Browsed by
Month: May 2006

معترض‌های محافظه‌کار

معترض‌های محافظه‌کار

بعضی‌ها نامه‌پراکن‌اند. از مصائب ج.ا. و کارها و عکس‌های جدید الفنون برای‌ات نامه و خبر می‌آورند. ازشان می‌خواهی کمک کنند تا این بیانیه امضادار شود. ناپدید می‌شوند. نتیجه‌اش از کارهای‌شان نمی‌بینی. چرا؟ شاید هم نمی‌شوند ولی تنها برای تو نمی‌فرستند. پس اگر این‌طور است چرا من کم‌تر اسم دوستان‌ام را در لیست امضاها می‌بینم؟

پ.ن: تو از منافقان خوش‌ات نمی‌آید (یعنی مشکلی نداری سازمان مجاهدین خلق را چون ج.ا. منافق بنامی). به بی‌گناه بودن طرف هم شک داشته‌ای. جنایات‌شان را از نزدیک دیده‌ای. اما فعلا نمی‌خواهی کس‌ای اعدام شود. پس تلاش می‌کنی. نمی‌گویم خیلی زیاد. اندک. یکی دو نوشته در وبلاگ، سه چهار نامه به این طرف و آن طرف. وقی هم‌شهری‌ی مجازی‌مان به طعنه می‌گوید که اینک احساس غرور می‌کند که کمپین مجازی راه انداخته، من کاملا با او موافق نمی‌توانم باشم. درست است که این کمپین -و بسیاری مشابه‌های‌اش- مجازی‌اند، اما خب، این را هم نباید فراموش کرد که خیلی‌ها حاضر نیستند بیش‌تر از همین یک امضا وقت/هزینه بدهند. درست است که شال و کلاه کردن بسیار برتر از فریاد اعتراض آدم‌ها در اتاق خواب‌شان است، اما سکوت‌کردن بدتر از هر دو است.

Residence Assistant

Residence Assistant

دیگر تقریبا یادم رفته بود نه ماه کی‌ها نبود که با صدای نکره‌ی فلان همسایه‌مان بیدار نشده باشم. طرف دوست داشت خواننده‌ی اپرا شود و پیگیرانه تمرین می‌کرد. اوایل‌اش خوب است و تو هیجان‌زده‌ای که با صدای یک بعد-از-این۰خواننده بیدار شده‌ای، اما بعد از دو سه بار یواش یواش شک می‌کنی که آیا جدا لازم است از بیدارشدن‌ات خوش‌نود باشی یا نه و دیگر بعد از یکی دو ماه مطمئن می‌شوی که صدای‌اش را نمی‌خواهی تحت هر شرایطی -هر شرایطی یعنی هر شرایطی- و به هر عنوان بشنوی. به صدای‌اش حساسیت پیدا کرده بودم. طرف به اقتضای شغل‌اش (مثلا مسوول طبقه) همیشه در راه‌روها حضور به هم می‌رساند و پی‌گیرانه حرف می‌زد.
می‌دانی، تمرین‌اش که معادل یک سر تا ته اپرا خواندن که نبود. بود شاید شکرگزارش هم می‌بودیم. نه! درست مثل تمرین موسیقی یک آماتور -که گیر می‌دهد به یک خط نت تا نحوه‌ی درست انگشت‌گذاری را بیابد- او هم گیر می‌داد به یک کلمه و ول نمی‌کرد. فرض کنید هی من تمرین نویسندگی بکنم و بنویسم “ول نمی‌کرد، ول نمــی‌کرد، ول‌نمی‌کرد، ول نمیکرد، وووول نمی‌کرد، ولنمیکرد، ول نمی‌کرد” ول کن بابا جون، بی‌خیال شو!

آها … فراموش نکنیم: این بابا ویولون هم تمرین می‌کرد. و خود دانی تمرین ویولون چیست.

آخرین باند آخرین فرودگاه جهان

آخرین باند آخرین فرودگاه جهان


ما روي يک توپ بزرگ زندگي مي‌کنيم که تا وقتي جلوتر نريم نمي‌تونيم افق‌هاي ديگه رو ببينيم و البته هيچ موقع انتظار هم ندارم که در افقي اتفاقي بيوفته، جايي که اتفاقي مي‌تونه بيوفته يک جايي‌ه وسط راه رسيدن به اون افقي که همين‌جور هرچي جلوتر مي‌ري نو مي‌شه و شايد روزگاري شبيه سراب به نظر بياد.

مي‌دوني، هدف هيچ خلباني رسيدن تا آخر همه‌ي باند‌هاي دنيا نيست. اصلاً کارکرد اين باند‌ها يک چيز ديگه‌ست.

سیاه‌چاله‌های زیر فرش

سیاه‌چاله‌های زیر فرش

همیشه از سیاه‌چاله‌های زیر فرش خوش‌ام می‌آمده. مخصوصا وقت‌هایی که خانه‌تکانی داری و فرش و قالی را به قالی‌شوی می‌دهی و همه‌ی آن سیاه‌چاله‌ها می‌ریزند بیرون با تمام خاطرات‌شان. حال کافی است با چوب هاکی محکم بزنی دهان‌شان را خرد کنی: “راست‌اش خنده‌دارین صحنه وقتی بود که فکر می‌کردم تو وجود داری”.

گشنگی

گشنگی

گشنه هستی. خیلی. نتوانستی کاری که می‌خواسته‌ای بکنی. اعصاب‌ات خراب است. کماکان گشنه هستی. هر لحظه بدتر می‌شود. نای تکان خوردن نداری. به این فکر می‌کنی که اگر همین‌طور آرام دراز بکشی اول بیهوش می‌شوی و بعد می‌میری. بد است؟ مطمئن نیستی. حداقل راحت می‌شوی از دست‌شان.

اما آن‌ها هم از دست‌ات راحت می‌شوند. نه! پا می‌شوی و ادامه می‌دهی. به زور هم که شده باید ادامه داد.

هم‌چنان قیافه‌ی خیلی‌ها را نمی‌خواهی ببینی. مار اگر خوش خط و خال است، باز هم مار است. می‌ترسی. به پایین‌کشیدن کرکره‌ها فکر می‌کنی. مار هم‌چنان نیش می‌زند.

سکوت

سکوت

گاهی خودت می‌دانی داری چه کار می‌کنی، تنها کمی آرامش می‌خواهی و سکوت. دل‌ات می‌خواهد کس‌ای کاری به‌ات نداشته باشد. دل‌ات می‌خواهد ساکت شوند و بگذارند کارت را بکنی. کم گیر می‌آید چنین روزگاری. دل‌ات در این روزگار فعلا چنان چیزی می‌خواهد: no more disturbance please!

ایست

ایست

ستاره‌ها که توقف می‌کنند برای آسمان مجلس ختم می‌گیری یا زمین زیر پای‌ات؟

تنها صداست که می‌ماند

تنها صداست که می‌ماند

-نوای‌اش در ذهن‌ات غوغا می‌کند. به خاطر نمی‌آوری چه آهنگ‌ای بود. Pink Floyd؟! Anathema؟! یا چیزی دیگر؟ سعی می‌کنی ملودی‌اش را با سوت بزنی. درست نمی‌توانی این‌کار را بکنی. نه فقط به دلیل سوت‌زدن بلد نبودن‌ات.
-صدای مخملین‌اش را می‌شنوی. گویا از ته چاله‌ای می‌آید. شاید هم چاه‌ای. به خاطر نمی‌آوری کجا شنیده‌ای‌اش. چاله؟ چاه؟ چرا من باید آن صدا را شنیده باشم؟
-صدایی نمی‌آید جز نوازش داغ آب بر پشت‌ات. سرت را به دیوار تکیه داده‌ای و به هیچ فکر می‌کنی. بعد صدایی می‌آید. شبیه ناله است. می‌گوید “سولویی …”. که بود؟
-آخرین کلمات‌ای که از او به خاطر داری یک چنین چیزی است “به هر حال ما با هم دخترعمو، پسرعمو هستیم!”. ده سال‌ است که دیگر صدای‌اش را نشنیده‌ای. اگر الان زنده بود هم سن و سال دختر مو فرفری‌ی بار نزدیک خانه‌تان است. هر وقت موی فرفری می‌بینی (فرفری درست منظورم را می‌رساند؟ پیچ و تاب زیاد، کم‌تر از وزوزی، بیش‌تر از مجعدی چون من) به خاطرش می‌افتی. به دخترک انعام بیش‌تری می‌دهی.
-به خاطر آوردن صداها سخت است. نمی‌توان صدای آدم‌ها را به راحتی به یاد آورد. من نمی‌توانم. چهره‌شان را نیز. اما با کلمات‌شان مشکل‌ای ندارم. اما آن‌چه تاثیر می‌گذارد صدای‌شان است. اگر ناگهان اتفاقی صدای‌شان را به خاطر بیاورم وحشت برم می‌دارد.
-او هیچ‌گاه برای‌ام آن نامه‌اش را نخواند. عجیب است که من آن نامه‌اش را با صدا به خاطر دارم (البته نه این جمله‌اش را: “اسلام ناب محمدی امریکایی”).
-صدای‌اش را … صدای‌ام را … گفت آرام باش!‌ آرام باش! نمی‌توانید تصور کنید راجع به چه چیزی صحبت می‌کنم. خودش نیز. من هم. هیچ‌کس نمی‌تواند.
-گاهی دوست داشتم بتوانم صحبت کنم. بیش‌تر از پیش. چیزهای مگو را بگویم. منتظر روز سخن‌ گفتن‌های‌ام – قیامت.

بررسی‌ی آناتومیک یک لبخند

بررسی‌ی آناتومیک یک لبخند

این‌طوری می‌شود:
حرف می‌زند، به حرف‌های‌اش فکر می‌کنی، لبخند به لب‌ات است، حرف می‌زند، به حرف‌های‌اش فکر می‌کنی، لبخند به لب‌ات است، ادامه می‌دهد، ادامه می‌دهد، فکر می‌کنی‌، فکر می‌کنی، سخت فکر می‌کنی، و مغزت دیگر پیغام‌ای به عضلات‌ چهره‌ات -که لب‌های‌ات را کشیده‌اند تا لبخند زده باشی- نمی‌فرستد، حرف می‌زند، فکر می‌کنی، ماهیچه‌ها شل می‌شوند، لب‌های‌ات آرام آرام به حالت طبیعی برمی‌گردد. او هم‌چنان حرف می‌زند و تو دیگر لبخند نمی‌زنی.

ولی‌الله فیض مهدوی

ولی‌الله فیض مهدوی

گویا قرار است شخص‌ای به نام ولی‌الله فیض مهدوی را به زودی اعدام کنند. او زندانی‌ی سیاسی بوده است و مطابق آن‌چه در این نامه (+) نوشته است بارها شکنجه و اعدام‌گون شده است.
من او را نمی‌شناسم و از سابقه‌ی کاری‌اش خبر ندارم. اما می‌دانم که مجازات اعدام در اکثر (یا همه‌ی) موارد بیش از حد است. به هر حال من نامه‌ی زیر را به چند سازمان بین‌المللی فرستادم:

Dear Sir/Madam,
Recently, I found that Valiollah Feiz Mahdavi, an Iranian political prisoner, is going to be executed soon. Based on his letter, which is spread on the Internet, he has been tortured mentally and physically, been kept in solitary confinement for 546 days, and will be executed in the current May.
I do not know anything about his previous activities and the reason judge sentenced him death. However, I know that death penalty is more than what one may deserve; and hereby, I request you to condemn this decision of I.R. Iran judicial system. I know that your help would be helpful and can help stopping his execution.
Thanks,

Amnesty International ( Send message here )
Reporters without Border ( rsf@rsf.org )
Human Rights Watch ( hrwnyc@hrw.org )

تکمیلی:
می‌توانید این طومار را نیز امضا کنید. متن نوشته مطابق معمول یک جای‌اش می‌لنگد و آن هم وقتی است که می‌گوید ما خواهان آزادی‌ی فوری‌ی این بابا هستیم. خب! نه، من حداقل چنین نظری ندارم. این شخص ممکن است بی‌گناه باشد، ممکن است نباشد. من از راه دور نمی‌توانم نظر بدهم و با توجه به فعالیت این شخص خیلی هم خوش‌بین نیستم هیچ‌کاری نکرده باشد. این‌که نمی‌خواهم آدم‌ای اعدام شود معادل این نیست که لازم است خیلی فوری هم آزاد شود.
اگر دل‌تان خواست طومار را امضا کنید به نظرم خوب است چنین توضیحی نیز بنویسید و امضای‌تان را مشروط کنید. در ضمن من به اسم کامل امضا نکردم!

کنج

کنج

گاهی دل‌ات نمی‌خواهد حتی قیافه‌شان را ببینی. بعد به نظرت می‌آید این حالت موقتی باشد. تجربه به‌ات نشان داده که پل‌ها را نباید خراب کرد. تو البته هنوز پل‌ها را با میل خراب می‌کنی.

شرایط وقتی بد می‌شود که ببینی گروهی فعالیت‌ای هیجان‌انگیز می‌کنند و تو نه تنها در بازی شرکت نداری که حتی خبردار هم نشده بودی. در این شرایط با غیض گوشه‌گیر می‌شوی. آه! تا فراموش نکرده‌ام: نمی‌گویم همه این‌گونه‌اند؛ من این‌طوری‌ام!

دو کشف

دو کشف

دی‌روز که از خواب پاشدم فهمیدم که در خواب دو کشف بزرگ کرده‌ام. یکی‌اش را ترجیح می‌دهم به خاطر نیاورم و دیگری را هم کنار گذاشته‌ام برای اولین کتاب‌ای که می‌نویسم.

در ضمن فهمیدم که کلی از ای-میل‌هایی را که فکر می‌کرده‌ام داشته باشم، ندارم. نمی‌دانم چه شده است. پاک‌شان کرده‌ام یا خودشان پاک شده‌اند؟ البته احتمالا مقداری‌اش در hotmail بوده که فلان‌فلان‌شده پاک‌اش کرد. نصف دیگرش هم در gmx بوده است که جدیدا فهمیده‌ام ای-میل‌ها را پاک می‌کند. اما دیگر از یاهو! انتظار نداشتم – پدرسگ!

رامین جهانبگلو

رامین جهانبگلو

رامین جهانبگلو را گویا دست‌گیر کرده‌اند (+) . این‌که دلیل‌اش چه بوده چندان مشخص نیست اما حرف‌هایی شنیده می‌شود از جمله اتهام جاسوسی.
من رامین را چندان نمی‌شناسم. تا به حال از نزدیک او را ندیده‌ام. نزدیک‌ترین ارتباط من به او خواندن بخش‌هایی از کتاب خواندنی‌ی “نقد عقل مدرن” او بوده است. آن کتاب که مجموعه مصاحبه‌هایی است با ده بیست روشن‌فکر معاصر یکی از کتاب‌هایی بوده که همیشه دوست داشته‌ام کامل بخوانم‌اش – و البته هیچ‌وقت به آرزوی‌ام نرسیده‌ام. چیزی که اینک از کتاب به خاطر دارم و دوست دارم برای‌ات بگویم جمله‌ای از مقدمه‌ی کتاب رامین است: “عقل مدرن عقل‌ای است که خود را نقد می‌کند” (نقل به مضمون و با احتمال خطا!). این جمله گل سر سبد تعریف‌های مدرنیته از نظر من است. نشان می‌دهد چه انتظاری از مدرنیته دارم.
بگذریم … رامین را دست‌گیر کرده‌اند. به احتمال زیاد دلیل‌اش این نیست که او آدم کشته است یا این‌که جرم‌ای “واقعی” انجام داده. گمان من مشابه با خیلی‌های دیگر این است که او را به اتهام‌ای واهی (تشویش اذهان عمومی، مخالفت با مقدسات، جاسوسی و غیره) دست‌گیر کرده‌اند. چرا او و نه شخص‌ای دیگر؟ زیاد کارهای رامین جهانبگلو را تعقیب نمی‌کنم اما شاید دلیل توجه آقایان به او این باشد که او یکی از معدود تئوریسین‌های فعال روشن‌فکری‌ی غیردینی است. او شخص‌ای است که با قطع‌کردن صدای‌اش،‌ چشمه‌ی گفتار بسیاری دیگر نیز خشک خواهد شد.
خلاصه: رامین جهانبگلو را آزاد کنید یا این‌که دلیل‌ای مشخص برای دست‌گیری‌اش ارایه دهید (و من تقریبا مطمئن‌ام که دلیل‌ای جز تامین منافع خودشان وجود ندارد).

ضمایم:
سایت شخصی‌ی رامین جهانبگلو
خبر دست‌گیری در BBC فارسی
وبلاگ‌ای مختص دست‌گیری‌ی رامین جهانبگلو (که البته کمی شتاب‌زده ساخته شده است. مثلا آن بالای‌اش نوشته شده که لطفا اگر کمکی می‌توانید بکنید ای-میل بزنید در حالی که آدرس تماس‌ای مشخص نشده است.)
نوشته‌ Lady Sun در این‌باره