علیرضا طبایی

پس از سال‌ها دوباره خبری از علیرضا طبایی، معلم انشاء سال اول دبیرستان‌ام، شنیدم (+) . او یکی از معدود معلم‌های انشاء مورد علاقه‌ام بود که احساس می‌کنم چیزی از او یاد گرفته‌ام. او بود که اجازه داد پس از دو سه سال دوباره بدون هراس از زخم زبان‌های معلمان پیشین‌ام سبک‌های جدیدی را بیازمایم. اگر از ذره‌بین بزرگ‌نمای‌ای استفاده کنیم و انشاء سر کلاس را به ارج رمان‌ای قرب دهیم، سال اول دبیرستان‌ام یکی از سال‌های شکوفایی ادبی‌ی من محسوب می‌شود – سال‌ای که به خاطر انتشار داستان جایزه نوبل ادبی… اوه! بگذریم – نباید می‌گفتم!

آقای طبایی پس از سال‌ها دوباره چیزی چاپ کرده است. مجموعه‌ی شعر جدیدش به نام “شاید گناه از عینک من باشد” تا چند روز دیگر به بازار خواهد آمد. تا به حال چیزی از او نخوانده بودم. در واقع یکی از معدود معلم‌های انشایی بود که چیزی از خودش برای‌مان نخواند – یا حداقل من به یاد ندارم. نمی‌دانم جای‌گاه او در ادب معاصر چگونه ارزیابی می‌شود اما بدون توجه به آن جای‌گاه به اعتقاد من معلم خوبی بود.

راستی عکس‌اش که خیلی پیر شده است. باور کنید آن موقع فقط یک‌م پیر بود!

Historical Decontextualistic Interpretation of Strongly Unavoidable Butterfly Effect

ضمن عرض تبریک و تهنیت بابت تولد عیسی مسیح، امسال به دلیل سرمای شدید هوا در نازارت، میلاد آن حضرت و عید کریسمس به اول آپریل منتقل می‌شود. از همه‌ی مشتاقان آن حضرت صمیمانه تقاضا می‌گردد از شومینه‌های خود دور نشوند.

بیت حضرت پاپ سولوژنوس اول
نماینده‌ی انحصاری پدر و روح‌القدس در کهکشان راه شیری

(امسال دهه‌ی فجر را یک هفته انداخته‌اند جلو، نه؟!)

اینک فیلم جنگ

من امشب کشفیاتی کردم:
-کینگ‌ کنگ و اینک آخر زمان هر دو یک چیزند(!): هر بر اساس داستان قلب تاریکی (کنراد) ساخته شده‌اند.
-جوانکی که در قایق هم‌راه گروه کاپیتان ویلارد بود، همان مورفیوس فیلم‌های ماتریکس است.
-نقش کاپیتان ویلارد (اینک آخر زمان) را خیلی وقت‌ها برادرش بازی کرده چون طرف وسط فیلم سکته کرده بود.
-شکارچی گوزن و اینک آخر زمان در دو سال متوالی ساخته شده‌اند و هر دو هم راجع به ویتنام‌اند. حدود ده سال بعد هم غلاف تمام فلزی ساخته می‌شود. و احتمالا خیلی فیلم‌های دیگر مربوط به جنگ ویتنام. فیلم‌هایی که جنگ را و انسان‌های درون جنگ را بازبینی می‌کنند. آیا ما چنین کاری برای جنگ ایران و عراق ک�ده‌ایم؟ فیلم جنگی زیاد ساخته شد، اما کدام‌اش بیش از شعار بود؟
-من بچه بودم خیلی فیلم‌های مربوط به زمان جنگ‌مان را دوست نداشتم چون معمولا یک چیزی‌شان مشکل داشت. چه چیزی‌شان را نمی‌توانم دقیق بگویم. چون نه درست به خاطر دارم و نه درست می‌توانم توصیف کنم. آن موقع احساس خوب‌ای در من ایجاد نمی‌کرد. شاید به این دلیل که معمولا سر و ته نداشتند، و هم‌چنین زیادی شعاری بودند. بعضی‌های‌شان هم برای‌ام ناخوش‌آیند بودند: مثلا یکی از فیلم‌های -اگر اشتباه نکنم- مخملباف را به خاطر دارم که صحنه‌ی قطع شدن دست داشت و آسایش‌گاهی از موجی‌ها. مطمئن نیستم، ولی فکر کنم عروسی خوبان بود (درست می‌گویم؟). نتیجه‌ی دیدن چنین فیلمی (که فکر کنم سال‌های آخر دبستان بودم یا یکی دو سال اول راه‌نمایی) این شد که هیچ‌وقت از مخملباف خوش‌ام نمی‌آمد و هیچ‌گاه هم فیلم‌های‌اش را تعقیب نکردم (البته من آن سال‌ها هیچ‌وقت تصمیم نمی‌گرفتم بروم سینما. سینما رفتن من هم ماجرایی دارد که باید یک زمانی تعریف کنم.).
-نتیجه این شده است که فیلم‌های‌اش را ندیده‌ام: نه گبه، نه سلام سینما و نه چیزی دیگر (البته تلاش کردم بایسیکل‌ران را زمانی ببینم که وسطش خواب‌ام برد). جالب این‌جاست که یکی از استادهای این‌جای‌ام از او خوش‌اش می‌آید و گبه را هم دوست دارد. (: گرچه دقیقا مطمئن نیست تفاوت ایران با تفاوت ایران گبه در چیست.
-خب! داشتم می‌گفتم چه فیلم‌های اساسی‌ای راجع به جنگ ایران و عراق ساخته شده است؟ خیلی فیلم‌های قدیم را ندیده‌ام، اما مثلا فیلم‌های قابل توجه‌ای که می‌توانم نام ببرم این‌های‌اند: آژانس شیشه‌ای، لیلی با من است، دوئل، موج مرده. از کرخه تا راین را هم هیچ‌وقت کامل ندیده‌ام تا نظری داشته باشم. از بین این‌ها، کدام‌شان قابل مقایسه است با مثلا اینک آخر زمان؟ آژانس شیشه‌ای و موج مرده که خیلی مربوط به خود جنگ نیست. لیلی با من است و �وئل؟! به نظرم هیچ‌کدام! تنها فیلم قابل اعتنا در این بین، به نظرم، آژانس شیشه‌ای است (که البته نمی‌دانم هنوز هم اگر ببینم‌اش چنان نظری خواهم داشت یا نه – ممکن است آژانس شیشه‌ای تنها برای همان زمان خوب بوده باشد: به خاطر شهامتی که در آن برهه‌ی زمانی از خود نشان داده بود) که یکی دو ستاره کم‌تر از اینک آخر زمان دارد. خب! چرا؟

MacBook Pro – intel inside!

اپل هم سری‌ی جدید کامپیوترهای‌اش را که از پردازنده‌های intel استفاده می‌کنند معرفی کرد. مثلا این MacBook Pro را ببینید.

از این به بعد اپل از پردازنده‌های intel به جای PowerPC استفاده خواهد کرد. این پردازنده‌ی جدید که intel Core duo نام دارد از تکنولوژی‌ی ۶۵ نانومتر استفاده می‌کند، گویا دو پردازنده‌ی با هم روی یک چیپ است و سرعت ساعت‌اش هم در نسخه‌ای که روی MacBook Proها استفاده می‌شود تا 1.83GHz است.
تفاوت سرعت -آن‌طور که اپل ادعا می‌کند- قابل توجه است: تست‌های integer و floating pointاش بین چهار تا پنج برابر سریع‌تر از پردازنده‌ی قدیم PowerPCی به کار رفته روی PowerBook G4 است (آن‌ها 1.67GHz بودند البته در حداکثر فرکانس ساعت) و در نرم‌افزارها هم حدود دو تا چهار برابر سریع‌تر عمل کرده است. البته به دلیل تفاوت معماری‌ها گویا یک چیزی آن وسط می‌آید تا نرم‌افزارهای قدیمی را فورا قابل استفاده کند (اسم این سیستم Rosetta است. مرا یاد یک چیزهایی می‌اندازد.). البته خود اپل هم گفته که الزاما همه‌ی نرم‌افزارها درست کار نخواهند کرد. البته از این بعد قرار است نرم‌افزارها برای دو معماری کار کنند.
قیمت چطور است؟! قیمت PowerBook G4 از چند ماه پیش چند صد دلاری پایین آمده و شده حدود ۲۰۰۰ دلار آمریکا (برای ۱۵ اینچ‌های‌اش). سریع‌ترین MacBook Pro (همین جدیدی‌ها!) ۲۵۰۰ دلار آمریکا است و نسخه‌ی کندتر و با امکانات کم‌ترش همان ۲۰۰۰ دلار. البته این نسخه‌ی با امکانات کم‌تر تقریبا شبیه همان نسخه‌ی PowerBook G4 است: ۸۰ گیگابایت هارد دیسک، ۵۱۲ مگابایت حافظه‌ی رم و حتی سرعت ساعت یک‌سان (1.67GHz).
من البته قصد خرید کامپیوتر ندارم (آن هم یک مک دیگر!)، اما اگر عجله نداشتم دو سه ماه صبر می‌کردم ببینم مشکل نرم‌افزاری راحت حل می‌شود یا نه و اگر عجله داشتم در خرید این کامپیوتر شک نمی‌کردم. اما من که گفتم: قصد خرید ندارم، اصرار نکنید!

چه کس‌ای از ویرجینا وولف می‌ترسد؟

-چه کس‌ای از ویرجینا وولف می‌ترسد؟
-هان؟!
-چه کس‌ای از ویرجینا وولف می‌ترسد؟!
-غلط می‌کنه می‌ترسه پسره‌ی یکاره!

Islands

۰-می‌گویند یکی از نشانه‌های ظهور این است که کلمه‌ی روشنفکر (همان روشن‌فکر) فحش حساب می‌شود: برو بچه روشنفکر قرطی(؟) با کتابات لاس بزن! ول کن مارو بابا جون بذار بحث کنیم.
[عزیزان من! روشن‌فکر در دنیای مدرن فحش حساب نمی‌شود. اگر می‌بینید طرف ادعای‌اش می‌شود ولی از درک واقعیات بس دور است، اسم‌اش هر چه باشد روشن‌فکر نیست.]

۱-وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ نمی‌دانم! وبلاگستان‌ای که من به آن سر می‌زنم این‌روزها آلوده‌ی بحث ادب داشتن یا نداشتن و جنسیت‌زده‌بودن یا نبودن گفتار و کردار هودر، نیک‌آهنگ، سیبیل‌طلا، مهدی جامی، سیما شاخساری، نقطه ته خط و اینان و ایشان شده است. بس است لطفا! نود درصد مطالب رد و بدل شده چیزی بیش از صور جلیله و قبیحه‌ی هتک حرمت نیست. کم‌تر کس‌ای تا به حال از این بحث‌ها به نتیجه‌ای رسیده است. هر کس‌ای در دبستان یاد گرفته است که اگر به کس‌ای فحش بدهی، فحش می‌خوری. ردخور هم ندارد. حالا بگذریم از این‌که ممکن است کتک هم بخوری. فحش خوردن هم نه به سواد ربط دارد نه به مقام نه به ارزش طرف: چه سیب‌زمینی باشد و چه ژامبون، اگر کسی را انگولک کنی هر آن ممکن است بشویدت بگذاردت کنار.

۲-آخر سر وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ [بخش قابل توجه‌ای از] وبلاگ‌هایی که می‌خوانم سخت درگیر این دعواهای بی سر و ته هستند. چند درصد کسانی که وبلاگ می‌خوانند شاهد این‌چنین دعواهایی هستند؟ می‌خواهم بدانم آیا در محدوده‌ی خیلی کوچک ولی بگویی نگویی خودبزرگ‌بینی گیر افتاده‌ام یا واقعا این جار و جنجال‌ها وبلاگستان را در برگرفته است. اگر مثلا فقط پنج درصد کل وبلاگ‌خوانان از این ماجراها باخبر باشند، آن‌وقت می‌فهمم که باید چند لینک به آن کنار اضافه کنم و این کار را نیز به صورت اتفاقی انجام دهم.

[دعای حضرت سولوژنوس اول – ظل‌الله]
۴-وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ کاش crawlerای داشتم که می‌رفت به هزاران هزار وبلاگ و لینک‌های آن‌ها را به هم در می‌آورد و بعد گراف‌اش را مشخص می‌کرد و لاپلاسین‌اش را حساب می‌کردم. آن‌وقت می‌توانستم اولین مقدار ویژه‌ی non-trivial وبلاگستان را محاسبه کنم و تعداد مقادیر ویژه‌ی صفرش را نیز در بیاورم و حد و حدودی از متصل‌بودگی‌ی مجمع‌الجزایر وبلاگستان به دست آورم. چه بسا متوجه بشوم که می‌توانم ترانه‌ی زیر را زیرلب زمزمه کنم:

We are islands, but never too far,
We are islands
And I need your light tonight,
And I need your light tonight.

Mike Oldfield, “Islands,” Islands, singer: Bonnie Tyler, 1987

۵-حالا که همه با هم دوست شدید(!)، توصیه می‌کنم به صدای این خانم Bonnie Tyler گوش دهید. صدای‌اش خش زیبایی -حداقل در این Islands- دارد.
۶-یک چیز دیگر: من از کسانی که طنز را درک می‌کنند خوش‌ام می‌آید و به‌تر ارتباط برقرار می‌کنم. ملت هم معمولا طنز را خیلی خوب درک نمی‌کنند. یکی از مشکلات من که گاهی فجایع به بار آورده همین است. خیلی وقت‌ها آدم‌ها حرف‌ام را بیش از حدی که بخواهم جدی می‌گیرند. جدی نگیرید بابا جون! چی جدیه توی دنیا مگه؟ اممم … البته منظورم این نیست که من جوک تعریف می‌کنم و انتظار دارم بقیه به آن بخندند (در واقع این کار را خیلی بد انجام می‌دهم. احتمالا وودی آلن هم همین‌طور است).
۷-ويژ ویـــژژژژ … قیـــژ قـیژژژژژژ

Islands, from the first time we page,
We could wait for this moment, like bots on the net
We can never be closer, somehow,
For the moment that lasts, is this moment now.
When the night’s on fire, will you keep the counter counting?
Hold on your greed’s desire. (When the night’s on fire)
When you see one blogger into the quarrel, another one’s commenting,
And the two can fly much higher.
And the two can fly much higher.
[ Chorus ]
We are islands, but never too far,
We are islands
And I need your link tonight,
And I need your link tonight.
We are islands, but never too far,
We are islands
And I need your promotion tonight,
And I need your promotion tonight.
Islands, never been to before,
And we climd so high to where the hotmails soar.
There’s a new ad. that we found just today,
I was lost in the bandwidth problem and you showed me the way.
When the night’s on fire, will you keep the counter counting?
Hold on your greed’s desire. (When the night’s on fire)
When you see one blogger into the quarrel, another one’s commenting,
And the two can fly much higher.
Highly modified version of Mike Oldfield, “Islands,” Islands, 1987

استفاده تکنولوژیک از انسان‌ها

اوج تکنولوژی‌زدگی: “از اینکه به این مطلب نظر دادید ممنونم به منظور استفاده از امکانات ام تی و نیز به دلیل جلوگیری از اسپم نظر شما بعد از بازبینی به روی سایت قرار خواهد گرفت.”

مثال مشابه:
-عزیزم! لطفا یک لیوان آب به من بده. به منظور استفاده از امکانات دست‌شویی(!)، می‌خواهم مثانه‌ام را پر کنم. [جنسیت‌زدایی شده]

[لطفا به صاحب وبلاگ برنخورد. این کامنت جنبه‌ی عمومی دارد.]
راستی می‌دانستید اسم یک کتاب‌ای در دنیا The Human Use of Human Beings (به استفاده‌ی انسانی از انسان‌ها ترجمه شده) است؟ کتاب از نوربرت وینر (Norbert Wiener) ، پدر سایبرنتیک، است. این هم یکی از کتاب‌هایی است که همیشه دل‌ام می‌خواسته بخوانم‌اش، اما خب، به جمع صدها کتاب دیگر پیوسته است. اما اسم‌اش خدا نیست؟

مایکروسافت یا گوگل؟!

اگر قرار باشد بین کار کردن در مایکروسافت و گوگل یکی را انتخاب کنید، کدام را برمی‌گزینید؟
مایکروسافت فحش‌خور ملسی دارد. اما راست‌اش به نظرم کار کردن در آن‌جا جالب‌تر از کار کردن در گوگل است. البته شرایط کاری‌ی آن دو جا را نمی‌دانم، اما فکر کنم گوگل محدودتر باشد. منظورم نه از نظر آزادی‌ی کارکنان که از نظر طیف کارهایی است که انجام می‌دهند.
هممم … جالب است! من فکر کنم از هر دوی این دو جا خواننده دارم. مطمئن نیستم چه کسانی هستند (گرچه گوگل‌اش را می‌شود حدس زد: م.).
راستی این مصاحبه‌ی بی‌.بی.‌سی. با بیل گیتس (+)
را بخوانید. بیل گیتس جدا از این‌که گاهی بدجوری سوتی می‌دهد و ویندوزش شدیدا چیز مزخرفی است آدم خوبی به نظر می‌رسد. امسال که روی جلد Times هم رفت و کلی کار خیر انجام داده است گویا.
البته همه‌ی این‌ها باعث نمی‌شود کم‌تر فحش بخورد. و هم‌چنین متاسفانه اجتناب از نرم‌افزارهای‌اش نیمه‌قراضه‌اش تقریبا واجب است (البته کاملا ممکن نیست.). بگذار این‌طوری بگویم: دوست داری پول‌ات برود در جیب آقای گیتس (مایکروسافت) یا جابز (اپل) یا در جیب هیچ شخص خاص‌ای نرود اما زندگی‌ات کمی روی هوا باشد (لینوکس‌ای باشی).

Google’s Banning

من در این وبلاگ تازه تاسیس (+) چیزهایی راجع به تحریم ایران توسط گوگل خواندم. مثلا این‌که ایرانیان نمی‌توانند Google Pack را داونلود کنند. نمی‌دانم مشکل دقیقا از چه چیزی است: آیا تحریم‌ای در کار است یا مشکلات فنی‌ی ISPهای ایران چنین کرده است. به هر حال من این نامه را برای‌شان فرستادم ببینم پاسخ‌شان چه خواهد بود.

-یک پزشک (+) هم راجع به این موضوع نوشته است.

Hi!
I am an Iranian who is a permanent resident of Canada. I heard from a few of my friends in Iran that they cannot download Google Pack. I want to know if there is any political issue that makes this problem or it is just some technical difficulties in Iranian ISPs?
Thanks,
[My name!]
[My affiliation]

خبر تکمیلی:
هنوز هیچ خبری از گوگل نشده است. دوباره برای‌شان نامه نوشتم ولی هنوز هیچی. البته انتظار هم می‌رفت. بگذریم …
این امضاجمع‌کنی‌ (+) هم راه افتاده برای این‌که اعتراض‌مان را به گوگل نشان دهیم. نامه‌اش خیلی خوب نیست، اما به‌تر از نبودش است.

ایرانیان در فضای بیست و هفت بعدی

اعتراف کنید که حداقل یک‌بار در این دام افتاده‌اید:
-جالبم اینجاس که ایرونیا خودشون رو متخصص امور اجتماعی و سیاسی می‌دونن.
+آره!‌ آره! اکثرشون خودشون رو همه فن حریف می‌دونن.

یون تیخی و مکانیک کوانتوم

من یک مقدار حال‌ام خوب نیست! سرم درد می‌کند برای کارهای عجیب کردن.
امشب داشتم دنبال این می‌گشتم که کتاب‌های استانیسلاو لم‌ای (Stanislaw Lem) را که درباره‌ی یون تیخی است(Ijon Tichy) پیدا کنم، بعد سر زدم به آمازون و نمی‌دانم دقیقا چطور شد که رفتم سراغ کتاب‌های مکانیک کوانتوم و خواندن نظرات ملت درباره‌شان تا بفهمم کدام‌شان برای کس‌ای که بدون پیش‌زمینه فیزیکی می‌خواهد بخواند مفیدتر است. انتخاب‌ها بین گریفیتثز (Griffiths)، فرنچ (French)، ساکورایی (Sakurai)، شانکار (Shankar)، کوهن-تانوجی(؟) (Cohen-Tannoudji) و کتاب فاینمن (Feynman) بود.
باید اعتراف کنم آخر سر نفهمیدم کدام گزینه‌ی به‌تری است برای‌ام. مثلا گریفیتثز به نظر می‌رسد خیلی چیزها را نگفته باشد اما من کتاب الکترودینامیک‌اش را دوست داشتم (و البته نباید فراموش کنم که اگر چیزی را n سال پیش دوست می‌داشتم نه دلیلی دارد الان دوست‌اش داشته باشم و نه این‌که به‌ترین و مفیدترین گزینه باشد). مثلا یکی گفته بود که این بابا هیپی است و آدم‌ها به خاطر سبک هیپی‌اش می‌روند کتاب‌اش را می‌خوانند. فرنچ به نظر می‌رسد کتاب مقدماتی‌ی خوبی باشد اما من از سرفصل‌های‌اش خوش‌ام نیامد (در واقع خیلی کلاسیک به نظرم رسید. البته من هم انتظارم معقول نیست). ساکورایی و شانکار هم به نظر اساسی می‌آیند ولی هر کدام گویا ایرادهایی دارد. جدا از این‌که بعید می‌دانم کتاب مقدماتی‌ای محسوب شوند. کوهن-تانوجی(؟) هم به نظر خوب می‌آید اما دو جلد است و تا خیلی پیش نروی به جای اساسی‌ای نمی‌رسی و در نتیجه من حوصله‌ی خواندن‌اش را ندارم. در واقع من می‌خواهم وقت خواب این کتاب‌ها را بخوانم. خودم هم می‌دانم که هیچ دیوانه‌ای تا به حال بدون حل مساله این‌جور چیزها را یاد نگرفته و من هم جزو کسانی نیستم که با خودم در تختخواب کاغذ و مداد ببرم و مساله حل کنم. در نتیجه، وضعیت خنده‌دار است. حالا محض خنده کتاب گریفیتثژ و فاینمن را سفارش دادم ببینم ازشان خوش‌ام می‌آید یا نه.
حالا همه‌ی این‌ها به چه درد من می‌خورد، احتمالا هیچی!

آها! کمی راجع به یون تیخی و استانیسلاو لم (Stanislaw Lem) به زبان ساده بگویم: استانیسلاو لم یک نویسنده است! یک نویسنده‌ی تقریبا علمی-تخیلی‌نویس که البته سبک‌های دیگری نیز تجربه کرده اما من چیزی از سبک‌های دیگرش نخوانده‌ام. گمان‌ام لهستانی باشد. کتاب خیلی معروف او سولاریس است که پیش‌تر درباره‌اش -به گمان‌ام- نوشته بودم. سولاریس همین کتاب‌ای است که فیلم هم از آن ساخته شده و احتمالا بعضی از سینمادوستان خیلی به نسخه‌ی اول‌اش علاقه دارند (نمی‌گویم کارگردان‌اش کیست چون ربطی ندارد). کتاب دیگر لم، تسخیرناپذیر (The Invincible) است که در ایران هم ترجمه شده. من از هر دو کتاب به شدت لذت برده‌ام. حالا نکته‌ی اساسی‌اش این است که من لم را نه از سولاریس‌اش می‌شناسم و نه از تسخیرناپذیرش. بلکه از سری داستان‌های یون تیخی‌ای که زمانی در مجله‌ی دانشمند چاپ می‌شد (این دانشمند را دانش‌مند ننوشتم چون اسم خاص شده است در این مورد!). کی؟ فکر کنم حدود اواخر دهه‌ی شصت و اوایل هفتاد: زمانی که دانشمند مجله‌ی محبوب من بود. این آقای یون تیخی، فضانوردی باحال است که سفرهای عجیب و غریبی می‌کند. این سفرهای‌اش آن‌قدر هیجان‌انگیز بود که خاطرات کودکی‌ی مرا جوری شکل داده که اینک دنبال کتاب‌های‌اش باشم. احتمالا به زودی می‌روم کتاب‌های‌اش را می‌گیرم و می‌خوانم. نمی‌دانم در ایران وضعیت انتشارش چطوری باشد. به نظرم چاپ نشده در حالی که بخش زیادی (حالا نمی‌دانم بیش‌تر یا کم‌تر) کتاب در طول چند سال در مجله‌ی دانشمند چاپ شده بود. خلاصه کتاب‌های استانیسلاو لم را بخوانید که یکی از بزرگ‌ترین علمی-تخیلی‌نویس‌های دنیا است و در ضمن بعد فلسفی‌ی کارش هم پررنگ است.

تکمیلی در مورد مکانیک کوانتوم خواندن:
بچه‌ها راه‌نمایی کردند که چه کار کنم. نوشته‌های‌شان را -با اندکی جابه‌جایی- همین زیر می‌آورم:
علی: من از کتابهایی که گفتی گریفیتس و ساکورای را کم و بیش مطالعه کرده ام. گریفیتس رو معمولا تو لیسانس تدریس می کنند. به نظرم کتاب خوبیه (اگه تا حالا به صورت جدی فیزیک نخوندی). در ضمن توی تخت خواب هم میشه اون رو خوند. به جنبه های فلسفی قضیه هم ناخونک زده. اما ساکورای خیلی پیشرفته تره. توی فوق از روش درس می دن. راستش لیسانس های فیزیک هم باهاش مشکل دارند. به هر صورت به نظر من Lie Theory پیش نیازشه. یعنی باید با محاسبات جبر لی راحت باشی تا بتونی اون رو بخونی.

سهیل:
۱) به نظرم باید Sakurai رو میگرفتی! Shankar فقط برای شروع خوبه (اونم برای یه دانشجوی undergrad).
۲) اینو باید زودتر میگفتم، ولی Sakurai برای یه undergraduate کتاب سختیه برای شروع یادگرفتن quantum mechanics – منظورم از این جمله اینه که فکر نمیکنم برای یه کسی که داره graduate studiesش رو انجام میده سخت باشه حتی اگه رشته اش فیزیک نباشه. فقط یادت باشه که بخش 1.1 رو نخونی (یه چیزی تو مایه های مقدمه س ولی خیلی گمراه کننده) و از 1.2 شروع کنی.
این کتاب از اول با ریاضیات شروع میکنه و کاری به تاریخچه و نحوه پیدایش quantum mechanics نداره (منم برای همین ازش خوشم میاد که داستان نمیگه برات و یک راست میره سر اصل مطلب). به نظرم فقط کمی (و فقط “کمی”) به linear algebra نیاز داری برای شروع (بعدش که میشه differential equations و کمی complex analysis) و نیازی به lie algebra نداری.
به هر حال، اگه دیدی خیلی سخته (که فکر نمیکنم برای کسی با background تو توی ریاضیات سخت باشه)، میتونی برای Shankar رو بخونی (ولی فقط برای شروع – بیشتر نه، چون خیلی وقتت رو میگیره). ولی بازم میگم که فکر نمیکنم سخت باشه برای شروع…

بوی خارج

از بچگی تا همین امروز امروزش از بوی خارج خوش‌ام می‌آمد. خاله‌ام که هر چند وقت یک‌بار برمی‌گشت کشورش، چمدان‌اش بوی خارج می‌داد. بویی متفاوت و شادی‌بخش برای‌ام. کیسه‌ها، لباس‌ها و اتاقی که او در آن می‌ماند بویی دیگر می‌گرفت. نمی‌توانم توصیف کنم چه بویی می‌داد اما شاید بوی عطر بود، شاید بوی صابون خوش‌بو، شاید شامپو و البته مطمئنا همه‌ی این‌ها. خلاصه “خارج” برای‌ام خوش‌بو بود!
الان این‌گونه نیست. بوی خارج را حس نمی‌کنم. همه چیز همان بوی سابق را می‌دهد (جدا از بوی دودش که دیگر کم‌یاب است). انگار نه انگار که این‌جا ناف خارج است (گیریم کمی ناف‌اش حوالی سرش باشد). گمان‌ام این نشانه‌ای است برای بینی‌های گرفته – باشد که اندیشه کنند.

iPod

هیچ ربطی به بحث‌های اخیر ندارد، اما اهمیت‌اش کم‌تر نیست.
در ضمن، هیچ خبر جدیدی هم نیست. ده سال پیش هم شنیده بودم‌اش. احتمالا شما هم شنیده‌اید.
حال این‌جا (+) را که دیدم،‌ دوباره یادم آمد که مهم است و دل‌ام خواست به چند نفری هم خبر بدهم. ای-میل زدن کمی طولانی است و تبعیض‌آمیز (چون اگر به هر دلیلی فراموش کنم به کس‌ای ای-میل بزنم، می‌تواند بعدا خرخره‌ی مرا بگیرد.). پس تصمیم گرفتن وبلاگی اعلام کنم. هرکس هم که وبلاگ مرا نمی‌خواند به هر حال مشکل خودش است و چیز مهم‌ای را از دست داده.
خلاصه بگویم برای‌تان … تعلیق‌اش به اندازه‌ی کافی بود؟ حسابی می‌خواهید بدانید چه خبر شده؟ فضولی‌تان گل کرده است؟ خب! اتفاقا خیلی جالب است: چند وقت پیش داشتم رمانی می‌خواندم و با تحلیل شروع آن به این نتیجه رسیدم که … ! اوه! باشه … و اینک مشروح اخبار:
هیچی! هدفون‌ها، گوشی‌ها، گوش‌آویزها و …ای که از آن صدای موسیقی برمی‌آید ممکن است به گوش‌تان ضرر بزند. این خبری (+) که آورده‌ام علمی نیست و تنها تجربه‌ی یک بنده‌خدایی که گوش‌اش به علت گوش‌دادن با هدفون نابود شده است اما فکر کنم موارد مشابه چنین چیزهایی را هم نه تنها من که شما هم بارها شنیده‌اید. در نتیجه اگر MP3 Player دارید، واکمن با کاست یا CD یا MD یا هر چیز دیگر، یا حتی از وسیله‌ی سوسول‌ای چون iPod استفاده می‌کنید بدانید و آگاه باشید که ممکن است شنوایی‌تان به تدریج ضعیف شود. من گاهی وحشت می‌کنم وقتی صدای موسیقی‌ای را که یکی دیگر در گوش‌اش نواخته می‌شود می‌شنوم. نگذارید من دیگر وحشت کنم!

این عکس‌ها را هم ببینید برای این‌که حال‌تان به‌تر/بدتر شود. عموما بدتر می‌شود: MSNBC Pictures of 2005

شارون می‌میرد

در این شرایط حرف بعدی را که بزند همه را به فنا می‌دهد. یکی بگیردش لطفا!

مرید و مراد (واژگون)

دانش‌جویان می‌گویند:
-خوشالم که هنوز استادایی مث شما رو می‌شه داشت.
-عجیبه که هنوز استادای باسواد وجود دارن.
-بین همه‌شون، فقط دکتر فلانی آدم حسابیه.

استادان می‌گویند:
-دانش‌جویان این دور و زمانه تنبل و از خودراضی‌اند.
-دانش‌جویان وقیح شده‌اند. حرمت استاد و دانش‌جو را رعایت نمی‌کنند.
-هیچ‌کدام‌شان دل به درس نمی‌دهند. هیچ‌کدام یک بار هم کتاب را نخواندند. می‌دانم دیگر … همه‌شان بعد از امتحان صف می‌بندند پشت در اتاق‌ام.

رستاخیز خرگوش‌ها

بیشه
خیال بیداری ندارد
زمستان را بی‌خواب برنمی‌تابد
وقتی گوش‌های تو
نجوای مرا به رستاخیر می‌کشاند

اینک
خرگوش مقدس را به سیخ بکش
از گستره اعجاز گوش‌های‌اش
برای آویزان کردن‌‌

با تشکر از بهار

رستاخیز وبلاگ‌ها

آخرین پست‌اش مربوط می‌شود به بهار ۲۰۰۳، یا مثلا نوامبر ۲۰۰۴ یا چیزی از این دست. نوشته است و نوشته است و نوشته است و دیگر ایستاده، ایستاده، ایـــســـتـــــاده!
وبلاگ تعطیل‌شده شبیه سنگ قبر است. آدمی پشت‌اش بوده و دیگر نیست. می‌دانی اگر بخواهد می‌تواند باز بنویسد. کافی است دوباره لاگین کند و دوباره بنویسد تا سنگ قبر برداشته شود و باغ‌چه‌اش در ژانویه ۲۰۰۶ بروید.
بازنوشتن، شبیه رستاخیز است، قیامت: می‌تواند هر موقع باشد، اما می‌دانی به این زودی‌ها نخواهی دیدش – و بعید است هیچ‌گاه ببینی. رستاخیز وجود دارد اما نه برای رخ‌دادن، شاید برای امید داشتن.

ریشه حماقت

ریشه‌ی حماقت در چیست/کجاست؟

2006

سال نو که می‌گن، همینه؟!