ماهي‌ها تز نمي‌نويسند

آيا ماهي‌هايي که کلي کار روي سرشان ريخته هم عاشق مي‌شوند؟
اصولا اين يک روش مطمئن براي جلوگيري از عشق است: کار روي سر خودت بريز! هر وقت خواستي عاشق شوي، سرت را به اندازه‌ي يک ساعت چت شبانه و دو ساعت آخر هفته خالي کن.
(البته اين قضيه در مورد من برقرار نيست. مگر نمي‌بينيد “ماهي” اسم دخترانه است؟)

از ديکتاتوري تا دموکراسي (چارچوبي نظري براي کسب آزادي)

از ديکتاتوري تا دموکراسي (چارچوبي نظري براي کسب آزادي)
نويسنده: جين شارپ
مترجم: جادي – از انجمن بدون مرز

فهرست:
1 – مواجهه واقع‌بينانه با ديکتاتوري‌ها
2 – خطرات مذاکره
3 – قدرت از کجا مي‌آيد؟
4 – ديکتاتوري‌ها ضعف‌هايي دارند
5 – به کارگيري قدرت
6 – ضرورت برنامه‌ريزي استراتژيک
7 – برنامه‌ريزي استراتژيک
8 – کاربرد مبارزه‌طلبي سياسي
9 – فروپاشاندن ديکتاتوري‌ها
10 – زيربناي دموکراسي پايدار
پيوست: روش‌هاي اقدام غيرخشونت‌آميز

ساليان سال، يکي از مهم‌ترين نگراني‌هاي من اين بوده است که مردم چگونه مي‌توانند جلوي به وجود آمدن ديکتاتوري‌ها را بگيرند يا ديکتاتوري‌هاي موجود را از بين ببرند. اين علاقه ناشي از اين عقيده است که هيچ انسان‌اي نبايد تحت تسلط انسان‌اي ديگر زندگي کند و يا توسط حکومت‌هاي ديکتاتور از ميان برداشته شود. (از پيش‌گفتار)

تاکنون در اين وبلاگ چندان کتاب معرفي نکرده‌ام يا اگر هم کرده باشم بيش‌تر نظرم را درباره‌ي کتاب‌اي نوشته‌ام تا معرفي‌ي صرف. اما اين پست جدا معرفي‌ي کتاب است و آن هم معرفي‌ي خالص! لازم است بگويم با اين‌که کتاب را نخوانده‌ام اما معرفي‌اش را در اين روزگار مناسب مي‌دانم. مي‌توانيد کتاب را از اين‌جا بگيريد.

قسم (2) و توقيف به (2) و به

قسم به لخ‌لخِ دمپايي‌هاي کهنه‌
قسم به خاکستر عکس‌هاي سوخته
و کتاب‌هايي که نوشته نشده
توقيف شدند.

به ياد کاپشن جبهه‌اي‌هاي زيبايي خفه‌کن
به ياد bootstrapping صف‌هاي دشمن‌شکن هميشه در صحنه
و عقل جمعي‌ي boost شده‌اي که هميشه
به زير پله‌ها ختم مي‌شد.

تغييرات سيلابس مهندسي کامپيوتر

طبق تصميم‌هاي انجام گرفته از اين پس دروس بي‌عفتي‌ي زير از سيلابس درسي‌ي مهندسي کامپيوتر حذف خواهند شد:

-گرافيک کامپيوتري، پردازش تصوير، شناخت الگو، بينايي ماشين
-پايگاه داده، ذخيره و بازيابي‌ي اطلاعات
-هوش مصنوعي،‌ سيستم‌هاي پشتيبان تصميم‌گيري، سيستم‌هاي خبره و …
-همه‌ي درس‌هايي که در آن به طراحي واسط کاربر پرداخته مي‌شود.
-همه‌ي درس‌هايي که در آن از واسط‌هاي نر و ماده ممکن است استفاده شود.

در ضمن از اين پس تمام مانيتورهاي LCD، Flat و … سايت دانش‌گاه‌ها جمع و به جاي آن‌ها مانيتورهاي هرکولس سبز و ترجيحا زرد رو به قهوه‌اي جانشين خواهد شد. در صورت موجود نبودن مي‌توان از مانيتورهاي CGA استفاده کرد. طبق استيفاي انجام شده حداکثر 1 و 2 بيت به ترتيب براي حالت حلال و مکروه قابل پذيرش است. استفاده از بيت‌هاي رنگي‌ي بيش‌تر حرام است.

سنجاقک باز محدود

بايد ولش کني؟
آينده مونده تا بياد!
آيا همه چيز رو بايد ول کرد؟
زمانِ در کاسه را بشماريد.
يادش نيست که به ازاي هر دم‌اي، بازدم‌اي هست.
“من با ذهن‌ام يافتم‌اش،
من ديدم‌اش”
صاعقه!
دست‌ات رو از سرم بردار
بگذار شهر اين‌جا بيايد.
و باز هم يادش نيست که ازاي هر بازدم، دم‌اي نيست.
ستاره‌ها را نشماريد
راي‌ها را نشماريد
سنجاقک‌ها را نشماريد
چشم به انتظار طور نباشيد
صليب را با پست صادر نکنيد
مي‌شکند
و صليب شکسته سخت خش‌دار است.
حالا تو هرمونتيست جرات داري بيا و تفسيرش کن!
استخوان‌هاي‌ات را …
استخوان‌هاي‌ات را … !

يوتيليتاريست‌هاي بي‌ادب

البته هيچ ربطي به وضعيت اخير دنيا ندارد (گرچه اگر بخواهيد ربط پيدا مي‌کند) اما از آدم‌هايي که فقط زمان‌هايي که کار دارند سر و کله‌شان پيدا مي‌شود و نسبت به‌ات اظهار لطف و محبت مي‌کنند خيلي خوش‌ام نمي‌آيد. من اين‌طوري‌ام؟! سعي کرده‌ام نباشم. گرچه هيچ‌وقت نمي‌توان مطمئن بود که براي هيچ‌کس اين‌طوري نبوده باشم. ولي جدا حال‌ام به‌ هم مي‌خورد از آن‌هايي که وقتي کارشان به تو گير نيست جواب سلام‌ات را هم نمي‌دهند. اه!
مي‌دانم که تو هم همين‌طور هستي!

زنجيره‌اي خالي نبنديد

اين يکي دو روزه که شرق مي‌خواندم دهان‌ام بگويي نگويي باز مانده بود از اين‌که چطور دزد و خائن و …ي سابق، شده است کعبه‌ي آمال اين روزگار؟ نمي‌گويم نبايد روي هاشمي مانور داد –که انتخاب ديگر فجيع خواهد بود- اما ديگر خالي نبنديد!!! من به اين کارها مي‌گويم کارهاي ژورناليستي و من از کارهاي ژورناليستي خوش‌ام نمي‌آيد.
بعد گاهي فکر مي‌کنم آيا شرق اصلا مخاطب هم دارد؟ اين روزها نگران مخاطب‌ام!

سرِ استيصال

حال مي‌رسيم به سال خشم اسرافيل و لاله‌هاي زرد. خوب به يادش داري ديگر، نه؟ مي‌دانم، مي‌دانم! نمي‌شود فراموش‌اش کرد به اين سادگي آن سال را. سال سختي بود. همه چيز ديگر گونه شده بود. گل سرخ عاشقان، در لحظه‌ي وصال زرد مي‌شد، لبخندها در آخرين لحظات زهرخند مي‌شد و دست ياري سنگ. بله! حالا مي‌شود گفت ديگر، کار اسرافيل بود، اما تو که آن زمان نمي‌دانستي، مي‌دانستي؟
[…]

انتخابات فوق‌العاده بود، نه؟

انتخابات اخير فوق‌العاده بود. از چند ماه پيش از انتخابات گرفته تا اين روزهاي بعد از انتخابات و احتمالا تا يکي دو هفته‌ي ديگر. وضعيت جامعه پس از دو سه هفته آرام مي‌شود و چند ماه بعد –در هنگامه‌ي تشکيل دولت جديد و انجام اولين اقدامات آن دولت- دوباره خنده‌دار مي‌شود.
چند مورد از جذابيت‌هاي انتخابات اخير را مي‌نويسم (البته همه‌ي شماره‌هاي زير جزو جذابيت‌هاي مستقيم انتخابات نيستند).

1-زمان آغاز حرف و حديث‌ها و برنامه‌ريزي‌ها –حداقل در ظاهر- براي انتخابات اخير مدت‌ها است که شروع شده. نمي‌گويم حافظه‌ي تاريخي‌ي خوبي دارم ولي يادم نمي‌آيد که در انتخابات پيشين از بيش از يک سال قبل درباره‌اش صحبت شده بوده باشد. به نظرم از زمان انتخابات مجلس هفتم تا کنون درباره‌ي اين يکي حرف زده مي‌شد.
2-تحريم! تحريم اين انتخابات يکي از اساسي‌ترين گفتمان‌هاي سياسي‌ي يک سال اخير بوده است. اين هم پس از فاجعه‌ي مجلس هفتم به گفتمان مسلط –و به ظاهر قوي- تبديل شد. البته اين شماره و شماره‌ي پيشين در سطح روشن‌فکران و روزنامه‌نگاران است و نه مردم کوچه و بازار.
3-تا چند ماه پيش فکر مي‌کرديم (يا حداقل من فکر مي‌کردم) که نتيجه ميزان مشارکت در حد مجلس هفتم باشد. نظرسنجي‌ها هم گمان‌ام تا پيش از عيد اين‌چنين نشان مي‌داد. اما ناگهان همه چيز عوض شد.
4-انتخابات اخير فوق‌العاده بود چون نشان داد نه تنها عقل عمومي‌ي وبلاگستان اختلاف زيادي با جامعه ايران دارد، بلکه روزنامه‌نگاران،‌ روزنامه‌نگاران و حتي سياست‌ورزانِ [اصلاح‌طلب] جامعه نيز درک درستي از شرايط ندارند. اين يکي از بزرگ‌ترين فجايع انتخابات بود (در اين مورد چيزي در Thesilog نوشته‌ام).
5-نتيجه‌ي مورد بالا براي من –حداقل فعلا- اين است که انتظارم را از قدرت تاثيرگذاري وبلاگستان پايين مي‌آورم.
6-من دو جور سولوژن مي‌شناسم. سولوژن مخالف راي دادن و سولوژن‌اي که راي دادن به معين را موثر مي‌دانست. تفاوت اين دو نه در باورهاي عمومي که در ارزش نسبي‌ي مسير حرکت به آن باورها است. پيش‌تر راجع به اين موضوع نوشته بودم.
7-طبق تحليل‌هاي سولوژن اول، انتخاب هاشمي يا حتي احمدي‌نژاد شرايط به‌تري را براي رسيدن به اهداف‌اش تامين مي‌کند. اما از طرف ديگر مسير مورد نظر سولوژن دوم، سولوژن راي‌دهنده، با شرايط فعلي حسابي تغيير مي‌کند و عملا تبديل مي‌شود به همان مسير سولوژن اول: مبارزه در سطح خرد ولي گسترده (با اين‌حال فعلا ترجيح مي‌دهم هاشمي رييس جمهورمان باشد تا آن ديگري).
8-اختلاف نظر! يکي از نکات ويژه‌ي اين انتخابات، تفاوت فاحش بين مسير انتخابي‌ي افراد مختلف در قشر با سطح فرهنگ متوسط به بالاي جامعه بوده است. خيلي‌ها با عقايد تقريبا مشابه (حداقل در سطح آرمان) مسيرهاي کاملا متفاوتي را انتخاب کردند. چنين چيزي در انتخابات پيشين وجود نداشت.
9-به ياد ندارم قشر ياد شده اين همه به جان هم بيافتد. پيش‌ترها بزرگ‌ترين دعواي اين قشر در حد و حدود شاعر مهم بودن يا نبودن سهراب سپهري بوده است (و مشابه!) و دامنه‌اش چند نفره بود، اما اينک دعواي گسترده‌اي را –حداقل در سطح وبلاگستان که من آن را نماينده‌اي از آن قشر مي‌دانم- شاهد هستم. تحريميان،‌ معينيان را نکوهش مي‌کنند و معينيان،‌ تحريميان را ناسزا مي‌گويند. البته مدل ديگري هم وجود دارد و آن اين‌که معينيان،‌ عوام را بي‌شعور مي‌خوانند. تا به حال يکي دو مورد از اين بد و بيراه‌ها را –البته در شکل مودبانه‌اش- از دوستان‌ام دريافت کرده‌ام. جالب اين‌که آن‌ها حتي نمي‌دانند من راي داده‌ام يا نداده‌ام.
10-حسِ تنهايي شديدي مي‌کنم. حس مي‌کنم از هر ده ايراني،‌ فقط يک نفر دغدغه‌ي حوزه‌ي عمومي‌اي تا حدي شبيه به من دارد (کاري به مشکلات منورالفکرانه‌ي آب پرتقال‌اي ندارم که از هر يک ميليون نفر، يک نفر به آن‌ها فکر مي‌کند). خب، آيا با اين وضعيت باز هم مي‌توان گفت “ايران وطن همه‌ي ما است”؟
11-وطن کجاست؟ وطن آن‌جايي است که زندگي مي‌کني يا آن‌جايي که بزرگ شده‌اي يا که چه؟ نمي‌دانم. هيچ کدام از اين تعريف‌ها حسِ مقدسي در من ايجاد نمي‌کند. ايران را دوست دارم نه به اين دليل که همه جاي‌اش را ديده‌ام و مي‌دانم که به‌ترين است يا نه حتي به اين دليل که باور دارم گذشته‌ي پرشکوه‌مان مرا بالاتر از ديگران مي‌نشاند، بلکه به اين دليل که در آن بزرگ شده‌ام و خاطرات و کابوس‌هاي‌ام در آن شکل گرفته است و به زبان‌اي سخن مي‌گويم که دوست‌اش دارم و آن زبان در ايران گويش مي‌شود.
12-وطن‌پرست نيستم، اما ايران را دوست دارم. وطن‌پرست نيستم، اما نسبت به وطن‌ام حسِ تعلق مي‌کنم. وطن‌دوست‌ام و ايران را مي‌سازم – اما نه با شيوه‌هاي سيرکي!

مي‌رود سر حوصله

آدم گاهي حوصله‌اش از چيزهايي به سر مي‌رود. سر مي‌رود گاهي آدم حوصله‌اش از چيزهايي. چيزهايي به سر مي‌برند حوصله‌ي آدم را.خب، سر مي‌رود. بايد قبول کرد.
يعني: ديگر هيچ کلمه‌اي درباره‌اش نشنوم، هيچ حرفي نزنم، خسته‌ام، خواب‌ام مي‌آيد، کابوس‌اش را نبينما و تو –تويي که درباره‌ي آن ور مي‌زني- جلوي دهن‌ات را بگير: رنگ‌اش چشم‌ام را مي‌زند.
گشنگي بدجوري تاثير مي‌گذارد. آفريقا را نگاه کنيد. تاثيرش را نمي‌بينيد؟
مواظب روبات‌ها باشيد.
در ضمن لطفا هم‌ديگر را گاز نگيريد.