Browsed by
Month: October 2005

{Holistic, Historical} Viewpoint

{Holistic, Historical} Viewpoint

در یک نگاه کل‌گرایانه به زندگی، اکثر بدبختی‌ها با یک “گور باباش” حل می‌شوند.
و با یک نگاه تاریخی به زندگی (حداقل تا جایی که تا به حال تجربه شده است) بسیاری از دردها به یک ماساژ محکم تبدیل می‌شوند و یا یک غذای تند یا چیزی در همان حدود.
البته نباید انکار کرد که همان نگاه تاریخی بنیان دردهای جدیدی است: نوستالژی!

آیه‌های زمینی

آیه‌های زمینی

خیلی دیرتر از آن است که بخواهم چیزی بنویسم. وقت وبلاگ‌نویسی نیست. اما نتوانستم تحمل کنم و نگویم که این نوا چه زیبا است. مرا یاد چیزی می‌اندازد. نمی‌دانم چه. شاید یاد هیچ‌چیز. شاید هم خیلی چیزها. اما می‌دانم با حس این روزهای‌ام سازگار است. دوست دارم اگر کس‌ای از ایران پرسید این نوا خود به خود در فضا طنین بیافکند و بعد من بگویم “ایران یک چنین چیزی است!”. خب، متاسفانه ایران این نیست – اما گاهی دل‌ات می‌خواهد چیزها را جور دیگری نمایش دهی.
وبلاگ آیه‌های زمینی را تا به حال نخوانده‌ام اما قالب‌اش را دوست دارم، موسیقی‌اش را دوست دارم و فرم نوشتارش را نیز.
پ.ن: کس‌ای می‌داند آن نوا چیست؟!

کارها به راه‌اند

کارها به راه‌اند

همیشه یک ماه اول‌اش آسان است و همیشه یک هفته‌ی اول است که به ول‌گشتن می‌گذرد.
بعد از یک ماه stack (شاید هم queue) شروع به تشکیل‌شدن می‌کند!

TeXing

TeXing

فاجعه از وقتی شروع شد که Donald Knuth در سالی تصمیم‌گرفت که TeX را بیافریند که کارت پانج به‌ترین واسط کاربر محسوب می‌شد.

جزر و مد

جزر و مد

گاهی خیلی غیرمنتظره حس‌هایی به سراغ‌ات می‌آیند و ولوله‌ای درون‌ات راه می‌اندازند که بیا و ببین و بعد ناگهان در یک لحظه متوجه می‌شوی که دیگر هیچ اثری از آن‌ها در تو باقی نمانده است. در شگفت می‌مانی که چه شده بود و چه شده است: به نتیجه‌ای نمی‌رسی.
به گمان‌ام یکی از چیزهایی که آدم را آدم می‌کند و نه فقط یک حیوان هوش‌مندتر وجود این‌گونه احساسات باشد.

تفسیر بهینه‌سازانه از الگوهای فرهنگی

تفسیر بهینه‌سازانه از الگوهای فرهنگی

دی‌روز به این فکر می‌کردم که ایجاد الگوهای فرهنگی از دیدگاه‌ای شبیه به بهینه‌سازی‌ی یک سری از معیارها چون راحتی‌ی اعضای جامعه و از این قبیل است. نکته‌ی جالب این‌که این الگوها الزاما منجر به بهینه‌ی مطلق نمی‌شوند،‌ بلکه بهینه‌های محلی‌ای هستند که فرار از آن‌ها چندان ساده نیست. البته در چارچوب فرهنگ، نیازی نیز به تغییر آن‌چنان مشاهده نمی‌شود و شرایط فعلی “خوب” در نظر گرفته می‌شود. علت شاید با این مقایسه با تعریف بهینه‌ی محلی مشخص شود: نقطه‌ای بهینه (محلی) است که در مقایسه با دنیای (کوچک) اطراف‌اش به‌تر باشد.
یادم نیست که چطور شد به این فکرها افتادم ولی یادم می‌آید که مثالی که آن وسط‌های فکر کردن به ذهن‌ام رسید چنین چیزی بود: به نظر می‌رسد لباس گشاد و سفیدی که عرب‌ها می‌پوشند انتخاب خیلی خوبی برای حفاظت از گرما باشد اما مثلا مردم نقاط دیگر دنیا برای خلاص شدن از گرما خیلی وقت‌ها تنها لباس‌های‌شان را کم می‌کنند در حالی که چنین کاری حتی به بدتر شدن شرایط -و مثلا آفتاب‌سوختگی- نیز می‌انجامد. ولی در هر صورت آن‌ها شیوه‌ی لباس پوشیدن‌شان را تغییر نمی‌دهند چون در مجاورت با دیگر الگوهای فرهنگی‌شان و آن‌چه در آن وضعیت برای‌شان تغییر کوچک و قابل قبول است، پوشیدن چنان لباس‌ای مقبول نیست – حتی اگر هدف بهینه‌سازی را نیز به‌تر برآورد کند.

گمان‌ام مشابه با چنین چیزی در دانش نیز مطرح باشد. خیلی گنگ گفتم اما یک‌جورهایی می‌خواهم اشاره کنم به کواین و تفسیر من از تفسیر او از دانش و ارتباط آن‌ها با هم (و برای من تقریبا بدیهی است که دانش همان معنای کلمات است و ارتباط بین آن‌ها. یک فرمالیست؟! بله!).

انتخاب کامپیوتر

انتخاب کامپیوتر

شما کدام را انتخاب می‌کنید: یک کامپیوتر با مانیتور ۱۷ اینچ و با وزن سه کیلو و صد گرم یا یک کامپیوتر ۱۵.۲ اینچ با وزن دو کیلو و پانصد؟ در ضمن هارد اولی ۱۰۰ گیگ است و دومی ۸۰ گیگ، سرعت پردازش‌گر آن ۱.۶۸ (با جای ۱.۵) و کارت گرافیک آن ۱۲۸ مگابایت (با جای ۶۴ مگابایت) است. زمان کار باتری‌ی هر دو تقریبا یکی است (نسخه‌ی ۱۷ اینج شاید کمی بیش‌تر کار کند) و در ضمن نسخه‌ی ۱۷ اینج می‌تواند روی DVD هم بنویسد که آن دیگری نمی‌تواند. هر دو کامپیوتر خوش‌گل هستند ولی ۱۷ اینچ در کیف فعلی‌ام جا نمی‌شود و باید کوله‌ی جدیدی بخرم. اگر نظرتان را زود به‌ام بگویید خیلی خوب است!!!
PowerBook G4

صکص توی پارتی

صکص توی پارتی

شاید بگویید ندید بدید است طرف، اما من هیچ فکر نمی‌کردم در خواب‌گاه‌ای که زندگی می‌کنم چنین آگهی‌ای ببینم: “فلان تاریخ،‌ ساعت ۸ شب، در اتاق تجمعات، صکص toy پارتی” داریم و آن کتارش هم توضیح داده باشند که زنجیر و دست‌بند و فلان و بیسار هم در ماجرا دخیل است. عجب! البته این ماجرا فقط برای دختران برقرار است.

Hessian

Hessian

باور کنید به دست آوردن Hessian یک شبکه‌ی عصبی‌ی FFNN حتی با یک لایه‌ی مخفی هم از نظر عملی قابل انجام نیست. من همین‌طور دارم کاغذ سیاه می‌کنم و ساده‌سازی می‌کنم ولی هنوز که هنوز است تمام نشده است. حال فرض کنیم شد و روابطش به دست آمد. از نظر محاسباتی هم کار بی‌هوده‌ای است. بعد من می‌آیم به صاحب‌اش نامه می‌زنم و می‌گویم “ببخشایید مرا! کمی یک‌جوری نیست این ماجرا؟” و بعد او هم می‌گوید که دقیقا منظورش همین بوده که آدم‌ها بفهمند ماجرا یک جوری است. هممم … البته جدا از این موضوع، این استاد -تا به حال که من دیده‌ام- خیلی گل است و البته خیلی خدا!

مساله ترجمه

مساله ترجمه

در یک هفته‌ی اخیر گاهی به مساله‌ای فکر می‌کنم که شاید آن را بتوان “مساله‌ی ترجمه” نامید. البته خود من تا همین امروز آن را بدین گونه نمی‌نگریستم. خلاصه‌ی ماجرا یک چنین چیزی است: تفاوت‌های بین فرهنگ‌ها گاهی خیلی اساسی است به طوری که باعث تفاوت درک معنای‌ی به ظاهر یک‌سان و رفتارهای معادل می‌شود.
خیلی ساده بگویم:‌ آداب معاشرت و سلام و احوال‌پرسی‌ی این کانادایی‌ها (حداقل چیزی که من تا به حال دیده‌ام)‌ قابل مقایسه با ایرانی‌ها نیست (البته این را در محیط‌هایی می‌گویم که رابطه‌ی مشتری/فروشنده وجود نداشته باشد). صاف صاف می‌آیند در اتاق و چیزی نمی‌گویند یا اگر هم چیزی بگویند،‌ یک hey است! (کوفت!) خب، لابد اگر به یک نفر hey بگویند رفتار مودبانه‌ای نشان داده‌اند. حال فرض کنید من بخواهم یک دیالوگ این‌ها را به فارسی ترجمه کنم. اگر این دیالوگ با یک hey شروع و تمام شود،‌ آن وقت خواننده‌ی فارسی‌زبان من فکر می‌کند این بابا چقدر بی‌ادب است در حالی که (احتمالا) این‌گونه نیست. مطمئنا چنین چیزی در بسیاری موارد دیگر نیز وجود دارد. خب،‌ حالا واقعا چه انتظاری می‌توان از ترجمه داشت اگر بخواهد hey را فقط به “هی” ترجمه کند؟ اگر مترجم بخواهد سطح معادل ادب را رعایت کند و مثلا بگوید “به! به! سلام! عجب سعادتی و …” باز من چه باید درباره‌ی آن ترجمه بگویم؟

سول دو ره‌ی سکوت

سول دو ره‌ی سکوت

می‌دانید: گاهی از کنار ماشین‌ای رد می‌شوی، یا از کنار فروش‌گاه‌ای یا حتی هیچ‌کدام (همین‌طوری)،‌ صدای‌ای شروع می‌کند در گوش‌اش زمزمه کردن (دینگ، دینگ،‌ بام بارا بام، …) و تو نمی‌دانی این کدام موسیقی‌ی شنیده (یا ناشنیده) است و می‌خواهی پیدای‌اش کنی و صدای‌اش را بلند کنی (دیگر زمزمه نباشد) و بلند و بلندتر بشنوی‌ (وجودت را در بر بگیرد،‌تن‌ات را بلرزاند)‌ و از اول گوش‌اش دهی و دوباره از اول تا حال‌ات ازش به هم بخورد یا که خواب‌ات ببرد.
بعد می‌بینی که نمی‌شود،‌ نه آرشیو موسیقی‌ات را به هم‌راه داری‌،‌ نه چیزی برای پخش موسیقی داری و نه هیچ چیزی از این دست. باور کردنی نیست ولی من حدود یک ماه است که موسیقی را تنها از ماشین‌های عبوری و فروش‌گاه‌های لباس شنیده‌ام. گاهی سکوت شب‌ها خیلی آزاردهنده می‌شود. دوست داری بروی یک چیزی بشنوی یا کمی تحرک ببینی. خب،‌ اما نمی‌شود!
(الان مثلا دل‌ام هوس موسیقی‌ی متن deadman کرده است!)
(هممم … ولی زیادم بد نیست. عوض‌اش آدم گاهی صدای سرش را می‌شنود.)

مینی‌ژوپ کانادایی

مینی‌ژوپ کانادایی

یک نکته برای من عجیب و غریب است و آن هم این‌که این دخترهای کانادایی چرا علاقه دارند در سرمای زیر صفر مینی‌زوپ بپوشند؟ من خودم را دولا چارلا پوشانده‌ام، اما این‌ها اصلا خیال‌شان نیست. گرچه گاهی به صحنه‌های مضحکی هم برخورد می‌کنیم: طرف کاپشن پوشیده است و دست‌های‌اش را توی خودش جمع کرده تا بیش‌تر یخ نکند ولی هم‌چنان مینی‌ژوپ‌اش فراموش نشده است. البته همه این‌طوری نیستند. بعضی‌ها هم مینی‌ژوپ می‌پوشند و هم تاپ!
البرز می‌گوید این‌ها نشانه‌ی کانادایی‌ی اصیل بودن است – یک جور نشانه‌ی قومی،‌ نمادی از این‌که این‌ها بیش از یک نسل قدمت دارند یا چیزی در این حدود. بگذریم …