يادداشت دستي

روي دست‌ام اسم جاهايي را که مي‌بايست مي‌رفتم مي‌نوشتم و جلوي همان شخص اسم‌اش را از کف دست‌ام مي‌خواندم. گمان‌ام خوش‌اش مي‌آمد.

خلاقيت و کارهاي اداري

… داشتم مي‌گفتم که وقتي آدم قرار است دنبال کارهاي اداري باشد، عمرا بتواند فکر خلاق بکند. بعد اين سوال براي‌اش پيش مي‌آيد که “هدف از آفرينش‌” چيست يا مقولاتي از همين دست: من اگر فکر نکنم، به چه درد مي‌خورم؟ من اگر قرار باشد فقط دنبال فتوکپي گرفتن از اين‌ها و آن‌ها باشم، آيا دليلي دارد زنده باشم و … ! خب، فعلا که مجبورم زنده باشم تا همه‌ي کارهاي‌ام تمام شود. از نيمه‌کاري مردن خوش‌ام نمي‌آيد.

بي‌خوابي

طرف هر کاري مي‌کرد خواب‌اش نمي‌برد. البته نه اين‌که کاري مي‌کرد تا بعد ببيند که خواب‌اش نمي‌برد – [بلکه] -پيش‌بيني مي‌کرد که خواب‌اش نخواهد برد حتي در صورتي که براي خوابيدن تلاش بسيار کند (مثلا چايي بخورد، يا قهوه، يا حدس گلدباخ را اثبات کند و از اين جور چيزهاي خواب‌آور). براي همين پاي کامپيوتر نشسته بود و جنب نمي‌خورد تا نکند وقت خود را با تلاش بي‌هوده براي خوابيدن تلف کند که خواب‌اش برد.

موندگار ياکوپ

خيلي چيزها مي‌گويد، اما يکي‌اش اين: تو بي‌سوادي چون علامت تعجب‌هاي آخر جمله‌ات فرد نيست!! ديگر کاري ندارم که دل‌اش از من شکسته است و ديگر نمي‌تواند دوست‌ام داشته باشد!!!!

ليلا

اين‌بار اسم‌اش ليلا است! ديگر حوصله ندارم بگويم چرا قرار است ليلاي 19 ساله اعدام شود و نمي‌خواهم به اين فکر کنم که چرا ليلا وقتي 9 سال‌اش بود مي‌بايست 100 ضربه شلاق خورده باشد. اگر دوست داشتيد، برويد و اين‌جا را امضا کنيد و اگر خواستيد بيش‌تر بدانيد سري به اين‌جا (يا اين‌جا) بزنيد.
مي‌دانيد … حال‌ام ديگر دارد به هم مي‌خورد.

آئورا

بعد از اگر شبي از شب‌هاي زمستان مسافري، کتاب آئورا از کارلوس فوئنتس را که هاجر به عنوان هديه‌ي تولد به‌ام داده بود خواندم. کتابي کوچک، کم حجم و رويايي. رويايي، ويژگي‌ي جالبي است: مبهم، شاعرانه و تاثيرگذار. توصيف بدي نيست. نمي‌توانم در مورد آئورا نظر بدهم. هنوز نمي‌شناسم‌اش. شايد بخواهم بعدا دوباره بخوانم‌اش. آئورا در فضاي مبهمي سير مي‌کرد. چهار شخصيت اصلي که در نهايت به زيبايي و با حيرت به دو شخصيت بدل مي‌گردند: آئوراييت و مرد بودن. آئورا، جذاب است، خواستني‌ست و با تمام اين وجود ناشناخته است. مرد بودن، اما،‌ به نوعي در نقطه‌ي مقابل چنين چيزي قرار دارد. مرد، برنامه‌اي دارد، زندگي‌ي بيروني‌ي مشخصي دارد، به ظاهر با شکوه مي‌آيد ولي ساده‌تر و مشخص‌تر از آن چيزي‌ست که خود را مي‌نمايد. مرد، به سادگي برنامه‌اي را در زندگي‌اش ادامه مي‌دهد، مي‌خواهد (آئورا را مي‌خواهد) و در مقابل آئورا کم مي‌آورد. خواستن مرد تنها يکي از برنامه‌هاي‌ اوست در حالي که براي آئورا همه چيز است در حالي که اصلا هم در ظاهر ديده نمي‌شود. گمان‌ام، مرد، تيپ شخصيتي‌ايست که بيش از آن‌که به جنس مذکر برگردد به نوع انسان باز مي‌گردد: نوع انسان، بدون زن بودن‌اش! آئوراييت، زن بودن نوع بشر است!
[براي اطلاعات بيش‌تر درباره‌ي Aura يک سري به اين‌جا (فارسي) و آن‌جا (انگليسي) بزنيد.]

پيش‌بيني منحني امضاجمع‌کني

در اين‌جا سعي مي‌کنم منحني‌ي تعداد امضاهاي جمع شده را پيش‌بيني کنم. نتايج فعلا اين‌ها بوده است:
12 بامداد پنج‌شنبه: 24927
9 شب پنج‌شنبه: 30563
11 صبح جمعه: 32784 (پيش‌بيني دي‌شب من: 34290)
9 شب جمعه: خواب ماندم ولي بيش‌تر از 34000 بود. (پيش‌بيني 11 صبح من: 33830/33680).
7 صبح شنبه:‌ 36726
10:40 شب شنبه: 41513 (پيش‌بيني 7 صبح شنبه‌ي من: 38755 (مدل مرتبه 2)، 42122 (مدل مرتبه 3))
9 يک‌شنبه شب: ؟ (پيش‌بيني 10:40 شنبه شب: 46003 (مدل مرتبه 1)، 46308 (مدل مرتبه 2)، 53844 (مدل مرتبه 3)، 51998 (مدل مرتبه 4))

حتما توضيحات داده شده را بخوانيد وگرنه سوءبرداشت خواهيد کرد.

خلاقيت و هم‌زماني‌ي رفتاري

انسان در آن واحد فقط مي‌تواند چهار نوع کار بکند که يکي‌شان ارادي نيست. در اين حالت، هيچ‌کدام از کارها خلاقانه نيستند. مثلا: غذا بخورد، روزنامه بخواند، حرف‌هاي برادرش را بشنود و در همان حين بدن‌اش اعمال لازم براي زنده نگاه داشتن او را انجام دهد.
اگر انسان نياز به کار خلاقانه داشته باشد، حداکثر دو کار مي‌تواند انجام دهد و در شرايط خاصي نيز سه کار. دو کارش اين‌ها هستند: فکر خلاقانه بکند و بدن‌اش اعمال لازم براي زنده نگاه داشتن‌اش را انجام دهد (شرايط خاص “دوش گرفتن” و “در دست‌شويي بودن” است که مانعي براي خلاقيت محسوب نمي‌شود. گرچه شايد آن‌ها را بتوان جزو اعمال لازم براي زنده ماندن حساب کرد).
با اين وجود، مسلم است که نمي‌توان رفت سراغ ديپلم و از طرف ديگر مقاله تصحيح کرد و هم‌چنين سر کلاس رفت و منتظر فلاني در دفتر منشي نشست و به معاون آموزشي دانش‌گاه عريضه نوشت و با مسوول بايگاني سر و کله زد و دنبال چک رفت و کماکان سر وقت بود (جان عمه‌ام!) و ريش را هم به اندازه‌ي کافي کوتاه نگاه داشت و هم‌زمان خلاقانه هم فکر کرد. پس اعلام مي‌کنم که فعلا تا زمان نامعلوم اين‌جانب هيچ خلاقيتي انجام نخواهم داد مگر اين‌که خلاف‌اش ثابت شود.

Arabian Gulf

arabian gulf
خلیج عربی
الخليج العربي

اين قرار است بشود بمب گوگلي: چون آدم‌هاي زيادي به اين لينک مي‌دهند (يعني شما هم لينک بدهيد)، گوگل اين صفحه را به بالاي ليست خود مي‌برد. پس از آن، هر کس خواست به دنبال اين اصطلاح اشتباه بگردد، سر از آن صفحه در مي‌آورد و متنبه مي‌شود. براي توضيحات بيش‌تر به لگوماهي رجوع کنيد. در ضمن لابد تا به حال آدرس اين امضا-جمع-کني عليه اقدام National Geography (لينک به‌شان نمي‌دهم هيت‌شان بيايد پايين) به‌تان رسيده است، اما اگر فراموش‌اش کرده‌ايد يا چيزي از اين دست مي‌توانيد به اين‌جا برويد و امضا کنيد: امضاجمع‌کني!! (اگر اشتباه نکنم، اين يکي از سريع‌ترين امضاجمع‌کني‌هايي بوده است که تا به حال ديده‌ام.)

خبر تکميلي 1: امضاجمع‌کني‌اي سريع‌تر از اين به ياد ندارم. شبي که اين پست را نوشتم تعداد امضاها حدود 1500 بود و الان (12 بامداد پنج‌شنبه 5 آذر) به 24972 رسيده است!!! حيف که عددهاي مياني را ننوشته‌ام وگرنه کمي پيش‌بيني در مورد تعداد حداکثر تاييدها، کلي کيف مي‌داد. پيش‌بيني‌ي شب اول من -که به صورت شرطي با آيدين کبير انجام شده بود- بين 10 تا 20 هزار بود اشتباه از آب در آمده است. آيدين 50-40 هزار را پيش‌بيني کرده است. اميدوارم به اين دليل ببازد که مثلا 100 هزار نفر امضا کنند!!

خبر تکميلي 2: حالا ساعت 9:15 شب پنج‌شنبه 5 آذر است و تعداد راي‌ها به 30563 رسيده است. اجازه دهيد پيش‌بيني کنم که تعداد امضاها تا فردا ساعت 10 صبح به 34000 خواهد رسيد. از آن‌جا که تعداد نمونه‌هاي آماري‌ام 2 تا بيش‌تر نيست، تنها مي‌توانم از برازش خطي استفاده کنم و مطمئنا خطاي زيادي خواهم داشت. حال اگر کمي اطلاعات بيش‌تري وارد ماجرا کنم (دانش از پيش نه الزاما درست)، پيش‌بيني مي‌کنم که تعدادش کم‌تر از 34000 خواهد بود: شب‌ها تعداد امضاها کم‌ترست و هم‌چنين به نظرم (نظرم عيني نيست) اين منحني يواش يواش دارد اشباع مي‌شود.

خبر تکميلي 3: حالا ساعت 11:00 صبح جمعه 6 آذر است و تعداد امضاها به 32874 (ساعت 35) رسيده است. پس از پيش‌بيني‌ي خطي پايين‌تر هستيم که البته مورد انتظارم بود. همان‌طور که گفتم علت‌اش احتمالا يکي (يا هر دوي) اين موارد است: 1-به اشباع رسيدن نظرسنجي و 2-کم‌تر بودن ايرانيان طرف‌دار اين نظريه در نيمه‌شب (گمان‌ام اکثر امضاکننده‌ها از خود ايران باشند). پس با اين حساب، پيش‌بيني‌ي بعدي‌ام باشد براي 9 جمعه شب.
اگر از مدل چندجمله‌اي مرتبه 2 استفاده کنم، آن وقت پيش‌بيني مي‌کنم که تعداد امضاها تا ساعت 9 جمعه شب به 33830 برسد و هم‌چنين حداکثر امضاها تا 7 بامداد شنبه با حد اشباع برسد و حداکثرش حدود 34200 بشود. اگر بررسي را روي شيب منحني (تغييرات تعداد امضاها) انجام دهم، آن وقت پيش‌بيني مي‌کنم که تعداد امضاها تا همان ساعت گفته شده به به 33680 نفر برسد و هم‌چنين امضاها تا 7 بامداد شنبه با حد اشباع برسد و حداکثرش حدود 33910 نفر باشد. گرچه مشخص است که تعداد داده‌هاي من تاکنون (3 نمونه) بسيار کم است و مثلا براي شيب منحني حداکثر دو داده توليد مي‌شود. حدس من بسيار بالاتر از اين حرف‌هاست (مثلا حدود 36000 تا آن ساعت شب). ببينيم چه مي‌شود. لازم به توضيح است که مدل فعلي‌ي من بسيار ساده است: نه ديناميکي در آن در نظر گرفته شده است، نه regularizationاي صورت گرفته، نه قيد فيزيکي‌ي مثبت بودن شيب منحني در آن اعمال شده و هم‌چنين –و مهم‌تر از همه- تعداد داده‌هاي‌ام از نظر آماري بي‌معناست (و در نتيجه پيش‌بيني‌هاي‌ام نيز بي‌معنا خواهد بود). با اين همه اين تجربه‌ي جالبي است براي اين‌که ببينم آيا مي‌توان به يک سري پيش‌بيني‌هاي اين‌گونه‌اي در محيطهاي مجازي دست زد يا خير.

خبر تکميلي 4: دي‌شب خواب‌ام برد و نتوانستم ببينم در ساعت 9 شب چقدر اشتباه در پيش‌بيني دارم. در عوض، از امروز صبح ادامه مي‌دهم: تعداد امضاها در ساعت 7 بامداد شنبه، 36726 بود. اگر از چند جمله‌اي مرتبه 2 استفاده کنم تعداد امضاها در ساعت 10:30 شب شنبه را 38755 پيش‌بيني مي‌کنم و اگر از چند جمله‌اي مرتبه 3 استفاده کنم، عدد 42122 به دست مي‌آيد. با توجه به نمودار حاصل شده به نظر مي‌رسد اولي کمي داراي bias است (داراي نرم خطاي 456 است) و دومي در عوض به نظر over-fit مي‌آيد. ببينيم کدام مدل به‌تري است!

خبر تکميلي 5: اين بازي خيلي خنده‌دار شده است. بياييد باز هم پيش‌بيني کنيم. ساعت 10:40 شنبه شب (ساعت 70.8)، تعداد امضاها به 41513 رسيده بود. پيش‌بيني‌ي مدل مرتبه 3 (مدل بدون خطاي داده‌ي ورودي) قابل قبول بود: حدود 3.5 درصد خطا در تغييرات افزايش امضا (و 0.4 درصد در تعداد امضا). نمي‌دانم آيا مي‌شود نتيجه‌گيري کرد که دقيق‌ترين مدلي که داده‌هاي ورودي را برازش کند، الزاما به‌ترين مدل است يا خير. به همين دليل، امشب از انواع مدل‌هاي مختلف چندجمله‌اي استفاده مي‌کنم. با توجه به داده‌هاي پيشين پيش‌بيني‌ي من براي 9 شب فردا بدين‌گونه است: 46003 (مدل مرتبه 1)، 46308 (مدل مرتبه 2)، 53844 (مدل مرتبه 3)، 51998 (مدل مرتبه 4). بايد ديد چه مي‌شود. هاها … خيلي جالب نيست؟!

تمدید

تمديدش کردم! براي يک سال ديگر،‌ تمديدش کردم! کلي خوب بود. کلي کيف داد. و عجب ماجرايي رخ داده بود يک سال پيش. از رخ‌دادش خيلي خوش‌حال‌ام. (:

دو روايت

(1)
وقت زيادي باقي نمانده. مجبورم خلاصه بگويم که دي‌شب او آمده بود و مرا با خود برده بود بيرون. شايد هم من بودم که او را بردم بيرون. خيلي وقت بود نديده بودم‌اش. با هم رفتيم سالاد خورديم. يک رستوران عجيب و غريب بود. دقيقا نمي‌فهميدم کجا بود. ناآشنا بود. صندلي‌هاي‌اش جور ديگري بودند. قدم درست و حسابي نمي‌رسيد به ميز. گويا مي‌بايست روي صندلي‌ي ديگري مي‌نشستم و من اشتباهي آن‌جا نشسته بودم. از چيز مهمي حرف نزديم. سالادمان را خورديم. هوا تاريک بود. پول‌اش را مطابق هميشه حساب کردم و آمديم بيرون –شايد به ياد ساندويچ‌هاي مرغ گذشته‌ها. خوبي‌اش اين بود که برخلاف انتظار گران نشد – خب، شايد به خاطر سالاد بودن‌اش. موقع خداحافظي، به‌ام گفت خوش‌حال شده که مرا دوباره ديده. من هم موافق‌اش بودم. رفتيم. تمام شد! حالا شک دارم که آيا خودش اين را مي‌داند که چنين چيزي به من گفته يا نه.

(2)
مهلتي نمانده. مجبورم خلاصه بگويم که دي‌شب آمده بود و مرا با خود برده بود بيرون يا شايد هم اين من بودم که او را بيرون برده بودم. مدت‌ها بود نديده بودم‌اش تا اين‌که دي‌شب توانستيم برويم يک رستوران شيک و پيک تا سالاد بخوريم. رستوران‌اش انصافا عجيب و غريب بود. دقيقا يادم نيست کجا بود، اما صندلي‌هاي‌اش با همه جا فرق داشت: قدم درست و حسابي نمي‌رسيد به ميز. گويا مي‌بايست روي نوع ديگري از صندلي مي‌نشستم که من هر چه کردم نتوانستم پيداي‌شان کنم. از چيز مهمي حرف نزديم – همين حرف‌هاي هميشگي – و در عوض سالاد خورديم. يادم نرود بگويم که پول‌اش را من مطابق معمول سال‌هاي پيش حساب کردم –شايد به ياد ساندويچ‌هاي مرغ آن روزها- و آمديم بيرون. هوا تاريک بود. گمان‌ام حوالي‌ي غروب بود و همه چيز به خاکستري مي‌زد. خداحافظي‌مان ساده بود: گفت “خداحافظ”، گفتم “تا بعد!”. فرق‌اش با سال‌هاي پيش شايد در اين بود که قبل از خداحافظي گفت که خوش‌حال شده که مرا دوباره ديده. من هم موافق بودم. ديگر همين. رفتيم. تمام شد! اما حالا بدجوري شک کرده‌ام که آيا خودش مي‌داند چه چيزي به‌ام گفته يا نه.

چرا هوش‌مندي مفيد است؟

هم‌اکنون برنامه‌ام در حال اجراي آزمايشي است و من بايد تا چند دقيقه‌ي ديگر بروم سراغ‌اش. پس زياد نمي‌نويسم و تنها مساله‌ي مهمي را مطرح مي‌کنم: هوش چرا چيز خوبي است؟
از ديدگاه تکاملي مي‌خواهم به اين مساله نگاه کنم. چرا موجودات هوش‌مند مي‌شوند؟ آيا هوش به دليل آن به وجود مي‌آيد که باعث بالا رفتن شانس بقاي موجودات مي‌شود؟ – درست همان‌طور که تکثير زياد، قدرت بدني‌ي بالا، چالاکي يا چيزهايي از اين دست باعث بقا مي‌شوند؟ آيا هوش روش بهينه‌ايست؟ چرا موجودات بايد باهوش شوند و نه مثلا چالاک؟ مي‌بايست توجه کرد که هوش ابزار گران قيمتي است: مغز انرژي‌ي زيادي مصرف مي‌کند و هزينه‌ي زيادي براي دارنده‌اش ايجاد مي‌کند. شايد در نظر اول به نظر برسد با وجود همه‌ي اين‌ها، هوش باعث بالا رفتن شانس بقا مي‌شود و به عنوان مثال هم انسان‌ها را ذکر کنيم. آيا ما واقعا زياد بقا پيدا کرده‌ايم؟ انسان با اين سطح هوش چند وقت است پا به زمين گذاشته؟ در تخميني سه يا چهار هزار سال، در تخميني ديگر 10 تا 20 و يا حتي 50 هزار سال، شايد هم 200 هزار سال و يا در نهايت 5 ميليون سال. اين اعداد در مقابل رقم‌هاي 500-400 ميليون ساله‌ي وجود حيات بر زمين قابل صرف‌نظر کردن است. در ضمن توجه داشته باشيم که بشريت بارها حداکثر تلاش خود را براي نابودي‌ي خود کرده است. پس چه؟ هدف چيست؟