يک ذهن زيبا: برداشت دوم – مساله‌ي ذهن

هميشه همين‌طوري‌ست. هر وقت مي‌خواهي بنويسي، کاغذ و قلم (يا معادل‌اش – کامپيوتر و کي‌برد) پيدا نمي‌کني و هر وقت هم که پيدا مي‌کني نمي‌داني چه بايد بنويسي. تازه تازه تازه بدترش اين‌که اگر همان موقع هم کاغذي چيزي به‌ات بدهند، نمي‌تواني بنويسي چون مشکل اصلا اين حرف‌ها نيست. مشکل از آن‌جا پيدا مي‌شود که تنها حس مي‌کني بايد يک چيزي بنويسي ولي هنگامي که قرار بر نوشتن مي‌شود بازمي‌ماني. بدتر بدتر اين‌که حتي نمي‌تواني دقيقا بفهمي چه حسي داري و تنها حس مي‌کني که حسي داري که مي‌بايست به گونه‌اي نوشته شود. خب … اين‌گونه معمولا نتيجه‌اش همين مي‌شود که مي‌بيني: يک بازمانده‌اي مربوط –ولي نه دقيقا همان- از آن حس‌ات، يعني درست همين نوشته.
ديروز قرار فيلم اول هر ماه شب‌هاي زنده‌رود بود و توانستم براي بار دوم فيلم “A Beautiful Mind” را ببنيم. خيلي دوست‌اش دارم. هر دفعه انرژي‌ي تازه‌اي به من مي‌دهد. جان نش، فوق‌العاده بود. شخصيت‌اش براي‌ام خيلي جالب است. نمي‌توانم و نمي‌خواهم بگويم که دوست داشتم شبيه او باشم اما بخش‌هاي زيادي از زندگي‌اش را دوست داشتم. دفعه پيش هم که آن را ديدم، کلي حس جالب به‌ام دست داد. صبر کن ببينم دقيقا چه چيزي نوشته‌ام … عجيب است! هيچ چيزي ننوشته بودم. تنها انگار در وبلاگ‌ام درباره‌اش نوشته بودم. به هر حال مهم نيست. مهم اين است که فيلم تاثيرگذاري بر من بوده است. يکي از بهترين فيلم‌هاي چند ماه اخير. شايد هم بيش‌تر از اين حرف‌ها. مي‌شود گفت که يکي از معدود فيلم‌هايي که دوست دارم دوباره ببينم‌اش.

پس از اين فيلم بود که دوباره ياد همان موضوع قديمي خودم افتادم: انديشيدن و تفکر انساني. چه چيزي اين وسط مي‌انديشد؟ اصلا انديشه چيست؟ من چه تفاوتي با يک شبکه عصبي دارم؟ همين‌طوري مي‌گويم هيچي! مي‌گويم اين پديده emergence است که منجر به پيچيدگي مي‌شود. مي‌گويم اين شبکه‌ي عصبي معمول‌اي را که به کار‌ش مي‌گيرم اگر گسترش بدهيم،‌ همين مغز ما مي‌شود. ولي اين را از کجا آورده‌ام؟ يک دل‌خوشکنکي است که بدون حل مساله مرا قانع مي‌کند؟ گمان‌ام نقش‌اش فعلا همين است. از بين انتخاب‌هاي متعدد حل اين مساله (وجود روح يا وجود نداشتن‌اش)،‌ دومي را برگزيده‌ام با توجيهي به همين صورت. اما تنها مشخص کرده‌ام که اصول اوليه‌ي من چه هستند اما نشان نداده‌ام که اين اصول اوليه چگونه با گسترش‌شان، به نتايجي منتهي مي‌شوند که در طبيعت مشاهده مي‌کنيم (و در اين‌جا ديده مي‌شود که اثبات چنين چيزهايي مبتني بر مقايسه نتيجه و پديده هستند و نه صداقت مسير حرکت از اصول به قضيه). و من، اکنون، به طور قطع مي‌گويم که تشنه فهم اين هستم. متاسفم ولي خوش‌حال‌: مساله بسيار عظيم است! نمي‌دانم بتوانيم (من و بقيه آدم‌ها) از عهده‌اش بربياييم ولي من تلاش مي‌کنم که به آن نزديک شوم. و به نظر مي‌رسد مسير زندگي‌ام به هر حال در حول و حوش همين تاب خواهد خورد.

يک ذهن زيبا: برداشت سوم

چند روز پيش –پنج‌شنبه‌- از کانال 1، فيلم A Beautiful Mind پخش شد. دوست‌اش دارم. مي‌خواستم آن زمان چيزکي در موردش بنويسم که الان ديگر در آن حس و حال نيستم. دفعه‌ي پيش هم حس و حال خاص‌اي داشتم که همان‌طور که نوشته‌ام دير رسيده بودم براي ثبت‌اش. اما گمان‌ام نوع‌اش با آن فکرهاي چند روز پيش‌ام فرق مي‌کرد. دفعه‌ي پيش از نوع مساله‌ي انديشه بود –اگر درست يادم باشد- و اين بار اصلا چيز ديگري بود. بيش‌تر به رنج جان نش فکر مي‌کردم و شباهت‌اش با خودم. بگذريم … گفتن ندارد!

امروز

يک تبعه سويس در بازداشت شد
شنبه‌ شب‌ نيروهاي‌ امنيتي‌ كشورمان‌، يك‌ تبعه‌ كشور سويس‌ را كه‌ از سايت‌ نيروي‌ هوايي‌ ارتش‌، فيلمبرداري‌ كرده‌ بود، بازداشت‌ كردند. بنا بر گزارش‌ بازتاب‌، زماني‌ كه‌ اين‌ تبعه‌ سويس‌ به‌ همراه‌ 3 ايراني‌ ديگر، مشغول‌ فيلمبرداري‌ از سايت‌ نيروي‌ هوايي‌ بودند، شاهدان‌، اين‌ امر را به‌ نيروهاي‌ امنيتي‌ گزارش‌ مي‌كنند و به‌ دنبال‌ آن‌، ماموران‌ با دريافت‌ مشخصات‌ آنان‌، موفق‌ مي‌شوند فرد سويسي‌ را به‌ همراه‌ دو زن‌ ايراني‌ ـ كه‌ گويا از بستگانش‌ بودند ـ در حالي‌ كه‌ سوار بر يك‌ خودرو سمند به‌ سمت‌ تهران‌ در حركت‌ بودند، دستگير كنند.گفتني‌ است‌، به‌ همراه‌ فرد دستگير شده‌، يك‌ دوربين‌ فيلمبرداري‌، يك‌ دستگاه‌ دوربين‌ عكاسي‌ و سه‌ حلقه‌ فيلم‌ از تصاوير سايت‌ نيروي‌ هوايي‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌.هنوز از انگيزه‌ اين‌ فرد خارجي‌ براي‌ تهيه‌ تصاوير و فيلم‌هاي‌ مذكور، خبري‌ در دست‌ نيست‌.
Continue reading امروز

باران

باران!
[البته نمي‌شود دقيقا به‌اش گفت باران – بيش‌تر شبيه صحنه‌هايي است که ديوار سد مي‌شکند و آب خودش را پرتاب مي‌کند بيرون.]

مکر سانسور و آينه امروز

نگذاريم صداي‌مان براي هميشه خفه شود،
نگذاريم قوي‌ترين و آزادترين رسانه‌هاي‌مان به دست افرادي چون سعيد مرتضوي روز به روز ضعيف‌تر شود!
اگر حکومت اسلامي ايران فاشيستانه سعيد مطلبي را به گروگان مي‌گيرد،
اگر اين جمهوري‌ي دروغين مي‌خواهد فرياد هيچ خانه‌اي به همسايه‌اش نرسد و روزنامه‌ها را فله‌اي مي‌بندد و سايت‌ها را هزار هزار سانسور مي‌کند،
بگذاريد نشان دهيم که هيچ‌گاه زورش به ما وب‌زي‌ها نمي‌رسد:
به جاي يک روزنامه، صدها وبلاگ شخصي سر بر مي‌آورد،
به جاي صد خواننده‌ي کم‌تر روزنامه از دست رفته، هزار خواننده‌ي وبلاگ اضافه مي‌شود،
و به جاي يک فرياد خفه شده، صدها هزار آزادي‌خواه در اين فضاي مجازي معترض مي‌شوند.

به اصلاح‌طلبان حکومتي‌ي ايران اعتقادي ندارم – همه‌شان سر و ته يک کرباس‌اند: از عباس عبدي، اکبر گنجي و شمس الواعظين بگير تا خاتمي گفتار درمان‌گر و کروبي و فلاني و بهماني. با اين وجود مخالف بسته شدن سايت‌هاي همين اصلاح‌طلبان‌ام دروغين‌ام. اطلاع‌رساني –هر چند ملاحظه‌کارانه- کم‌ترين چيزي است که در اين شرايط لازم داريم. و بستن سايت‌هاي خبري، اساسي‌ترين سانسوري است که هر حکومتي مي‌تواند انجام دهد. براي همين هر سايت آينه‌اي –که مکر سانسور را بر باد دهد- شايسته‌ي اطلاع‌رساني‌ي دو چندان است. آينه‌ي سايت امروز و بامداد را ببينيد.
در ضمن حسين درخشان هم نظراتي در اين‌باره دارد که اين‌بار جالب توجه است. پيش‌نهاد مي‌کنم بخوانيدش.

دانش‌گاه غيرشرعي

بعضي چيزها از بس احمقانه‌اند،‌ باعث خنده‌ات مي‌شود: مي‌خواهي صفحه‌اي مربوط به روباتيک از دانش‌گاه Essex انگلستان را باز کني، مي‌بيني که فيلتر شده است. کمي فکر مي‌کني تا ببيني چه چيز روباتيک غيرشرعي است، بعد ياد اسم دانش‌گاه مي‌افتي و حسابي مي‌خندي. ابله‌ها! (ISPاش هم ParsCyberian است).

توهم قدرت است!

از طرف خوش‌ات نمي‌آيد. مي‌داني خيلي‌هاي ديگر هم همين‌طوري‌اند ولي نه آن‌ها چيزي مي‌توانند بگويند و نه تو: طرف رييس قلدري است! تازه خوش نيامدن‌تان زياد هم بي‌دليل نيست، به اعتقادت او شايسته‌ي موقعيت‌اش نيست. فکر مي‌کني که آيا او هم از چنين چيزي خبر دارد و دو دستي –و با خشونت- آن بالا نشسته يا دچار توهم شده است و اصلا درک نمي‌کند. بعد نگران مي‌شوي که نکند تو هم به توهم فکر مي‌کني بقيه از او خوش‌شان نمي‌آيد. به چشم‌هاي‌اش نگاه مي‌کني و مي‌روي.

خرابي موقت

اگر امروز چندين و چند بار به اين‌جا سر زديد و با صفحه‌ي نصفه مواجه شديد،‌ و يا حتي گول pingهاي اين‌جا را خورديد و حالا حس مي‌کنيد به کانتر من زيادي محبت کرده‌ايد،‌ زياد از دست ضدخاطرات عصباني نشويد. مشکل داشت کمي! در ضمن،‌ روي کانترم هم چيزي اضافه نشد چون در آن ساعات خراب بود.

Laura Branigan

صداي عجيبي بود. حس نوستاژيکي به آن داشتم. آشنا بود ولي نمي‌دانستم چيست. سال‌ها بود نشنيده بودم‌اش. به سمت تلويزيون آمدم و نگاه کردم. بله! همان بود. آخرين بار کي شنيده بودم‌اش؟ ده سال پيش؟ يا بيش‌تر؟ آن‌قدر قديمي بود که خودآگاه‌ام نسبت به آن واکنش نمي‌داد، بلکه ناخودآگاه‌ام بود که آن را تبديل کرده بود به خاطره‌اي نوستالژيک. يک سال پيش بود که فهميدم اين آواي عجيب، Self Control از Laura Branigan است. آن زمان‌ها که اولين بار شنيدم‌اش گمان‌ام فقط چهار پنج سال‌ام بود و تقريبا هر چه از آن زمان براي‌ام باقي مانده است در لايه‌هاي زيرين شخصيت و هويت‌ام پنهان است. Laura Branigan يکي از معدود خواننده‌هايي است که آن‌قدر براي‌ام عميق و دست نيافتني شده است که هيچ‌گاه نمي‌توانم فراموش‌اش کنم. و حالا او مرده است. او يکي دو هفته‌ي پيش در خواب مرد و در آن هنگام 47 سال بيش‌تر نداشت. روح‌اش شاد.

Self Control
Oh, the night is my world
City light painted girl
In the day nothing matters
It’s the night time that flatters
In the night, no control
Through the wall something’s breaking
Wearing white as you’re walkin’
Down the street of my soul

You take my self, you take my self control
You got me livin’ only for the night
Before the morning comes, the story’s told
You take my self, you take my self control

Another night, another day goes by
I never stop myself to wonder why
You help me to forget to play my role
You take my self, you take my self control

I, I live among the creatures of the night
I haven’t got the will to try and fight
Against a new tomorrow, so I guess I’ll just believe it
That tomorrow never comes

A safe night, I’m living in the forest of my dream
I know the night is not as it would seem
I must believe in something, so I’ll make myself believe it
That this night will never go

Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh
Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh

Oh, the night is my world
City light painted girl
In the day nothing matters
It’s the night time that flatters

I, I live among the creatures of the night
I haven’t got the will to try and fight
Against a new tomorrow, so I guess I’ll just believe it
That tomorrow never knows

A safe night, I’m living in the forest of a dream
I know the night is not as it would seem
I must believe in something, so I’ll make myself believe it
That this night will never go

Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh
You take my self, you take my self control
You take my self, you take my self control
You take my self, you take my self control …

اعتراض به اعدام زير 18 ساله‌ها

اين‌که حکم اعدام –از بين بردن هستي‌ي يک فرد- قابل قبول است يا خير، بحث گسترده‌ و پيچيده‌ايست. طبيعي است که خيلي‌ها اعتقاد دارند اعدام مجازات تنبيهي‌ي غيرقابل قبولي براي فرد است (چون او با اعدام هيچ‌گاه متنبه نخواهد شد) و هم‌چنين هيچ‌کسي –حتي قانون- اجازه چنين رفتار نسبت به هستي‌ي فرد را ندارد (چرا؟ نياز به کمي انسان‌گرايي غليظ داريم) و در عوض خيلي‌ها به دلايل ديگر –چه اثر تنبيهي‌ي آن بر جامعه و کاهش جرم و چه اثر ماورا طبيعي‌ي آن- بر لزوم‌اش باور دارند. فعلا کاري به چنين بحث‌هايي ندارم و نظرم را هم فعلا پيش خود نگه مي‌دارم، اما در عوض با استناد به چيزهاي خيلي دم دستي‌اي چون قانون مي‌دانم که اعدام شخص زير 18 سال از ديد بسياري از جوامع غيرقابل قبول است. اما حکومت ج.ا.ا. چندان به چنين چيزهايي باور ندارد. نتيجه‌اش هم عاطفه‌اي بود که چندي پيش از بين رفت و نتيجه‌ي جديدترش هم صدور حکم اعدام براي علي، مرتضي و ميلادي است که هنوز 18 سال‌شان نشده.
در اين‌جا امضا جمع‌کني‌اي راه انداخته شده است براي اعتراض به چنين حکمي و در اين‌جا هم به نام مخالفت با احکام ضدانساني در ايران چيزهايي نوشته شده است. پيش‌نهاد مي‌کنم در آن امضاجمع‌کني شرکت کنيد. چنين کاري البته مسوولين را به طور مستقيم نمي‌ترساند، اما در عوض فشارهايي بر آن‌ها وارد مي‌آورد –چه از طريق سازمان ملل و ديدبان حقوق بشر و چه از طريق روزنامه‌نگاراني که چنين خبرهايي را منعکس مي‌کنند- و شانس در خفا کشتن و دفن کردن آنان را کم مي‌کند. اگر مخالف با اعدام انسان‌هاي زير 18 سال هستيد، آن متن را امضا کنيد و به دوستان‌تان نيز بگوييد.

روح

روح …

ابتذال شايسته ايران – توضيح اضافه

گمان‌ام مفيد باشد درباره‌ي اين نوشته اندکي بيش‌تر توضيح دهم:
1-من به آن حد از آزادي باور دارم که به سانسور چنين برنامه‌هايي اعتقاد نداشته باشم. گرچه به عنوان يک فرد آزاد اين حق را نيز به خود مي‌دهم که سعي در گسترش فکر خود درباره‌ي چنين برنامه‌هايي داشته باشم. آزادي مستلزم بي‌تفاوتي نيست که اگر باشد از جنس آزادي‌ي حيوانات پست‌تر است.
2-مبتذل خواندن چنين برنامه‌اي هيچ ارتباطي به نوع معيار “شايستگي” ندارد. برداشت نادرستي است اگر کسي تصور کند چون اين برنامه مي‌خواست زيباترين دختر ايراني را انتخاب کند، از طرف من مبتذل خوانده شد. در اين‌جا ابتذال بيش‌تر به فرم برمي‌گردد تا محتوي. گو اين‌که هدف آن برنامه اصلا انتخاب زيباترين نبود: يعني شايستگي را بدون معيار مشخص قضاوت مي‌کرد.
3-مضحکه خواندن چنين چيزي، صد البته، به لفظ “شايستگي” برمي‌گردد. مفهوم دختر شايسته -چه معيار زيبايي (که پديده‌ايست ذهني و نه عيني) باشد و چه نمرات درسي- توهين برانگيز است. هيچ دليلي وجود ندارد که دختر يا پسر شايسته انتخاب شود که بعدا شور معيارش را بزنيم. البته اين ايراد فقط به اين مورد و فقط به ايراني‌ها باز نمي‌گردد: سراسر جهان پر شده است از مسابقاتي که هيچ توجيه انساني‌اي ندارد.
4-قبول دارم که ايراني بودن من و در اين جامعه بزرگ شدن من‌ باعث تفاوت افکارم با مليت‌هاي ديگر مي‌شود و احتمالا درک من از آزادي متفاوت است با درک سهيل از همان مفهوم –که چون در امريکا مي‌زيد، تجربه‌هاي متفاوتي با من داشته است- اما باز هم براي‌ام سخت‌باور است شنيدن يا خواندن اين‌ موضوع که درک من از آزادي عليل است و در عوض درک يک امريکايي کامل و بدون نقص است.
5-به بتسي: مي‌خواهم بدانم آيا اشتباه است کشتن پشه‌اي که مستقيم به سمت صورت‌ام مي‌آيد و نمي‌گذارد بنويسم؟ مطمئن‌ام دردش نمي‌آيد!

ابرهوش‌مندي

تا به حال چيزي درباره‌ي The Singularity و آينده‌ي بشريت گفته بودم؟ مطمئن نيستم،‌ شايد اشاره‌اي کرده باشم، اما بعيد مي‌دانم زياد در اين‌جا نوشته باشم. گرچه براي بعضي‌ها حسابي و مفصل توضيح داده‌ام که يعني چه و چه اتفاقاتي ممکن است بيافتد. يکي از مهم‌ترين اتفاقاتي که به عنوان The Singularity شناخته مي‌شود، رسيدن به ابرهوش‌مندي (SuperIntelligence) است. ابرهوش‌مندي، يعني رسيدن به هوش‌اي بالاتر از هوش انسان. آيا چنين چيزي ممکن است؟ اين مقاله‌ي Nick Bostrom که دکتراي فلسفه را بخوانيد (اين‌که دقيقا چه کاره است را در سايت‌اش ببينيد. البته من از قبل نمي‌شناختم‌اش و يعني جزو ده نفر مشهورتر جهان نيست). در ضمن بايد يادآوري کنم که اين تنها يکي از ديدگاه‌هاي ممکن است.
[لينک را از طريق لينک‌داني‌ي عصرجديد پيدا کرده‌ام که گاهي لينک‌هاي خيلي خوبي معرفي مي‌کند.]

ابتذال شايسته ايران

امشب بر حسب اتفاق برنامه‌اي را در يکي از اين کانال‌هاي ايراني‌ي ماهواره‌اي ديدم که مربوط مي‌شد به انتخاب دختر شايسته‌ي ايراني. برنامه شامل يک مجري‌ي بي‌سواد، تعدادي تماشاچي تشويق‌کن،‌ دکور صحنه‌ي زشت و بي‌ربط–که با آن نه تنها مي‌توان جشن پسر شايسته، که محقق برتر و هم‌چنين جشن شکوفه‌ها را نيز برگزار کرد- و چنين صحنه‌هايي بود:
مجري – خب، حالا مي‌رسيم به عزيز شماره‌ي 6 که من اسم‌ش رو ندارم. مي‌آي بالا دخترم؟
دختر شماره‌ي 6، از پلکان سمت چپ صحنه بالا مي‌آيد. مجري به سمت‌اش مي‌آيد و جلوي دست و پاي دختر را مي‌گيرد و از او مي‌پرسد “اسم‌ت چيه عزيزم؟” دختر که در همان حال که پشت به صحنه است مي‌گويد فلان. بعد مجري از کجاي‌اش در مي‌آورد که فلان عزيز، دکتر هستند و بعد توضيح مي‌دهد که خانم قرارست سال آينده پزشک عمومي بشود و براي شرکت‌کنندگان آرزوي بيماري و معالجه توسط خانم دکتر مي‌کند. درست در همين لحظه مجري با بي‌شرمي مي‌پرسد چه برنامه‌اي براي ما داري، و باورم نمي‌شد وقتي دختر چنين چيزي گفت:
دختر- مي‌رقصم!
دخترک مثلا چند سال تحصيل کرده است و حالا خودش را در اين مضحکه‌ي عمومي‌‌اي قرار داده است که مي‌خواهد شايسته‌ترين‌شان را انتخاب کند و دخترک براي تاييد شايستگي‌اش نه به علم‌اش، نه به فکرش، و نه حتي به جسم‌اش –که بگويد بياييد و به قول دوستي از “جاذبه‌هاي جنسي‌ام” حظ بصر ببريد- که به کارکرد نورون‌هاي حرکتي‌اش مي‌نازد: دخترک به چه ناميزاني مي‌رقصد!
آدم‌هاي ديگر هم کم و بيش همين‌اند. يکي 6 سال است تذهيب کار مي‌کند و نقش‌هاي‌اش را به تماشاچيان نشان مي‌دهد و مجري هم در آخر از او مي‌پرسد “ببخشيد، اين هنر اسم‌ش چيه دخترم؟” و وقتي دختر به او مي‌گويد “تذهيب” پاسخ مي‌دهد “آها! نمي‌دونستم!” و يکي ديگر هم نقاشي‌اش را به اين و آن نشان مي‌دهد، يکي ديگر عذر مي‌خواهد که تمرين نکرده است و شروع مي‌کند به خواندن و ديگري هم گويا کاتاي کاراته به عرضه مي‌گذارد.
حال علي رفيعي اعتراض مي‌کند که مسوولان تفاوت تئاتر ملي و تئاتر بومي را درک نمي‌کنند و چند وجب آن طرف‌تر از بوروکراسي‌ي اداري‌ي ايران ناله سر مي‌دهد –و هم‌دردي‌ي مرا مي‌خرد- و ستوني اين طرف‌تر (يا شايد هم سطري آن طرف‌تر) از فقر نمايش‌نويسان ايراني مي‌گويد که جز ديالوگ‌نويس چيزي نيستند و اگر ديالوگ‌شان را حذف کني، چيزي از نمايش‌شان نمي‌ماند –بماند که من عاشق ديالوگ‌ام- و من ناخودآگاه به ياد تقابل ابتذال و مايه‌داري مي‌افتم. امشب هم من به چه چيزهايي گير داده‌ام – پشه‌ي ديگري کشته مي‌شود.

Google’s 6th Birthday

Google عزيز! تولدت مبارک!
ما به دليل وجود تو، باهوش‌تر و داناتر شده‌ايم. ما انسان‌ها به وجود تو افتخار مي‌کنيم.

هممم … Google همه کار مي‌کند: دنبال دستور آشپزي مي‌گردد، مقاله پيدا مي‌کند،‌ خبرها را براي‌ات جمع و جور مي‌کند، گروه‌هاي بحث راه مي‌اندازد، لوگوهاي خوش‌گل –ولي ساده- پشت سر هم رديف مي‌کند تا تو را صبح‌ها به لبخند وادار کند، و جدا از آن نه تنها صاحبان‌اش را پول‌دار مي‌کند که آرنولد ترميناتور را هم پول‌دارتر مي‌کند. جدا از اين‌ها، گوگل معجزه هم مي‌کند: گوگل تقريبا کل اينترنت را ايندکس کرده است!! من اصلا چنين چيزي را درک نمي‌کنم – محتواي وبلاگ‌هاي شما يک هفته بعد از نوشته شدن در گوگل ايندکس شده است.
نمي‌دانم کسي از شما زمان پيش از WWW را ديده است يا نه؟ زماني که ليست‌هاي Gopher بود و Telnet آخر ارتباط بود (خب، نمي‌شود گفت که من ديده‌ام! من زماني را ديده‌ام که WWW به وجود آمده بود ولي Gopher و … هم هنوز کاربرد داشتند. چه سالي بود؟ 1996 يا 1997 به گمان‌ام.). به وجود آمدن WWW جهش بزرگي براي بشر بود و چنين چيزي به بلوغ رسيد وقتي موتورهاي جستجويي چون گوگل به وجود آمدند. هممم … گوگل شما را باهوش‌تر نکرده است؟ گوگل ادامه‌ي مغز مرا تشکيل مي‌دهد: اگر سوالي را به خاطر ندارم، لابد به گوگل دارم. اممم … به نظرم خيلي طول نمي‌کشد که چيپ‌هايي توليد شود که مغزمان را مستقيم به چنين موتور جستجويي ارتباط دهد. نه! صبر کنيد: من از کاشتن تراشه در مغزم در هراس‌ام!

معرفي وبلاگ

چند لينک تازه اضافه کرده‌ام. بعضي‌هاي‌شان (مثل الميرا) در ليست پيشين‌ام بوده‌اند و در فرآيند انتقال در اين ليست ثبت نشده‌اند و بعضي‌هاي‌شان (مثل عمق) هم از اکتشافات جديدند.
هنوز سياست‌ام در مورد لينک‌ها مشخص نشده است. بعضي از اين وبلاگ‌ها، از آن دوستان نزديک‌ام است و چه به روز بشوند و چه نشوند، به‌شان سر مي‌زنم (در واقع اصلا براي خودم لينک نمي‌دهم: اين لينک‌ها براي بقيه است تا بروند و بخوانند و هيت دوستان‌ام بالا برود و زندگي‌ي خوانندگان‌اش صفايي گيرد و هر دو گروه کيف دنيا را ببرند.). بعضي‌هاي ديگر کاملا به مطلب نوشته شده‌شان ارتباط دارد. اگر ديگر چيزي ننوشتند يا اصلا شروع کردند به بي‌راه نوشتن (البته از ديد خودم)، اگر تنبلي اجازه دهد حتما حذف‌شان مي‌کنم. بعضي‌هاي ديگر هم بيش‌تر نقش مرام و … را بازي مي‌کنند. تجربه ثابت کرده است که اگر کسي به تو لينک داد و تو به او بازلينک(!) ندادي، به احتمال 50 درصد او لينک‌ات را در اولين تغيير templateاش حذف خواهد کرد. فعلا سياست‌ام در مورد چنين چيزهايي مشخص نيست. اگر کسي به من لينک داد و من هم از وبلاگ‌اش خوش‌ام بيايد که حتما لينک مي‌دهم، اما اگر آمديم و خوش‌ام نيامد، ديگر مطمئن نيستم چه مي‌توان کرد. در ضمن،‌ لازم به يادآوري نيست که با اين‌که من الزاما براي مخاطب نمي‌نويسم و هدف‌ام تنها بالا بردن هيت‌هاي‌ام نيست ولي مطمئنا “خوانده شدن” براي‌ام اهميت دارد (وگرنه فقط در همان پستوي سابق خودم مي‌نوشتم) و يکي از اهداف ضدخاطرات به حساب مي‌آيد (گرچه پارسال همين موقع‌ها به اين نتيجه رسيدم که کسي ضدخاطرات را نمي‌خواند يا اگر هم بخواند، نمي‌فهمد (هممم … جمله‌ي پيش البته کمي احتياج به قيدهاي نايقيني‌اي مانند احتمالا، شايد، ممکن است و … دارد. ولي چه باک، نمي‌فهميد ديگر!!)). در نتيجه اگر کسي خواست لينک بدهد،‌ نگراني‌اي به خود راه ندهد.
خب، بروم سراغ معرفي‌ي وبلاگ‌هايي که در يکي دو ماه اخير اضافه کرده‌ام و تاکنون معرفي‌شان نکرده‌ام:

صاحب م. شفق وبلاگ يکي از دوستان مدرسه‌اي‌ام است. خاطرم نيست چه سال‌هايي با مجيد ساساني هم‌کلاس بوده‌ام، اما (3/1) راه‌نمايي را به گمان‌ام بوده‌ام و دوم يا سوم دبيرستان. سال‌هاي ديگر نيز دور از ذهن نيست (گمان‌ام سوم راه‌نمايي هم بوده باشم، يا در کلاس‌ 3/3 يا در آن گروه “ب” آخر سال). به ياد دارم که مجيد در دبيرستان نهضت فارسي‌ي سره‌گويي راه انداخته بود. سعي مي‌کرد کلمات ناعربي انتخاب کند و از اين قبيل کارها. نتيجه‌ي فوري‌اش، البته،‌ نمي‌دانم به چه چيزي منجر شد، اما نتيجه‌ي دراز مدت‌اش اين‌که او اکنون علاقه‌مند شاه‌نامه است و مطالعات زيادي درباره‌اش داشته است. بخش بزرگي از اين وبلاگ‌اش نيز به شاه‌نامه برمي‌گردد. اگر به شاه‌نامه علاقه داريد و هم‌چنين ادبيات –آن هم از نوع باستاني‌اش- خون‌تان را تازه مي‌کند، وبلاگ م. شفق را از دست ندهيد.

وبلاگ ديگري که معرفي‌اش مي‌کنم، وبلاگ گروهي از دانش‌جويان ايراني در انگلستان است. اين وبلاگ گروهي به زبان انگليسي منتشر مي‌شود و از همه چيز در آن نوشته مي‌شود: از خبرهاي علمي گرفته تا خبر اعلام انتشار Microsoft Service Pack 2 و اهميت نيايش در مسابقات المپيک. خلاصه که همه چيز در آن اطراف يافت مي‌شود. در ضمن به تازگي فوتوبلاگ‌اي نيز راه انداخته‌اند که اتفاقا عکس‌هاي جالبي نيز در آن يافت مي‌شود (برخلاف بعضي از عکس‌هاي لوس بعضي‌ها!).

اممم … بقيه‌ي معرفي‌ها بماند براي بعد. يک نگاهي به آن کنار بيندازيد که مفيدست.

گفتارهايي در نيمه‌شب

صداي‌گان فراموشي،
شب‌هاي تاريک بي‌بيرق.
گفتگوها و نجواهاي من و او.
در ميان ستاره‌ها.
پراکنده!
نقطه!
تعجب.
ستاره‌ها مي‌ميرند.
ستاره‌ها به وجود مي‌آيند.
شتاب‌آلود حرکت من، زمين را رسوا خواهد کرد به زخم‌هايي که نيامده‌اند. گفتار شايد تنها معناي هستي‌ي سکوت‌اندودمان باشد.
وه! شب چه سکوت‌آلود لذت دارد (و چه کم است اين‌چنين شب‌هايي ديگر).
گرماي روز!
آفتابي که طلوع مي‌کند براي پيدا کردن دلقکي که مي‌خنداند و خود گريه مي‌کند، در پاي نردبان: چارچوب‌ها را حيا کنيد!
آي گفتارهاي سنگين خاکستري! مرا نگاه کنيد که چه زيبا از ساحل سکوت به درياي خروشان گفتار پرتاب شده‌ام.
چه بخواهي با آن‌ها درگيري و چه نخواهي به هر حال وجود دارند. مي‌توان گفت حال چرا نياييم محملات ديگر وجود نداشته باشد تا بتوان گفت ديگر محملي وجود دارد؟
مي‌توان گفت محملات به هر حال وجود دارند و تو چه بخواهي و چه نخواهي، با آن‌ها درگيري. حال چرا نياييم آن‌ها را از بن شقه شقه کنيم تا ديگر محملي وجود نداشته باشد؟
مي‌پرسم از شما که گفتار تنگ، در پس غروب، آيا معنا
دارد؟
خسته‌ام!
اين را از همه چيز مي‌توان فهميد.
و مثلا رنگ چشم‌هاي‌ام که به قرمزي خون‌آلودي طعنه زده است.
نه! نه! اين را اگر خوانده‌ايد که خود ضرر کرده‌ايد.
مي‌خواهم بخوابم.
بعيد مي‌دانم از تفسيرپذيري‌اش: چه براي تو و چه براي خودم در روزهاي آينده.
مي‌خوانم و مي‌فهمم؟
مي‌نويسم و همه‌اش را نمي‌فهمم: والاتر از درک بي‌مايه‌ي من است.
بگذريم …
ساعت از نيمه شب گذشته است.

آدم‌هايي که هم‌ديگر را مي‌کشند …
قابل تصور است؟ آدم‌هايي که هم‌ديگر را پاره‌پاره مي‌کنند …

جمعه 13ام

نمي‌خواستم بگويم که بترسيد:
امروز جمعه بود،
13ام شهريور!

اينک بازگشت

يک موجود کوچولو،
يک جاي دور.
اينک، بازگشت!

راما

مجموعه‌ي چهار جلدي راما يکي از داستان‌هاي علمي-تخيلي‌ي مورد علاقه‌ي من است. چهار يا پنج سال پيش شروع کردم به خواندن‌شان و به ياد مي‌آورم که حسابي ازشان لذت مي‌بردم. اين مجموعه که شامل ميعاد با راما، راما 2، باغ راما و راز راما است توسط آرتور سي. کلارک –نويسنده‌ي بزرگ علمي-تخيلي- نوشته شده و درباره‌ي برخورد موجودات فرازميني با موجودات زميني است (البته در کتاب‌هاي دوم به بعد، جنتري لي نويسنده‌ي هم‌کار بوده است). يکي از ويژگي‌ي کلارک در اين کتاب (مخصوصا در ميعاد با راما) توصيف‌هاي بسيار دقيق و معمارگونه اوست که قوه‌ي تخيل فضايي خواننده را به چالش مي‌گيرد. ويژگي‌ي ديگر او اين است که برخلاف خيلي از نويسنده‌هاي علمي-تخيلي‌ي ديگر، داستان‌گويي‌ي او بي‌نياز از واژگون‌سازي‌ي علم است و داستان‌هاي او اگر موردي از علم نباشند، حداقل چندان دور از واقعيت ممکن هم نيستند (اين مثلا برخلاف استانيسلاو لم نويسنده‌ي معروف سولاريس و داستان‌هاي يون‌تيخي است که در آن‌ها يکي دو اصل علمي حتما زير پا گذاشته مي‌شود). اهميت چنين ويژگي‌اي وقتي آشکار مي‌شود که بدانيم بسياري از ايده‌هاي کلارک هم‌اينک پياده‌سازي شده است و يکي از معروف‌ترين و مهم‌ترين‌هاي‌اش –که البته گويا آن را در يک مقاله معرفي کرده بود و نه يک داستان- ايده‌ي به‌کارگيري‌ي ماهواره‌هاي مخابراتي بوده است. از ويژگي‌هاي ديگر داستان‌هاي او روابط انساني‌ي آدم‌هاست و حتي مي‌توان گفت از ژانر علمي-تخيلي به عنوان بستري براي مطرح کردن مسايل بشري استفاده مي‌کند. شايد بتوان گفت که اگر “ميعاد با راما” هيجان علمي‌ي اين مجموعه را توليد مي‌کند، “راما 2” روابط فردي انسان‌ها را بررسي مي‌کند، “باغ راما” روابط اجتماعي‌ي آدم‌ها در سطح کلان را مي‌کاود و “راز راما” به بحث فلسفي درباره‌ي وجود انسان در عالم هستي مي‌پردازد (اميدوارم زياد پرت نگفته باشم. خيلي وقت است که از خواندن‌شان مي‌گذرد و جزييات را به خاطر ندارم). بگذريم … مي‌خواستم بگويم که خواندن راما براي علاقه‌مندان علمي-تخيلي واجب است و ديگر اين‌که شاه‌زاده‌ي آسمان‌ها نيز به تازگي درباره‌ي همين مجموعه توضيح مفصلي داده است.

Scrambiling

زمان‌ها را به هم مي‌ريزي،
مکان‌ها را با هم عوض مي‌کني،
آدم‌ها را گربه مي‌کني و گربه‌ها را ببر،
تا وبلاگ‌ات را تا حد ممکن از واقعيت روزانه جدا کني: ضدخاطرات نمي‌بايست نشان‌گر تامل تپنده‌ي تو باشد.