Browsed by
Month: December 2005

هنر روشن‌فکری

هنر روشن‌فکری

بیایید از این به بعد کم‌تر از عبارت‌هایی چون “من واقعا برات متاسفم اینقدر کوته فکر و سطحی هستی ابله روشنفکرنمای بیشعور!” استفاده کنیم.

راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله

راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله

ما آدم‌ها نسیان‌گریم! نمی‌دانم در آب ایرانیان چه ریخته‌اند که فراموشی‌شان حتی سریع‌تر از معمول رخ می‌دهد. حافظه‌ی تاریخی نداریم. ناگهان حول چیزی چون پروانه‌های غزل‌های‌مان می‌گردیم و چندی بعد همه‌ی آن هول و ولا را فراموش می‌کنیم.
فراموش‌شده‌ها کم نیستند: از ظلم‌هایی که با ما شده است و اشتباه‌های تاریخی‌مان بگیر تا حادثه‌های مکرر جاده‌ها و آسمان‌های‌مان که یک هفته‌ای راجع به آن صحبت می‌کنیم و بعد همه چیز را فراموش می‌کنیم.
یکی از این فراموش‌کاری‌های اساسی‌مان، از یاد بردن زلزله و خطرات آن است. چند زلزله‌ی فجیع در این چند سال داشته‌ایم؟ یادتان می‌آید همین دو سه سال پیش زلزله‌ای تهران را لرزاند؟ یادتان است شایعه‌ی آمدن زلزله و پیش‌بینی‌های فلان استاد دانش‌گاه و غیره و ذلک را؟ کس‌ای از او پرسید که پژوهش‌های‌ات به کجا رسیده است؟ خب، فکر نکنم! کس‌ای یادش می‌آید چه کارهایی به وقت زلزله لازم است؟ و چه می‌توان پیش از آن کرد و پس از آن چه؟
نوشته‌های آن‌‌لاین‌ای که به زلزله بپردازند خیلی نیست. راه‌نمای زلزله که حتی کم‌تر از آن است. من از این راه‌نمای کتابدار +خوش‌ام می‌آید. پیش‌تر لینک‌اش را گذاشته بودم، باز هم لینک‌اش می‌کنم. حتی این‌بار کل مطلب را نیز نقل می‌کنم. فراموش نکنید نوشته از من نیست، اما نوشته‌ی اصلی در سایت‌ای به گمان‌ام مجانی باشد (جدا از وبلاگ خود او که البته من نتوانستم مطلب را در خود وبلاگ پیدا کنم) و من ترجیح می‌دهم یک نسخه‌ی دیگرش در سایت‌ای دیگر نیز وجود داشته باشد.

راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله
راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله (نسخه PDF)

اين نوشته خاص زلزله در تهران نوشته‌شده‌است که به گفته بسياری از کارشناسان حدود بيست و دو سال تأخير داشته‌است و اين تأخير اصلاً خبر خوبی نيست، چون تاخير باعث انباشته‌شدن انرژی می‌شود. انتظار می‌رود زلزله -اگر بيايد- با قدرتی بالاتر از 7 (در مقياس ريشتر) خواهدبود.

Read More Read More

هومن و آرمان

هومن و آرمان

بچه‌ها خودکار را در دهان‌شان می‌کنند.
به زور که از دهان‌شان در می‌آوری، دوست‌ات می‌شوند.
بعد می‌نشینی سر یک کلاس در تابستان گرم،
و باز هم خودکارت را در دهان‌شان می‌کنند.
بعد نیمکت‌ها عوض می‌شوند: می‌شوید هم‌کلاسی، هم نیمکتی! باید اعتراف کنم که هم‌نیمکتی‌ی سازگاری بوده‌ایم. نه جای‌مان تنگ می‌آمد نه با هم جر و بحث‌مان می‌شد: یک زندگی‌ی کاملا مسالمت‌آمیز!
هر دو استقلالی هستید (یا بودید). به طور مشترک می‌زنید زیر توپ. بازی‌ی هیچ‌کدام تعریف ندارد.
دیگر … دیگر کلاس‌های تابستانی‌ی او (م.ر.ش.ع!) و بحث‌هایی که با هم می‌کنید و لذتی که از زندگی می‌برید.
دیگر هم‌کلاس نیستید.
یکی می‌رود سراغ این‌کار، یکی می‌رود سراغ آن‌کار. یکی می‌رود دنبال این چیزها، یکی هم آن چیزها (معلوم است که چه می‌خواهم بگویم که؟!)
دو دانش‌گاه مختلف، دو رشته‌ی مختلف و هزاران کار متفاوت.
نتیجه‌اش معلوم نیست،
نیست،
(یعنی می‌دانی که تو دیگر از زندگی‌ی او خارج شده‌ای و او نیز از زندگی‌ات! تاثیرتان بر هم کم شده. به این می‌گویند رسم روزگار احتمالا. چه می‌شود کرد؟)
[هم‌چنان] معلوم نیست …
تا این‌که … تا این‌که …
تا این‌که امروز آرمان به دنیا می‌آید!

هی! این دومین هم‌نیمکتی‌ی من است که بچه‌دار شده است! (:
چقدر می‌دهید اسم بقیه را بگویم؟! به هم‌نیمکتی‌ها: چقدر می‌دهید نام‌تان را لو ندهم؟

الکساندر فلمینگ

الکساندر فلمینگ

الکساندر فلیمینگ کاشف آنتی‌بیوتیک‌ها بود.
او پنیسیلین را از کپک روی نان استخراج کرد.
کپک روی نان پدیده‌ای از سر اجبار نیست: گاهی رخ می‌دهد، گاهی رخ نمی‌دهد.
اگر الکس از خدمت‌کار استفاده می‌کرد، دفعه‌ی ماقبل‌ای که گلوی‌تان چرک کرده بود لحتمال داشت آخرین باری باشد که گلوی‌تان درد می‌گیرد.
تمام! (:

سولو فلمینگ

سولو فلمینگ

… پس به طور خلاصه نتیجه می‌گیریم که نارنگی اگر بیش از یک هفته در دمای اتاق بماند درست به مانند نان کپک می‌زند. و کپک‌ها موجودات سبزی هستند که هنوز نمی‌دانم می‌شود خوردشان یا نه. شاید نگه‌شان دارم وقتی سرما خوردم یک لیس‌ای به‌شان بزنم.
در ضمن شیری که بیش از یک هفته در اتاق بماند بوی خوبی نمی‌دهد. فکر کنم جنتامایسین درست می‌کند. کورن فلکس هم مزه‌اش تغییر می‌کند اما زیاد مهم نیست. فقط عیب‌اش این است که نمی‌دانم چه می‌شود. باز هم بگویم؟!

تو شب‌ها کجایی؟

تو شب‌ها کجایی؟

خواب‌ام می‌آید. تا دقایقی دیگر می‌روم و می‌خوابم. آن موقع وقتی چشمان‌ام را می‌بندم:
۱-جای هستی و نیستی عوض می‌شود: تو نیست می‌شوی تا دوباره چشمان‌ام را بگشایم.
۲-تابع احتمال حضورت اندازه‌ناپذیر می‌شود. حتی شاید حوزه‌ی تعریف‌ات از Borel field بودن خارج شود.
۳-پیچش فضا تو را به زیرفضایی بسیار ریز از خود می‌برد.
۴-هیچ‌کدام! مورد اول و دوم باعث نقض اصل بقای اطلاعات می‌شوند و حالت سوم در خلاف جهت پیکان افزایش انتروپی است.

(این نوشته تخیلی است!)

شبه‌علم‌ای دیگر

شبه‌علم‌ای دیگر

کشف بزرگ علمی‌ای که همین چند روز پیش در میهن آریایی اسلامی “رخ” داده است، مرا شاد می‌کند. یک دخترخانم‌ای آمده است و مدعی شده که نمی‌دانم کدام مساله‌ای را که فلان دانش‌مند بزرگ مطرح کرده و سال‌ها در خماری‌اش بوده با سه سال تحقیق حل کرده و گویا نتایج قابل توجه‌ای هم گرفته است(+). عجیب است! (نقد دیگران را از این‌جا بخوانید.)
این‌طوری می‌شود که من هیچ‌وقت پژوهش‌گری را که از کانال‌های رسمی ایران به ما معرفی می‌شود (می‌خواهد صدا و سیما باشد یا روزنامه‌ی شرق) نمی‌توانم قبول داشته باشم. نمی‌گویم ایرانی‌ی پژوهش‌گر وجود ندارد که وجود دارد و خیلی هم وجود دارد. اما معجزه‌گران ایرانی کمی شک‌برانگیزند. ترجیح می‌دهم خودم آدم‌ها را کشف کنم تا به‌ام بگویند فلانی خوب است.

سیانید خودسازمان‌ده

سیانید خودسازمان‌ده

تا حالا شده خواب‌تان بیاید؟! هممم …
تا حالا شده فراخواب‌تان بیاید؟ نه! منظورم “فرابیدارتان بیاید” بود. فکر کنم بعضی‌ها اسم‌اش را می‌گذارند عرفان. گاهی از LSD برای کسب آن استفاده می‌کنند، گاهی هم از حشیش و گاهی هم خودش به وجود می‌آید. کلا از این مواد شیمیایی‌ای که یک‌هو همه چیز را عوض می‌کنند خوش‌ام می‌آید. می‌خواهد دوپامین باشد یا تستسترون، گلوکز باشد یا سیانور.

راستی امروز نمی‌دانم با که صحبت می‌کردم و بحث به شبیه‌سازی‌ی کلِ مغز انسان و امکان بروز رفتار هوش‌مندانه رسید. چیزی در موردش نمی‌گویم جز این‌که من گفتم “تازه فکر نمی‌کنم لازم باشد خیلی هم دقیق هر سلول را شبیه‌سازی کنیم تا رفتار هوش‌مندانه بروز کند”. به نظرم سیستم‌های خودسازمان‌ده (self-organizing) آن‌قدر مقاوم هستند که مدل نادقیق آن‌ها هم باز هم به چیز خوبی تمایل پیدا کند. خوش‌ام آمد که او هم موافق بود.

سولوژن خواب، بیدار و فرابیدار

سولوژن خواب، بیدار و فرابیدار

آیا می‌توان تصور کرد که چندین جهان فیزیکی موازی هم وجود داشته باشد که با هم اندرکنش داشته باشند اما به طور مستقیم هیچ‌کدام زیرمجموعه‌ی دیگری نباشد؟
این‌طوری بگویم: فرض کنید موجودی مشابه با من در کهکشانی دیگر وجود داشته باشد. من و او عملا از هم جدای‌ایم چون نمی‌توانیم سریع‌تر از سرعت نور با هم ارتباط داشته باشیم و مثلا نمی‌توانیم در فرآیند فکر کردن به هم کمک کنیم.
حال آیا می‌توان جهان‌ای موازی با جهان خود داشته باشیم که مثلا هر کاری که من می‌کنم او نیز آن را درک کند و برعکس؟! یا مثلا تاثیری در جهان او بگذارد؟ ما به اندازه‌ای از هم دوریم که نمی‌توانیم به طور مستقیم با هم ارتباط داشته باشیم (شاید چون اصلا در یک فضا تعریف نشده‌ایم) اما فضاهای‌مان با هم اندرکنش دارند: مثلا از طریق یک سری زیرفضای مشترک.

دی‌شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که زندگی‌ام یک دژاووی بزرگ است. کمی پیچیده و مبهم شد. الان بیش‌تر توضیح می‌دهم. البته پیش از ادامه هشدار دهم چون قرار است خواب‌ای تعریف کنم، نباید انتظار نظم و ترتیب‌ای معمول در آن داشت:

خواب‌ام به زمان مدرسه برمی‌گشت. انگار کلاس اول را‌ه‌نمایی بودم یا حتی کوچک‌تر. چهل دقیقه سر کلاس دیر رسیده بودم. گویا چون می‌خواستم کتاب درسی آن ساعت را بگیرم و ‍پیدا نکرده بودم به موقع دیر رسیده بودم. کلاس آقای سالاری بود (همان معلم دینی‌ام). با اطمینان وارد کلاس شدم. اطمینان ناشی از نوعی احساس برتری. برتری بدان معنا که من مطالب درس را می‌دانم و چیز جدیدی برای‌ام ندارد. شبیه به احساس دانش‌جویی که به نظرش مطالب درس پیش پا افتاده است و حال لطف کرده اصلا سر کلاس آمده. سر کلاس که رفتم، به نظرم آمد �طالب آقای سالاری جدید نیست. احساس کردم همه چیز را بلدم. احساس کردم همه‌ی این کتاب را قبلا خوانده‌ام. بعد نمی‌دانم چطور شد که فهمیدم او دارد نقاشی می‌کند یا نقاشی کرده است. کلاس یک جورهایی تبدیل به کلاس نقاشی شد. بعد این‌جا بود که در خواب به مکاشفه رسیدم: نقاشی‌کردن او برای من‌ای که بچه‌ی کوچک‌ای هستم (اول را‌ه‌نمایی: با این‌که آن سن برای درک این موضوع کم نیست) عجیب است و آموزنده. اما حس کردم برای او این نقاشی یک مسیر مشخص و برنامه‌ریزی شده است برای آموزش ما. حس کردم او درک دیگری از این کارش دارد. نقاشی‌ای که ما می‌کشیم جنبه‌ی سرگرمی دارد ولی برای او -که از بالا به مساله نگاه می‌کند- جور دیگری است. بعد حس کردم همه‌ی این‌ها و این لحظات برای من آشنا است. احساس کردم همه‌ی این‌ها را در گذشته آموخته‌ام و من در حال حاضر جسم‌ام فقط کوچک است ولی واقعیت این‌که تجربه‌ی زندگی‌ی من بیش تجربیات زندگی‌ی ۱۰-�۲ ساله‌ام است.
با او بحث کردم. محیط عوض شده بود و دیگر کلاس درس نبود. بحث می‌کردم سر این‌که من چه چیزی می‌دانم و چه هستم. او انکار می‌کرد که من فلان سال تجربه دارم ولی من می‌گفتم که دارم. می‌گفتم شاید موضوع تناسخ باشد. پرسیدم آیا از نظر اسلام تناسخ مشکلی دارد یا نه؟ (گویا دارد) بعد گفتم چرا باید مشکلی داشته باشد اگر زندگی‌ی آدم‌ها را جمع‌پذیر در نظر بگیریم و مثلا متوسط زندگی‌ی فرد در ده trial نتیجه‌ی کلی‌ی خوبی و بدی‌ی او را مشخص می‌کند. به نظرم استدلال درستی بود. بعد سر این بحث کردم که این مساله یک حالت تعمیم‌یافته‌ی شک دکارتی است. دکارت در وجود خود شک می‌کرد و من در وجود آن‌چه می‌توانم بدانم و این‌که آیا چیزی را من می‌دانم یا تنها توهم دانستن آن را دارم. به نظرم مساله‌ی مشکلی بود. جزییات را -همان‌طور که می‌بینی- به خاطر ندارم. خیلی‌اش از خاطرم رفته و الان سعی می‌کنم بازسازی‌اش کنم که مطمئنا خیلی نمی‌تواند دقیق باشد. اما نکته‌ی مهم این بود که اگر فرض کنیم من واقعا چیزهایی را می‌دانم (و به طریقی پراگماتیک به این نتیجه رسیدیم!) از کجا می‌توانم دانسته باشم؟ تناسخ و زندگی‌های پیشین؟ جوان‌شدن ناگهانی؟ یک جور بازگشت به گذشته؟ به شدت گیج این بودم.
حال نکته‌ی فوق‌العاده‌ی ماجرا رخ داد: از خواب پریدم! در حالت از خواب‌پریده (چیزی بین بیداری و خواب – در حالی که هم صحنه‌های خواب پیش چشم‌ام بود و هم می‌دانستم بیدارم) به این فکر کردم که داشتم چه خوابی می‌دیدم و البته به خاطر آوردم که من در خواب نمی‌دانستم که در خواب‌ام. هم‌چنین فهمیدم که منبع اطلاعات من در خواب، دانسته‌هایی بود که منِ-در-بیداری دارم ولی در خواب از وجود چنان تجربه‌هایی بی‌خبر بودم ولی به منابع اطلاعاتی‌ی آن دست‌رسی داشتم (یعنی نمی‌دانستم من واقعا خواب‌ام و نمی‌فهمیدم که من فلان سال سن دارم. واقعا فکر می‌کردم ۱۰-۱۲ سال‌ام بیش‌تر نیست. چنین چیزی برای‌ام کم‌تر پیش می‌آید). همین‌جا بود که کشف بزرگ رخ داد: این پدیده می‌تواند به همین صورت باز هم تکرار شود و مشابه حالت خوابِ من، وضعیت بیداری‌ی فعلی من باشد. یعنی سولوژنِ فرابیداری وجود داشته باشد که به منابع دانش بیش‌تری از سولوژن بیدار (وضعیت فعلی)‌ دست‌رسی داشته باشد و بداند سولوژن بیدار دچار چگونه توهمی است اما سولوژن بیدار تنها از آن منابع استفاده کند ولی از منبع‌اش اطلاعی نداشته باشد و فقط گاهی بداند که چیزهایی را می‌داند.
این حس به طور عجیبی با دیدگاه‌های خاصِ متافیزیکی‌ی من سازگار است. از طرف دیگر این حس را من یک‌جورهایی به عنوان الهام در نظر گرفتم و نه یک تصور صرف. یعنی در بافت روی‌دادهای بامداد امروز، همه چیز شکل ویژه‌ای به خود گرفت و این کشف جدیدم نیز -به طور خودسازگار- از همان سولوژن فرابیدار آمد و نه از ذهن سولوژن بیدار (همان‌طور که ذهن سولوژن بیدار توانست ذهن سولوژن خواب را روشن کند).
افزوده:
این‌ها را نیز بخوانید. اندکی ربط دارند:
مساله تعامل، اراده‌ی خداوندی و تئوری‌ی آشوب
متوسط‌ها و مساله‌ي تعامل
شب قدر و کنترل آشوب

ونکوور و ادمونتون

ونکوور و ادمونتون

چند روزی به خاطر کنفرانس NIPS (Neural Information Processing Systems)، ونکوور بودم. برنامه‌ی کنفرانس خیلی فشرده بود و نشد زیاد شهر را بگردم. اما همان اطراف downtownای را که محل برگزاری‌ی کنفرانس (و اقامت‌مان: هر دو در یک هتل) بود دیدم، از شهر کم و بیش خوش‌ام آمد.
ونکوور شهر قشنگی است. ساختمان‌های بلندش دقیقا همان جوری است که من می‌پسندم (دوستان‌ام می‌دانند که من بیش‌تر جزو انسان‌های شهرنشین حساب می‌شوم تا انسان‌های علاقه‌مند به طبیعت). همه چیز در کنار هم است با مراکز خرید جور واجور. شهر پر از رنگ و نور است و این مرا خوش‌حال می‌کند. جدا از ان، ساختار شهر که تقریبا جزیره‌مانند است (یا حداقل بین بخش‌های مختلف‌اش خلیج وجود دارد) آن را زیباتر می‌کند. تراکم جمعیت انسانی‌ی آن قابل قبول است و گاهی مرا یاد تهران می‌اندازد. یک مزیت و هم‌چنین عیب بزرگ آن آب و هوای آن است. ونکوور در این چند روزی که بودیم خنک بود اما سرد نبود (شاید حدود صفر یا کمی پایین‌تر). آن‌طور که می‌گویند ونکوور معمولا زیر صفر نمی‌رود و به‌ترین آب و هوای کانادا را دارد. البته عیب‌اش این است که هوای آن گویا معمولا ابری است. چنین هوایی مرا افسرده می‌کند. یعنی فکر کنم سرما قابل تحمل‌تر از نبود نور باشد.

ساختار ادمونتون، شهری که در آن هستم، با ونکوور حسابی فرق می‌کند. ادمونتون شهری است بزرگ با ارتفاعی کم. اکثر خانه‌ها یک طبقه است و جز در مرکز شهر آسمان‌خراش کم‌تر دیده می‌شود. آسمان‌خراش‌های مرکز شهر هم خیلی بلند نیست. تراکم جمعیت در این‌جا بسیار کم است و خبری از ترافیک و شلوغی نیست. ادمونتون نسبت به ونکوور (یا تهران یا شهرهای معادل) شهر نیست، بلکه روستا است: یک روستای بسیار بزرگ. برای این‌که حدود اندازه‌ی این شهرها دست‌تان بیاید، سری به ویکیپدیا زدم. مطابق داده‌های آن‌جا، ونکوور ۱۱۵ کیلومتر مربع است، تهران ۶۵۰ کیلومتر مربع و ادمونتون ۶۷۰ کیلومتر مربع. البته تراکم جمعیت این‌ها با هم قابل مقایسه نیست. تراکم جمعیت یک شصت و هفتم نیویورک است!!!

ونکوور شهری با بافت‌های گوناگون است. حدود ده دقیقه از هتل‌مان دور شده بودیم که به جایی رسیدیم که ترسناک بود: آدم‌هایی با قیافه‌های عجیب و غریب، کارگرهایی ترسناک(!) و … جوری که حتی در تهران هم کم‌تر دیده می‌شوند. در ادمونتون تا به حال احساس ترس نکرده‌ام (شاید چون متوجه وخامت اوضاع نشده‌ام!) اما در ونکوور خیلی سریع به چنان وضعی رسیدم. در تهران هم که کلا وضعیت ترسناک است!

به نظرم اگر آسمان ادمونتون را به ونکوور قرض دهند (ولی دمای‌اش را نه!)، ونکوور شهر خیلی خوبی برای زندگی است. ادمونتون هم برای تمدد اعصاب شهر خوبی است و البته باید بگویم که شهر قشنگی است. می‌شود فرض کرد در یک شهرک تفریحی در شمال ایران هستید یا چیزی در همان حدود. البته هوا آن‌قدر مرطوب نیست (یا حداقل من فکر می‌کنم نیست) و دریا هم ندارید.

منوچهر نوذری

منوچهر نوذری

یک کهن‌خاطره‌ی دوست‌داشتنی‌ی من از دوران کودکی‌ام، شب جمعه‌هایی بود که بر مبل‌ای می‌نشستم و روی خودم پتویی می‌انداختم و چای شاید در دست می‌گرفتم و با همه‌ی اعضای خانواده مسابقه‌ی هفته می‌دیدم: مسابقه‌ای بس دوست‌داشتنی برای من – و به گمان‌ام یکی از معدود مسابقه‌هایی که واقعا خوب بود. بعد از اجراهایی که او داشت، دیگر مسابقه‌های تلویزیونی را نمی‌بینم.
خاطره‌ی دیگر، برنامه‌ی صبح جمعه با شما بود. جمعه صبح‌ها تنها زمانی بود که همه با هم صبحانه می‌خوردیم و من همیشه سعی می‌کردم پیش از شروع اجباری‌ی مشق‌نوشتن‌ها آن برنامه‌ی رادیویی را تا آخرین لحظه‌اش بشنوم و این آخرین لحظه‌اش هم خوش‌بختانه خیلی زود نمی‌آمد و مرا لحظه لحظه شاد و شادتر می‌کرد.
یک‌بار (یا شاید دو بار) هم تئاترهای‌اش را دیدم. سیاه‌بازی‌های خنده‌دار و دوست‌داشتنی‌اش را. تئاتر گلریز بود یا بولینگ عبدو یا کجا؟ یادم نمی‌آید.
خلاصه همه‌ی این‌ها این‌که منوچهر نوذری دیگر پیش ما نیست و نمی‌تواند برنامه‌ی جدیدی برای‌مان بریزد. او مرا خیلی سرگرم کرد و مطمئن‌ام که خیلی‌های دیگر را نیز. شاید بتوانم بگویم که مجری‌ی مورد علاقه‌ی من همو بود و حتی طنزپرداز دوست داشتنی‌ام. چند وقت پیش که خبر بیماری‌اش را شنیدم ناراحت شدم و از خودم پرسیدم که باقی می‌ماند یا نه. گویا وقتی این خبرها به بیرون درز می‌کند که دیگر شانس‌ای برای کس‌ای نمانده است. متاسفم … حیف که از دست‌اش دادیم (این روزها اما گویا دیگر شمار از دست رفتگان بی‌کران می‌نماید) اما می‌دانم که خاطرات شیرین‌ای را در ذهن خیلی‌های‌مان جای داده است. روح‌اش شاد! (:
راستی ما که این همه آدم از دست می‌دهیم، آیا کس‌ای را نیز به دست می‌آوریم؟ می‌شود تولد کسانی را جشن گرفت که سال‌ها بعد قرار است بشنوند منوچهر نوذری‌‌ها، احمد شاملو‌ها، خبرنگاران از دست رفته، زهرا کاظمی‌ها و پدران و مادران و برادران و خواهران و دوستان‌مان؟! می‌توانیم آن‌ها را جای‌گزین خاطرات‌مان بکنیم؟ بچه‌ای که امروز به دنیا می‌آید بشود خاطره‌ی دوران کودکی‌ی ما؟ نمی‌دانم … فکر نکنم بشود. شاید پیری همین باشد: آدم‌ها می‌آیند و می‌روند اما آدم‌ها قلاب نگاه‌شان را فقط به پنجره‌ای فانی و کوچک از زمان گیر می‌دهند. این را هم ول‌اش کن! بگذریم … منوچهر نوذری خیلی‌ها را شاد کرد، مگر نه؟ همین کافی است!

ول‌اش کن …

ول‌اش کن …

ول‌اش کن! هر چه خواستم بنویسم، نتوانستم. پاک کردم و دوباره نوشتم، اما نشد. ول‌اش کن.
هر چه بیش‌تر می‌بینم و بیش‌تر می‌خوانم، کم‌تر می‌فهمم و کم‌تر تسلی پیدا می‌کنم. گمان‌ام حد نهایت دانستن -کلی می‌گویم- به حد نهایت رنج بسیار نزدیک می‌شود. تاسف تمامی ندارد. حرکت اما نه. ساده نیست، اما وجود دارد. می‌آید و تو را در بر می‌گیرد، دوباره ول می‌کند و دوباره تو را در خود غرق می‌کند.
آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، نه؟! به این هم فکر نکن چطوری می‌آیند و می‌روند. می‌دانیم پروتئین در دمای پنجاه و خورده‌ای درجه شروع به انعقاد می‌کند (شاید هم چهل و خورده‌ای). نه؟‍ روی تخت بیمارستان هم می‌شود مرد. در آتش نیز. ول‌اش کن … ول‌اش کن … هیچ‌کدام‌شان خوب نیست. زندگی -این معجزه‌ی شیمیایی خود-سازمان‌ده پیچیده- بسیار ناپایدار است. کاش می‌شد به‌اش فکر نکرد.

غرولند مملکتی

غرولند مملکتی

سانحه‌ی هوایی: شرم‌آور است یا تاسف‌بار یا فجیع؟ شاید همه با هم. مطابق معمول نمی‌دانم چه بگویم. ناراحت شدم. دل‌ام نمی‌خواهد این همه فاجعه بر سر مملکت‌مان ببارد. بیش‌تر این بدبختی‌ها هم منشاء انسانی دارند. از زلزله‌ی بم بگیر تا انفجار قطار نیشابور و آتش‌سوزی در مدرسه‌ی نمی‌دانم کجای کشور و این هم که هواپیما. سوانح هوایی و زمینی … آدم‌هایی که می‌میرند چون جاده‌های ما غیراستاندارد است، هواپیماهای‌مان سال‌هاست از رده خارج شده و تصمیم‌گیران کشورمان احمق‌اند و بودجه‌شان را در چاه جمکران خالی می‌کنند. چه بگویم؟!
راستی شنیدم هوا خیلی خوب است، نه؟! شهرداران این چند سال اخیر چه غلط‌هایی کرده‌اند برای پیش‌گیری از این وضعیت؟!

خاطراتی کنفرانسی (۱)

خاطراتی کنفرانسی (۱)

خب! الان وسط NIPS هستم! از بخش پوسترهای‌اش -که جز قابل توجه کنفرانس است- خیلی خوش‌ام آمد. حتی بیش‌تر از چیزی که تا به حال از سخنرانی‌های‌اش خوش‌ام آمده. البته فعلا اول کار است.