انتخابات، حالت‌ها و ارزش‌ها: يک مساله‌ي POMDP

يک سوال: آيا راي دادن در انتخابات (انتصابات) اخير هيچ فايده‌اي هم مي‌تواند داشته باشد؟
مي‌دانم که لازمه‌ي دموکراسي –حداقل از ديد خيلي‌ها- انتخاب آزاد است. پس اگر امکان انتخاب آزاد فراهم نباشد، فرآيند دموکرات تمام نشده است (بازگويي جمله‌ي پيشين). اما همان‌طور که پيش‌تر گرفته بودم اين به آن معنا نيست که انتخاب غيرآزاد منجر به چيز بدي شود – ممکن است بشود، ممکن است نشود. مي‌خواهم بگويم به صِرف اين‌که قوانين بازي‌ي دموکراسي –به معناي متداول آن- خدشه‌دار شده است نمي‌توان دستور به قطع بازي داد: بازي‌ي ديگري در جريان است.
حال مي‌خواهم ببينم آيا راي دادن در اين بازي فايده‌اي هم مي‌تواند داشته باشد؟ راي دادن در اين انتخابات چه ضررهايي مي‌تواند داشته باشد؟ و چه سودهايي؟! حالت‌هاي ممکن را مشخص مي‌کنم و بنا به سليقه‌ي‌ شخصي‌ام آن‌ها را به دو دسته‌ي ضررها و سودها تقسيم مي‌کنم.
Continue reading انتخابات، حالت‌ها و ارزش‌ها: يک مساله‌ي POMDP

يک سوال کامپيوتري-مانيتوري

امروز متوجه شدم که وقتي بين دو صفحه‌ي Firefox سوييچ مي‌کنم که اولي‌اش زمينه‌اي روشن و دومي زمينه‌اي تيره دارد، در ابتداي ورود به صفحه‌ي دوم لرزش مختصري به چشم مي‌آيد. نمي‌دانم آيا پيش از تعمير مانيتورم هم چنين مساله‌اي وجود داشت يا عوارض جانبي‌ي تعمير بوده است؟ فرکانس عمودي‌ي تصوير را هم از 75 هرتز به 85 هرتز تبديل کردم ولي تفاوت ماهوي‌اي به وجود نيامد. کس‌اي نظري ندارد؟! راستي مشکل مانيتور خراب شدن مدار ولتاژ جاروي عمودي بود که باعث جمع شدن تصوير در وسط مانيتور مي‌شد.

اکبر گنجي

Human Rights

فعلا دور دور اکبر گنجي است! نمي‌دانم آيا در عمل هم او مظلوم‌ترين ايراني‌ي فعلي است يا نه (مثال نقض: امشاسپندان نوشته است که زن‌اي در انتظار سنگ‌سار است – بند 4. خواندن بند 3 هم ضرري ندارد.)، اما حمايت از او ضرري ندارد. حداقل اين‌که جزو معروف‌ترين مظلومان فعلي است. پيش‌تر درباره‌ي او نوشته بودم. به تازگي حرکت‌هاي جديدي براي آزادي‌اش آغاز شده است.
يکي‌اش مثلا يک بمب گوگلي (يا دقيق‌تر: بمب موتور جستجويي) است که قرار است هر وقت کس‌اي Human Rights را جستجو کرد سر از صفحه‌اي در بياورد که در آن از اکبر گنجي نوشته شده است. براي ايجاد اين بمب در وبلاگ‌تان کافي است کلمه‌ي Human Rights را در صفحه‌تان بنويسيند و به اين آدرس لينک‌اش دهيد.فراموش نکنيد که لينک دادن به اين بمب با اسامي‌ي ديگر (مثلا “اکبر گنجي را آزاد کنيد”) فايده‌اي ندارد و درست مثل شرکت در تظاهرات در حياط خانه‌تان است.

اضافه بر اين،‌ اين امضاجمع‌کني نيز راه افتاده که شرکت در آن را به ملت غيور توصيه مي‌کنم. نکته‌ي جالب‌اش اين است که آدم‌هايي که در آن شرکت کرده‌اند و چند ده امضاي اول آن را زده‌اند معمولا از ايرانيان دانش‌گاهي‌ي مقيم امريکا يا کانادا هستند.

بازگشت

حالا که مانيتورم مانيتورم درست شده کمي طول طول مي‌کشد تا چيزها را را ديگر دو تا نبينم.

اممم …

خداوند ما را از شر شيطان نجات دهاد!

مانيتور سوختگي

امروز مانيتورم نيم‌جان شد و بردم‌اش بيمارستان. در نتيجه فعلا کمي دست‌رسي‌ام به کامپيوتر سخت‌تر شده است. حداقل بعيد است شب‌ها بتوانم چيزي بنويسم. زياد نگران نباشيد.

چند نفر کافي است؟

Shadidan نام وبلاگي است که از همان روزهاي اول تاسيس‌اش يافتم‌. نويسنده‌اش درباره‌ي سکس و مخدر مي‌نويسد. به‌تر بگويم از پنجره‌اي خاص به اين دو موضوع –گويا هم‌ارز- نگاه مي‌کند. نگاه‌اش براي‌ام جالب بود و نوشتارش نيز ويژه – جز معدود وبلاگ‌هايي است که هنرمندانه با کلمات بازي مي‌کند. نويسنده در آخرين پست‌اش –پستِ خودش، نه نويسنده‌اي که خواهد آمد- حرف مرا اين‌گونه تصديق مي‌کند: “هدفِ اصلیِ من از نوشتنِ اين چند مطلب لذت بردن از نوشتن‌شان‌ بود”.
اين پست آخرش –که مرا واداشت تا بنويسم از او- يک ويژگي‌ي ديگر هم دارد: او از کم‌تر از صد بازديدکننده در روز ناراضي است و يکي از دلايل ترکِ نوشتن‌اش همين است. پرسش اين است: آيا بايد ناراضي بود؟
صفحه‌ي اول وبلاگ‌ام به طور متوسط روزانه حدود پنجاه تا هفتاد بازديد کننده دارد و صفحات آرشيوم حدود هفتاد تا صد. يعني روي هم –اگر مثل بقيه‌ي وبلاگ‌ها گزارش دهم- حدود 120 تا 170 بازديدکننده دارم (البته آمارها از اين بيش‌تر است. بسياري از ISPها شمارنده‌ام را فيلتر کرده است و در نتيجه بسياري از بازديدها شمرده نمي‌شود. به هر حال اما مي‌دانم که پانصد بازديدکننده در روز ندارم). اين خوب است يا بد؟ کم است يا زياد؟ اگر کتاب‌هاي چاپ شده در ايران را در نظر بگيريم که فروش‌شان در سال کم‌تر از هزار نسخه است (اکثر کتاب‌ها هر سه سال يک‌بار هم تجديد چاپ نمي‌شوند و تيراژ کتاب‌هاي‌مان معمولا 3000 است)، پس يک چنين وبلاگي زياد هم کم خوانده نمي‌شود. حتي پنجاه خواننده‌ي دايم و فکور داشتن هم به نظرم خوب و کافي است. اما راست‌اش را بخواهيد من کم و بيش شک دارم. اکثر افراد وبلاگ‌ها را تنها مرور مي‌کنند. کم‌تر کس‌اي وبلاگ‌ها را جدي مي‌گيرد – من هم! مثلا تقريبا هيچ‌کس نسبت به مطلب طنز و يا دموکراسي امر پيشين نيست! واکنش جدي‌اي نشان نداد در حالي که آن‌چه درباره‌شان گفته بودم يا مهمل بود يا مطلب بسيار مهم و تکان‌دهنده.
چنين چيزي البته هميشه وجود دارد. بين گفته شدن چيزي و شنيده شدن‌اش ممکن است سال‌ها و يا حتي يکي دو قرن فاصله ايجاد شود. اين‌که اين زمان چقدر باشد به بستر بيان‌شده مربوط است. جدا از آن، چيزي به نام اعتبار هم هميشه مطرح است. مثال ساده و آکادميک: اين‌که در چه کنفرانسي چه مقاله‌اي را ارايه دهيد مهم است. به‌ترينِ مقالات در کنفرانس‌هاي پيشِ پا افتاده به هدر مي‌روند و مقالات متوسط در کنفرانس‌هاي جدي زير ذره‌بين توجه قرار مي‌گيرند. هم‌چنين: بين چند صد مقاله‌ي يک کنفرانس (يا حتي مجله)، بيش‌تر مقالات نويسنده‌هاي شناخته‌شده خوانده مي‌شود. حتي در يک کنفرانس نيز اسمِ نويسنده‌ي مقاله آن‌قدر مهم است که تو را به سمت سخنراني‌اش بکشاند و يک موضوع جالب توجه –ولي از نويسنده‌هاي ناشناخته- کم‌تر توجه‌اي را جلب مي‌کند. همين بس که خود من فقط براي ديدن يکي (Cynthia Breazeal) پاشدم رفتم سر جلسه‌اي که او در آن‌جا نشسته بود و يکي از دانش‌جويان‌اش درباره‌ي سيم‌پيچ و موتور و اين حرف‌ها –که من اصلا از آن خوش‌ام نمي‌آيد- صحبت مي‌کرد.
چند سوال:
-وبلاگ‌ها چقدر جدي گرفته مي‌شود؟ آيا اصولا وبلاگ‌ها قابليت جدي گرفته شدن دارند؟
-آيا وبلاگ‌هايي که خواننده‌ي زيادي دارند الزاما مطالب مهم‌تري مي‌نويسند؟ يا اين‌که آن‌ها نقش روزنامه يا مجله را بازي مي‌کنند؟
-چه تعداد خواننده کافي است؟ آيا بايد تلاش کرد تا خواننده‌ي بيش‌تري داشت؟

قورباغه‌ها خيلي آلي‌اند!

قورباغه‌ها هميشه خيلي آلي‌اند اما گاهي مثل نشاسته ته ظرف ته‌نشين مي‌شوند!
قورباغه‌ها بايد توجه داشته باشند که بعضي از آدم‌ها آن‌قدر خنگ‌اند که با قورباغه‌ها همان‌جور رفتار مي‌کنند که کارگران معدن با سنگ آهک رفتار مي‌کنند – در حالي که آدم‌هاي عاقل و سولوژن‌ها مي‌دانند درست‌اش جور ديگري است.

انسان طاغي

بعضي روزها آدم طاغي بيدار مي‌شود. دل‌اش مي‌خواهد به هر چه معمول است و پاي‌بند نه بگويد! بگويد ديگر هيچ‌کاري نمي‌کند، ديگر به هيچ‌چيزي فکر نمي‌کند، سر کار نمي‌رود، دل‌اش نمي‌خواهد اين آدم‌هاي مسخره را ببيند و بلند هم اعلام مي‌کند که از ابتذال جاري در همه‌ي روابط انسان‌ها خسته شده است و حاضر نيست حتي ديگر بند کفش‌اش را موقع عبور از خيابان محکم کند يا صبح‌ها آب پرتقال بخورد يا هر قيد و بندي از اين دست. بعضي روزها آدم جدا شورشي بيدار مي‌شود! در اين روزها به‌تر است خانه بماند و هيچ‌کس را هم نبيند و با هيچ‌کس هم حرف نزند.
خب … نفس عميق بکشيد! من امروز خيلي هم شورشي نبوده‌ام!

روي‌کردي پراگماتيک به امر خسته‌بودگي

خواب!

از شير و فلک (2): بازگشت پلنگ

حضرت سولوژن که لينک‌داني پويا ندارند – و حتي فکر مي‌کنم اندکي هم با آن مشکل عقيدتي داشته باشند- پس مجبور مي‌شود همين‌طوري پست بفرمايند و توضيح بدهند و شفاف‌سازي کنند:

تتا-از اين پست خداداد خوش‌ام آمد. درباره‌ي حرف ربط “و” و نحوه‌ي خوانش آن در گفتار متداول -که “او” است- مي‌گويد. ادعاي او اين است که تلفظ صحيح آن همان “او” است و ريشه‌اش از “اود” فارسي‌ي مياني مي‌آيد. توضيح بيش‌تر را همان‌جا بخوانيد. فقط بگويم که به نظرم معقول نيست بخواهيم از اين پس از “او” او يا “اود” به جاي “و” استفاده کنيم – اما حداقل خيال‌مان راحت است که /کتاب او دفتر او …/ گفتن در گفتارمان پيشينه‌اي دارد که اشتباه نيست.

آيوتا-اين‌بار دکتر سعيدرضا عاملي از گروه ارتباطات دانش‌کده علوم اجتماعي‌ي دانش‌گاه تهران درباره‌ي موبايل، روش زندگي و هويت تحقيقي انجام مي‌دهند که نيازمند ياري‌ي کليکي‌تان است.

کاپا-با اين‌که از وضعيت چينش(!) نيروها در کشور رضايت ندارم، اما گاهي احساس “گرگ گرگ را مي‌خورد”ام خوش‌حال مي‌شود و از “عمل سياسي”‌ام لذت مي‌برم. نگاهي به افتضاح‌هاي اخير مجلس هفتم از جمله درگيري‌شان با خبرنگاران بيندازيد. گرچه خيلي متاسفم که چند نفري احتمالا اين وسط خيلي فحش مي‌خورند. به قولي، بازي کاملا win-win نيست ولي يک‌طرف بدجوري دارد lose مي‌کند!

از شير و فلک

آلفا – خانم خطيبي، دانش‌جوي کارشناسي ارشد جامعه‌شناسي، تحقيقي درباره‌ي ارتباط کاربران ايراني با فضاي مجازي و تاثير آن بر انتظارات و ارزش‌هاي ايشان انجام مي‌دهند که نيازمند پر کردن پرسش‌نامه از طرف شما است. پر کردن‌اش احتمالا ضرري ندارد.

بتا – من مي‌ترسم دکتر معين –اگر رييس جمهور شدند- بيايد در جلسه‌ي مطبوعاتي‌شان و بگويد “تلاش شما عزيزان براي آزادي‌ي فردي به نام هپلي‌هپويد قابل تقدير است” و بعد برود سوار ماشين مخصوص‌اش بشود و برود. اين نوشتارش که به آن‌جا خواهد کشيد.

گاما – نگاهي به فوتوبلاگ‌ Beyondِ علي بيندازيد.

دلتا – از اين عبارت خوش‌ام نمي‌آيد: “از همه انتظار داشتم ولي از تو انتظار نداشتم” يا چيزهايي از اين دست – خلع سلاح ارزشي مي‌کند آدم را.

اپسيلون – از چنين چيزي هم خوش‌ام نمي‌آيد: “من نمي‌دونم ايراني‌ها چرا اين‌طوري‌اند” و خودش صد البته که ايراني است. من مشکل خاص‌اي ندارم با نقدِ فرهنگ ايراني. هرکس‌اي دل‌اش بخواهد مي‌تواند در مورد فرهنگ ايراني‌ها نظر بدهد و بگويد که ايرانيان باغيرت، تنبل، باهوش، دودر، رياکار، زرنگ، اين‌طوري، آن‌طوري، يا هر جور ديگري هستند –درست مثل آن‌کاري که در مورد نيروهاي سياسي انجام مي‌دهند و تشخيص قدرت و برنامه مي‌دهند. اما در اين بين نبايد خودش را جدا کند يا اين‌که دلايل قابل قبولي براي جدا بودن‌اش بياورد: “نمي‌دانم چرا همه‌ي ايراني‌ها –جز من و دخترخاله‌ام- دماغ‌شان بزرگ است”.

زتا – از بچه‌هاي دماغو هم خوش‌ام نمي‌آيد يا حداقل اين‌که مي‌بايست پيش از دست دادن با من بروند و دست‌شان را بشويند.

ايتا – از چيزهايي که درک‌شان نمي‌کنم هم خوش‌ام نمي‌آيد. البته برخوردم با آن‌ها منفعلانه نيست – سعي مي‌کنم يک فکري به حال‌شان بکنم.

قورباغه‌ها آلي‌اند

قورباغه‌ي من امروز آلي بود!

دموکراسي امر پيشين نيست!

-دموکراسي روي‌کردي پراگماتيستي به جامعه‌داري است. ايده‌آل نيست، به‌ترين را ارايه نمي‌دهد، اما خيلي‌ها را راضي نگاه مي‌دارد. دموکراسي، روي‌کردي پرفکشنيستي نيست. بنيان نظري‌ي قوي‌اي هم ندارد (نگاه کنيد به ريچارد رورتي، اولويت دموکراسي بر فلسفه. خودتان قانع مي‌شويد).

آيا دموکراسي هدف است؟ آيا دموکراسي مي‌بايست هدف باشد؟ بي‌گمان دموکراسي در جهان متمدن (به معناي ضعيف آن) امروز، هدف است. کشورها بر سر هم مي‌کوبند تا دموکرات‌تر از ديگران باشند يا به نظر آيند. اما اگر با سوال دوم مواجه شويم، دموکراسي بي‌گمان تنها گزينه براي جامعه‌داري نيست.

اين‌که چه روي‌کردي براي جامعه‌داري به‌تر از ديگري است، به چيزهاي ديگري بستگي دارد. اگر کس‌اي بتواند پاسخ خودبسنده‌اي به اين سوال بدهد، از نظر من دچار مشکل عقلي است. درست به همين دليل، اگر کس‌اي بيايد و بگويد “دموکراسي” (يا هر چيز ديگر) به‌ترين روش جامعه‌داري است و براي اثبات آن به هيچ چيزي اشاره نکند –بلکه بيايد و بگويد دموکراسي خوب است چون نظرات افراد بيش‌تري تامين مي‌شود– از نظر من دچار اشتباه شده است.

چرا چنان شخص‌اي مشکل دارد؟ چون پاسخ‌اي خودبسند –و بدون توجه به ذات(؟) بشر، ذات(؟) جوامع بشري، آرمان‌هاي آن جامعه‌ي خاص، ايدئولوژي‌ي آن‌ها و …- به جماعت مورچگان، سوسمارها و اتم‌ها گسترش‌پذير است. چرا مورچگان مي‌بايست داراي اختلاف طبقاتي باشند در حالي که انسان‌ها –بنا به روايتي- نبايد باشند؟ کس‌اي که توجه نکند اکثر مورچه‌ها باردار نمي‌شوند، نمي‌تواند اين قضيه را توجيه کند.

Dead Man و Neil Young

چند روزي است با موسيقي‌ي متن فيلم Dead Man (فيلم از Jim Jarmusch) که Neil Young نواخته است بدجوري ارتباط برقرار مي‌کنم. مخصوصا با آن گيتار الکتريک خفن distort شده‌اش! يک‌جايي خواندم که هارموني‌هاي فرد نت‌ها باعث خوش آمدن سمعي‌ي(!) آدم مي‌شود و طبيعي است که distort کردن (مثلا يک ديود گذاشتن آن وسط!!!) صدا را پر از هارموني مي‌کند. سولوژن هم اين نظر را تاييد مي‌کند. مثلا طبق بررسي‌هاي انجام شده در چند سال پيش، در اجراي کنسرتي‌ي The Spanish Train از Chris De Burgh (همان اجرايي که من دارم!) صداي CdB داراي خش‌ايست که احتمالا ناشي از همين هارموني‌هاي بالاي دستگاه صوتي‌اش باشد و باعث هيجان‌انگيزتر شدن اجرا (ماجراي بين خدا و شيطان) مي‌شود.
اممم … اما اين موسيقي‌ي متن –مخصوصا بعضي قسمت‌هاي‌اش- چيز عجيب و غريبي است. حتي اکوهاي‌اش غريب است. هوس کردم فيلم Dead Man را ببينم جدي جدي که شايد آن هم منحصر به فرد باشد (فکر کنم همه‌ي ملت ديده باشند. من هم جزو آن عده‌اي هستم که نه چيز مشخص‌اي از هيچکاک ديده است و نه از جارموش).
پ.ن: راستي تاريخ تولدمان هم خيلي نزديک است!

موزيقي کلازيگ

شايد شما هم مي‌بايست صفحه‌ي موسيقي‌ي کلاسيک (به تعبير ضعيف) لرد را ببينيد: ورژن انگليسي و ورژن فارسي.
چه چيزهايي در آن مي‌يابيد؟ مثلا اين‌ها کارمینا بورانا از کارل ارف (همين که بچه بوديد، مي‌رفتيد سر کلاس‌هاي‌اش، آخرش هم ياد نگرفتيد)، قطعه‌ي پتروشکا از ايگور استراوينسکي و چيزهاي ديگري از بورودين، راول و مارش عزاداري‌ي مادربرد از دست رفته که شوپن نوشته.

سفر به خير اي مسافر جاده‌هاي آزادي

هاله‌ي عزيز! (:
حدس مي‌زنم که درخواست من براي بازگشت‌ات فايده‌اي نداشته باشد. به تصميم‌ات احترام مي‌گذارم و درک مي‌کنم که دلايلِ خود را براي تعطيل کردن وبلاگ داري. اما دوست دارم بگويم که حيف شد که رفتي و مطمئن‌ام که وبلاگستان از عضو مهم و دوست‌داشتني‌اي محروم شد. در ضمن مي‌خواهم بگويم که اگر بازگردي، خيلي‌ها را خوش‌حال مي‌کني. نمي‌گويم همين فردا: يک ماه ديگر، دو ماه ديگر،‌ يا حتي يک سال. ولي وقتي احساس کردي ارتباطت با وبلاگستان خيلي با گذشته تفاوت پيدا کرده، حتما برگرد.

مشکل در کامنت‌ها

يک مشکل کوچک در کامنت‌داني‌ي اين‌جا ايجاد شده بود که جلوي کامنت‌گزاري‌تان را مي‌گرفت. ممنون از لنا به خاطر اطلاع‌رساني!

طنز

طنز چيست؟! شايد مثل خيلي چيزهاي ديگر نيز لازم نباشد طنز را تعريف کنيم يا اصلا نتوانيم. اما در نظري طنز ممکن است ترکيبي باشد از مجموعه‌اي از انواع تعامل‌هاي بين انسان و محيطش که حالت‌هاي ذهني‌ي خاص‌اي را به وجود مي‌آورد که در آن حالت‌ها روابط معنايي –در وسيع‌ترين تعريف آن- دست‌خوش تغيير شده‌اند. مثلا طنزي که با معاني‌ي اجتماعي –يا همان عرف‌ها- سر و کار دارد، روابطشان را جور متفاوتي مطرح مي‌کند و يا طنزي که با معاني‌ي ذهني سر و کار دارد (مثلا معاني‌اي مانند “دوست داشتن” يا “خوش آمدن از چيزي”) حالت‌اي را توصيف مي‌کند که شخص داراي حالت ذهني‌ي “دوست داشتن” است ولي رفتار يا انگيزه‌ي او آن‌قدر متفاوت بيان مي‌شود که “دوست داشتن” در آن زمان قلب معنا مي‌شود. در اين ميان براي تغيير معنا، نياز به ارتباطات وسيع –ولي از حوزه‌اي متفاوت- است که شامل سطوح معاني‌ي بسيار فردي تا اجتماعي است. شايد به همين دليل است که خيلي‌ها بيانِ طنز را نيازمند بستري اجتماعي مي‌دانند. گرچه به نظرم اين بايستني نيست. در ضمن، گمان‌ام مشخص باشد که استعاره نيز يکي از ابزارهاي رخ‌داد طنز است همان‌طور که کنايه اين‌چنين است.
به اين فکر مي‌کنم که آيا طنز الزاما بايد در متن‌اي زبان‌اي رخ دهد؟ با توجه به تعريف‌ام: خير! گمان‌ام اکثر افراد قبول داشته باشند که يک کاريکاتور نيز طنز مي‌تواند باشد. البته من اعتقاد دارم که يک کاريکاتور در بستر زبان‌اي درک مي‌شود؛ يعني واقعا کاريکاتور هم يک واقعه‌ي زباني است و مثلا يک عقاب –که سيستم بينايي قوي‌اي دارد- نمي‌توان آن را درک کند. با اين حال، گمان‌ام تغييرات ديگر تجربيات ما نيز بتواند به طنز تعبير شود. مثلا قلقلک دادن –اگر هميشگي نباشد- يک طنز است. شما ديگري را قلقلک مي‌دهيد و او را به حالت ذهني‌اي مي‌بريد که روابط معنايي جور ديگري تعبير مي‌شود: “پوست‌ام جور خاص‌اي از حسِ لذت‌بخش را ايجاد مي‌کند” و يا حتي “اين شخص مرا خيلي دوست دارد” و يا چيزهايي از اين دست. يا شايد سقوط آزاد، و هم‌چنين خلسه‌ي ناشي از مواد توهم‌زاد يا از اين دست.

بگذريم … مي‌خواهم بگويم خيلي از آدم‌هايي که دور و برم مي‌بينم چندان طنز حالي‌شان نمي‌شود يا اگر هم بشود، آن را فقط در شرايط خاص‌اي به کار مي‌برند (مثلا فقط وقتي در حال خواندن گل‌آقا هستند). زياد هم ربطي به هوش‌بهر (که من مخالف کميت‌اي اسکالر براي آن‌ام) يا چيزهايي از آن دست ندارد. از ميان دوستان و آشنايان‌ام کم پيش آمده است کس‌اي واقعا بفهمد که بسياري از حرف‌هاي من نه جدي که طنز و نه سخره که بسيار جدي است (با بيان متمم هر گزاره‌اي –اگر کس‌اي بداند من متمم آن را مي‌گويم- گزاره‌ي درست کاملا قابل استخراج است).

يک روز تفريحي

امروز به من خيلي خوش گذشت! از همه‌ي دست‌اندرکاران، شرکت‌کنندگان، آدم‌هاي جالب (ولي بي‌ربط) آن جمع و … (که البته يکي دو نفرشان را هم نفهميدم که بودند) متشکرم! حيف که حداقل يک‌اي اين وسط کم بود. آممم …

مرگ مشکوک يک کاغذ ديواري

-باور کنيد ديشب همينجا بودش!!!

آب، بابا، ارباب

نجمه اميدپرور و محمدرضا نسب‌عبداللهي هم‌سر يک‌ديگرند،‌ با هم به دليل آن‌چه در وبلاگ‌هاي‌شان نوشته بودند زنداني شدند و عيد را در دو سلول جدا تنهاي تنها در زندان گذراندند. نه! درست نگفتم: تنها نبودند – کودک‌شان نيز با آن‌ها بود.

پروژه

-نظرتان درباره‌ي پروژه‌ي راه‌آهن ملي‌ي شرکت‌مان چيست؟
+خب؟!
-يک مقداري عقب نيافتاده؟ فکر کنم نيرو کم داريم.
+خب، من که يک ماه پيش گفته بودم تمام‌اش کن.
-اممم … بله! ولي من داشتم روي پروژه‌ي موشک هواکني‌مان کار مي‌کردم.
+مي‌دونم!
-… که اون هم خيلي طول مي‌کشه.
+آره!
-… و تا حالا هيچ‌جايي فضانورد به مريخ نفرستاده.
+دقيقا ويژگي‌ي گروه ما هم همين‌ه!
-… و من فکر کنم کار خيلي سخت‌ايست. يعني، حداقل اين‌که فضانورد نداريم فعلا.
+خودت چرا نمي‌روي؟
-من؟! باشه،‌ من مي‌روم … اما … ولي اگر من بروم،‌ چه کس‌اي گزارش‌هاي تکنيکال‌مان را بنويسد؟ مي‌دانيد که کس‌ِ ديگري درست و حسابي تئوري‌ي قضيه را بلد نيست.
+جز من ديگه؟!
-اممم … بله! بله! ولي مگر شما هم گزارش مي‌نويسيد؟
+باشه! يکي از نيروها را بفرست. آن پسره چه کارست؟ هرکس را که دوست داري بفرست برود.
-هممم … باشه! سعي‌ام را مي‌کنم. فقط نمي‌دانم چطوري مي‌شود در عرض دو ماه او را فضانورد کرد. تا جايي که خبر دارم، تاحالا با کامپيوتر بازي هم نکرده.
+گزارش را کي تحويل مي‌دي؟
-به نظرم آمد اولويت پروژه‌ي خنک کردن زمين به اندازه‌ي سه درجه سانتيگراد بيش‌تر باشد.
+چي؟
-اين پروژه را هفته‌ي پيش گرفتيد.
+آها! بله! يادم آمد. خب، گزارش پيش‌رفت‌اش را براي‌ام تا فردا مي‌فرستي؟
-گزارش مريخ‌نوردي را اول نفرستم؟
+باشه! پس فردا پيش از طلوع!
-يعني پروژه‌ها را تعطيل کنم بنشينم به گزارش‌نويسي؟
+خب، پس شب‌ها را براي چه گذاشته‌اند؟ شب‌ها گزارش بنويس، صبح‌ها پروژه‌ها رو جلو ببر.
-آها!
+پس منتظرم!
ـبله! بله! سعي‌ام را مي‌کنم.

ژله، بستني، و ديگر هيچ

اجازه دهيد بستني و ژله را جدا جدا بخورم! نه! نـــه!!!

وبلاگ‌ها از جنس پلاستيک‌اند

من از اين روي‌کرد خواب‌گرد (و مشابه) که سعي در چارچوب‌آفريني براي امور باز و گسترده‌اي چون زبان، نوشتار، داستان کوتاه، رمان، و وبلاگ مي‌کند خيلي خوش‌ام نمي‌آيد . به نظرم نه تنها اشتباه است (شبيه معنازايي دنيا از روي تعريف کلمات و نه برعکس) بلکه فايده‌ي چنداني هم ندارد. مي‌توان پيش‌نهاد کرد که در وبلاگ‌ها مي‌بايست لينک‌هاي فراواني به اين طرف و آن طرف داده شود (و چه پيش‌نهاد خوبي)، ولي نمي‌توان به صورت دستوري به آن نگاه کرد و آن‌چه را بي‌لينک است ناوبلاگ خواند.
جدا از اين موضوع، اين سوال براي‌ام پيش مي‌آيد که چرا اين همه حرف و حديث در مورد صفحات غيروبلاگي زده نمي‌شود؟ – آن‌چه به عنوان وب‌سايت يا homepage يا چيزهايي از اين دست شناخته مي‌شود. ما ايرانيان در استفاده از تکنولوژي بگويي نگويي کمي برعکس‌ايم: تحقيقات معنادار فيزيک هسته‌اي نداريم، مي‌رويم به سراغ غني‌کردن اورانيوم؛ صنعت نداريم، اما در دانش‌گاه‌هاي‌مان بر لبه‌ي علم تحقيق مي‌کنيم؛ دانش‌گاه‌ها و مجلات و موسسات‌مان وب‌سايت درست و حسابي ندارند ولي اطراف‌مان پر شده است از وبلاگ! همه‌ي دنيا ديناميک صفحات شخصي‌شان را با اضافه کردن وبلاگ زياد کردند، ما ايراني‌ها فقط بخش ديناميک را با به کارگيري‌ي وبلاگ‌ها داريم. حدس مي‌زنم يک صدم تعداد وبلاگ‌ صفحه‌ي شخصي نداشته باشيم و حجم مطالب منتشر شده در وبلاگ‌هاي‌مان بيش از هزار برابر آن‌چه در صفحات ثابت‌مان قرار داده‌ايم باشد.
نمي‌خواهم بگويم شماي وبلاگ‌نويس برو و وبلاگ‌ات را تعطيل کن (درست مثل حسني!). وبلاگ‌نويسي –به نظر من- اتفاق بسيار خوبي براي زبان فارسي بوده است. اما کاش يک سري اتفاق خوب ديگر هم بيافتد.

راستي تا اين‌جا که آمده‌ام،‌ يکي دو کلام ديگر هم بگويم: تقريبا همه‌ي گفتگوهاي “بيلي و من” خواندني است – يعني من تاييد مي‌کنم!

نمايش‌گاه کتاب

دي‌روز و پريروز يک نمايش‌گاه کتاب‌اي رفتيم که نگو! دل همه‌ي آدم‌ها بسوزد. کلي کتاب خوب، يار به‌تر و … ! آممم … ! حالا تعريف مي‌کنم!

مجتبي سميعي‌نژاد و آقاي شاهرودي

تاکنون بارها و بارها،‌ ضمني و صريح، مستقيم و غيرمستقيم، با تاکيد و بي‌تاکيد نوشته‌ام و توضيح داده‌ام که از نظر من انسان چه ارزش بالايي دارد (مثلا اين‌جا). چه ديدگاهي متافيزيکي‌ي الهي داشته باشيم و چه ديدگاه انسان‌مدار ماترياليستي –و حتي ترکيب اين دو(!)- مي‌توان دلايلي آورد در ارزش انسان و لزوم حفظ حرمت او. ارزش انسان در چيست؟ حفظ ارزش او چگونه است؟ نمي‌دانم! نمي‌خواهم فهرست بلند بالايي سر هم کنم و بگويم براي حفظ ارزش انسان مي‌بايست به اين‌ها توجه کرد. اما حدس مي‌زنم در بيش‌تر چنان فهرست‌هايي، حق زندگي، آزادي‌ي فردي، و حتي آزادي‌ي انديشه و بيان قرار بگيرد (و البته کاري ندارم که دليل چنان کرامت و بلند مرتبه‌گي‌اي چيست چون معمولا دليل خيلي مشخص‌اي وجود ندارد). (1)
به تازگي الپر از مجتبي سميعي‌نژاد نوشته است. من هم پيش‌تر درباره‌اش نوشته بودم و خيلي‌هاي ديگر. براي آزادي‌اش امضا جمع کرده‌ايم و … ! الپر اين‌بار هاشمي شاهرودي را خطاب قرار داده و آزادمردي و بزرگ‌واري‌ي او را به ميان کشيده تا مجتبي را آزاد کند. من از اين رويه خوش‌ام نمي‌آيد – الپر اگر شيخ بود، اين‌کارش “پا درمياني‌ي بين‌الشيوخين” نام‌گزاري مي‌شد. نمي‌خواهم عبارت سخت‌ و ترسناک‌اي بياورم ولي من چندان به “دست تظلم‌خواهي به نادرخشان پرونده‌داران دراز کردن” (!) اعتقادي ندارم (جمله‌اش راحت خوانده نمي‌شود اما در عوض خطرناک هم نيست). اما اگر اين را هم آزمايش کنيم چه مي‌شود؟ اگر مستقيم با مقامات حکومتي –آن هم در بالاترين سطح‌اش- صحبت کنيم چه اتفاقي مي‌افتد؟ من با الپر موافق‌ام که احتمالا نتيجه‌ي مثبت‌اي مي‌دهد و مجتبي سميعي‌نژاد را آزاد مي‌کنند – و البته که آزادي‌ي يک انسان ارزش چنين تلاشي را دارد. اما آيا اين راه‌حل است؟ آدم را ياد بخيه زدن روزانه‌ي لباس‌اي مي‌اندازد که مدت‌هاست پوسيده. شما را ياد چنين چيزي نمي‌اندازد؟

(1): توجه داشته باشيد که همه‌ي اين‌ها باعث نمي‌شود که من از همه‌ي آدم‌ها خوش‌ام بيايد.

Connections are There for Making

-ســــلام!!!
-واغ!

نمايش‌گاه کتاب

به نظر شما اشکالي ندارد که امسال بروم نمايش‌گاه کتاب در حالي که هنوز بعضي از کتاب‌هاي نمايش‌گاه پارسال را نخوانده‌ام؟! نه؟! واقعا؟! خب، پس نمايش‌گاه کتاب! امروز مي‌آيم سراغ‌ات و البته با تعلقات و تطورات جديد!

عرفان مجرد

گاهي نگاه کردن به زندگي و روند آن از ديدي مجردتر و کلي‌تر ذهنيت‌مان را اين رو به آن رو مي‌کند. اين ديد مجرد و از بالا منحصر به فرد نيست: مي‌تواند از درک عظمت کيهان، يا در آغوش تاريخ قرار گرفتن، و يا حتي فهم بعضي از ساده‌ترين مکانيزم‌هاي رفتاري‌ي موجودات ناشي شود. درست پس از فهم است که جديت پديده‌ها به تدريج کم‌رنگ مي‌شود و رنگ طنز به خود مي‌گيرد: عالم‌اي که مقدر است اين‌گونه باشد چون اين طبيعي‌ترين/متداول‌ترين/زنده‌ترين راه‌حل است.