Browsed by
Month: September 2005

تغييرات ساختاري ديناميک زندگي

تغييرات ساختاري ديناميک زندگي

بعضي زمان‌ها زندگي دچار bifurcation (دوشاخه‌گي) مي‌شود و ديناميک‌اش کلا تغيير مي‌کند: ممکن است نقطه تعادلِ آن جابه‌جا شود، ممکن است ناگهان تعداد نقاط تعادل عوض شود، نوع پايداري تغيير کند و يا هر چيز ديگري. پس از اين لحظات، زندگي از لحاظ ساختاري عوض مي‌شود. تازه بخش دهشت‌ناک‌اش اين است که گاهي اين‌قدر اين پديده پشت سر هم رخ مي‌دهد که سيستم آشوب‌ناک هم مي‌شود. به اين پديده گاهي period doubling مي‌گويند (يعني آن قدر bifurcationهاي متوالي -و گمان‌ام از نوع Hopf- رخ مي‌دهد تا سيستم آشوب‌ناک شود).
آممم … راستي گاهي اوقات سعي در ابجکتيو نگاه کردن به پديده‌ها، scramble کردن وقايع زندگي‌ي شخصي براي غيرشخصي کردن‌شان، در قالب طنز در آوردن فجايع، داستان‌گويي رنج‌ها و چيزهايي از اين دست اصلا آسان نيست‌!

خاطره‌اي مبهم از خاطره‌اي بيان‌نشده؟

خاطره‌اي مبهم از خاطره‌اي بيان‌نشده؟

اينک، 3 بامداد فرداست. اما، قيدها را آن‌گونه انتخاب مي‌کنم گويا عقربه‌هاي ساعت کمي آن طرف‌ترند.
نمي‌گويم دي‌روز بر من چه گذشت. حيف است اين همه خواب باشم و آن هم شکوه و جذابيت را تعريف کنم.
ساعت‌ها مي‌گذرد. ساعت‌ها نمي‌گذرد. تو را چه باک؟!
جمعه 6 شهريور 1383 خورشيدي
[و من هيچ از آن‌چه بر من گذشت به ياد نمي‌آورم. خاطره‌اي از آن ندارم. اين چيست؟ ناخاطره؟ خاطره‌اي مبهم از يک خاطره؟ خاطره‌اي مبهم از خاطره‌اي بيان‌نشده؟ خاطره‌اي شناور بر فراز فضاي خاطرات؟ ضدخاطره؟!]

تنهايي و خلاقيت ادبي

تنهايي و خلاقيت ادبي

تنهايي لازمه‌ي خلاقيت ادبي است. آن هم تنهايي ممتد و طولاني و زجرآور. آن‌گاه‌اي که شروع به رنج کشيدن مي‌کني، جرقه‌هاي خلاقيت‌اند که از ذهن‌ات بيرون مي‌پرند.
گويا ارزش‌هاي ادبي ناشي از رنج‌هاي بزرگ ماي‌اند و رنج‌هاي بزرگ در تنهايي زاده مي‌شوند.

سانسور عليه وبلاگ

سانسور عليه وبلاگ

آدم وبلاگ دارد که هر وقت وسط تابستان با صداي شر شر باران بيدار شد بتواند فورا بيايد و بگويد “عجب هوايي!”. حالا که با قفل و زنجير اين‌جا را بسته‌اند، مگر آدم دل‌اش مي‌آيد و دست‌اش مي‌رود به نوشتن چيزي براي ضدخاطرات‌اش؟
اما يادش باشد -به اويي‌ام که فکر مي‌کند اين‌گونه ديگر نخواهم نوشت- که اساسا اشتباه فکر کرده است!

شاه‌زاده‌ي فانتزيا

شاه‌زاده‌ي فانتزيا

داستان بي‌پايان يادتان هست؟ يک شاه‌زاده خانم‌اي آن آخرش بود که مي‌گفت “هر چه بيش‌تر آرزو کني، فانتزيا بزرگ‌تر و باشکوه‌تر مي‌شه!”. يادتون هست؟ اسم‌اش Tami Stronachِ است و متولد 31 جولاي 1972. اگر گفتيد کجا؟ تهران!!!
و اگر گفتيد توي چه فيلم ديگه‌اي بازي کرده؟! هيچي! اون يک رقاص‌ حرفه‌اي است! (imdbاش و سايت شخصي‌اش)
هممم … بايد اعتراف کنم که هميشه جزو شخصيت‌هاي محبوب‌ام بوده است. (;