر
دوي آن‌ها محل درگيري بودند. بنابراين تصميم گرفتيم تا صبر كنيم و در آن مدت واليبال بازي كرديم. من كه تقريبا هيچ تجربه قبلي‌اي نداشتم در ابتدا بسيار خراب كردم ولي يواش يواش ياد گرفتم چه كنم. بايد بنويسم كه آقاي شجاعي هم با ما بازي مي‌كرد! [آقاي شجاعي، معلم فيزيک سال اول و دوم راهنمايي و هم‌چنين دوم دبيرستان‌ام بود. آقاي شجاعي‌ي راهنمايي، معلم مورد علاقه‌ي من محسوب مي‌شد (شايد حتي انتخاب اول‌ام از بين معلم‌ها) گرچه وقتي دوران دبيرستان رسيد هم آقاي شجاعي کمي بلغمي مذاج شد و هم شايد ما ديگر چندان گوگولي مگولي و تو دل برو نبوديم!!! دليل چنين چيزي چه مي‌توانست باشد؟ يکي دو تاي‌اش را گفتم، اما شايد مشکلات جواني را هم بتوان به آن اضافه کرد. آقاي شجاعي حدود 7-8 سال بزرگ‌تر از ماست و در نتيجه آقاي شجاعي‌ي دوم دبيرستان ما، 22-23 سال‌اش بود که به هر حال دوران خوبي‌ست براي خل شدن و عصبي بودن و از اين حرف‌ها. آها … يادم رفت بگويم که آقاي شجاعي‌ي تير 78، مدير راهنمايي بود.]

آخر سر هم همه به خانه خود رفتند و نويد و دلشاد هم پس از رفتن آن‌ها دنبال من آمدند و اين تقريبا كل ماجراي امروز بود با مقدار زيادي تلخيص !

الان آسمان كمي‌آشوب‌ناك شده است و من صداي رعد ناشي از برق (عجب جمله‌اي!) شنيدم و تصميم گرفتم كه هر چه زودتر اين نوشتار را تمام كنم. زيرا ديگر حال و حوصله تعميرگاه رفتن ندارم. ((: [حدود يک ماه سرگرم ور رفتن با منبع تغذيه و چيزهاي مربوط ديگر کامپيوترم بودم. در ضمن،‌ جمله‌ي “صداي رعد ناشي از برق” يکي از به‌ترين جملاتي‌ست که تا به حال گفته‌ام.]

(فعلا نمي‌دانم)

پسر از سر کسالت او را پيج کرد و گفت “از زندگي خسته شده‌ام!”. پاسخ گرفت “خب،‌ راحت کن خودت رو”.

دختر مدت‌هاست از پسر خبر ندارد. دختر مدت‌هاست شب‌ها عرق سرد مي‌کند.

در جستجوي صمد

صمد دوست کاوه –يکي از دوستان خوب من- است.
صمد کيست؟! نمي‌شناسم‌اش، ولي کاوه مي‌گويد شخصيت عجيبي دارد. همين بس که او قبلا خودکشي‌ي ناموفقي داشته است و هميشه از خودکشي صحبت مي‌کرده. دوستان‌اش مي‌دانستند که نبايد به حرف‌هاي او اهميت بدهند و با او درباره‌ي خودکشي صحبت کنند چون در آن صورت ممکن است چون آتش‌فشاني باز فعال شود. آتش‌فشان، هم‌اينک، فعال شده است. او با دختر ناشناسي در Orkut دوست شده و با او درباره‌ي چنين موضوعي حرف زده بود. دختر به او گفته “خب، اگر خيلي ناراحتي برو خودت رو بکش” و صمد از آن پس ناپديد شده است. دوستان او روزهاست همه جا به دنبال اويند: بيمارستان‌ها، پزشکي‌ قانوني، هتل‌هاي جزيره‌ي کيش، زير پل‌ها و حتي قله‌ي دماوند. آخر صمد همه جا را پر کرده است از نشانه. او از دماوند صحبت کرده، و از کيش رفتن و از خيلي چيزهاي ديگر. اکنون براي دوستان و خانواده‌اش چيزي نمانده جز همين نشانه‌ها. شما او را نديده‌ايد؟ شمايي که اخير به دماوند رفته‌ايد (جبهه‌ي جنوبي که گويا او بيش‌تر با آن آشنا بوده است)، خبري از او نداريد؟
صمد دوست کاوه –يکي از دوستان خوب من- آدم عجيبي است. او چند روزست که ناپديد شده و قرارست خودکشي کند.

[به آدرس داده شده سر بزنيد تا بيش‌تر در جريان باشيد. با اين‌که احتمال‌اش خيلي کم است، اما شايد بتوانيد کمک کنيد. اين خبر را به بقيه‌ي دوستان‌تان هم بدهيد و در وبلاگ‌هاي‌تان اطلاع‌رساني کنيد.]
[ديگر لازم نيست بگرديد و به بقيه خبر دهيد.]

بدون مرز

چند وقتي‌ست سايت بدون مرز فعاليت‌اش را آغاز کرده است. بدون مرزي‌ -که توسط جادي و سينا به وجود آمده است- مي‌خواهد نسبت به وضع فعلي‌ي جامعه‌ اعتراض کند. روي‌کردش،‌ اعتراض بدون خشونت است و جهت‌گيري‌ي فکري‌اش، چپ. علاوه بر همه‌ي اين‌ها، يادبود 18 تيرش نيز جالب توجه است.