ايران-کره

ايران-کره!
کيف کردم – همين!

طبيعي بودن جهل

و گاهي هم چيزهاي ديگري را نمي‌داني. خب، اين طبيعي‌ست!

کسالت

و گاهي هم نمي‌داني چگونه حوصله‌ي يکي را سر حال بياوري. اممم …

تعامل گرسنگي و امر واجب‌الانجام

معمولا اين‌طوري‌ست که مي‌بايست سير شوي تا بتواني ادامه دهي،‌ اما ناي بلند شدن و انرژي گرفتن نداري، پس همان‌جا مي‌نشيني و بيش‌تر گشنه‌ات مي‌شود و کار هم کم‌تر ادامه پيدا مي‌کند تا در نهايت، يا تو تلف شوي يا … !
(با اين‌حال لازم است بگويم تا به حال تلف نشده‌ام.)

زمين پاک

سوسک‌ها را مورچه‌ها جمع مي‌کنند.
زمين تميز مي‌شود.
و من به swarm intelligence مي‌انديشم.

آشوب و سولوژن – برخورد مجدد

گزارش سمينارم –که هنوز بخش قابل توجه‌اي از آن باقي مانده است [و البته چون اين نوشته‌ي چند روز پيش است، اين گزاره ديگر صادق نيست]- درباره‌ي کنترل آشوب است. يادم مي‌آيد از بچگي از آشوب خوش‌ام مي‌آمد. اولين برخوردم با آن در يکي از مقالات دانشمند سال‌هاي پيش بود. درست نمي‌دانم راهنمايي مي‌رفتم يا خير، ولي به گمان‌ام اگر هم مي‌رفتم، همان يکي دو سال اول‌اش بود. گرچه آن زمان چيز زيادي از آن نمي‌دانستم و طبيعتا حتي کد آشوب‌ناک نيز ننوشته بودم. آن زمان بيش‌تر به فراکتال علاقه داشتم و هر چند وقت يک‌بار به نوعي سعي مي‌کردم به آن نزديک شوم: از تايپ کردن برنامه‌اي براي توليد فراکتال مندلبرات (يا جوليا) بر روي C64ام که خيلي راحت حدود 2 يا 3 ساعت طول مي‌داد ت� به نتيجه برسد، تا گشت و گذار در اعماق فراکتال‌ها با استفاده از FractInt [اين‌جا را هم ببينيد] و بعد نوشتن برنامه‌ي آن با دانش خودم گرفته تا علاقه‌مندي به بعد فراکتالي‌ي عالم و کاغذ له شده و چيزهايي مشابه با آن. دانش‌گاه که رفتم، دوباره چشمه‌اي از علاقه‌مندي‌ام را با بررسي‌ي مدل‌هاي جمعيتي آشوب‌ناک و نوشتن گزارشي براي درس معادلات ديفرانسيل –پس مي‌شود سال اول- نمايان شد تا اين‌که دوباره در فوق‌ليسانس به طور جدي‌تر به آن بپردازم و اولين کارم بشود استفاده از نويز آشوبي براي جستجوي فضاي مساله و بعد هم مطالعه‌ي منظم درباره‌ي کنترل آشوب و انجام چندين و چند شبيه‌سازي و يکي دو ايده‌ي عملي شده و چندين ايده‌ي عملي نشده و اينک هم نوشتن گزارشي درباره‌ي آشوب که تنها اميدوارم به اندازه‌اي که دل‌ام مي‌خواهد خوب و کامل پيش برود. عيب‌اش اين است که مي‌دانم هنوز خيلي چيزها وجود دارد که مي‌بايست ياد بگيرم و مطمئن نيستم آيا دوباره شانس برخورد مجددي با آن را خواهم داشت يا خير. اگر اين آشوب و فراکتال، همان است که از دبستان و راهنمايي با من بوده، که دوباره سر و کله‌اش پيدا خواهد شد! خوش‌حال‌ام!

برنامه‌ي روزانه

دیر شده.
Called up داریم یا نداریم؟!
جوجه‌کباب با حضرت استاد.
هوا آن‌قدر گرم است که ديگر فايده‌اي ندارد احتياط زير آفتاب نماندن.
پيش‌نهاد PPTاي.
خستگي …
دوش
خستگي …
يک تصميم براي از حجاب درآمدن
امشب!

non-singular situation

det(SoloGen)!=0 anymore!

سياه‌چاله و من (نسخه‌ي عمودي‌تر)

براي ثبت‌شدن در تاريخ مي‌گويم: اکنون ساعت 4 بامداد فرداست و من چند دقيقه‌ايست کار سمينارم تمام شده و سعي مي‌کنم با اين اينترنت فکستني براي استادهاي‌ام ارسال‌اش کنم. براي ثبت در تاريخ مي‌گويم که من خيلي خسته‌ام،‌ اما تقريبا خواب از سرم پريده است. يعني، آن‌قدر خسته‌ام که حوصله‌ي خوابيدن هم ندارم. بدي‌ي ماجرا اين است که فردا هم روز پرکاري‌ست! پس دوباره شعر بالايي را مي‌خوانيم …

من يک ستاره‌ي در حال فروريزش‌ام!
اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم،
سياه‌چاله خواهم شد.
شايد هم،
سياره‌اي باشم
که تا ساعتي ديگر
جز سنگ‌ريزه از من باقي نماند.
و نکند که
تنها يک ستاره‌ي نوتروني‌ي محقر بشوم.
و شايد هم نه چيزي بيش از
يک آدم خسته
و پوست کنده!

سياه‌چاله و من

من يک ستاره‌ي در حال فروريزش‌ام! اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم، سياه‌چاله خواهم شد.
شايد هم،
من يک سياره‌ي در حال فروريزش‌ام! اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم، جز سنگ‌ريزه از من باقي نخواهد ماند! (حالا اين‌که سياره‌ي در حال فروريزش دقيقا چيست،‌ چندان اهميتي ندارد.)
و نکند که:
من يک ستاره‌ي در حال فروريزش‌ام! اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم،‌ تنها يک ستاره‌ي نوتروني‌ي محقر خواهم شد (حتما مي‌داني که مي‌گويند “اگر قراره چيزي بشه، بذار حسابي بشه!”)
و شايد هم نه چيزي بيش از:
من يک آدم خسته هستم و اگر تا چند ساعت ديگر دوام نياورم، پوست‌اي براي‌ام باقي نخواهد ماند.

خاطرات 22 تير 1378: شلوغي‌ها،‌ راهنمايي علامه‌حلي و کاخ گلستان

[اين هم ادامه‌ي نوشته‌هاي مربوط به حوادث 18 تير و آن روزگار. دقيق‌ترش اين‌که خاطرات اين بارم مربوط مي‌شود به سه‌شنبه 22 تير 1378. بخشي از نوشته مربوط مي‌شود به خود حوادث و بخش ديگرش به مدرسه‌ي علامه‌حلي رفتن آن روزم و البته ارتباط اين دو. مطابق قبل تصحيح‌اي در نوشته‌ها نکرده‌ام جز اين‌که يکي دو جا توضيحات بيش‌تري در بين [ ] اضافه کرده‌ام که ممکن است خواندني باشد.]

متاسفانه درگيري‌ها هنوز هم ادامه دارد و بدبختانه درگيري‌ها از حالت يك تحصن و اعتراض آرام به درگيري شديد خياباني تبديل شده است. ديشب (شب دو شنبه) به بانك‌ها و مغازه‌ها حمله شد و چندين دستگاه اتومبيل نيز آتش زده شد. عقيده و تحليل من در اين مورد اين است كه يك عده‌اي با فرستادن افراد نفوذي خود، سعي در تهييج دانش‌جويان و ديگر معترضان دارند و آن‌ها را به اين كارها وا مي‌دارند تا به اين وسيله بتوانند بهانه مناسبي براي خفه كردن اين اعتراض پيدا كنند. اين تحليل با وجود شواهدي چون مشاهده افرادي بي‌سيم‌دار در ميان جمع دانش‌جويان تندرو و هم چنين اعزام افراد به ظاهر معمولي (لباس، وضع ظاهر و … معمولي و هم چون يك شهروند عادي) به ميان جمعيت از سوي نيروي انتظامي ‌تقويت مي‌شود.

قرار است فردا يك تظاهرات برگزار شود. در ابتدا قرار بود همه گروه‌ها (دو خردادي‌ها و هم چنين كساني كه مي‌خواهند به نفع رهبر و … تبليغ كنند) در آن شركت كنند ولي دوم خردادي‌ها انصراف دادند و گفتند به خاطر جلوگيري از خون‌ريزي و آشوب، تظاهرات و اعتراض خودشان را به زمان ديگري موكول كرده اند.

—–

امروز به مدرسه علامه حلي 1 رفتم. با پويان قرار داشتم. حدود ساعت يك ربع به يازده صبح به آن‌جا رسيدم و سپس با بچه‌ها به بازديد موزه مردم‌شناسي (كاخ ابيض) از مجموعه كاخ‌هاي گلستان رفتيم. (البته نمي‌دانم آيا به همه آن‌ها كاخ گلستان مي‌گويند يا اين كه فقط يكي از آن‌ها اين نام را دارد.) موزه جالبي بود. خيلي از لباس ها و … براي من جالب توجه بودند و نكته مهم اين بود كه تقريبا هيچ كدام از زنان نواحي بومي‌ايران، لباس تيره نمي‌پوشيدند. حتي مردان نيز لباس تيره نداشتند. (يا زياد نمي‌پوشيدند.) ديگر اين‌كه بعضي از لباس‌هاي زنان بسيار جالب توجه بود. مثلا يك لباس دو تكه‌اي داشتند كه قسمت پايين آن كاملا اندازه يك ميني‌ژوپ بود و قسمت بالاي آن هم خيلي يقه باز و گشاد و حتي بعيد مي‌دانم آيا مي‌توانست همه بدن آن‌ها را بپوشاند يا خير. البته فكر مي‌كنم كه زير آن لباس ديگري هم مي‌پوشيدند ولي در مورد زير آن دامنك (!) هيچ ايده خاصي ندارم. نكته ديگر اين‌كه در صنعت جوراب‌سازي وضع‌مان از همان ابتدا وخيم بوده است. (: چون هيچ كدام از جوراب هايي كه ديدم شبيه فرم پا نبودند و بيشتر شباهت به يك گوني داشتند [من از بچگي به جوراب حساس بوده‌ام!]. نكته جالب ديگر، سطح معلومات بالاي پويان در مورد فرهنگ بومي بود كه مطالعه و آگاهي قبلي او را تاييد مي‌كرد. بايد بعدا از او بپرسم كه اين اطلاعات را از كجا به دست آورده است [هنوز که هنوزست نپرسيده‌ام. فکر مي‌کني الان خيلي دير شده باشد؟].
ديگر موضوعي كه مي‌خواهم مطرح كنم، صميميت و دوست شدن بسيار سريع بچه ها بود. وقتي از راهنمايي سوار بر ميني بوس به سمت موزه حركت كرديم پس از يك يا دو دقيقه بچه‌ها شروع به سر به سر گذاشتن من كردند و پس از آن ديگر دوست شديم و آن‌ها هم ول كن ماجرا نبودند. تقريبا هميشه چند نفري دورت بودند كه به نوعي سعي در اذيت كردن‌ات داشتند. يكي از اين بچه‌ها كه خيلي زود صميمي‌شد، اسم‌اش “وحيد” بود و اگر درست فهميده باشم كلاس اول‌اش را تمام كرده بود. يكي ديگر هم اسم‌اش “محسن ” (؟) بود كه او به كلاس سوم مي‌رفت. نمي‌دانم آيا همه بچه‌ها در اين سن و سال اين گونه‌اند يا خير ولي در مورد اين بچه‌ها مي‌توانم بگويم كه خيلي سريع دوست مي‌شوند و ارتباط برقرار مي‌كنند. خوب فعلا … [جالب است بگويم که مثلا يکي از نشانه‌هاي صميميت سريع‌شان اين بود که پنج دقيقه نگذشته از در ميني‌بوس نشستن، شروع کردند به پرسش از اين‌که من “زن” دارم يا خير!]
پس از بازديد از موزه حدود يك ساعت و نيم منتظر آمدن ميني بوس شديم. واقعا بايد به اين احساس مسووليت تبريك گفت! پس از آن‌كه به مدرسه بازگشتيم با يك مشكلي مواجه شديم و آن هم مشكل بازگشت بچه‌ها به منزل‌شان بود. چون به علت اين آشوب‌ها، اطراف بسته بود و آژانس هم به آن ناحيه نمي‌آمد. در نهايت پس از كلي درگيري و تلفن و … بچه‌ها نفر به نفر روانه منزل‌شان شدند و ما مانديم و منطقه درگير. مخصوصا من كه براي رسيدن به خانه بايد يا از انقلاب مي‌رفتم يا از فردوسي و توپ‌خانه كه هر
دوي آن‌ها محل درگيري بودند. بنابراين تصميم گرفتيم تا صبر كنيم و در آن مدت واليبال بازي كرديم. من كه تقريبا هيچ تجربه قبلي‌اي نداشتم در ابتدا بسيار خراب كردم ولي يواش يواش ياد گرفتم چه كنم. بايد بنويسم كه آقاي شجاعي هم با ما بازي مي‌كرد! [آقاي شجاعي، معلم فيزيک سال اول و دوم راهنمايي و هم‌چنين دوم دبيرستان‌ام بود. آقاي شجاعي‌ي راهنمايي، معلم مورد علاقه‌ي من محسوب مي‌شد (شايد حتي انتخاب اول‌ام از بين معلم‌ها) گرچه وقتي دوران دبيرستان رسيد هم آقاي شجاعي کمي بلغمي مذاج شد و هم شايد ما ديگر چندان گوگولي مگولي و تو دل برو نبوديم!!! دليل چنين چيزي چه مي‌توانست باشد؟ يکي دو تاي‌اش را گفتم، اما شايد مشکلات جواني را هم بتوان به آن اضافه کرد. آقاي شجاعي حدود 7-8 سال بزرگ‌تر از ماست و در نتيجه آقاي شجاعي‌ي دوم دبيرستان ما، 22-23 سال‌اش بود که به هر حال دوران خوبي‌ست براي خل شدن و عصبي بودن و از اين حرف‌ها. آها … يادم رفت بگويم که آقاي شجاعي‌ي تير 78، مدير راهنمايي بود.]

آخر سر هم همه به خانه خود رفتند و نويد و دلشاد هم پس از رفتن آن‌ها دنبال من آمدند و اين تقريبا كل ماجراي امروز بود با مقدار زيادي تلخيص !

الان آسمان كمي‌آشوب‌ناك شده است و من صداي رعد ناشي از برق (عجب جمله‌اي!) شنيدم و تصميم گرفتم كه هر چه زودتر اين نوشتار را تمام كنم. زيرا ديگر حال و حوصله تعميرگاه رفتن ندارم. ((: [حدود يک ماه سرگرم ور رفتن با منبع تغذيه و چيزهاي مربوط ديگر کامپيوترم بودم. در ضمن،‌ جمله‌ي “صداي رعد ناشي از برق” يکي از به‌ترين جملاتي‌ست که تا به حال گفته‌ام.]

خواب‌هاي آشوب‌زده‌ يک آشوبولوژيست!

خواب‌هاي آشوب‌ناک يک تحليل‌گر آشوب!

(فعلا نمي‌دانم)

پسر از سر کسالت او را پيج کرد و گفت “از زندگي خسته شده‌ام!”. پاسخ گرفت “خب،‌ راحت کن خودت رو”.

دختر مدت‌هاست از پسر خبر ندارد. دختر مدت‌هاست شب‌ها عرق سرد مي‌کند.

در جستجوي صمد

صمد دوست کاوه –يکي از دوستان خوب من- است.
صمد کيست؟! نمي‌شناسم‌اش، ولي کاوه مي‌گويد شخصيت عجيبي دارد. همين بس که او قبلا خودکشي‌ي ناموفقي داشته است و هميشه از خودکشي صحبت مي‌کرده. دوستان‌اش مي‌دانستند که نبايد به حرف‌هاي او اهميت بدهند و با او درباره‌ي خودکشي صحبت کنند چون در آن صورت ممکن است چون آتش‌فشاني باز فعال شود. آتش‌فشان، هم‌اينک، فعال شده است. او با دختر ناشناسي در Orkut دوست شده و با او درباره‌ي چنين موضوعي حرف زده بود. دختر به او گفته “خب، اگر خيلي ناراحتي برو خودت رو بکش” و صمد از آن پس ناپديد شده است. دوستان او روزهاست همه جا به دنبال اويند: بيمارستان‌ها، پزشکي‌ قانوني، هتل‌هاي جزيره‌ي کيش، زير پل‌ها و حتي قله‌ي دماوند. آخر صمد همه جا را پر کرده است از نشانه. او از دماوند صحبت کرده، و از کيش رفتن و از خيلي چيزهاي ديگر. اکنون براي دوستان و خانواده‌اش چيزي نمانده جز همين نشانه‌ها. شما او را نديده‌ايد؟ شمايي که اخير به دماوند رفته‌ايد (جبهه‌ي جنوبي که گويا او بيش‌تر با آن آشنا بوده است)، خبري از او نداريد؟
صمد دوست کاوه –يکي از دوستان خوب من- آدم عجيبي است. او چند روزست که ناپديد شده و قرارست خودکشي کند.

[به آدرس داده شده سر بزنيد تا بيش‌تر در جريان باشيد. با اين‌که احتمال‌اش خيلي کم است، اما شايد بتوانيد کمک کنيد. اين خبر را به بقيه‌ي دوستان‌تان هم بدهيد و در وبلاگ‌هاي‌تان اطلاع‌رساني کنيد.]
[ديگر لازم نيست بگرديد و به بقيه خبر دهيد.]

بدون مرز

چند وقتي‌ست سايت بدون مرز فعاليت‌اش را آغاز کرده است. بدون مرزي‌ -که توسط جادي و سينا به وجود آمده است- مي‌خواهد نسبت به وضع فعلي‌ي جامعه‌ اعتراض کند. روي‌کردش،‌ اعتراض بدون خشونت است و جهت‌گيري‌ي فکري‌اش، چپ. علاوه بر همه‌ي اين‌ها، يادبود 18 تيرش نيز جالب توجه است.

خاطراتي از 19 تير 78

[زمان زيادي از تير 78 نگذشته است – ماه‌اي که پر بود از خشم و غليان آدم‌ها. و روزگاري که دانش‌جويان به خاک و خون کشيده شدند و يکي از بزرگ‌ترين قيام‌هاي دانش‌جويي ايران-زمين. اما زمان زيادي از تير 78 گذشته است: 5 سال! 1500 روز از آن ايام گذشته است و انتظارات ما روز به روز کم‌تر و غنچه‌ي اميد‌مان -شکوفه نداده- پژمرده‌ شده است. گمان‌ام آن روزها در اوج باور به در راه آزادي بودن و رسيدن به آن‌چيزي که به آن جامعه‌ي مدني مي‌گفتند (و دقت کرده‌ايد که امروزه روز ديگر کسي از آن سخن‌اي نمي‌گويد) بوديم. همه‌جا صحبت از پيش‌رفت و به‌تر شدن شرايط بود. جوانان و شايد خيلي‌ از بزرگ‌ترها باور عميقي به خاتمي پيدا کرده بودند و اعتقاد داشتند او دقيقا همان کس‌ايست که مي‌بايست اير�ن را نجات دهد. به هر حال تا آن موقع من از سيد خندان چيز بدي نديده بودم (گرچه شايد “حافظه‌ي تاريخي”‌ام هنوز درست و حسابي کار نمي‌کرد – گو اين‌که هنوز هم خيلي به‌تر نشده است جز آن‌که شکاک‌تر شده‌ام و محتاطتر) و به کارش اميد داشتم. اما 18 تير آمد، 19 تير گذشت، 20، 21 و هيچ خبري از خاتمي نشد. دل‌ام مي‌خواست او به عنوان رييس دولت کاري کند. دل‌ام مي‌خواست به کوي بيايد و بگويد “بس است!” و درست مثل کارتون‌ها همه‌ي کژي‌ها و شياطين در چشم به هم زدني محو مي‌شدند و خوبي و خير و شادي حکم‌فرما مي‌شد. خب،‌ همه مي‌دانيم که اين‌طور نشد و چندين و چند روز طول کشيد تا پيام محافظه‌کارانه‌ي خودش را از راه دور –آن‌قدر دور که صداي ضجه‌ها و فريادها به گوش‌اش نرسد- ابلاغ کند. بعد هم آن ماجراي خنده‌دار راه‌پيمايي‌ي چهارشنبه و حمايت همه‌ي اقشار جان بر کف و ذوب در ولايت از نظام و رهبر دل‌آزرده از به گمان‌ام فحش‌هاي آن چند روزه. هاها! خنده‌دارست. ماست مالي چيز خوبي‌ست، ولي بايد متناسب باشد. ماست‌مالي‌اي که نيروي انتظامي متهم به دزديدن تيغ ريش‌تراش (که بعيد مي‌دانم حتي ژيلت بوده باشد)، کفر آدم را آن‌قدر تا انتهاي وجودش در مي‌آورد که نمي‌داند به که تمناي عدالت کند. به نظرم آقاي خاتمي همان تير ماه 78 سوخت.

در اين چند روز،‌ خاطرات‌ام را از آن روزگار بدون هيچ کم و کاست‌اي مي‌آورم. اين نوشته‌ي پايين را شنبه 19 تيرماه نوشته‌ام و نوشته‌ي بعدي مربوط مي‌شود به 22ام همان ماه. نوشته‌ها مغشوش‌اند –چون من مغشوش بوده‌ام- و غلط‌هاي نگارشي نيز به اندازه‌ي قابل توجهي در آن پيدا مي‌شود. نوشته را تصحيح چنداني نکرده‌ام و شيوه‌ي تحرير را نيز. عقايدم از آن موقع تا به حال تغيير کرده است، ولي باز هم اصلاح‌شان نکرده‌ام. ديگر آن‌که اطلاعات اين نوشته از آن‌جا که حاصل شنيده‌هايي از مردمان آشفته‌ي آن روزگار بوده است، ممکن است غلط باشد (مثلا تعداد کشته‌ها و …). بخوانيم!]

شب
اينك
پنجره سياه خود را گشوده است
و با پرده اي ضخيم و تاريك
چشمان خود را
از ترس ظلم و جور
بسته است

آه اي فسرده قلب من
بيا
بيا از اين مهلكه جان به در بريم
كه خون دوستان ما اكنون
روي زمين تنها گريه مي‌كند
و چاره‌اي نيست براي ما
جز فراموشي …

اين كنون توان ايستادن ندارم من
آه و ناله ز استخوانم برخيزد
كجاست آن يار و ياور قديمي من
در خون‌!
تا برويم و بگوييم از تنهايي

بگرييد اي ستارگان جاويدان
كه صدايمان از درون خاموش است
قلب پر ابهت ما را يك آن
ظالمان اين دنيا
از تپش ايستاندند

سكوت سكوت سكوت
شب است
آرام باشيد
فرزندانمان خوابند
اي سايه‌هاي بي‌صداي كنار ديوار
چه مي‌كنيد شما آن بيرون؟
نمي‌نگيريد كه اين‌ها در خوابند؟

آه! اين چه بود كه بر ما نازل شد
سنگي يا كلوخي از دشمن؟
تير و دشنه‌اي از نادان؟
نه! هيچ‌كدام
آن فقط يك توهين بود
توهيني به قلب‌هاي ما بيداران
به قلب‌هاي ما هميشه بيداران

مردمان به پا خيزيد
به پا خيزيد
قلب من از درون خون است
آن چه مي‌چكد از رويم
نيست چيزي جز خون‌ام
باور كنيد باور كنيد
نيست اين رنگ قرمز
اين جان و حيات من مي‌باشد
ظرف عمرم رو به پايان است
قطره‌هاي آخر آن اكنون
روي خاك سياه مي …

اي ناكسان روزگار
از كس بريد شرم و حيا؟
اين است آن بوق لطف و كرم؟
اين است من از جان بهترم؟
اين است زندگي آزاد ما؟
اين است آن ايمان و خدا؟
آتش بادا به جان تان
دور شويد
دور شويد
آه خدا
آه خدا
—–

از پنج شنبه شب تا ديشب (جمعه) و طبق آن چه شنيده‌ام حتي امروز، در كوي دانش‌گاه تهران در محل خوابگاه دانش‌جويان آشوب و غوغايي بر پا بود. دانش‌جويان كه از بسته شدن روزنامه “سلام ” و قانون نظارت بر مطبوعات ناراضي بودند اجتماعي كرده بودند كه هنگام بازگشت با برخورد نيروهاي انصار (لعنت خدا بر آن‌ها) مواجه شده بودند و درگيري از آن زمان شروع شد. اين واقعه حدود ساعت 12 شب بود. حدود ساعت 4 صبح جمعه نيروهاي انتظامي مداخله مي‌كنند و به جاي اين‌كه جلوي انصار را بگيرند، به آن‌ها
كمك كردند و به ضرب و شتم دانش‌جويان پرداختند. در اين ميان حدود 400 نفر مجروح شدند، همين حدود يا بيشتر دستگير شدند و به گفته‌اي 5 نفر به مقام شهادت نايل شدند.

امروز صبح كه امتحان مدار 1 داشتم، هنگام مراجعه به دانش‌گاه متوجه شدم كه پارچه‌هاي سياه به ديوار آويزان است و قرآن خوانده مي‌شود. پس از اين كه داخل شدم متوجه گشتم كه چنين اتفاقي افتاده است و ما دانش‌جويان هم تصميم گرفتيم تا در مقابل اين عمل آن بي‌شرم ها، دانش‌گاه را تعطيل كنيم و در نهايت امتحان برگزار نشد و به هفته بعد موكول گشت.

—–

يك مشت گره خورد
ديگري نيز فرياد زد
دومين مشت به آسمان علم شد
فرياد ديگري بر آمد
چهارمين نيز پس از سومين بر آمد
و آخر سر همه جا مشت بود و مشت
و فريادهاي به آسمان سر كشيده

اي دشمنان!
مشت هايمان مي‌بينيد؟
اين فريادها ز شادي بر نمي‌آيد
فريادهاي خشم و طغيان است
مشت‌هايمان نيز
قلب‌هايي پاك و شفاف
در ميان دست‌هامان
دشنه‌اي به جان ناپاك
آري
اين چنين است اكنون
قلب‌ها مشت
مشت‌ها قلب
فريادها خشم
خشم‌ها فرياد
اكنون است كه مي‌چشيم رنج آزادي
—–

همه اين‌ها را پشت سر هم نمي‌نويسم. اين برگه خاطره از صبح تا شب به مرور نوشته شده است.
اكنون مي‌خواهم كمي بيشتر بنويسم:
صبح، ساعت 11، دانش‌جويان جلوي در اصلي دانش‌گاه تهران جمع شدند و به تظاهرات پرداختند. در اين تظاهرات رييس دانش‌گاه و هم چنين نماينده ولي‌فقيه در آن‌جا به سخنراني پرداختند. من در آن‌جا نبودم. در آن ساعت من تازه از دانش‌گاه به خانه رسيده بودم و نگران و مضطرب حوادث را دنبال مي‌كردم.

بعضي از شعارها را اين‌جا مي‌نويسم. اين‌ها را يا از شبكه‌ها خوانده‌ام يا از شنيده‌ها (مراد و ديگران). بعضي‌ها هم چون از چند منبع نقل شده بود صحت اش تاييد مي‌شود:
“انصار جنايت مي‌كند خامنه‌اي حمايت مي‌كند”
“فاشيست جنايت مي‌كند رهبر حمايت مي‌كند”
“مي‌كشم مي‌كشم آنكه برادرم كشت”
“نيروي انتظامي ننگت باد ننگت باد”
“سكوت هر مسلمان خيانت است به قرآن”
“توپ تانك مسلسل ديگر اثر ندارد”

هم چنين شنيده‌ام كه فرياد مرگ بر رهبر بلند شده است.
از طرف ديگر شنيده‌ام (مراد و رضامراد به طور جداگانه) كه امشب مردم از خيابان كشاورز و فاطمي به سمت دانش‌گاه تهران حركت مي‌كردند. رضامراد تعداد آن‌ها را بسيار زياد تخمين مي‌زد و بيش از صدهزار نفر مي‌دانست. البته اين مقدار اغراق‌آميز است و اگر درست باشد رهبران اين كشور بايد با اين‌جا خداحافظي كنند.

هم چنين اخبار اعلام كرد كه بعضي از دانش‌جويان جلوي در وزارت كشور تجمع كرده‌اند و در آن‌جا خواستار رسيدگي به امور شده بودند. از طرف ديگر عده‌اي نيز درِ ساختمان وزارت كشور را شكسته‌اند و به آن‌جا داخل شده‌اند.

هم‌چنين شنيده‌ها حاكي است كه وزير آموزش عالي استعفا داده است. طبق گفته يكي از بچه‌هاي شبكه، راديو اسرائيل گفته است كه احتمال استعفاي وزير كشور و خيلي از افراد ديگر وجود دارد.

خلاصه اوضاع خيلي خراب است. :(((

آها!همين الان اخبار ساعت ده و نيم شبكه دو، چند خبر جديد اعلام كرد: دكتر معين، وزير فرهنگ و آموزش عالي استعفا داد. گرچه هنوز خبري از قبول يا عدم قبول آن توسط رييس جمهور وجود ندارد. يك منبع آگاه اعلام كرد كه اين استعفا مورد قبول واقع نخواهد شد.

ده روز زندگي سولوژن

جزييات سياست ضدخاطرات‌‌نويسي‌ام در طول زمان تغيير کرده است. اما هميشه کم و بيش “اتاق شيشه‌اي” بودن اين‌جا پس ذهن‌ام بوده است: همه چيز را بگويم، از عميق‌ترين حفره‌هاي تاريک ذهن‌ام در اين‌جا بنويسم، هيچ چيزي سانسور نشود و دروغ نگويم. گرچه گاهي آن اتاق شيشه‌اي را پر از بخار آب کرده‌ام تا چندان عريان به نظر نيايم. ضدخاطرات وارد عميق‌ترين و تاريک‌ترين بخش وجود من شده است بدون آن‌که‌ خواننده‌ي آن بفهمد اين چيزهايي که از آن حرف زده مي‌شود (همان فلسفه‌پردازي‌ها، داستان‌ها و ضدخاطرات)، اگر کمي صبورانه‌تر و شکيبانه‌تر نگاه شود، خودِ خود نويسنده پشت‌اش قرار دارد. از طرف ديگر، برداشت‌هاي سطحي نيز از آزاردهنده‌ترين چيزهاي‌اند: اگر در نوشته‌اي مي‌گويم “آدم کشتن هم ترسناک است!”، نمي‌توان نتيجه گرفت که الزاما من آدم کشته‌ام، اما شايد بتوان نتيجه گرفت در خواب، آدم کشتن‌اي ديده‌ام يا لحظه‌اي به فکرش افتاده‌ام.
خلاصه‌اش بکنم،‌ اين‌بار مي‌خواهم خاطره بنويسم و آن هم نه خاطره‌ي يکي دو اتفاق، که خاطره‌ي روزگار – ده يازده روز اخيرم. البته فرم خاطره‌نويسي‌اش چندان معمول نيست. خاطره تا حد ممکن مينيمال تعريف شده است و سبک متداول ضدخاطرات (همان انديشه‌ي طنزآلود) در لابلاي‌اش مشاهده مي‌شود. چندان چيز تندي وسطش نگفته‌ام (لابد چون برخورد اجتماعي‌اي نداشته‌ام)، اما در هر حال اميدوارم کسي ناراحت نشود.

گاهي از خود مي‌پرسم آيا همه‌ي اين فشارها لازم‌اند؟ يا آيا اصلا وجود دارند؟ يا توهم‌اند؟
فشار کارها گاهي آن‌قدر زياد مي‌شود که وسط کاري نيز به فکر کار ديگري مي‌افتم. با اين‌که وقت تلف کردن هميشه وجود داشته است، اما هيچ‌گاه نمي‌توان به آن‌ها تفريح گفت. تفريح در حداقل حالت خود است. و اصلا توجه نمي‌کنيم که الان تابستان شده است و تابستان‌هاي پيشين چه وقت‌هاي آزادي که نداشتم.
بگذار خلاصه بگويم اين يکي دو هفته‌ي اخير چگونه گذشت – از شنبه‌ي هفته‌ي پيش تا امروز، يعني سه‌شنبه.

شنبه‌ي پيش از صبح بسيار زود به دنبال ثبت نام TOEFL –که قرارست در ايران برگزار شود- بودم. بعد از آن هم من و پيمان رفتيم کانون به دنبال شماره‌ي تلفن فلان استاد. ظهر،‌ پيتزايي خورديم و بعدش هم من خسته و کوفته از گرما و اين طرف و آن طرف دويدن، به خانه آمدم و گمان‌ام بي‌هوش شدم. عصرش کمي کنترل چندمتغيره خواندم که قرار بود پنج‌شنبه امتحان‌اش را داشته باشم.

يک‌شنبه صبح مقاله‌ي IROSام را تصحيح کردم و براي دکتر نيلي فرستادم، گزارشي از کارهاي چند وقت اخيرم ترتيب دادم و ظهر به IPM رفتم. جلسه‌ي چندان مفيدي نبود و نتيجه‌اش تنها اين بود که قرار شد من گزارش بلند بالايي از همه‌ي کارهاي اخيرم بنويسم. خب، اين زياد بد نيست ولي کار بزرگي‌ست براي خودش. در ضمن، نمونه‌ي خوبي است براي اين ضرب‌المثل غيرمعروف “کار ايجاد مي‌شه!” (يا شايد هم “کار، کار مي‌آره!” با معناي منفي‌ي آن). چي؟! خب، گفتم که اين ضرب‌المثل معروفي نيست. جديدا حس مي‌کنم زياد reward نمي‌گيرم از کارهايي که مي‌کنم. به نظرم حجم کارهايي که تا به حال کرده‌ام و نتايجي که داشته‌ام بيش از هر کس ديگري بوده که در اين چند سال در آن آزمايش‌گاه کار کرده است. عيب‌ام فقط اين است که چون تعداد نتايج و …ام زياد است، به نظر مي‌آيد که کار مهمي نيست در حالي که واقعا مهم بوده است. براي‌ام عجيب است که خيلي‌ها تقريبا تنها با انجام شبيه‌سازي‌هايي که من در عرض چند روز انجام مي‌دهم، MSاش را گرفته‌اند. بگذريم … شب هم با تو رفتم بيرون. جام جم رفتيم و کرپ گوشت (يا مرغ) و يک چيز ديگر خورديم. آن روز کنترل چند متغيره نخواندم.

دوشنبه صبح زود بيدار شدم و رفتم آزمون TOEFL آزمايشي براي کلاس‌اي که قرار بود برويم (و مي‌رويم) دادم. خوب دادم. جز listening که وسطش حواس‌ام پرت شد و يک چيزهايي را نشنيدم (البته listeningام هم هيچ وقت خيلي خوب نبوده است)، بقيه‌ي بخش‌ها خيلي خوب بودند. گرچه دليلي ندارد هميشه اين‌طوري باشد. عصرش هم درس خواندم.

سه‌شنبه؟! چه کردم؟ گمان‌ام درس خواندم. تا امتحان بيش از دو روز فاصله نمانده است و من هنوز پروژه‌هاي درس را نيز انجام نداده‌ام.

تا چهارشنبه از دکتر نيلي خبري نشده بود. قرار بود مقاله را بخواند و تصحيح کند. رفتم دانش‌گاه تا او را ببينم و هم‌چنين ببينم وضعيت کنترل چندمتغيره چگونه است و بچه‌ها چه کرده‌اند و چه نکرده‌اند. زياد بچه‌هاي درس‌دار را نديدم و آن‌هايي را که ديدم، خيلي هم خوب بلد نبودند يا حداقل اين‌طور وانمود مي‌کردند. تازه شروع کرده بودند به انجام پروژه‌ها – من هم: 4 پروژه‌ي مختلف بود و فردا هم زمان تحويل‌اش. در ضمن، صبح‌اش نامه‌اي داده بودم به دکتر صديق و پرسيده بودم “آيا مي‌شود ورقه‌اي آورد يا خير”. پاسخ مثبت داده بود. اين‌اش خوب بود. برگشتم خانه و شروع کردم به انجام پروژه‌ها. خوش‌بختانه همه‌شان تا نيمه‌شب تمام شده بود. يادم نرود که بگويم دکتر نيلي را ديدم و او هم هنوز نخوانده بود. بد نيست اشاره کنم که deadline رسمي‌ي ارسال مقاله، آخر آن روز بود. در ضمن دکتر گفت که يک نسخه از آن را پرينت بگيرم تا لابد تصحيح راحت‌تر شود. گرفتم. گفت که شکل‌هاي‌ام کم‌رنگ‌اند و خوب چاپ نشده است. روي مانيتور ولي خوب بودند. اين هم دردسر جديد: نمودارهاي‌ام را دوباره از کجا بياورم؟ در ضمن دکتر نيلي گفت که مشکل [….]

پنج‌شنبه صبح پاشدم و باز هم درس خواندم. فکر مي‌کردم در يک هفته وقت‌اي که دارم بتوانم کلي خوب بخوانم و تکليف هم حل کنم. اما عملا نشد. هفته‌ي خيلي شلوغي داشتم و وقايع عجيب و غريب زيادي رخ داد (آخر پانصد سال TOEFL در اين مملکت برگزار نمي‌شده، حالا درست همين هفته ثبت‌نام‌اش افتاده است؟). نيم يا يک ساعت مساله حل کردم يا راه‌حل‌شان را مرور کردم و بعد شروع کردم به يادداشت برداشتن براي آن ورقه‌ي کذايي. بعد راه افتادم بروم دانش‌گاه. دکتر صديق دير آمد، بخش کلاس‌ها تعطيل بود، امتحان در اتاق سمينار برگزار شد. وقت‌اش بسيار کم بود. 90 دقيقه براي 5 سوال به اين معناست که فقط بايد درست بنويسي و بروي. وقت فکر کردن نداري. بد ندادم ولي نمي‌شود گفت خيلي خوب هم نوشتم. يک اشتباهي در آخر يکي از سوال‌ها انجام داده‌ام که خيلي سوزناک است. يک سوال ديگر هم آخر سر نفهميدم جواب درست‌اش چيست، ولي جواب من احتمالا درست نيست چون فرضي کرده بودم که خيلي عاقلانه نيست. بچه‌هاي ديگر هم واقعا يا در ظاهر خوب نداده بودند. با اين همه تمام شدن اين امتحان خيلي خوش‌حال کنندانه بود. مي‌تواند آخرين امتحان دوره‌ام باشد. بستگي به جبراني‌ها دارد. برگشتم خانه. با تو صحبت کردم (البته من هميشه با تو صحبت مي‌کنم). کمي که استراحت کردم،‌ افتادم سر درست کردن مقاله. خيلي عذاب‌آور نيست که پس از امتحان بخواهي يک مقاله را تصحيح کني؟ – و آن هم چه تصحيحات بي‌خودي: نمودارها را پررنگ کني در حالي که مطمئن نيستي داده‌هاي مشابه مقاله را داري يا نه. به هر حال اين هم تمام شد. قرار بود به دکتر زنگ بزنم و ببينم نظري دارد يا نه. تلفن‌اش جواب نمي‌داد تا ساعت 10:30 شب. با اين همه،‌ نکته‌ي هيجان‌انگيز در اين است که براي ارسال مقاله مي‌بايست ثبت نام کرده بوديم که من نمي‌توانستم چنان کاري بکنم. دکتر هم که پيدا نمي‌شد. همه چيز را (pdf و doc مقاله + user name و password) را براي او و دکتر اعرابي فرستادم تا خودشان اگر کاري مي‌خواهند بکنند، بکنند.

جمعه … جمعه کلاس گيتار داشتم. هيچ چند روز قبل‌اش تمرين نکرده بودم. اکثرا تمرين مي‌کردم و البته به اينترنت هم وصل شده بودم (هميشه اين براي‌ام سوال بود که آيا “به اينترنت وصل شدن” درست يا با معناست؟). تو را هم نديدم. تو هم که وقتي SG خون‌ات کم مي‌شود،‌ شروع مي‌کني به بهانه‌گيري و غر زدن. خوب مي‌کني خوش‌گل من – چرا نکني؟

شنبه … شروع مي‌کني به نوشتن گزارش کذايي که قرارست بين 10 تا 100 صفحه باشد. لذت بخش است. بعد، تو مي‌آيي. کمي با تو هستم و بعد مي‌رويم کتاب بگيريم (چرا ما فقط يک ضمير مخاطب داريم؟ دوست داشتم هم خودم و هم تو را با ضمير مخاطب صدا کنم. مثلا بگويم “کمي با تو هستي و بعد مي‌رويد کتاب بگيريد” مي‌شد؟ چرا نشود!). من حسابي خسته بودم. مي‌دانم. برمي‌گرديم،‌ من بايد براي فردا تست TOEFL بزنم و مهم‌تر از آن براي سخنراني‌ي فرداي‌ام در IPM آماده شوم. PowerPointاش وجود داشت، تنها بايد کمي دست‌کاري مي‌شد. نوشته‌ام آن روز را پيش‌تر. مهماني و … . آخر سر تمام مي‌شود. فردا صبح کلاس داري. شش صبح بايد بيدار شوي و تو پنج خوابيده‌اي. خسته نباشم!

يک‌شنبه مي‌روي کلاس. بعد مي‌آيي خانه. تا حد مرگ خسته‌اي. بي‌هوش مي‌شوي و يک ساعتي مي‌خوابي. بيدار که مي‌شوي، غذايي مي‌خوري. ساعت 2:30 بايد بروي IPM‌در جلسه‌ي هفتگي‌تان شرکت کني. جلسه‌اي که خيلي وقت‌ها باعث افزايش علم‌ات نمي‌شود. قبلا البته شرکت در آن را خيلي دوست داشتم چون تفريح خوبي بود. از اين‌که به تنهايي آن‌گونه اظهارنظر مي‌کنم و خيلي وقت‌ها ايده‌هايي خيلي به‌تر از هر کس ديگري ارايه مي‌دهم، حس خيلي خوبي به‌ام دست مي‌دهد. سردار جلسه؟! (سردار سازندگي؟ سردار کربلا؟) خوب است! ولي اين اواخر آن حس‌اش کم‌رنگ‌تر شده. شايد وقايع اخير به‌اش ضربه زد. بايد بفهمم مثل همه جا و همه چيز ديگر دو اصل (حداقل دو اصل)، برقرارست:
1-آدم‌ها ده دقيقه‌ي اخيرشان را بيش از هر زمان ديگري به ياد مي‌آورند (پس اگر تو قبلا فوق‌العاده بوده باشي،‌ اگر در جواني بسيار باهوش بوده باشي يا خوش‌تيپ يا هر چيز ديگري،‌ اگر حالا مغزت درست کار نمي‌کند، اگر الان مشغله داري و بازده خوبي نداشته باشي، قدر و منزل‌ات بسيار پايين مي‌آيد – بدون توجه به گذشته‌ات).
2-بايد بيان کرد! بايد به رخ کشيد آن‌چه را که داري. اگر ساکت بنشيني، فکر مي‌کنند نمي‌داني و نمي‌فهمي. اگر همه چيز را هم بداني ولي چيزي نگويي، تو را بي‌سواد در نظر مي‌گيرند. اگر اشتباهات‌شان را به آن‌ها گوش‌زد نکني (گمان‌ام “گوش‌زد” در واقع بار منفي‌اي دارد. يک تنبيه. به دو پاره‌ي آن نگاه کن)، فکر مي‌کنند بي‌اشتباه‌اند. اگر هر چه کردند از آن بگذري، روي‌شان را زياد مي‌کنند. اين را که بسيار ديده‌ام، نه؟ اما من گاهي ترجيح مي‌دهم ساکت باشم و چيزي نگويم. اممم … بگذرم!
جلسه را به موقع نرسيدم. مي‌خواستم CD کپي کنم که خيلي اذيت کرد. 3 تا از CDهاي‌ام نيم‌سوز شد تا آخر سر درست شد. مجبور شدم با سرعت خيلي پايين 16x بنويسم تا درست کپي شود. اين سوال پيش مي‌آيد که پس چرا روي دست‌گاه‌ام نوشته شده است 52x؟! جوري شد که به جلسه‌ي خودمان نرسيدم. ساعت 3:30 رسيدم آن‌جا. 4 قرار بود سخنراني داشته باشم. خب، زياد طول نکشيد ت 4 شود. سخنراني‌ام درباره‌ي Hierachical Reinforcement Learning بود. خودم که خوش‌ام آمد. ارايه‌ام به نظرم خوب بود. مدت‌ها بود که ارايه‌ي خوب نداشتم. معمولا آن‌قدر وقت نشده بود که يک بار قبل از ارايه‌ي اصلي، براي خودم ارايه دهم. اين‌بار توانستم يک بار چنان بکنم با وجود آن‌که اگر دو بار مي‌کردم،‌ خيلي به‌تر مي‌شد. شمرده و دقيق گفتم. مي‌داني … به نظرم يک ارايه‌ي خوب تنها براي شنونده خوب نيست، بلکه به همان اندازه يا حتي بيش‌تر براي گوينده‌اش خوب و لذت‌بخش است. سخنراني‌ام اما الزاما براي بقيه خوب نبود. تقريبا هيچ کس (جز دو نفر از بچه‌هاي خودمان) چيز زيادي از RL نمي‌دانستند. خيلي‌هاي‌شان cognitive scientistهايي بودند که از پزشکي به آن رشته رفته بودند و نه علاقه‌اي به اين‌جور نگاه به مساله داشتند و نه زمينه‌ي علمي‌ي آن را. به هر حال گويا يک نفرشان کم و بيش چرت مي‌زد و دو نفر ديگرشان (دختري و پسري)،‌ همه‌اش حرف مي‌زدند و مي‌خنديدند. با اين همه سعي کردم تا حد ممکن ايده‌ها را به‌شان بدهم در ضمن يک چيزهايي هم از زمينه‌هاي مختلف AI بگويم. بعد هم با تو و روزبه رفتيم بيرون و آپاچي و همين! راستي عجب رعد و برق‌هايي مي‌زد. تا يادم نرفته بگويم که دکتر نيلي پس از جلسه (خودش در جلسه نبود) از من پرسيد که بچه‌هاي cognitive science چطوري بودند و من گفتم هيچ‌کدام‌شان فعاليتي نداشتند و دو نفرشان هم حرف مي‌زدند که مشخص کردم کدام‌ها بودند. آخر مي‌خواست نمره بدهد! هاها! حال کردم! (:

دوشنبه خانه بودم. گزارش نوشتم. بد جلو نرفتم ولي هنوز خيلي مانده. عصر هم يک TOEFL عجيب و غريب دادم که وسط امتحان 5 يا 6 تماس تلفني داشتم. زياد خوب نشد. بعد هم نصفه شب شروع کردم به نوشتن دو essay تمريني. خوابيدم. امروز صبح به جاي اين‌که 6 بيدار شوم، 9:30 بيدار شدم و کلاس‌ام را از دست دادم. هنوز که هنوزست هم شروع نکرده‌ام به نوشتن گزارش. عيبي ندارد. در يکي از گروه‌هاي Orkut که مربوط به دانش‌جويان PhD بود، بحث‌اي شده بود راجع به اين‌که خيلي‌ها احساس عقب افتادن و کار نکردن و … مي‌کنند و بقيه گفته بودند که چنين چيزي طبيعي‌ست. من هم زياد وضعيت‌ام بد نيست. در ضمن، نوشتن همه‌ي اين‌ها هم کلي کيف داد. توي گلوي‌ام گير کرده بود اين غر زدن‌ها. حالا عصر کار مي‌کنم. الان مي‌روم نهار مي‌خورم.

ديگر چه خبر؟! هيچ! فقط براي تکميل وضعيت فشرده‌ي فعلي بايد بگويم علاوه بر نوشتن اين گزارش و برنامه‌ي فشرده‌ي TOEFL، مي‌بايست مقاله‌ي درس حساب‌گري‌ي زيستي و گزارش درس سمينارم را -که درباره‌ي کنترل آشوب است- نيز تا آخر تير تمام کرده باشم. تازه قرارست تا آخر امرداد هم اولين journal paperام پروژه‌ام را هم داده باشم. هممم … گشنه‌ام شد!

سخنراني: يادگيري تقويتي سلسله‌مراتبي

یادگیری تقویتی سلسله مراتبی (Hierarchical Reinforcement Learning)
يک‌شنبه 14 تير 1383
ساعت 16 تا 18
تهران – ضلع جنوبي ميدان نياوران – پژوهش‌گاه دانش‌هاي بنيادي (مرکز تحقيقات فيزيک نظري و رياضيات) – تالار تجمعات

درباره‌ي لذت رمان‌خواني

بحث رمان‌خواني و اين‌که چرا مي‌توان از آن لذت برد، پاسخ بديهي‌اي ندارد. جدا از آن، حتي شايد نتوان به قطع گفت نسل ما بيش‌تر از نسل فعلي رمان مي‌خواند (منظورم از اين دو نسل، دو نسل جنسيتي‌ي مختلف نيست، بلکه دو نسل تکنولوژيک متفاوت است). با اين‌همه چيزي که بديهي‌ست،‌ اضافه شدن کانون‌هاي جديد لذت به زندگي‌ست: اينترنت، کانال‌هاي بي‌شمار تلويزيون (چه همين صدا و سيماي جمهوري اسلامي و چه کانال‌هاي ماهواره‌اي)، مواد مخدر جديد و در دست‌رس و بازي‌هاي کامپيوتري واقع‌نما. اين‌که آيا يکي از اين لذت‌ها مي‌تواند جانشين ديگري شود يا خير، موضوع قابل تاملي‌ست ولي دور از تصور هم نيست. به ياد داشته باشيد که اعتياد به همه‌ي اين‌ها ممکن است و اعتياد دقيقا به معناي غالب شدن لذتي خاص است.
خواندن نوشته‌هاي کامنت‌ پست قبلي را توصيه مي‌کنم و هم‌چنين اين نوشته‌ي لرد را. در ضمن، خواندن مجدد اين نوشته‌ي قبلي‌ام –با به ياد داشتن اين‌که ما در دنيايي پر از روش‌هاي لذت بردن قرار داريم و يکي از اين لذت‌ها،‌ بازي‌هاي کامپيوتري است و ديگري‌اش رمان‌خواني- توصيه مي‌شود.

کنکور

امسال هم چند دوست کنکوري دارم که الان وسط امتحان‌شان‌اند. اميدوارم از اين غول مسخره‌ -که نمونه‌ي خوبي از حماقت سيستم حکومتي‌ي ايران است- به راحتي عبور کنند.

پرتغال-هلند

پرتغال-هلند!
خب … فقط نصف نيمه‌ي دوم را ديدم.
اما در عوض در جريان بازي، يک لم مهم کشف کردم.

لم طرف‌داري: اگر مسابقه‌اي برقرار بود که هر کدام از دو تيم در زمين، جزو تيم‌هاي مورد علاقه‌ات بودند، براي دانستن اين‌که طرف‌دار کدام‌شان هستي کافي‌ست تشخيص‌دهي در هنگام عقب‌افتادن کدام تيم مشوش و نگران نشده‌اي. در اين صورت، تو طرف‌دار آن يکي هستي.

اين لم روش خوبي‌ست براي تشخيص اين موضوع و با اين‌که بديهي به نظر مي‌رسد، اما قضاياي بسيار جالبي را مي‌توان با استفاده از آن ثابت کرد. مثلا اين‌که من امشب طرف‌دار پرتغال بودم و نه هلند!