توزيع احتمال روزگار سپري شده يک سولوژن

بعضي روزها خوب‌اند،‌ بعضي روزها نه!
بعضي روزها خيلي کيف مي‌دهند،‌ بعضي‌هاي ديگر حوصله سربرند.
هر دوي اين‌ها هميشه وجود دارد: نمي‌شود گفت که از الان به بعد همه‌ي روزها قرار است خوب باشد و ديگر نارا�تي و بي‌حوصله‌گي به وجود نخواهد آمد! بهشت موعود شايد اين‌طوري باشد،‌ اما در اين جهان بعيد است از اين خبرها باشد.
اما مي‌داني: گاهي اتفاقاتي مي‌افتد (مثلا چيزهايي جديدي را در زندگي مي‌شناسي يا موجودات عجيب و شگفت‌انگيزي وارد زندگي‌ات مي‌شوند) که از نظر آماري تغييرات معناداري در کيفيت روزهاي‌ات به وجود مي‌آورند. حال نمي‌دانم باور مي‌کني يا نه –اما به‌تر است باور کني- که از يک سال و خورده‌اي پيش تا به حال روزهاي بدم به طور احتمالي به صفر ميل کرده است. امممم …

يک پنج‌شنبه تعطيل در دانش‌گاه

دانش‌گاه‌ام! درست همان‌طور که انتظار مي‌رفت، هيچ خبر خاص‌اي نيست يا اگر هم باشد من خبر ندارم. دو سه نفر در آزمايش‌گاه موبايل روبات هستند و ده دوازده نفر هم در نرم‌افزار. البته من به آزمايش‌گاه نرم‌افزار نرفتم – صرفا حدس مي‌زنم. در محوطه هم به اندازه‌ي کافي آدم هست. در ضمن آن آقايي را که هميشه با او سلام و عليک مي‌کنم ولي نمي‌دانم کيست هم ديدم. نمي‌دانم چه شد که سلام و عليک‌ام با او گرفت. يا از زندگي‌ي قبلي‌ام با او آشناي‌ام يا در همين زندگي با او آشنا شده‌ام. شايد هم هم‌مدرسه‌اي بوده باشيم. بگذريم … اين جور قضايا عاقبت خوش‌اي ندارد چون ممکن است طرف از دي.جي.بي. باشد.
سرم درد مي‌کند. گردن‌ام نيز. حدس مي‌زنم به هم ربط داشته باشند. حوصله هم ندارم. مي‌خواهم بروم خانه. اما ناي بلند شدن ندارم. هواي اين‌جا بد است. پنجره را بايد باز کرد، ولي آن هم انرژي مي‌خواهد. دقايقي است تصميم گرفته‌ام که بلند شوم. تصميم‌ام عملي مي‌شود يا نه؟ اين‌جا هيچ گل چند پري براي بررسي‌ي اين موضوع وجود ندارد. خلاصه اين‌که روزگاري شده است.
احساس مي‌کنم که … اممم … خب،‌ هيچ حس خاص‌اي ندارم جز اين‌که سرم درد مي‌کند و حوصله ندارم و در ضمن فکر مي‌کنم ديگر اين روزها بيش از حد کارهاي مختلف مي‌کنم و به‌تر است کمي بروم سراغ کارهاي ديگر و هيجان‌انگيزتر. به مبلغ مذهبي شدن فکر مي‌کردم ولي منصرف شدم. يعني موقعيت‌ام اين اجازه را به من نمي‌دهد. هوس کرده‌ام بروم به بچه‌هاي مهدکودک کنار خانه‌مان نظريه ابرريسمان درس بدهم ولي ناغافل يادم آمد من خودم هيچ چيزي از ابرريسمان بلد نيستم. نمي‌دانم اگر تصميم بگيرم در يک دانش‌گاه تقاضاي درس فرضيه ابرريسمان بدهم قبول مي‌کنند؟ خب، هميشه اميد چيز خوبي است.

خاطي‌ي عزيز! مجازات مورد نظر را انتخاب کنيد.

زن‌اي در افغانستان سنگ‌سار شده است. از مجازات‌هايي اين‌چنين متنفرم. تنفرم بيش‌ از آن‌که منطقي باشد، شخصي است. اگر کس‌اي به چنان دستگاه عقيدتي‌اي باور داشته باشد که سنگ‌سار، شلاق، و انواع ديگر مجازات‌ها را تجويز مي‌کند، آن‌گاه نمي‌توان گله‌گي‌اي به چنان مجازات‌هايي کرد (اين گله‌گي کجايي است؟! در کدام گويش فارسي چنين چيزي به کار مي‌رود؟ من اين عبارت را کم مي‌شنوم. دي‌شب يک‌اي چنين چيزي گفت،‌ خوش‌ام آمد. لطفا به من بگوييد!).

-به عبارت ديگر، انتخاب شخصي‌ي او اين بوده است که سنگ‌سار بشود چون به فلان قرائت از فلان مذهب پاي‌بند بوده است.
Continue reading

اينک، پاپ (19)

اي پدر مقدس پدر!
ما را توان تحمل دشمنان اعطا فرما!
ما را توان گوشه‌گيري و سکوت عنايت فرما!
ما را که در اين مزرعه خسته و تنها از ظلم و ستم افتاده‌ايم،‌ توان حرکت و پيش‌رفت مرحمت بفرما!

مسيحا!
تو با رنج‌هاي خود ما را بخشودي؛ نگذار ما بيش از اين رنج بکشيم.
تو به ما ياد دادي که با هم‌ديگر مهربان باشيم؛ براي ما تقاضاي رحمت نما!

اينک، پاپ (18)

اي طرف‌داران حق!
پيام رسيد که اگر دشمن به شما بدي کرد، به او بدي نکنيد. نگذاريد نيروي اندک و حقيقت‌جوي ما در مبارزه‌اي نابرابر براي هميشه نابود شود. تقيه کنيد و صبر پيشه کنيد تا از روح‌القدس فرمان آسماني براي‌مان بياورد. ‌کاش فقط 70 سرباز مخلص داشتم تا حق را در جهان جاري مي‌ساختم.
[فعلا فقط 8 نفر از لشکر جمع و جور شدن:‌ لرد شارلون: صاحب آسمان‌ها و زمين، لنيوم اول فرمانده‌ي لشکر، رامينيا بوش‌کش، آرماتيل تيرانداز، هاليوس دوم معاون حقوق بشر من، آيدين اخلاقيوس، محمد معاون زيارت و سفر لشکر خدا، اميد بت شکن، بارانيوس، راويوس يک و سه دهم و يکي دو نفر ديگر که يادم نمي‌آيد(!)‌ همه زير بيرق سولوژنوس اول، پاپ اعظم. حتما تصديق مي‌فرماييد که جهاد در اين شرايط لطفي ندارد!]

هم‌چنان از در و ديوار

-مرضيه ستوده را نمي‌شناسم. او هم بي‌گمان مرا نمي‌شناسد. نمي‌دانم کيست، چه کرده، چرا رفته و چرا باز آمده و او هم نمي‌داند که من پاپ هستم و نگران بني‌بشر و باز هم او نمي‌داند چرا من از نوشته‌اش خوش‌ام آمده است. اما همين: من از نوشته‌اش خوش‌ام آمده است! “مي‌دانيد که چه مي‌خواهم بگويم؟!”

-اول اين نوشته را بخوانيد و بعد هم اين را! هممم … از اين نگاه به کيهان‌شناسي و مساله‌ي وجود کيهان –کيهان‌اي که انسان (و موجودات ديگر هوش‌مند) در آن بتوانند به وجود بيايند- خوش‌ام مي‌آيد. خودم نظر زيادي ندارم (چون سواد زيادي ندارم)، اما همان‌طور که حسين (که من حس مي‌کنم بايد هم مدرسه‌اي بوده باشيم، ولي شايد هم نه) گفته “حالا اگه ثابت بشه که تعداد دنياهايي که مي‌تونن هم‌زمان به وجود بيان ، چيزيه مثل ده به توان پونصد، اون وقت يکي از اين دنياها شرايطي که لازمه براي وجود انسان رو داره (بنا به نظريه حباب‌هاي تورمي)، پس نه نيازي به خدا هست نه اصل انسان‌شناسي.” حداقل نيازي به اصل انسان‌شناسي (مطابق تعريف او البته) نخواهد بود. در مورد خدا، موافق نيستم. خدا مي‌تواند باشد، مي‌تواند نباشد: اين برهان قوي يا ضعيف‌اش نمي‌کند. فقط فرق‌اش در اين است که با برهاني شبيه به برهان نظم نمي‌توان اثبات‌اش کرد که البته مدت‌هاست کس‌اي آن اثبات را قبول ندارد.
Continue reading

اينک، پاپ (16)

آي آدم‌ها! هان در ظل شيطان ماوا نگزينيد و هيهات که در ضلالت آرام نگيريد! پروردگار ما –که او برتر و داناتر است- ما را بشارت داده به رستگاري و خبر آورده است از گم‌راهي‌ي بشر. گم‌راهي‌اي که بر پلک زدني ما را به عمق سوزان ضلالت سياه‌چال ظل الشيطان پرتاب مي‌کند. بر محراب‌ها زانو زنيم و اشک ريزان از خداوند بخواهيم که تقديرمان را برگرداند.

اينک، پاپ (14)

دي‌شب شيطان را در خواب ديدم. او را ديدم که صليب خوش‌چکاني را پس‌زمينه‌ي سايت‌اش قرار داده بود و من هر چه صفحه را مي‌بستم، دوباره بيرون مي‌جهيد و مقابل من ظاهر مي‌شد. امروز هر چه سعي کردم او را فراموش کنم،‌ آن سايت از جلوي چشم‌ام محو نشد.

اينک، پاپ (12+1)

و مگر مي‌توان از سنت الهي درگذشت؟ (حاشا و کلا) و تقدير الهي را ناديده گرفت؟ (از محالات است) و به راه شيطان وارد شد؟ نه چنين است، که راه شيطان از بد راهان است. اي ملت! شما را چه شده است؟ شما را به چه گمراهي‌اي درفکنده‌اند و به چه ناداني‌اي سوق داده‌اند؟ به آن جا که سنت الهي را زير پا گذاريد و تقدير پدر بزرگ‌وارمان را به سخره بگيريد و پاپ‌اي جز نماينده‌ي او بر زمين، سولوژنوس اول –دامت برکاته- برگزينيد؟ روح القدس ما را هدايت کند.

اينک، پاپ (12)

آن‌ها به دنبال چه‌اند؟!
کينه‌اي حس مي‌کنم،
و گمراهي‌اي.
هي کاردينال! آن دود سياه از چيست؟
مگر وحي الهي بر شما نازل نشد؟ و مگر نمي‌دانيد که اين من‌ام، سولوژنوس اول، پاپ شما؟ آن را درک نکرديد؟
دود سياه از چيست؟

رساله‌اي در باب تقدير الهي، انسان و علم پيش‌بين، ناتماميت گودلي، محاسبه‌پذيري، و جستجوي آخر زمان (يا چه شد که همه چيز از دست‌مان در رفت)

چيزها دو دسته‌اند: آن‌هايي که خداوند وجودشان را خواسته است و آن‌هايي که خداوند وجودشان را نخواسته. (تا قرن 15)
چيزها دو دسته‌اند: آن‌هايي که مدل‌سازي‌ي رياضي‌شان را بلديم و آن‌هايي که مدل‌سازي‌ي رياضي‌شان را بلد نيستيم. (قرن 19)
چيزها دو دسته‌اند: آن‌هايي که مي‌توانيم محاسبه کنيم و آن‌هايي که نمي‌توانيم محاسبه کنيم. (قرن 20)
چيزها دو دسته‌اند: آن‌هايي که تا به حال محاسبه شده‌اند و آن‌هايي که قرار است محاسبه شوند. (قرن 21)
و آن‌گاه آخرت!

مصالحه

و خب، عوض‌اش يک چيزهايي در اين‌جا داري که در هيچ جاي ديگري نمي‌توانستي مشابه‌شان را پيدا کني.
خب، به هر حال زندگي يک جور مصالحه بين خوبي‌ها و بدي‌هاست. هيچ هم مطمئن نيستم که جمع آن‌ها عدد ثابت باشد.