فشار بين‌المللي

خيلي وقت‌ها شده است که آرزو کنم در کشور ديگري به دنيا مي‌آمدم. از لحاظ امکانات [مادي] محيطي، جزو بدبخت‌ترين آدم‌هاي روي زمين‌ايم: همه‌مان را مي‌گويم. همه جور رنجي را تحمل مي‌کنيم تا شرافت‌مندانه به آن‌چه مي‌خواهيم برسيم، اما گاهي اين‌کار خيلي سخت مي‌شود. مي‌دانيد، حماقت آخوندها حتي مرزهاي شرافت‌مان را هدف قرار داده است.

وجود دارد وبلاگي که

در گوشه‌اي از اين دنيا، وبلاگي هست، که يکي اون تو براي تو –و فقط براي تو- داره مي‌نويسه. خيلي بايد سرچ کني تا پيداش کني. شايد هم هيچ وقت پيداش نکني. اما -مي‌دوني- هست!

وبلاگ‌درماني

-به اين فکر مي‌کنم که آيا کس‌اي مي‌تواند با خواندن وبلاگ يک نفر، به ناخودآگاه او پي ببرد. منظورم کاربردهاي کاملا باليني است.
-و باز به اين فکر مي‌کنم که آيا کس‌اي مي‌تواند با وبلاگ‌نوشتن، شفاي روحي يابد؟ منظورم هم‌چنان همان کاربردهاي پيشين است ؛ از جنس همان شفاي پس از جلسات روان‌درماني.
حدس مي‌زنم: بله!

اينک، پاپ (10)

دزدي نکنيد! چه اين لقمه‌اي بر سفره‌ي خواهرتان باشد و چه تفکر ناب برادرتان. سفره‌ي خواهران‌تان را رنگي‌تر و ذهن برادران‌تان را درخشان‌تر کنيد. اين است فرمان پاپ سولوژنوس اول –آخرين پاپ بني‌بشر.

اينک، پاپ (9)

فتنه برنيانگيزيد. هم‌ديگر را دوست داشته باشيد و ديگران را به سخره نگيريد. مردم را با آواي خوش به سفره‌هاي‌تان دعوت کنيد و بخيل نباشيد. دنيا را رنگارنگ ببينيد و قلب‌هاي‌تان را از پرتوي درخشان او پر کنيد. مبينم سياهي در شما رخنه کرده باشد.

اينک، پاپ (8)

بگذاريد پسران‌مان به خانه بازگردند. هيهات بر آنان که پسران‌مان را مي‌گيرند تا خون بريزند. آنان را به خانه بازگردانيد.

يوري گاگارين پرواز مي‌کند


Yuri A. Gagarin (1934-1968)
When I orbited the Earth in a spaceship, I saw for the first time how beautiful our planet is. Mankind, let us preserve and increase this beauty, and not destroy it!

در چنين روزي، 12 آوريل 1961، يوري گاگارين اولين انساني بود که به خارج از جو پرواز کرد. پرواز او نتايج بسياري داشت؛ اما يکي از نتايج‌اش مطمئنا اين بود که به ما زمينيان بفهماند که زمين آن‌چنان هم که فکر مي‌کنيم بزرگ نيست. بيست سال بعد، در 12 آوريل 1981 نيز اولين شاتل فضايي به پرواز در آمد تا آن موضوع راحت‌تر و چندباره اثبات شود.
بيش‌تر بخوانيد:
شب يوري در ويکيپديا
يوري گاگارين در ويکيپديا
زندگي‌نامه‌ي مصور يوري گاگارين
(چون وقتي يوري از سفر برگشت، خودم دوربين ديجيتال نداشتم مجبور شدم که عکس را بدزدم! منبع‌اش هم از همين ويکيپديا است!)

اينک، پاپ (7)

دروغ نگوييد! هرگاه به دروغ تمايل پيدا کرديد، و آن‌گاه که به پنهان کردن آن‌چه نمي‌بايست سوق يافتيد، بدانيد که جاذبه‌‌ي شوم شيطان شما را به چاه خود فراخوانده است. چه حقيقتي را پنهان مي‌کنيد که حقيقتي از او پنهان نيست؟ راست بگوييد و ديگران را به آن‌چه بايد بدانند خبر دهيد. اين است پيام عيسي مسيح به شما!

دوست پسر و انتخابات رياست جمهوري

-اي کساني که دوست‌پسر مي‌خواهيد، به اين‌جا مراجعه کنيد. توجه داشته باشيد که به دليل آن‌که شخص مورد نظر ولنتاين من است، اپليکيشن(!)‌هاي ضعيف در همان مرحله‌ي اول رد مي‌شوند.
-بالاخره به نتيجه رسيدم: من به برتراند راسل راي مي‌دهم!

پراکنده از در و ديوار

از محضر پاپ –و هم‌چنين آن روبات بيچاره‌ي خاموش شده– اجازه گرفتم که گاهي به جاي خودم بنويسم. نتيجه در زير مي‌آيد:

-بحث‌هاي بامزه و خنده‌داري مي‌شود انجام داد که نتايج خاص و بامزه‌اي ندارند. وبلاگستان پر است از اين وقايع – درست مثل هر جاي ديگري. بياييد چند بحث آن‌چناني بکنيم.

-دي‌شب رفتم سينما فرهنگ و بخش‌هايي از فيلم هوانورد (The Aviator) را ديدم. با در نظر گرفتن بخش‌هايي که از آن ديده شد، اثر نمي‌توانست بزرگ‌ترين برنده‌ي اسکار امسال بوده باشد – که نبود. نمي‌دانم چند شخصيت در کل نشان داده نشدند، اما مي‌دانم شخصيت‌هاي زيادي بودند که اصلا در ذهن من جاي خودشان را باز نکردند. بازي‌ي دي‌کاپريو از نظر من خوب بود ولي خيلي فوق‌العاده نبود (گرچه شايد تا مدت‌ها فراموش‌اش نکنم). اما نمي‌دانم چرا هي به ياد جان نش و ذهن زيبا مي‌افتادم [اين دو نوشته‌ام را بخوانيد] – هر قاطي‌اي که جان نش نيست. البته از شخصيت‌ هوارد هيوز خوش‌ام آمد. گرچه خيلي جنبه‌هاي شخصيتي‌اش را نفهميدم. ذهن زيبا –کارگردان‌اش که بود؟!- پرداخت به‌تري داشت. اممم … فيلم‌برداري و جلوه‌هاي ويژه‌ي فيلم خيلي فوق‌العاده بود. هواپيماها که آن‌طور رد مي‌شدند،‌ نيش‌ام ناخودآگاه باز مي‌شد. هممم … کاش فيلم‌اش را اين‌قدر سانسور نمي‌کردند.
Continue reading

اينک، پاپ (6)

براي‌ام شنيدن‌اش باور کردني نبود، ولي دلايل قابل استنادي وجود دارد که مرا مجبور به قبول‌اش مي‌کند. هيچ‌گاه دل‌ام نمي‌خواست وضعيت بدين صورت شود. به هر حال اگر من اينک پاپ شما زمينيان هستم و روح‌القدس بر من فرود آمده است، اما هم‌چنان روحيات‌ام آن‌چنان متفاوت با پيش‌ترها نيست. يعني دروغ‌گويي هم‌چنان مرا مي‌آزارد و غيبت به شدت عصباني‌ام مي‌کند. البته که مسيح نيز چنين مي‌انديشيد. حال نمي‌خواهم ذهن پيروان‌ام را با اين مسايل خسته کنم، اما شايد مجبور شوم که درباره‌اش بيش‌تر براي‌تان بنويسم. بگذريم و بگذاريد که گذري داشته باشيم به معرفت آسماني در مختصر خطابه‌اي:

نمي‌دانيد –يا که خود را به نديدن مي‌زنيد- که دنيا با تمام نيکي‌هاي‌اش به روزي بيش نيست. دروغ نگوييد، جنگ نيافروزيد، و هم‌ديگر را دوست داشته باشيد. و اين است تقدير نماينده‌ي پدر مقدس بر زمين.

اينک، پاپ (5)

خوش‌حال‌ام که اگر ژان پل دوم از ميان ما رفت، فرزندان تعميد شده‌ي او هم‌چنان در ميان مايند، و اگر چارلزْ دايانا را از دست داد، با کاميلا کام‌ياب شد. فرزندان من! زندگي هم‌چنان در پيش روست!

اينک، پاپ (4)

بس خسته‌ام! تقلاي سختي بود. دور شدن از او هم تلخ است و هم شيرين. تلخ است چون مي‌داني که ديگر چهره‌ي آرامش‌بخش او را نخواهيم ديد، و شيرين است چون مي‌داني به نزد پروردگارش شتافته است. دي‌روز ژان پل دوم را به پدر سپرديم. باشد که رستگار شود.

اينک، پاپ (3)

هان به شما اجازه نخواهم داد که جنگ بيافروزيد و برادران‌تان را در قتل‌گاه‌هاي‌تان به خون کشيد و خواهران‌تان را بي‌ناموس کنيد. من، سولوژنوس اول، شما را به رافت و مهرباني فرامي‌خوانم که سنت پدر ما و پسرش جز اين نبوده است.