Browsed by
Month: March 2006

سردترین چهارشنبه سوری‌ی دنیا

سردترین چهارشنبه سوری‌ی دنیا

Chahar-Shanbe Soori

هوا سرد است. شاید حدود ده یا پانزده درجه‌ی زیر صفر. آتش‌ای آن گوشه به راه است (که نمی‌توان از روی‌اش پرید) و مردم -بیش‌ترشان- در حال رقصیدن‌اند. یکی دو ساعتی بیش‌تر نمی‌مانی، اما آن آخر دیگر احساس می‌کنی سردت شده.

چهارشنبه‌سوری‌ای در فلان پارک جنگلی‌ی ادمونتون،‌ کنار رود یخ‌زده‌ای که ماه‌هاست از خیال خروش بیرون آمده – زیر نور بدر کامل.

نه آجیل مشکل‌گشایی هست (هست! ولی نه آن‌ای که مشکلی را بگشاید) و نه آتش‌ای که از روی‌اش بپری و نه آدم‌هایی که خوش‌حال‌ات کنند. مهم‌تر از همه همین آخری! آدم‌هایی که باید باشند، نیستند.
نه! بگذار منصف باشم. آدم‌هایی هستند که دیدن‌شان -یا به صحبت نشستن‌شان- خوش‌حال‌ات می‌کنند (حتی اگر راجع به وبلاگ‌ات صحبت کنند. در این مواقع حس خاص‌ای داری که … ول‌اش کن، نمی‌گویم). اما همه چیز گویا این‌جا موقت است.

چهارشنبه سوری‌ای که بوی بهار در آن نیاید، چهارشنبه سوری‌ای که ارواح نیمه‌شب‌اش را نشناسي، چهارشنبه سوری‌ای که صدای انفجارهای وحشت‌آور تهران فضا را پر نکند، چهارشنبه‌سوری‌ای تقلبی است. عاریت‌ای است از آن‌چه نمی‌تواند باشد. چرا بیش از حد سعی در تکرار ناممکن بکنی؟ بگذار ریشه‌های‌ات نه در اجتماع که در خودت شکل بگیرد. اجتماع‌شان را رها کن [اجداد ما که بین‌النهرین و اروپا را پر کردند همه از افریقا آمده بودند. آن‌ها کلونی‌های مهاجر بسیار کوچک‌ای بودند. شاید حدود هزار نفر. همین هزار نفر بودند که تمدن‌های باستانی‌مان را شکل دادند. جمعیت ایرانی‌ی ادمونتون هم باید در همین حدود باشد. نه! خیلی هم بد نیست.]

مردم می‌رقصند. تو وارد هیاهوی‌شان نمی‌شوی. عکس می‌گیری و عکس می‌گیری (حتی اگر یکی به‌ات بگوید که مشکوک می‌زنی با این عکس گرفتن‌ات. و تو فکر می‌کنی آیا طرف فکر کرده ممکن است تو عامل حکومت باشی و مثلا می‌خواهی راپورت‌اش را بدهی که بی‌حجاب در ده هزار کیلومتر آن طرف‌تر قر شدید داده؟! خنده‌دار این‌که در بین دویست سیصد عکس‌ای که گرفته‌ام یک عکس هم از او نبود. سوژه هیچ‌گاه به مقام ابژه‌ی عکس من تبدیل نشد!). خوب‌ است. اسباب‌بازی‌ی خوبی است. تو را وارد ماجرا می‌کند بدون این‌که درگیرش شوی. حق‌ای عینی به تو می‌دهد برای پوشاندن ترس از اجتماع‌ات. عکس می‌گیری و عکس می‌گیری. هنوز عکاس خوبی نیستی (و با خیره‌سری اصرار داری که در شب بدون فلاش عکاسی کنی). اما خب،‌ این چه ربطی به عکس گرفتن دارد؟
مردم می‌رقصند و من سردترین چهارشنبه‌ی سوری‌ی عمرم را (و نه البته بدترین‌اش را) می‌گذرانم. ارواح حلقه‌زده خاطرات وطن‌شان را می‌رقصند.

شهید آدرنالین شریف

شهید آدرنالین شریف

-دانش‌گاه صنعتی‌ی شریف شلوغ شده است. شهدا را می‌خواستند دفن کنند و موافقت بسیج دانش‌جویی و مخالفت بقیه و قضایا مربوط. بیش‌ترش را می‌توانید در وبلاگ لنا بخوانید.

-دو سه سال پیش هم می‌خواستند در میادین شهر شهید دفن کنند. این‌کار را هم کردند گویا (هیچ‌وقت نفهمیدم آن آب‌خوری‌هایی که عکس شهید روی‌شان بود، زیرشان استخوان‌ای هم بود یا خیر. فرض‌ام بر مثبت‌بودن پاسخ است). مردم مخالف بودند، اما مردم بند کفش که‌اند؟

-کتک‌کاری شده در شریف. گویا بچه‌ها را زده‌اند. در این شرایط آدم خون‌اش به جوش می‌آید. بعید نیست دل‌اش بخواهد مشت‌ای هم حواله‌ی طرف کند. از بیرون که نشسته‌ای می‌گویی نباید پاسخ خشونت را با خشونت بدهی، اما درون گود همه چیز فرق می‌کند. آدرنالین این چیزها سرش نمی‌شود.

-۱۸ تیر، خرداد ۸۲، پارک دانش‌جوی اسفند ۸۴، اعدام‌های دهه‌ی شصت، جنگ اجباری، تحریم‌های گذشته و تحریم‌های آینده، و حماقت/شیطنت‌های همیشگی‌شان (شیطنت از آن کلمه‌های گوگول‌ای است که فرزانگان به خبیثانه‌ترین معنای‌اش به کار می‌برند. در این‌جا مراد همان برداشت است).

-رییس دانش‌گاه را هم گویا زده‌اند. خوب شد که کتک خورده؟ گویا طرف قول داده که بدون اجازه‌ی بچه‌ها این اتفاق نیافتد و بعد زیرش زده. باشد! باشد! طرف دموکرات نیست، اما پاسخ رفتار خلاف دموکراسی مشت است؟ گمان‌ام نیست. کمینه در بیش‌تر موارد به‌ترین راه نیست. اما آدرنالین به هر حال چیز دیگری است و وقتی بالا رود دیگر به این زودی‌ها پایین نمی‌آید.

-به خشونت که دست می‌زنند، دل‌ات به خشونت هم‌ارز راضی نمی‌شود. می‌خواهد مثل فیلم‌های هالیوودی (با ترجیح رفتار ترمینیتور-گونه) پاسخ‌شان بدهی. همیشه آرزوی‌ام این بود که بتوانم کس‌ای را هل بدهم و از روی زمین بلند شود و ده متر آن طرف‌تر فرود بیاید. ضدگلوله‌بودن را هم همیشه دوست داشته‌ام. یک چیزی شبیه به رفتن به کارزار و ویران کردن سپاه دشمن به سبک فیلم مذکور یا مشابه‌های دیگرش چون یاران حلقه در ارباب حلقه‌ها و دیگر قضایا (ببینید که چه گستره‌ی وسیع تاریخی‌ای را برای‌تان پهن کرده‌ام وسط وبلاگ). بدی‌اش این است که این‌ها ممکن نیست. جدا از این‌که خشانت‌اش هم زیاد است و احتمالا اگر کس‌ای را ده متر آن طرف‌تر پرت کنی نمی‌توانی زیاد امیدی به سالم‌بودن‌اش (برای happy end بودن ماجرا – وقتی که سپاه دشمن به تو ملحق می‌شود) داشته باشی. درگیر قوه‌ی قضاییه می‌شوی و غیره که دردسر دارد. البته بماند که یکی از اولین جاهایی که دوست داری با این قدرت بروی همان طرف‌ها است. بگذریم … بگذریم!

-برای شهدایی که این‌گونه دست‌مایه‌ی عده‌ای ذهن‌آلوده می‌شوند ناراحت‌ام. آن‌هایی که جنگیدند با این بچه نخاله‌هایی که اسم بسیجی بر خودشان گذاشته‌اند برابر نیستند: نخاله‌هایی که روزگاری سفارت دانمارک را فتح می‌کنند و با افتخار در وبلاگ‌شان می‌نویسند و روزگاری قدیم‌تر تخم بدبختی سی ساله‌مان را در سفارت امریکا به قدیم‌ترین روش ممکن کاشتند (و البته پشیمانی‌شان یک پشیز نیز نباید جدی گرفته شود) و سال‌ها و سال‌ها راه‌زن چهارراه‌ها و معبرهای شهرهای‌مان بودند و کلاش به دست مردم را به زور به تقوای نداشته‌شان رهنمود می‌کردند. اوج تصمیم شهیدان بر این‌که زندگی‌شان را خالصانه فدا کنند با تصمیم کوته‌فکرانی که زنجیر به دست و با سلاحی نابرابر دیگران را می‌زنند در یک ترازو قرار نمی‌گیرد.

-من فکر نمی‌کنم دفن شهیدی در دانش‌گاه به خودی‌ی خود ایرادی داشته باشد. به هر حال جامعه‌ی ایران مذهبی و ارزش‌محور است. آن‌که شهید شده نیز نه جایی اشغال می‌کند و نه اندوهی اضافه (حتی شاید بتواند چند نفری را نیز معنویت بخشد). مشکل اما به زور تجویزکردن این داروهای سعادت است. داروهایی که نه به قصد سعادت که به قصد بالا رفتن فروش داروخانه به خوردت داده می‌شود.

-اما آدرنالین مگر می‌گذارد آرام فکر کنی وقتی کتک‌ات می‌زنند و توهین‌ات می‌کنند؟ می‌زنند؟ بزن!

دانش‌گاه و مذهب

دانش‌گاه و مذهب

یک سوال: آیا کس‌ای خبر دقیقی دارد از این‌که آیا غیرمسلمانان در ورود به دانش‌گاه‌های ایران دچار مشکل‌اند؟ آیا تبعیضی برای کس‌ای قایل می‌شوند در این زمینه یا خیر؟ و دیگر این‌که آیا بهاییان می‌توانند وارد دانش‌گاه شوند؟

لطفا هر چه می‌دانید برای‌ام بنویسید.

تکمیلی: از همه‌ی کسانی که پاسخ دادند متشکرم. با توجه به نظرات داده‌شده به نظر می‌رسد که بهاییان برای ورود به دانش‌گاه‌های ایران مشکل دارند. گرچه آن‌ها دانش‌گاه مخفی‌ای دارند که مدرک‌اش مورد قبول دانش‌گاه‌های خارجی هست (گرچه برای‌ام خیلی چنین چیزی عجیب است).
نکته‌ی جالب دیگر این‌که کسانی برای‌ام کامنت گذاشتند که تا به حال نمی‌دانستم از خواننده‌های این‌جای‌اند. در واقع خواننده‌های دایمی/نیمه‌دایمی شناسایی شده‌ی این‌جا هیچ واکنش‌ای نشان ندادند. ای تنبل‌ها!

درباره‌ی تقارن جــنـسی

درباره‌ی تقارن جــنـسی

هشتم مارس بهانه‌ی خوبی است برای صحبت درباره‌ی زن و جنسیت. نظر من در یکی دو سال اخیر خیلی تغییر نکرده است اما بازنویسی‌ی آن حداقل برای خودم مفید است و برای دیگران روشن‌گر. البته در این نوشته‌ی کوتاه بیش از حدی دقیق و عمیق نمی‌شوم.

من موافق تساوی‌ی حقوقی‌ی زن و مرد هستم. اعتقاد دارم هر انسانی -چه زن و چه مرد- از این حق برخوردار است که زندگی را تجربه کند و در صورتی که لزومی به پیش‌رفت می‌بیند، امکانات‌اش برای‌اش فراهم باشد.
هم‌چنین می‌دانم در دنیای امروز با زن و مرد به یک‌سان رفتار نمی‌شود. در بعضی کشورها چون ایران قانون بین دو جنس تبعیض قایل می‌شود. هم‌چنین در بسیاری از کشورها با این‌که قانون به برابری اعتقاد دارد، اما باور عمومی چنین نیست و در عمل رفتارهای نامتقارنی مشاهده م�‌کنیم.

این رفتارهای نامتقارن از دید اکثر مردم الزاما ناخوش‌آیند نیست. در بعضی شرایط چنین نوع رفتارهایی، عرف‌ای پسندیده است و در بعضی مواقع دیگر خیر. به عنوان نمونه تقدم و احترام بیش‌تری که به زن می‌شود (مثلا در یک مهمانی یا …) کاملا قابل قبول در نظر گرفته می‌شود. کم‌تر شخص‌ای را دیده‌ام که به صرف باور به تساوی‌ی دو جنس تمام رفتارهای‌اش را جنسیت‌زدایی کرده باشد. از طرف دیگر گاهی این رفتارها غیرقابل قبول است و تساوی‌خواهان را برمی‌آشوباند.

باور شخصی‌ی من این است که ذات همه‌ی این تفاوت‌ها در جنسیت است و جنسیت خلاصی بردار نیست. به عبارت دیگر همیشه تفاوت‌ای در رفتارهای اجتماعی وجود خواهد داشت. محل بحث تنها در میزان تفاوت قابل قبول است. صد سال پیش تفاوت مرد بزن و زن مطیع کاملا قابل قبول بود اما امروزه دیگر نیست. به نظر می‌رسد جنسیت امری شناور است که بخش‌ای از صفات خود را از تفاوت جنسی می‌گیرد و بخش‌ای دیگر را از اجتماع اطراف. اگر به هر دلیلی در اجتماع تفاوت جنسی کم‌تر به چشم بیاید (مثلا چون کار بدنی کم‌تر نیاز باشد و تفاوت‌های ناشی از آن کم‌رنگ‌تر) فرد کم‌تر در مواجهه با این تفاوت جنسی خواهد بود و جنسیت برای‌اش کم‌رنگ‌تر می‌شود. این‌که این تفاوت تا چه حد باقی خواهد ماند و فرداها چه خواهد شد را نمی‌دانم، اما به گمان‌ام تا انسان انسان است، تفاوت نیز باقی است و هر تلاشی برای محو کردن‌اش بی‌فایده.

امتحان

امتحان

دارد امتحان می‌دهد. تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که برای‌اش آرزوی موفقیت بکنم. متاسفانه فقط همین!
احساس قلبی‌ام این است که مشکلی نخواهد داشت. (:

آن مردان چکمه‌پوش

آن مردان چکمه‌پوش

مردان چکمه‌پوش
پر ز قدرت و غرور
گام برمی‌دارند استوار -گیریم اخلاق‌شان بشلد.

مردمان ما به انتظار
تنها و بی‌کس
چشم به انتظار دستِ یار

مردمان آرام و بی‌پناه به انتظار طلوع
مهرورزی را چشم در راه‌اند
اینک معجزه: مِهرورزان چکمه‌پوش باتوم‌زنان و استوار صف‌های آرام و نحیف‌شان را در هم می‌شکنند: ترق ترق!

فریاد برمی‌دارد
“گم شوید! گم شوید!”
-متشکرم عمو، متشکرم خالو
و من نمی‌دانم چرا فریاد آن پیرزن نحیف
برنمی‌�ارد دست از گوش من

آن مرد چکمه‌پوش
با اخلاق چرمین خود ما آدم‌ها را تا نهایت حقوق مسلم‌مان
دوست می‌دارد
و ما
خسته
و ما
تنها
به انتظار معجزه‌
به عبث نشسته‌ایم.

ضدخاطرات پراکنده با سویه اکادمیک

ضدخاطرات پراکنده با سویه اکادمیک

۱) خانه‌مان بازم آتش گرفت. این‌بار زیر دوش بودم. تجربه‌ی این‌بار نشان داد که یک شخص می‌تواند در حدود دو دقیقه کل لباس‌اش را (هم‌راه با جوراب و کفش و کاپشن) بپوشد و کیف پول و کلیدهای‌اش را بر دارد و بزند به چاک. در این مدت البته نمی‌توان بندهای کفش را بست و یا موها را خشک کرد.
۲) شما چطوری می‌توانید هوای بالاتر از صفر درجه را تحمل کنید؟ گرم‌ت�ن نمی‌شود؟ این‌جا هوا عالی است!
۳) یک‌جایی خواندم که از اسکار وایلد چنین نقل شده است: تجربه نام آن‌چیزی است که بر اشتباهات‌مان می‌گذاریم.
خب، شاید!
۴) در ضمن جمله‌ی مورد علاقه‌ی من این است:

Ever tried, Ever failed. No matter! Try Again; Fail again, Fail better.

۵) ولی من از تجربه‌های این‌طوری خیلی -حداقل در برخورد اول- خوش‌ام نمی‌آید.
۶) حس‌ای وجود دارد به نام حسِ نقص‌شدن کپی‌رایت شخصی. حس می‌کنی اگر چیزی نوشته‌ای نه تنها دیگری نباید آن را بدزدد، بلکه نباید تغییری نیز در آن ایجاد کند. چنین حس‌ای است که باعث می‌شود از این‌که کس‌ای در برنامه‌های‌ [کامپیوتری]ام دست‌کاری کند و یا مثلا نوشته‌ای از مرا ویرایش کند چندان خوش‌ام نیاید. صرفا یک حس است – ماجرای قانونی‌ای نیست.
۷) حس بد دیگری که وجود دارد و من به کرات تجربه کرده‌ام این است که از ایده‌های‌ات استفاده کنند اما حق‌ات را درست به جا نیاورند. مثلا اگر تو در یک کار علمی ایده‌ای داده‌ای و تحقیق‌ای انجام شده است، لازم است در گزارش‌های منتشر شده نام تو را بیاورند. حالا با توجه به مشارکت‌ات یا لازم است تشکر کنند یا این‌که به عنوان نویسنده‌ی مقاله بشناسندت.
۸) در دانش‌گاه‌های پیشین‌ای که بودم خیلی‌ها می‌آمدند و با من در مورد موضوعات مربوط به تحقیق‌شان مشورت می‌کردند. برای بعضی‌ها قصه‌ی یک چیز را از ابتدا می‌گفتم، برای بعضی‌ها ایده‌ی تازه‌ای مطرح می‌کردم و گاهی اوقات تنها به حرف‌های‌شان گوش می‌دادم و سعی می‌کردم به انسجام فکری‌شان کمک کنم (نقد می‌کردم). نمی‌گویم در همه‌ی آن موارد لازم بود نویسنده‌ی هم‌کار مقاله می‌شدم. نه! در خیلی موارد نقش‌ام آن‌قدر نبود. از طرف دیگر معمولا از کمک علمی کردن به دیگران لذت می‌برم. اما اعتقاد دارم از میان آن همه مراجعه‌کننده(!) و آن همه مقاله‌ی چاپ‌شده باید کمینه چند نفرشان کاری غیر از به رسمیت نشناختن کمک ان�ام می‌دادند. از این همه، تنها یک مورد این‌گونه کرد.
۹) زمانی با لنا درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کردم. او می‌گفت شاید دیگران نمی‌دانند چنین کاری باید بکنند. همین! یعنی واقعا نمی‌دانند. شاید!‌ شاید!
۱۰) ریچ حرف جالبی می‌زند. می‌گوید زیاد مقاله داشتن خوب نیست: هر چه کم‌تر، به‌تر! دیگر به‌اش نمی‌گویم که پدر من، تو خرت از پل گذشته است! اما خب، واقعیت این است که ارزش‌داشتن زیاد بودن مقاله‌ها یک آفت آکادمیک است. آفت‌ای است که ناشی‌شده از سیاست‌های تقسیم بودجه‌ی موسسات است. و این آفت به نظر خیلی جدید می‌آید. طرف صد تا مقاله دارد اما مجموع‌شان هم اندازه‌ی مقاله‌ی تئوری‌ی مخابرات کلود شانون (علیه رحمه!) و یا کالمن (گویا هنوز زنده است!) نمی‌ارزد.

از همسایگان ۲

از همسایگان ۲

تخصص‌اش راجع به نقش مخرب مذهب در عقلانیت، فرهنگ عامه و آفت‌های آن، نقش وبلاگ‌ها در خانواده، آزادی جنسی و محدودیت‌های آن، تمسخر دیگران به پانزده روش هم‌زمان،‌ سیاست عامه و خاصه، موسیقی ملل و فولکور، رسانه‌ها و ارتباطات، قوم‌ستیزی و نقش ملی‌گرایی (و آریایی خالص بودن – آخر &#$%، منظورت چیست خون‌ات خالص است؟) و بی‌شمار موارد دیگر است. همه‌ی این‌ها (جز یکی) اشکالی ندارد. کار وبلاگ‌نویس همین است. مشکل آن تمسخر دیگران به پانزده روش هم�زمان است. نقاد ما -رک و راست و با عرض شرمندگی- بی‌ادب است.

Pre-emphasis

Pre-emphasis

صداقت‌های‌تان را تصحیح کنید!
گفتارتان را پاک نگاه دارید.
چشم‌های‌تان را به بدی‌ها نبندید، اما به آن‌ها نیز خیره نشوید.
گوش‌های‌تان را با موم نشویید.
چقدر این بدیهات را تکرار کنم؟

از خاطرات دفترچه تلفن من

از خاطرات دفترچه تلفن من

-حدس بزن!
+یکی ازدواج کرده؟!
ـآره!‌عجب بلایی هستی تو پسر.
+کی حالا؟
-حدس بزن!
+فلانی؟
-آره!!!
+با کی؟
-خودت بگو!
+دو تا حدس می‌زنم. یکی‌اش برای این‌که طبیعی جلوه کند، یکی‌اش برای این‌که وحشت‌ناک باشد.
-خب …
+فلانی؟!
-نــه!
+بهمانی؟!! [اوج وحشت!]
ـآررره!!!!!! [اوج رعب!]

به قول معروف، فلانی داشت زندگی‌اش را می‌کرد که بهمانی فرارسید.
خب! من چیزی نمی‌گویم. یکی دو مورد که نیست. ملت دارند تلف می‌شوند دانه دانه! یادم می‌آید فلانی دل‌اش بچه‌ی سیاه‌پوست می‌خواست. آیا بهمانی می‌داند؟ یا حتی حالا که می‌داند، می‌تواند این خواسته را ارضا کند؟ یا مثلا برای فلانی روی دیوار دانش‌گاه پیغام مخفی می‌نوشتند از نیکولاس مانفرد دو پوسان. آیا او همین بهمانی بود که آثار هرمان مارتین دو هسه را کاوش کرده بود تا به آن جمله‌ی نیکولاس مانفرد دو پوسان ملقب به هرمان هسه دست یابد؟ (و بعدا هم کاشف به عمل آمد هرمان هیچ‌وقت چنان چیزی نگفته بود. متاسفانه نمی‌توانم بگویم چه چیزی.) یا روزگار سپری‌شده‌ی جاده‌ها و بیابان‌ها را در نظر بگیر. آیا کس‌ای انتظاری جز این نداشت؟ چه فجایعی! حساب کن که پرونده‌ی ایران هم در این شرایط به شورای امنیت برود. فلانی و بهمانی و بیساری رابطه‌ای عاشقانه-مثلثی تشکیل داده‌اند، آن وقت در حالی که این مثلث ناگهان به سه دایره مماس محیطی می‌شود، الفنون هم همه‌مان را مستقیم به فنا می‌فرستد.