درک‌نشده

دي‌روز آمده بود پيش من و هق هق گريه مي‌کرد که کسي طنز PAB بودن را نمي‌فهمد. به‌اش گفتم “اشکالي نداره. همه که مثل تو VC-dimension حالي‌شون نيست که!” ولي شاگردم اصلا اين چيزها به کت‌اش نمي‌رفت و هي مي‌گفت “کسي منو دوست نداره” و هي دماغ‌اش را مي‌کشيد بالا.

1) VC-dimenstion: Vapnik-Chervonenkis dimension
2) PAB: Probably Approximately Better

لوس ايريگاري

پيش‌تر که درباره‌ي کار آلن سوکال (Alan Sokal) –فيزيک‌دان‌اي که حمله‌هايي اساسي به کاربردهاي شبه‌علم متداول در علوم اجتماعي و به طور خاص آن موجودات پست‌مدرن‌شان وارد کرده بود- چيزهايي نوشته بودم،‌ با نام لوس ايريگاري (Luce Irigaray) آشنا شده بودم. او کسي است که آلن سوکال به طور مشخص درباره‌اش بسيار پرداخته است و حمله‌هاي نابي به او مطرح کرده – آن‌چنان که اسم‌اش از خاطرم فراموش نمي‌شود (البته اگر سرم به چيزي نخورد). حتي در نمايش‌گاه کتاب سال پيش نيز کتابي از ايريگاري ديدم، ولي به دليل آن‌که اصلا ربطي به حوزه‌ي کاري‌ام –و حتي زمينه‌ي مطالعه‌ي فعلي‌ام- نداشت از خير خريدش صرف‌نظر کردم. همه‌ي اين‌‌ها را گفتم تا بگويم پويان با استادي مقاله‌اي درباره‌ي او را ترجمه کرده است. خواندن مقاله‌اش را –با اين‌که براي من دشوار بود- پيش‌نهاد مي‌کنم.

پيش‌گويي

من نه يک کلمه درباره‌ي ادوارد چيس تولمن خوانده‌ام و نه آلبرت بندورا. تنها مي‌دانم روان‌شناس بوده‌اند و کارهايي درباره‌ي روان‌شناسي‌ي يادگيري انجام داده‌اند -خب،‌ اين که ديگر بديهي است! بايد اضافه کنم که من تنها عکس‌‌اي ازشان ديده‌ام و با توجه به همان عکس اجازه دهيد پيش‌گويي کنم که تولمن روان‌شناسي بوده است که به شخصه روان‌درماني انجام مي‌داده، رييس دانش‌کده يا موسسه‌ي تحقيقاتي‌اي بوده و مهم‌تر از همه روي روان‌شناسي‌ي بزرگ‌سال بيش‌تر کار کرده است. يعني محال است مثل ژان پياژه نشسته باشد و رفتار بچه‌ها را مورد بررسي قرار داده باشد يا اين‌که اين‌کار را کرده ولي نظريه‌ي روان‌شناسي‌اش بي‌خود بوده است. در عوض، بندورا با بچه‌ها سر و کله مي‌زده است، مطالعات ميداني‌ي زيادي داشته –يعني مي‌شود انتظار داشت در کوچه‌ها ساعت‌ها مي‌نشسته و بچه‌ها را نگاه مي‌کرده است- و احتمال هم دارد روي مدل‌هاي developmental کار کرده باشد. چي؟! نه! من فقط حس مي‌کنم اين‌ها اين‌طوري باشند. حالا بعدا خواهم گفت که واقعا اين‌گونه بوده‌اند يا نچ!


Albert Bandura

Edward C. Tolman

کنفرانس بينايي ماشين

سه سال است روي بينايي ماشيني کاري نکرده‌ام، اما امروز صبح بيدار نشده شنيدم که مقاله‌اي به يک کنفرانس بينايي فرستاده‌ام و صد البته خودم خبر ندارم. عيب‌اش اين است که در آن مقاله‌ي کذايي، حتي يک سنسور فاصله سنج هم وجود ندارد چه برسد به دوربين و از اين حرف‌ها. هممم … دنياي عجيبي شده است: بعد هي شما بگوييد به معجزه باور نداريد و نوشته‌هاي‌ام در مورد آشوب را نخوانيد!!!
[راستي الان که يک نگاهي به کنفرانس انداختم، سوال عجيبي براي‌ام پيش آمد: آيا طبيعي است رييس يک کنفرانس از موضوع کنفرانس هيچ اطلاعي نداشته باشد؟! يعني رياست افتخاري و اين حرف‌ها … ؟!]

فاطمه

فاطمه به دنيا آمد! فاطمه اولين بچه‌ي جمع دوستان نزديک‌ام –و حتي هم دوره‌اي‌هاي‌ام- حساب مي‌شود. ترسناک نيست؟! بگذريم … مامان‌اش! باباش! مبارک باشه! (: اميدوارم بچه‌ي خوب و سالم‌اي داشته باشيد (البته فراموش نشود که خوبيت نسبي است!).

ويوا نيروي انتظامي!

دي‌شب مي‌خواستم بروم ببينم آخر سر مي‌توانم با فانوس دريايي زوج ويرجينيا وولف/صالح حسيني ارتباط برقرار کنم يا نه. رفتم روي مبل جلوي تلويزيون نشستم، بعد ديدم بد نيست کمي اين طرف و آن طرف کنم ببينم تلويزيون ميهن آريايي‌مان چيز به درد بخوري –مثلا فوتبال- دارد يا نه که بعد اراده نشان دهم و خاموش‌اش کنم. ديدم برنامه‌ي پرسمان شبکه‌ي يک برقرارست و با چند نفر از مسوولين نيروي انتظامي صحبت مي‌کند. آن هم چه مسووليني: نايب فرمانده‌ي نيروي انتظامي، رييس آگاهي، رييس پليس 110، فلاني، بيساري و … ! درجات‌شان مرا کشته بود: هيچ‌کدام‌شان سردار به پايين نبودند. هممم … نمي‌گويم چه گذشت و … ولي نتيجه‌ي نهايي‌اش اين بود که آدم متقاعد مي‌شد نيروي انتظامي عجب جاي فوق‌العاده‌ايست و هوس مي‌کرد هر چه زودتر به دليلي دست‌گير شود تا از امکانات فوق‌العاده‌ي نيروي انتظامي –از برخورد خوب ماموران که دوره‌هاي سه ساله برخورد با مشتري ديده‌اند تا سيستم بسيار سريع سراسري‌ي اطلاعات آن‌جا- بهره‌مند شود. تازه باز هم هوس مي‌کرد تا با وجود برخورد خيلي خوب‌شان به دليلي بسيار واهي –مثلا اين‌که آدامس اوربيت اکاليپتوس نداشته‌اند- از آن‌ها به 197 شکايت کند تا در عرض 48 ساعت با سبد گل به عذرخواهي درگاه‌اش بيايند.
نمي‌دانم … شايد هم واقعا همين‌طوري است. من ديد خوبي نسبت به نيروي انتظامي ندارم. يکي دو بار چند سال پيش –قبل از راه‌اندازي‌ي سيستم 110- کارمان به‌شان افتاده بود که مطلقا بي‌فايده بود. جدا از آن، وقايع 18 تير نيز چهره‌ي محبوبي از آن‌ها براي‌ام نساخته است. هم‌چنين شنيده‌ها و …ام چندان در راستاي دوست داشتني کردن‌شان نبوده است. اما خدا را چه ديدي، شايد واقعا هم فوق‌العاده شده باشند در اين چند سال. به هر حال –با وجود آن‌که يکي از مسوولين آن‌جا مي‌گفت هدف ما اين است که همه‌ي ايراني‌ها از هر قشري پاي‌شان به کلانتري باز شود- خدا به دور! (آها! راستي گذرنامه هم جزو نيروي انتظامي محسوب مي‌شود ديگر، نه؟!)

خ×طر×ت 3 آ×ا× ×××× خورشيدي

مدتي است دي‌روز امتحان دادم. آخر سر شد! آن‌چه امتحان بدهم شد. را که امرداد دادم و امتحان هم صبح. دو همان‌هايي همه غولي برافراشته بودند. که و راضي‌ بود. را نمي‌دانم. دارم شود. هم نمي‌آيد چندان بد بشود.
جدا بخش verbalاش بود –و هم داشت- quantitativeاش اگر بي‌دقتي‌اي کرده، احتمال مي‌شود بايد خوب براي اين، نمره‌ست براي گرفتن کامل حداکثر دو غلط داشته– که حتي اين هم نيستم. اين‌ها همه شدند. حالا بروم دنبال ديگر. مقاله مانده است که زودتر بايد شود و فرستاده. بعد به احتمال روي ديگر کار کنم. /تکامل توام، کار سيگنال و هم‌چنين احتمالي‌اي که SSA انجام بودم و البته خطا بر يادگيري–در واقع دو دقيقه‌ي پيش خارج بود- مقاله‌اي کامپيوتر ايران سر هم. حتي تصميم که چه را مي‌بايست مقاله و بفرستم. به فرصت و حوصله‌ي من –که نسبتا پايين – براي‌اش به زحمت.

… – البته ابتذال اصطلاح من است. من البته بر اين باورم که نه تنها به ابتذال کشانده نخواهد شد که اصلا راه نمي‌افتد. چنين کاري آن‌قدر سنگين است که هر جرقه‌ي اوليه‌اي decay مي‌کند. گو اين‌که اگر نکند لابد مبتذل خواهد شد. نمي‌دانم، روي‌اش فکر خواهم کرد. من مي‌روم آماده شوم براي …

سوال موسيقيايي

کسي مي‌داند به چه ابزار موسيقي‌اي آخر آهنگ Who by Fire از Leonard Cohen نواخته مي‌شود؟! مرا ياد Monkey Island مي‌اندازد! احتمالا آن‌جا هم همين‌طور مي‌زدند. يک جورهايي شبيه به گيتار است، ولي به نظرم گيتار نيست. شايد مثلا يک ويولون چلويي باشد که با دست مي‌زنند يا سبيل گربه‌اي يا چيزي از آن دست. بگوييد که من در دل‌ام ماند!

متوسط‌ها و مساله‌ي تعامل

چند وقت پيش درباره‌ي آشوب و مساله‌ي تعامل گفتم. محمد به‌ام تذکر داد که خداوند لزومي ندارد که براي انجام معجزه از زمان خيلي قبل برنامه‌ريزي کند بلکه مي‌تواند از همان احتمال‌هاي خيلي کم و نادر عدم قطعيت استفاده کند. مثلا درست همان‌طور که احتمال دارد ذرات بدن من در حال حاضر در چند هزار کيلومتري‌ي مکان فعلي‌ام –مکان‌اي که من تصور مي‌کنم در آن‌جاي‌ام- باشد، خداوندگار نيز مي‌تواند با همين احتمالات مرا هر کاري بکند. با اين موضوع تقريبا موافق‌ام. البته گمان‌ام مشکل اساسي‌اي به نظرم وارد نيست. در واقع اگر او بخواهد پديده‌ها در تمام لحظات طبيعي به نظر بيايند و مثلا به جاي رخ دادن يکي دو معجزه براي موفقيت من در يک کار (مثلا نوشته شدن مقاله‌ي من بر کاغذ بر حسب تصادف)، مي‌تواند از سلسله‌اي طولاني از اتفاقات کوچک استفاده کند که در آن صورت احتمال چنان چيزي به سمت احتمال متوسط آن‌چه ما متوسطش مي‌ناميم ميل مي‌کند. مي‌توان گفت متوسط‌هاي کوانتومي همان مسيري هستند که خداوند در بيش‌تر اوقات از آن طريق با جهان کنش دارد و معجزات و … همان احتمالات بسيار کم هستند.

کاپوچينو

کاپوچينو چه‌اش شده؟ مدت‌هاست خبري ازش نيست (يا حداقل هر بار که من وصل مي‌شوم چيز جديدي نمي‌بينم). آخرين شماره‌اش به بيستم شهريور ماه برمي‌گردد. کاپوچينويي که هميشه مرتب و سر وقت به روز مي‌شد، ناگهان به کما رفت. نگران‌ام نکند اين بار آخري باشد که منتشر شده است. آهاي!! پرستو؟! خورشيد؟ شيده؟!

تحليل مقادير ويژه‌ي فروتري‌ي نسبي‌ي شرق و غرب

دو تفسير از “X از Y بد‌تر است و Y از X بد‌تر است” مي‌توان داشت. يکي تفسير جبري است که نتيجه مي‌دهد XsmallerY و YsmallerX که يک تناقض است مگر آن‌که فرض کنيم در ميدان X (و Y) رابطه‌ي ترتيب اصلا قابل تعريف نيست و در نتيجه اين جمله نه صادق و نه کاذب که اشتباه است. اما تفسير ديگر، تفسير ديناميکي از آن است که بدين صورت است: “بدتر شدن X از Y بيش‌تر است و بدتر شدن Y از X بيش‌تر است” که در آن صورت مي‌توان نوشت:

dX/dt = (1+a)Y
dY/dt = (1+a)X

که در آن a>0 است (براي سادگي هر دو ضريب يک‌سان گرفته شده است وگرنه تعميم ماجرا کاري ندارد). نتيجه مي‌شود که اين سيستم داراي دو مقدار ويژه‌ي (1+a) و –(1+a) است که در نتيجه يکي‌شان پايدار است و ديگري ناپايدار. با بررسي‌ي بردارهاي ويژه مشخص مي‌شود که بردارهاي ويژه پايدار و ناپايدار در هر دو متغير حالت X و Y‌تاثير دارند و در نتيجه هم X و هم Y هر دو داراي مدهاي پايدار و ناپايدارند. خلاصه‌اش اين‌که چنين سيستمي هر روز بدتر از ديروز مي‌شود يا به عبارت ديگر: “هر دوي‌شان بدتر از هم‌ند”.