عبادت شخصی

می‌گویید خداوند از من دور است و درهای رحمت‌اش بر من مخفی؟ می‌گویید پیامبری ندیدیم تا خورشیدمان شود؟ می‌گویید جمع مومنان نبودند تا تو را از نردبان بالا بکشند؟
بله! در خانه‌ی خدا محی� مستعدتر است و جمعیت تو را مدهوش می‌کند و به معراج نزدیک‌ات می‌کند، اما مگر نماز فرادای شب را از کس‌ای گرفته‌اند که اینک شکوه می‌کند خداوند از من دور است؟
نگویید چراغ‌ای نبود که خود خضر در خانه‌تان را زد و او را راندید.

آخوندها دانش‌گاهی نیستند

چرا وقتی حضرات، متخصص‌ امور ماورایی‌ای را بر سرمسند دانش‌گاه می‌گمارند، آمیگدالا (amygdala) و هیپوکامپوس (hippocampus) ایشان به درستی فعالیت نمی‌کند و چرا bed nucleus of the striate terminalis (BNST) آن‌ها سیگنال‌های لازم را از طریق هیپوتالاموس (hypothalamus) و ساقه‌ی مغز (brain stem) به بدن نمی‌فرستد؟! (برای اطلاعات بیش‌تر به این‌جا مراجعه کنید: +)
مگر در مدارس ویژه‌ی علوم ماورایی [حوزه] دانش می‌آموزانند و مگر یک متخصص امور ماورایی [آخوند] دانش‌مند است؟ اگر هست، پس چرا مدارس تعلیم امور ماورایی [حوزه] نمی‌آید زیر مجموعه‌ی دانش‌گاه؟ اگر نیست، پس چرا از حوزه‌ای دیگر (منظور حوزه‌ی علم در مقابل حوزه‌ی امور ماوراطبیعی است. از ایهام استفاده کرده‌ام) رییس بر جایی دیگر انتخاب می‌کنند؟
(نمی‌گویم دکتر فرجی‌دانا دارای رفتار با کیفیت بالای بهره‌وری بود یا این‌که انتخاب‌اش خیلی منصفانه بود. موضوع چیز دیگری است …)


نسخه‌ی قدیم پس از تذکر هاله تغییر یافت. نسخه‌ی قدیم این بود:

حضرات خجالت نمی‌کشند بر سرمسند دانش‌گاه آخوند می‌گمارند؟
مگر در حوزه دانش می‌آموزانند و مگر یک آخوند دانش‌مند است؟ اگر هست، پس چرا حوزه نمی‌آید زیر مجموعه‌ی دانش‌گاه؟ اگر نیست، پس چرا از حوزه‌ای دیگر رییس بر جایی دیگر انتخاب می‌کنند؟
(نمی‌گویم دکتر فرجی‌دانا خیلی خوب بود یا نبود. موضوع چیز دیگری است …)

سیاست‌گزاری کامنتی

قبلا هم گفته بودم (یادم نیست در این‌جا هم اعلام کرده بودم یا نه ولی گفته بودم(!)) که کامنت‌های بی‌ربط به پست را پاک خواهم کرد. این‌کار را البته نکردم و تقریبا در این مدت کم‌تر کامنت‌ای را (جز spamها) پاک کرده‌ام. البته خوش‌بختانه اکثر خواننده‌های این‌جا آدم‌های خوب و با ملاحظه‌ای هستند و کامنت‌های‌شان معمولا بیش از ده انحراف معیار نسبت به چیزی که من در نظر دارم نیست!!!
جدیدا اما به این فکر کرده‌ام که کامنت‌هایی را که مربوط به پست نیست آخر سر پاک کنم. مثلا این شامل کامنت‌هایی می‌شود که در پاسخ به کامنت‌ای که من در وبلاگ دیگران گذاشته‌ام معمولا در آخرین پست‌ام نوشته می‌شود. در واقع به نظر من راه درست برای این‌جور کارها و خبر دادن طرف از این‌که پاسخ‌ای به‌اش داده شده است استفاده از ای-میل است. ای-میل من هم آن‌کنار نوشته شده است که البته گویا رمزگشایی از آن کمی سخت است!!! به هر حال آدرس ای-میل من این است: سولوژن [ات] سولوژن [دات] نت!
البته هر گاه احساس کنم که از کامنت‌ای خوش‌ام نمی‌آید -به عنوان پاپ سولوژنوس اول- پاک‌اش خواهم کرد! از حالا بگویم که کس‌ای ناراحت نشود. قصد خاصی ندارم ولی فقط احتمالا به نظرم خواست الهی این بوده که آن کامنت نباید آن‌جا می‌بود. البته گاهی ممکن است کامنت‌تان را فیلتر خودکارم پاک کند که دیگر آن دست من نیست (مشکلات تکنولوژیک برای پاپ هم پیش می‌آید). اگر این‌طور شد برای‌ام ای-میل بزنید و من سعی می‌کنم به آستان بگویم فیلتر را درست کنند.
دیگر چه؟! اگر نظری دارید راجع به این موضوع برای‌ام بنویسید، فوق‌اش پاک‌اش می‌کنم. (;

اسفند و اسفنددونه

اسفند و اسفند دونه،
اسفند سی و سه دونه،
بترکه چشم حسود و حسد و بیگانه
اسفند رو کی کاشت؟
جناب حضرت ممحمد
کی درو کرد؟
حضرت علی
کی دود کرد؟
حضرت فاطمه
برای کی؟
برای امام حسن و امام حسین
[چرخش!]
شنبه‌زا
یک‌شنبه‌زا
دوشنبه‌زا
سه‌شنبه‌زا
چهارشنبه‌زا
پنج‌شنبه‌زا
آدینه‌زا
درد و بلای تو بخوره به اسفند
اسفند هم بخوره به آتیش
[اسم یک سری آدم‌ها! درست‌اش این بود که الان به وبلاگ‌های اطرافیان لینک بدهم.]
[ترق، توروق، جلز، ویلیز … حسودی‌ها پاک شدند]

این البته چیزی بود که من به یاد دارم و مطمئن هم نیستم ترتیب‌اش را. اما خلاصه این‌طوری‌ها! اگر در خانواده‌تان اسفند دود می‌کنید، چطوری این‌کار را می‌کنید؟ وردش چطوری است؟!

خاطرات قدیم و جدید، پراکنده و سوا-نشده، از دکتر محمودافشار و علامه‌حلی تا آلبرتا

۱-این روزها خیلی‌‌ها می‌میرند. نمی‌دانم چطور است که فرهنگیان گویا به صورت burstای می‌میرند! شاید هم این واقعیت برای آشنایان آدم -حالا چه آشنا از نزدیک و چه از دور- صادق باشد (گرچه به نظرم این تاثیر تغییر در ادراک انسان مصیبت‌دیده است و نه تغییر در طبیعت). مرتضی ممیز و منوچهر آتشی همین چند روز اخیر فوت کردند. متاسفم شدم (با این‌که آشنایی‌مان آن‌قدر هم زیاد نبود. در واقع تقریبا صفر بود). از هر مرگی دل‌ام می‌گیرد.

۲-امروز یک دانش‌جوی امریکایی آمد و گفت که جدیدا محقق‌ای به این نتیجه رسیده است که دلیل فروریختن برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی اشتعال هواپیماها در آن بالا نبوده بلکه به نظر می‌رسد انفجار دیگری به طور مجزا در ساختمان‌ها صورت گرفته که با مواد منفجره (غیر از نفت هواپیما) بوده است. او به باور توطئه بود و اعتقاد داشت این کار خود دولت امریکا بوده که فرصت را غنیمت شمرده برای انجام هر کار دل‌خواه به بهانه‌ی چنان مصیبتی.

۳-امروز این روبات بیچاره‌ی ما در حالی که ماموریت‌اش را به خوبی انجام داده بود و چند متر بیش‌تر با آشیانه فاصله نداشت، خود به خود خاموش شد و شترق (دقیقا به همین فرم!) با صورت آمد زمین و در این بین فاصله‌یاب لیزری‌ی نه هزار دلاری‌اش تالاپ افتاد بیرون!!! حالا هنوز نمی‌دانیم خراب شده یا نه اما امیدوارم نشده باشد. دل سوختن دارد این‌چنین پول هدر رفتن‌هایی. در ضمن چنین رخ‌دادهای ناگواری ظهور حضرات روبات هوش‌مند را به تعویق می‌اندازد. فرض کن هر گروه تحقیقاتی‌ای کلی هزینه کند و بعد بفهمد که هزینه‌ی نگه‌داری‌ی روبات‌ها به دلیل چنین مشکلاتی بالاتر از بودجه‌شان است. خب، می‌رود سراغ کارهای دیگر!

۴-امشب مجموعه بحث‌های خفن‌ای داشتیم در حوزه‌ی فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی شناخت، وجود و تمامیت منطق و در نهایت هم نوکی به نظریه‌ی عدالت زدیم. فکر کنم آوانگاردترین تفسیر فلسفه‌ی شناخت ممکن را امشب ارائه دادیم. تفسیری که در آن حقیقت را -در صورت وجود- عضوی از فضای R^n در نظر می‌گیرد و همه‌ی حرف‌ها را هم در همین فضای اعداد حقیقی بیان می‌کند. شرکت‌کنندگان بحث -که شکم‌شان را به خورشت بادنجان آغشته کرده بودند- اینان بودند: پیروز، نیما، نیما، البرز و سولوژن. یکی از نیماها وسط بحث ول کرد و رفت.

۵-من احساس می‌کنم گیاه‌خواران (آدم‌ها و نه مثلا بزها!) اندکی مشکل دارند. یعنی فکر نمی‌کنم به‌ترین راه تامین مواد غذایی خوردن گیاهان باشد. فکر کنم گیاهان از نظر پروتئینی به شدت کم‌بود دارند و مثلا اگر درست یادم باشد پروتئین‌های گیاهی همه‌ی اسیدهای آمینه‌ی لازم برای بدن را ندارند. در ضمن حدس می‌زنم ساختار دندان‌های ما چیزی بین گوشت‌خوار و گیاه‌خوار باشد و به نظرم می‌آید به تدریج هم به سمت گوشت‌خوار حرکت می‌کنیم. فرم معده‌ی علف‌خواران را که به طور حتم نداریم و خیلی چیزهای دیگر (از جمله این‌که فتوسنتز هم نمی‌کنیم).

۶-من الان هیچ ادعایی در مورد زیست‌شناسی نمی‌کنم. قبلا البته ادعای‌ام می‌شد شدید! در نتیجه لطفا مرا در مورد چنین چیزی راه‌نمایی کنید – اگر می‌دانید! آیا گیاه‌خوار بودن مضر نیست؟

۷-بحث زیست‌شناسی شد، یاد خاطره‌ای از اول راه‌نمایی‌ام افتادم. معلم حرفه و فن‌مان نام‌اش آقای موثق بود. پیرمردی مرتب و اتوکشیده با رفتارهای خاص خودش. یک جلسه راجع به نظافت و … می‌گفت و توصیه می‌کرد چطوری خود را در حمام بشوییم (می‌گفت با حباب صابون خودتان را بشویید. برای تولید حباب هم می‌توانیم لیف‌ای را صابونی کنیم و بعد توی‌اش فوت کنیم. کلی حباب می‌ریزد بیرون. دفعه‌ی اول‌ای که این را تست کردم کلی ذوق‌زده شدم. هنوز هم همین‌طورم. البته مواظب باشید زیاد صابون نخورید.). می‌گفت شما باید پوست‌تان را بشویید چون بدن‌تان از طریق پوست‌تان نفس می‌کشد و با تاکید می‌گفت مگر شما می‌خواهید درست و حسابی نفس نکشید؟! (نمی‌دانم! لابد خیلی قیافه‌های بقیه چرک می‌زد!) حال نمی‌دانم چه شد که بچه‌ها آمدند و این حرف را گذاشتند کف دست معلم زیست‌شناسی‌مان. او هم نه گذاشت و نه برداشت گفت مگر شما قورباغه‌اید که با پوست‌تان نفس بکشید؟! بچه‌ها هم همین حرف را بردند نزد حضرت -که ارج و قرب‌ای داشت به دلیل سن و مرام‌اش به هر حال- و او که کلی ناراحت شده بود گفت “خب، من روی حرف فلانی حرف نمی‌زنم، اما شما خودتان را خوب بشورید!”.

۸-نام خیلی از معلم‌های راه‌نمایی و دبیرستان‌ام را به خاطر نمی‌آورم. هممم … شاید یک موقع بنشینم و نام‌شان را تا جایی که به یادم می‌آید این‌جا بنویسم. مثلا هر چه فکر می‌کنم نام این معلم زیست‌شناسی‌مان به ذهن‌ام نمی‌آید. (در واقع خاطرات زیادی از سال اول راه‌نمایی ندارم. خیلی سال دوست‌داشتنی‌ای نبود. یک جور حس هوای ابری داشت. نمی‌دانم تو هم این‌طور بودی یا نه؟ شاید به خاطر مدرسه بود و شاید هم به خاطر راه‌نمایی بودن‌اش) اما مثلا معلم زیست سال‌های بعدم آقای حائری بود که خیلی دوست‌اش داشتم و ادم جالب‌ای بود برای خودش. یا مثلا معلم دینی‌ی راه‌نمایی‌ام آقای سالاری بود که من -و فکر کنم خیلی‌های دیگر- حسابی ازش خوش‌مان می‌آمد. او و معلم دینی‌ی یکی دو سال از دبستان‌ام جزو به‌ترین معلم‌های‌ام حساب می‌شدند. اسم معلم دینی‌ی دوران دبستان را اصلا به یاد ندارم (و حتی قیافه‌اش را نیز) اما نمی‌دانم چرا از او خوش‌ام می‌آمد. یک‌بار هم نزدیک بود به خاطر علاقه‌ی قلبی‌ام به او از کلاس چهارم به سوم تنزل پیدا کنم.

۹-حالا که بحث معلم‌های دینی است بگویم که البته این روزها گاهی به حرف‌های معلم دینی‌ی راه‌نمایی‌ام، آقای سالاری (فوق‌لیسانس روان‌شناسی-آن‌طور که خودش را در جلسه‌ی اول معرفی کرد و همیشه فکر می‌کنم به خاطر همین روان‌شناس بودن‌اش بود که رگ خواب بچه‌ها را به دست گرفته بود)، فکر می‌کنم و بعد به نظرم می‌آید که بعضی از حرف‌های‌اش که آن موقع برای‌ام کاملا قابل قبول بود، دیگر پذیرفتنی نیست. البته تعجب نکن! جدا از این‌که آن زمان‌ها در اکثر موارد کم آگاه‌تر بودم، میزان شکاکیت‌ام نیز پایین‌تر بود.

۱۰-معلم دینی‌ی سال اول یا دوم دبیرستان‌ام آقایی بود از حوزه که البته با لباس مبدل(!)‌ می‌آمد. علاقه‌ی شدیدی به او نداشتم اما آن موقع به نظرم آدم خوبی می‌آمد. او شخص‌ای سخت‌گیر، منظم و جدی بود که البته تا جایی که یادم می‌آید این جدیت‌اش موجب خشونت نمی‌شد. یادم نمی‌آید کلاس‌های‌اش شلوغ بودند یا نه اما حس فعلی‌ام این است که احتمالا ساکت بودند ولی نه به این دلیل که سر بچه‌ها داد بزند تا ساکت‌شان کند. یادم می‌آید برای تکلیف عید به‌مان گفت کتاب “آن‌گاه هدایت شدم (ثم اهدیت)” را بخوانیم چون در امتحان‌ای که مثلا دو سه روز بعد از تعطیلات داشتیم از آن هم سوال می‌داد. خب، این‌کار شستشوی فکری است؟! خیلی دوست داشتم همیشه این‌طوری شستشوی فکری می‌شدم و نه جورهای دیگر! آها … نگفتم! کتاب‌اش راجع به سنی‌ای بود (شاید مصری) که مسیر شیعه‌شدن‌اش را توضیح می‌داد. کتاب خوبی بود در نوع خودش.

۱۱-سال‌های دیگر دبیرستان معلم دینی/قرآن‌ای داشتیم به نام آقای امیری. من همیشه اندکی با او مشکل داشتم. بعضی وقت‌ها مشکل کم بود، گاهی شدید. آن سال‌ها فکر کنم یواش یواش شروع کرده بودم به عقلانی نگاه کردن به دنیا (البته این‌طور حدس می‌زنم. تاریخ فکری‌ی خودم را درست و حسابی به خاطر نمی‌آورم. کی بود که شروع کردم فلان‌جور فکر کردن؟! این‌جور درک تاریخ فکری از خودم بگویی نگویی متاخر است. سوال: آیا آن زمان هنوز به طور کامل خودآگاه نشده بودم؟! من همیشه فکر می‌کنم خودآگاه‌شدنِ من خیلی زود رخ داده باشد. شاید سه و سال نیمی،‌ شاید پنج سالگی، شاید هم شش سالگی) و نتیجه‌ی این عقلانیت هم قبول نکردن نقل قول‌ها و حرف‌های ad hoc بود. این بود که همیشه با آقای امیری -که به گمان‌ام بیش‌تر تمایل به نقلیون داشت تا عقلیون- مشکل پیدا می‌کردم. یک‌بار به وضوح یادم می‌آید که به‌ام سر کلاس و وسط بحث من و او گفت “آقای محترم! فلان و بهمان است …” و من حس بدی پیدا کردم و فهمیدم چنان لفظی اصلا باادبانه نیست. در دانش‌گاه هم یک بابایی بود که همیشه مرا این‌گونه خطاب می‌کرد و من هی حرص می‌خوردم. او هم البته خیلی دوستانه این حرف را نمی‌زد.

۱۲-دیگر معلم دینی‌ای به خاطر ندارم. مدت کوتاه‌ای آقای لاجوردی معلم قرآن سال اول راه‌نمایی‌مان بود. در مدح او چیزها گفته‌اند اما من مثل گلابی از او می‌ترسیدم! در واقع بعد از ورود به راه‌نمایی و انتظار او از دانش‌جویان -که در همان یکی دو جلسه‌ی اول اولتیماتوم‌وار بیان شد- احساس کردم سطح دانش قرآنی‌ام پایین‌تر از سطح مورد نیاز است. اگر اشتباه نکنم در دبستان سوره‌ی طولانی‌ای نمی‌خواندیم اما در آن‌جا از ما می‌خواستند بخش‌های بلندی را به خوبی و درستی (و حتی با ترتیل یا چیزی در این حدود) بخوانیم و کلی هم حفظ کنیم. خب، این سخت بود! آقای لاجوردی زیاد معلم‌مان نبود چون بعد از چند هفته یا فوق‌اش یکی دو ماه از معلمی‌ به مدتی محروم‌اش کردند. دلیل‌اش این بود که به داوری‌ی مسابقات قرآن سطح کشوری سازمان اعتراض کرده بود. از آن پس حس به‌تری نسبت به او پیدا کردم. یک جورهایی شاید کارش حس قیام علیه باطل را در من برانگیزاند. معلم جای‌گزین او -اگر اشتباه نکنم- آقای پیرانی بود. او سال‌ها معلم قرآن‌مان بود و با این‌که هیچ وقت حس خوبی نسبت به این درس نداشتم (جزو شاگردهای کم استعداد در آن درس محسوب می‌شدم: جزو کسانی که نمی‌توانستند درست و حسابی بخوانند) اما خب، آدم خوبی بود. شاید یک دلیل‌اش جوانی‌ی او بود و راحتی‌ی او که بچه‌ها می‌توانستند از سر و کول‌اش بالا بروند. چند سال‌اش بود؟ نمی‌دانم، اما فکر نکنم سی سال داشت آن زمان‌ها. راستی او یک ماشین سه چرخه‌ی بامزه هم داشت که مایه‌ی خنده‌ و البته تفریح بچه‌ها بود.

۱۳-بازم یادم آمد! سال اول یا دوم دبیرستان معلم قرآن‌مان آقای محدث بود. فکر کنم آدم مهم‌ای حساب می‌شد چون یک‌بار در تلویزیون دیدم‌اش! پیرمردی که نتوانسته بود قلب مرا تسخیر کند.

۱۴-فکر می‌کنم اگر آن‌ها عاقل بودند، آقای سالاری را معلم دبیرستان هم می‌کردند. اگر این‌کار را می‌کردند جمعیت مومن فارغ‌التحصیل از دبیرستان‌مان خیلی بیش‌تر می‌شد! نمی‌دانم در حال حاضر چه کار می‌کند. بعید است مرا به یاد بیاورد. دوست دارم دوباره ببینم‌اش.

۱۵-خب! این هم یک ریویوی کوتاه -هم برای تو و هم برای خودم- از معلمان دینی‌ام در دوران راه‌نمایی و دبیرستان. زنگ دینی (هیچ‌وقت به آن نگفتم معارف اسلامی) در دوران راه‌نمایی برای‌ام بگویی نگویی خوش‌آیند بود. در مورد دبیرستان شک دارم. فکر نکنم خیلی خوب بود مخصوصا زمان‌هایی که با آقای امیری بودیم. گرچه همیشه زنگ تفریح خوبی حساب می‌شد برای گوش کردن به چیزهایی که در ذات جالب‌اند. زنگ قرآن اما خیلی خوب نبود. هیچ‌وقت عربی‌ام خوب نبود و تلفظ عربی‌ام نیز به هم‌چنان. هنوز هم اگر بگویند بیا و این سوره را بخوان، احتمالا ترس برم می‌دارد و زرد می‌کنم! دوستان می‌دانند که سطح سواد عربی‌ی من قابل رقابت با سطح خوش‌نویسی‌ام است. هاها! یاد لرد شارلون می‌افتم وقتی بحث عربی پیش می‌آید! هر دوی‌مان در این زمینه مستعد بودیم. راستی یک‌بار از من خواستند سوره‌ی جمعه را حفظ کنم (اول راه‌نمایی)، من هم بعد از کلی سعی در حفظش، وقتی سر کلاس نوبت‌ام شد همه چیز یادم رفت. بعد گفتم من بلد بودم اما الان نمی‌دانم چرا بلد نیستم که امید فرهودی در آمد و گفت “داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است” (گمان‌ام در کتاب فارسی‌مان خوانده بودیم این ضرب‌المثل را). این لحظات سخت بعد از گذشت n سال هنوز یادم می‌آید. روان‌شناسان بی‌خود نمی‌گویند که ترس، هیجان، وقوع رخ‌دادهای غریب و … در یادگیری موثر است. اندی بارتو تازه همین یکی دو سال پیش به صرافت استفاده از چنین چیزی در کارهای‌اش شد. راستی امید فرهودی -تا جایی که می‌دانم- زن گرفت.

۱۶-در این نوشته اساسی به صحرای کربلا زده‌ام گویا. پیش از خروج از صحرا بگذار یک مورد دیگر هم از فراموشی در اثر استرس بگویم: قرار بود برای امتحان ثلث شفاهی‌ی ادبیات سال سوم دبیرستان‌ام ده (یا پانزده) بیت از شاه‌نامه را حفظ کنم. خب، طبیعی این بود که من تلاش خودم را بکنم و طبیعی نیز بود -طبیعت من البته!- که سر جلسه همه چیز را فراموش کنم! من در آن زمان‌ها به این نتیجه رسیدم که حفظ کردن شاه‌نامه خیلی کار سختی است چون زبان‌اش خیلی فرق دارد با چیزی که این روزها استفاده می‌کنم. باور کن کم‌تر کس‌ای این روزها از گرز استفاده‌ای غیرروادارانه می‌کند.

۱۷-بس است دیگر، نه؟! برویم بخوابیم!

سولوژن وجود دارد

تازه برای این‌که خیال همه را راحت کنم و کس‌ای تیز بازی در نیاورد و از این حرف‌ها باید بگویم که سولوژن وجود دارد!
(یا به عبارت دیگر، دو گزاره‌ی زیر صادق‌اند:
۱-“سولوژن” هست.
۲-“سولوژن”، سولوژن است.)

جراح مغز و اعصاب وجود ندارد

روشن‌فکر: در طول همه‌ی این سال‌ها و پس از پژوهش‌های بسیاری که داشته‌ام و با مراجعه به منابع و مواخذ متعددی که لازمه‌ی یک پژوهش علمی است و با استدلال‌های عقلی و دلایل غیرنقلی با توجه به دانش پیشابسنده‌ای که من نسبت به امور پساواقعی دارم (که به خوبی در سابقه‌ی اجتماعی و نویسندگی‌ی من نمایان است) و با در نظر گرفته لزوم مکاشفه و تامل در امر واقع و نتایج منجر له از چنین فرآیند سخت، دشوار و منورالفکرانه‌ای و با توجه به نقش اجتماعی‌ی خاص‌ای که من در ساختار گسترده و البته لایه‌لایه‌ی جامعه‌مان دارم باید به اطلاع همه‌ی صاحب‌نظران و کارشناسان برسانم -چون این حق از وجود‌ داشتن آن‌ها ناشی شده است بدون توجه به ماهیت لاتقدم‌شان- که جراح مغز و اعصاب وجود ندارد و آن‌هایی که چنین می‌گویند کلاه‌بردارانی بیش نیستند.

اجاره سالانه

یک خانه‌ی دوبلکس با تمامی‌ی امکانات رفاهی شامل تهویه‌ی مطبوع، شصت و شش تخت‌خواب، انباری‌ی بزرگ و جادار، زیرزمین جهت حفاظت از حملات خطرناک دشمنان و قابلیت حرکت و تغییر منظره‌ در برکه‌ی شخصی‌ی آرام و بزرگ و زیبا به فرد مورد اعتماد اجاره داده می‌شود. علاقه‌مندان لطفا همین‌جا کامنت بگذارند!

دست‌ات را از دماغ‌ات در بیار

آهای تو! ببین! آره! با توام! دست از این اعتیادت بردار! خوب نیست، زشت است! مگر اگر همه دست‌شان را توی دماغ‌شان بکنند دلیل می‌شود تو هم همان‌کار را بکنی؟ تازه همه از این کارها نمی‌کنند. من خودم می‌دانم که یک ده‌ام آدم‌ها هم حتی از این کارها نمی‌کنند. یک صدم‌شان نیز! آهای … سعی خودت را بکن. می‌دانم که سخت است، اما تو می‌توانی.

I feel

I feel I know you
I don’t know how
I don’t know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn’t be
You tried to see inside of me
And now I’m leaving you
I don’t want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel…
To feel …
[Anathema, “Parisienne Moonlight,” In: Judgement, 1999]