متناقض‌ترین نخستی، شامپانزه‌های چماق به دست و بونوبوهای صلح‌طلب

خواندن این مصاحبه‌ی اسپیگل با فرانس دو وال (Frans de Waal) را از دست ندهید (فارسی و انگلیسی).
فرانس دو وال یک نخستی‌شناس است (ویکیپدیاسایت شخصی) که درباره‌ی روابط متقابل اجتماعی، تقسیم غذا، حل اختلاف در نخستی‌ها و هم‌چنین ریشه‌ی اصول اخلاقی و عدالت در جوامع انسانی پژوهش می‌کند.
در این مصاحبه به مقایسه‌ی روابط اجتماعی‌ی شامپانزه‌ها و بونوبوها با انسان‌ها می‌پردازد و شباهت‌های جالب‌ای را نشان می‌دهد. خواندن این مصاحبه را نه تنها به طرف‌داران نخستی‌ها که به همه‌ی علاقه‌مندان روابط اجتماعی در انسان‌ها -از سطح روابط دو نفره تا سیاست جهانی(!)- توصیه می‌کنم.

[توضیح: من ابتدا ترجمه‌ی فارسی را خواندم و هنوز ترجمه‌ی انگلیسی‌اش را ندیده‌ام. ترجمه‌ی فارسی خیلی بد نبود، اما کمی گیر داشت به نظرم.]

ترجمه‌ی فارسی
ترجمه‌ی انگلیسی
فرانس دی وال در ویکیپدیا
سایت شخصی فرانس دی وال

دکترای پوست تخم‌مرغ و مساله‌ی کمینه‌سازی تاسف‌ در انتخاب دوست‌دختر

نام‌اش را به خاطر ندارم. سال دوم راه‌نمایی بود. کلاس حرفه و فن. معلم تازه‌ای که به جای آقای موثق (که این هم ماجراها برای خود دارد) آمده بود. یادم نیست چه کاره بود. شاید پزشک یا چیزی در آن حدود. نام‌اش را نیز به خاطر نمی‌آورم. به نظرم جوان (یا میان‌سال) قد بلندی بود با اداهای خاص خودش. به نظرم آدم بدی نمی‌آمد. البته درست یادم نیست.
به هر حال …
به خاطر می‌آورم روزی داشت برای‌مان صحبت می‌کرد که علم چقدر تخصص‌ای است و مردم روی مسایل خیلی جزیی‌ای کار می‌کنند و از این حرف‌ها. می‌گفت یکی از دوستان‌اش (یا شاید هم یک بابایی به طور کلی!) هست که دکترای‌اش را روی پوست تخم مرغ گرفته است! باور کنید، همین را گفت! و باور نمی‌کنید که ما چقدر خندیدیم. کلاس منفجر شد. تاثیر این حرف (و میزان تخصص!)‌ آن‌قدر زیاد بود که الان بعد از n سال (و محض اطلاع، n به طرز قابل قبول‌ای بیش از ۵ سال است) هنوز آن شرایط را به خاطر دارم. دکترای پوست تخم مرغ؟! هه!

شما هم خندیدید؟ به نظرتان مسخره است که آدم برود دکترای‌اش را درباره‌ی پوست تخم مرغ بگیرد؟!
متاسفانه باید اعلام کنم که اگر این روزها کس‌ای چنین چیزی به‌ام بگوید، ازش می‌پرسم راجع به چه چیز پوست تخم مرغ‌داری پژوهش می‌کنی. موضوع به آن کلی‌ای که معنا ندارد!!!

دی‌شب در راه بازگشت به خانه داشتم فکر می‌کردم که مساله‌ی زیر چقدر جالب است:
فرض کنید دو تا دوست‌دختر دارید! هر کدام اخلاق خاص خودشان را دارند و [طبیعتا] اخلاق‌شان خیلی بگیر نگیر دارد. بعضی وقت‌ها حال‌شان خوب است و سر کیف‌اند و حسابی شما را خوش‌حال می‌کنند و بعضی وقت‌ها حال‌تان را می‌گیرند (خب، البته همه‌ی آدم‌ها این‌طوری نیستند. بعضی‌ها حتما و بدون تامل حال‌تان را می‌گیرند. اندک موردی هم دیده شده است که در بیش‌تر مواقع این‌کار را نمی‌کند. بگذریم …). شما دوست دارید بیش‌ترین لذت ممکن را از رابطه‌تان ببرید. در نتیجه به‌تر است با دختری دوست باشید که به طور متوسط شما را بیش‌تر خوش‌حال می‌کند.
اما مشکل این است که شما نمی‌دانید کدام یک به‌تر است. بعضی وقت‌ها این به‌تر است، بعضی وقت‌ها آن. اما به هر حال یکی‌شان به طور متوسط به‌تر است که البته شما نمی‌دانید کدام. کاری که می‌توانید بکنید این است که مدتی با این دوست باشید و بعد ببینید به طور متوسط چقدر خوش‌حال شده‌اید، بعد بروید سراغ دیگری و ببینید به طور متوسط چقدر خوش‌حال بوده‌اید و در نهایت این دو متوسط را مقایسه کنید و بعد از آن بچسبید به آن‌ای که متوسط بالاتری دارد.
این روش یک عیب دارد. شما خیلی راحت نمی‌توانید متوسط وضعیت شخص‌ای را خیلی راحت در بیاورید. با دو سه تجربه نمی‌تواند نظری در مورد شخص داد. بیست تجربه چطور است؟ بد نیست، اما باز هم کافی نیست. در واقع همیشه احتمال خطا در قضاوت‌تان وجود دارد. پس نمی‌توان به صرف چند تجربه‌ی به‌تر با یکی، دیگری را به کل رد کرد چون ممکن است به طور اتفاقی این چند نمونه تجربه با یکی به‌تر از دیگری در آمده باشد ولی واقعیت (متوسط واقعی!) برعکس باشد.
سوال این است: چطوری باید با دوست دخترهای‌تان قرار بگذارید تا در نهایت “اون به‌تره” را پیدا کنید؟ یا به عبارت دیگر، راه حل با کم‌ترین تاسف چیست؟ (regret minimization problem!)
البته این مساله کمینه در جوامع آکادمیک این‌قدر عملی مطرح نمی‌شود. در واقع صورت اصلی‌ی این مساله به نام n-armed bandit معروف است و هیچ ربطی به مسایل ناموسی ندارد. اما اساس هر دوی‌شان یکی است.

خب! همه‌ی این‌ها که چه؟ آها! ملت سال‌ها است روی این مساله (و تغییرات‌اش) کار کرده‌اند و هنوز هم کار می‌کنند. در واقع فکر کنم بشود روی چنین مساله‌ای دکترا گرفت (البته طبیعتا با یک سری تغییرات). تازه به نظر شخصی‌ام (من معمولا نظرات‌ام شخصی‌اند!)، این مساله‌ی جالب‌ای است و درباره‌اش کار کردن بامزه.
پوستِ تخم مرغ دیگر، نه؟!

Maybe I’m crazy


I remember when, I remember, I remember when I lost my mind
There was something so pleasant about that phase.
Even your emotions had an echo
In so much space

Without care,
Yeah, I was out of touch
But it wasn’t because I didn’t know enough
I just knew too much

Does that make me crazy
Does that make me crazy
Does that make me crazy
Probably

And I hope that you are having the time of your life
But think twice, that’s my only advice
Come on now, who do you, who do you, who do you, who do you think you are,
Ha ha ha bless your soul
You really think you’re in control

Well, I think you’re crazy
I think you’re crazy
I think you’re crazy
Just like me

My heroes had the heart to lose their lives out on a limb
And all I remember is thinking, I want to be like them
Ever since I was little, ever since I was little it looked like fun
And it’s no coincidence I’ve come
And I can die when I’m done

Maybe I’m crazy
Maybe you’re crazy
Maybe we’re crazy
Probably
Crazy – Gnarls Barkley
Download(MP3 – 4.1MB)
Watch! (YouTube)

ذهن‌آشفته‌های سپتامبری

*در این چند روزه دل‌ام می‌خواسته راجع به خیلی چیزها بنویسم. اما نمی‌شود. حوصله‌ام نکشیده است. یا حس کرده‌ام هنوز پخته نشده‌اند برای بیان. یا این‌که اصلا سکوت‌اش به‌تر است. بگذار تلاش کنم ببینم می‌توانم خیلی خلاصه‌وار بگویم‌شان یا نه. فقط این نکته را ذکر کنم که این نوشته قرار است در وبلاگ‌ام بیاید. معنای‌اش مشخص است.

*در نظر داشتن تقارن در روابط اجتماعی ضروری است. اگر در جایی ببینم که تقارن نقض شده است یا ممکن است بشود، وحشت می‌کنم. منظورم از تقارن تنها تقارن دوجانبه نیست، بلکه نوعی ابرتقارن منظورم است: تقارن‌ای همه‌جانبه و بین همه‌ی اعضای ممکن رابطه.

خیلی نشده -اما شده- که به خاطر این‌که حس کنم روابطم با کس‌ای متقارن نیست، سعی کنم روابطم را با او کم کنم. چند مثال بزنم:

تقارن دوطرفه:
-اگر من کس‌ای را دوست بدارم ولی او مرا دوست نداشته باشد، نمی‌توانم این رابطه را ادامه دهم.
-اگر من به شخص‌ای احترام بگذارم ولی احترام متقابل نبینم،‌ نمی‌توانم آن رابطه را ادامه دهم.
-اگر حس کنم شخص‌ای احساس می‌کند که رابطه‌اش با من لطف دایم است (و برعکس‌اش صادق نیست) دل‌زده می‌شود.

تقارن همه‌جانبه (یا بگوییم ابرتقارن):
-اگر ببینم فردی خیلی زیاد غیبت می‌کند و در مورد دیگران برای من می‌گوید حس خیلی خوب‌ای در درازمدت نخواهم داشت. کوتاه‌مدت‌اش ممکن است البته جالب باشد (غیبت هم طبق تعریف من معادل پشت سر کس‌ای حرف زدن نیست. معادل بدگویی پشت شخص است یا فاش‌کردن اسرار شخصی. تعریف وقایع و غیره را غیبت نمی‌دانم مگر این‌که وقایع چیزی باشد که خود آن شخص نخواهد من بدانم و جزو اسرارش محسوب شود. نقدِ منصفانه‌ی فرد دیگر را چندان غیبت نمی‌دانم. گرچه این موضوع به وضوح مساله‌ای فردی است). در واقع به این فکر می‌کنم که ممکن است همین شخص درباره‌ی من نیز این‌گونه به دیگران بگوید. در این مورد البته کم و بیش (و نه کامل) یکی دو مورد استثنا قایل هستم. خود من غیبت می‌کنم؟ گاهی گرچه اصولا رازدار بسیار خوبی هستم (پس اگر غیبت کنم، راز خصوصی‌ی زندگی‌ی دیگری را فراموش نمی‌کنم، بلکه او را نقد می‌کنم. شاید گاهی غیرمنصفانه. نه البته همیشگی و متداول).
-اگر شخص‌ای به راحتی حاضر باشد دیگران/کار دیگران را احمق، بی‌فرهنگ/بی‌ارزش، بی‌معنا و … بداند حس خیلی خوب‌ای نخواهم داشت.

*وظیفه‌ی من موضع‌گرفتن در مقابل وقایع جهان نیست. کمینه وظیفه‌ی شغلی‌ام نیست. این وظیفه‌ی شغلی‌ی یک سیاست‌مدار است. آن سیاست‌مدار پدرسوخته‌ی انگلیسی وظیفه دارد در مقابل کشتار لبنانی‌ها حرف‌ای بزند و ریاست سازمان ملل نیز وظیفه‌ای همان‌گونه دارد و هم‌چنین وظیفه‌ی رهبر دینی‌ی مسلمانان جهان هم این است که مسلمانان را از حرکت خشن در مقابل کار پاپ باز دارد. این‌ها وظیفه‌ی شغلی‌ی آن‌ها است.

اما شاید موضع‌گرفتن در قبال آن‌چه در دنیا می‌گذرد نیز وظیفه‌ی اخلاقی‌ی من باشد. موضع‌گیری‌ی من چیزی را در کوتاه‌مدت تغییر نمی‌دهد، اما کمینه جلوی خشک‌شدن حس‌گرهای انسانی‌ام را می‌گیرد. بلند و شمرده بیان‌نکردن حس درونی‌ی افراد در نهایت باعث خشک‌شدن تعهد انسانی‌شان می‌شود. دست کم من این‌طوری فکر می‌کنم. پس:

-جناب پاپ قلابی! جدا از این‌که حرف‌ای که زده‌ای مزخرف بوده یا خیر، موقعیت شغلی‌ات ایجاب می‌کند سنجیده‌تر سخن بگویی. تو که می‌دانی وضعیت فعلی‌ی جهان به گوزی بند است، چرا این‌گونه می‌کنی؟
-ای مردمان‌ای که تا کس‌ای چیزی می‌گوید یا می‌کشد دنیا را به آتش می‌کشید. خوش‌بختانه یا متاسفانه در این روزگار مردم دنیا به مجموعه عقاید خاص‌ای باور دارند که آن را تمدن می‌نامند. ویژگی‌ی خاص این مجموعه باورها (و رفتارهای متعاقب‌اش) این است که اگر کس‌ای رفتاری خارج از تمدن داشت، او را به بازی نمی‌گیرند (مگر این‌که زورش زیاد باشد). با کمال شرمندگی کاری از دست من ساخته نیست. فعلا دنیا این‌گونه است و شما هم زور زیادی ندارید. پس سعی کنید به بازی‌تان بگیرند تا بازنده نباشید. آها!‌ فراموش کردم بگویم. دو تا از مولفه‌های این چیزی که به تمدن معروف است این‌های‌اند: باور به آزادی‌ی بیان و اعتقاد به تصمیم‌گیری مبتنی بر دموکراسی.
-دارفور!
-بوش! بوش! چقدر از این موجود بدم می‌آید.
-جناب احمدی‌نژاد! تو چرا باید این‌قدر ما را اذیت کنی؟ دنیایی از دست تو عاصی شده است.
-از هوگو چاوز هم متشکرم که از بوی سولفور شیطان سخن می‌گوید.
-دنیا با وجود خل‌هایی چون افراد ذکرشده نیازی به شهرآشوب‌ای ملکوتی ندارد. این‌ها خود جهان‌آشوب‌اند!

*دل‌ام دیگر برای ایران و آدم‌هایی که در ایران هستند و بودند تنگ شده است. دیگر این اواخر کم و بیش بی‌تابی می‌کنم. البته نه در ظاهر. یعنی گاهی فقط در ظاهر! شاید به خاطر این باشد که برخلاف برنامه‌ای که می‌خواستم تابستان به ایران بروم، نتوانستم. دل‌ام برای دیدن دوستان‌ام در آن‌جا تنگ شده. هم‌چنین برای خیابان‌ها و رستوران‌ها. نمی‌خواهم از خاطرات‌ام در آن‌جا بنویسم. خودم می‌دانم، شما هم بخش‌ای از آن را می‌دانید.
هممم …

*رامین امروز دفاع کرد! مبارک باشد. خیلی خوب است. بالاخره تمام شد! امیدوارم در آینده موفق باشد و کاری را که می‌خواهد بکند به خوبی‌ی و خوشی انجام دهد.

*چند وقت پیش تولد محسن بود! حساب‌اش از دست‌ام در رفت و نتوانستم به موقع تبریک بگویم. از این‌جا اما: تولدت مبارک!

*گاهی حس می‌کنم بعضی‌ها با تکبر روی زمین راه می‌روند انگار که فیل‌اند! سبک‌تر باشید.
من چی؟ سعی می‌کنم نباشم. با این‌که نمی‌توان به هر حال همه‌ی نشانه‌های‌اش را از بین برد. کفش ورزشی -مخصوصا Nike Air- تا حدی مشکل را حل می‌کند (البته این سوال برای‌ام پیش می‌آید که آیا می‌ارزد ۲۰۰ دلار بدهی و کمی سجایای اخلاقی پیدا کنی؟)، اما کافی نیست.
اما بعضی‌ها خیلی حرص مرا در می‌آورد – خیلی! بابا! فوق‌اش کوه کندی دیگر، خدا را که نیافریدی!

*پیمان! هممم … دل‌ام برای آن همه وقت‌های خوش‌ای که با هم داشتیم تنگ شده است (مثال: پلمپ رستوران در ساعات دیروقت شب). پیمان جزو سه چهار نفری بود که طنز را درک می‌کرد و لازم نبود نگران باشی که به‌اش بر می‌خورد یا نه (چون نمی‌خورد). بعضی‌ها هم دقیقا نقطه‌ی مقابل بودند. منظورم از بعضی‌ها البته تقریبا اکثر آدم‌ها است!
حاجی! یکی از آن بحث‌های شادی‌بودگی لازم داریم!

*امشب یاد دکتر ابریشمیان افتادم. همم … ! حال‌اش خوب است؟

*یکی از دردسرهای من فهمیدن معنای واژگان است. نه! منظورم واژگان انگلیسی نیست -که خب، طبیعی است که ندانم- که همین واژگان زبان فارس است. همیشه دوست داشته‌ام یک واژه‌نامه‌ی خوب می‌داشتم، اما هیچ‌وقت نداشتم! هممم … فکر کنم فرهنگ معین چیز خوبی باشد، نه؟! هممم …
حالا منظور من از همه‌ی این حرف‌ها این بود: یکی می‌تواند به من بگوید معنای “ناتور” چیست؟ من با کمال شرمندگی نمی‌دانم معنای‌ی “ناتور دشت” یعنی چه. و مهم‌تر از آن، ارتباطش را با نام اصلی‌ی رمان سلینجر که The Catcher in the Rye است درک نمی‌کنم. کس‌ای توضیح‌ای دارد؟

بحث ناتور دشت شد یکی دو چیز بگویم به نظرم خوب است.
من اولین بار ناتور دشت را خرداد سه سال پیش خواندم. آن هم تقریبا -اگر درست به خاطرم مانده باشد- یک ضرب. یادم می‌آید آن زمان حال‌ام خیلی بد بود و از زندگی شاکی بودم و از این جور مشکلات جوانان. بعد که این کتاب را خواندم، نمی‌دانم چه شد که حال‌ام یک‌هو خوب شد. بعدش خوب بودم تا این‌که دوباره حال‌ام بدتر شد (و این‌بار طاعونِ آلبر کامو را خواندم. البته فکر کنم حال‌ام بدتر از این بود که افاقه کند). این‌ها برای این بحث اصلا مهم نیست (در واقع تنها برای خودم مهم است؛ یک‌جور نشخوار خاطراتِ این‌که چطوری شد که تصمیم گرفتم نگرانی را به کناری بگذارم و به جای‌اش کارهای دیگر بکنم). مهم این است که الان پس از سه سال دوباره شروع کرده‌ام به خواندن ناتور دشت و این‌بار به زبان اصلی و به طور مداوم این سوال برای‌ام پیش می‌آید که این کتاب را چطوری ترجمه کرده‌اند.
متاسفانه به خاطر ندارم ترجمه دقیقا چطوری بود و صحنه‌ها در نسخه‌ی فارسی چگونه آمده بود (اما می‌دانم کتاب را دوست داشتم که معنای‌اش این است که به احتمال زیاد ترجمه‌اش خوب بوده). اما چیزی که فعلا دارم می‌خوانم کمی مایه‌ی جـنـسـی‌اش بیش‌تر از آن است که به نظرم قابل چاپ در ایران بوده باشد. مثلا هم‌اتاق هولدن یک دخترباز شدید بود و هولدن شدیدا نگران این بود که او چگونه ترتیب دخترهایی را که با او قرار می‌گذارند می‌دهد (خب، واژه‌ی به‌تری نداشتم. منظور دقیقا همین بوده است). و یا یکی دو فصل‌ای که به کرایه‌ی تن‌فروش ربط دارد. این‌ها ترجمه شده‌ بودند؟

روزی که وبلاگ‌ستان حقیر بود

دخترک وسط کوچه روی زمین خاکی دو-زانو نشسته بود. دورش ده دوازده دختر و پسر قد و نیم‌قد ایستاده بودند و هو-اش می‌کردند. “هووو! هووو! هووو!” دخترک که سرش را در میان دستان‌اش پنهان کرده بود، های و های گریه می‌کرد. و پسرک در حالی که نارنگی‌اش را پوست می‌کند داد زد “بچه ننه رو!” و بعد هر تکه از پوستِ نارنگی را که می‌کند، آن را به سمت دخترک پرتاب می‌کرد. دیگران نیز شروع کردند به همین کار و دخترک هم‌چنان گریه می‌کرد.

یادتان می‌آید آن روزهایی را که کلاس اول و دوم دبستان بودید و زنگ تفریح‌ها در حیاط مدرسه پسرکان کلاس چهارم و پنجم می‌ریختند سر شما و گروه‌تان و حسابی کتک‌تان می‌زدند؟

یادتان می‌آید روزی را که هنوز بالغ نشده بودید و دختران تازه بالغ دبیرستانی پز دوست‌پسرهای‌شان را برای‌تان می‌آمدند؟

یادتان می‌آید آن زمان‌ای را که پانزده شانزده سال بیش‌تر نداشتید و جوان‌های هجده نوزده ساله چه بزرگ می‌نمودند؟ و بیست و سه-چهار ساله‌ها که دیگر جای خود بودند. و یادتان می‌آید آن‌ها چه با تبخر از درس‌های دانش‌گاه‌شان (که قابل مقایسه با درس‌های سخیف دبیرستانی نیست)، سفرهای دست‌جمعی و رفاقتی بدون خانواده (که شما را بدجوری به خود بند کرده بود) و دخترهایی را که ترتیب‌شان را داده‌ بودند (و شما هنوز در آتش پاسخ سلام‌ای که فلان دختر همسایه به‌تان نداده بود می‌سوختید) سخن می‌گفتند و شما چه خود را حقیر می‌دانستید؟

Continue reading روزی که وبلاگ‌ستان حقیر بود

انوشه در سرزمین مریخی‌های زیراتمی

اتفاقا انوشه هم رفته است به سرزمین آدم کوچولوهای سبز شاخ‌دار! برای من همیشه جالب بوده است که بدانم یک نفر آن بالا که می‌رود چه کارها می‌کند و به چه چیزهایی فکر می‌کند. نوشته‌های او را می‌توانید از این‌جا بخوانید.

آن روز که باران بند نیامد

اعتراف می‌کنم که ناشکری کردم. وقتی این پست را نوشتم در اتاق دانش‌گاه‌ام بودم و تنها رعدِ برق را می‌شنیدم. بیرون که آمدم خبری نبود. یعنی به طور قابل ملاحظه خیس نشدم.
فردای‌اش اما، حسابی باران آمد. حسابی یعنی خیلی! و من خیس شدم و دقیقا این پست معنا پیدا کرد.

اما این تازه شروع ماجرا بود. سه روز بعد، مسابقه‌ی فوتبال داشتیم. مسابقه در زمین‌ چمن‌ای برگزار می‌شد که وقتی روی‌اش راه می‌رفتی صدای شلپ شلوپ آب را می‌شنیدی، باران‌ گاهی آن‌چنان دیوانه‌وار می‌آمد که خنده‌ات می‌گرفت و باد نیز وضعیت را مضحک‌تر می‌کرد. دمای هوا هم حدود شش یا هفت درجه‌ی سانتیگراد بود.
نتیجه‌ی چنین آب و هوایی این بود که خیلی پیش از تمام‌شدن نیمه‌ی اول به معنای دقیق کلمه به تمامی(!) خیس شده بودم و پس از بازی نه تنها مثل آن حیوان نجیب می‌لرزیدم که دست‌های‌ام هم از کتف تکان نمی‌خورد.
در سر راه که بازمی‌گشتیم دوستان پیش‌نهاد دادند که مستقیم بروم بیمارستان ولی خب، من نرفتم! به جای‌اش رفتم و چای [کیسه‌ای] نوشیدم.

فوتبال … بله!‌ فوتبال چیز خوبی است. از هر جنبه که نگاه کنی. شاید هم نه. شاید بعدا در مورد خاطرات فوتبالی‌ام چیزهایی بنویسم. البته نمی‌دانم آیا خاطره‌ی قابل تعریف‌ای هم وجود دارد یا نه، اما مثلا این را می‌دانم که هشت سال‌ای می‌شد تقریبا فوتبال بازی نکرده‌ام و اگر پیش‌تر ویژگی‌ی مثبت‌ام در بازی توان دویدن‌ام بود، الان دیگر نیست! (البته این به معنای مرگ ستاره نیست؛ به هر حال کنترلرهای من برای شرایط دیگری تنظیم شده بودند.) لرد می‌داند ویژگی‌های دیگر بازی‌ام خیلی تعریف‌ای نداشت – اما کس‌ای چه می‌داند، دنیا آشوبی‌تر از این حرف‌ها است.

دی‌شب در حالی که آب از سر و روی‌ام می‌چکید به یک نتیجه‌ی ساده ولی غیرمنتظره رسیدم: وقتی قرار است تصمیم بگیری که آیا در یک برنامه‌ی تفریحی شرکت کنی یا نکنی، نباید فکر کنی. تنها شرکت بکن! (البته شرطش این است که آن برنامه‌ی تفریحی واقعا تفریحی باشد. بعضی وقت‌ها برنامه‌های تفریحی، تنها اسم‌شان تفریح است.)
البته من قصد ندارم این ایده را تام عملی کنم، اما نتیجه‌اش همین عضویت در تیم فوتبال دپارتمان‌مان بود و احتمالا حضورم در یک مسابقه‌ی دوی چهار کیلومتر در هفته‌ی بعد. من تا به حال در هیچ مسابقه‌ی دوی چهارکیلومتری شرکت نکرده‌ام، ولی حدس می‌زنم فعالیت‌ای تفریحی باشد. این روزها دارم به این فکر می‌کنم که حد بالای زمان‌ای که ممکن است مسابقه را تمام کنم چند دقیقه است.

Dead Man, William Blake, and others!



Every night and every morn
Some to misery are born,
Every morn and every night
Some are born to sweet delight.

Some are born to sweet delight,
Some are born to endless night.

We are led to believe a lie
When we see not thro’ the eye,
Which was born in a night to perish in a night,
When the soul slept in beams of light.

God appears, and God is light,
To those poor souls who dwell in night;
But does a human form display
To those who dwell in realms of day.
-William Blake, Auguries of Innocence
Download (MP3 – 4.1MB)

پیش‌تر راجع به موسیقی‌ی فیلم Dead Man نوشته بودم(+). دی‌شب فیلم‌اش را هم دیدم.

از این‌جا یا به بی‌جا؟

باید نوشت و رفت،
یا ننوشت و ماند؟

باید رویاها را تعریف کرد و فراموش،
یا نگفت و منتظر شب ماند و غرق شد؟

باید آدم‌ها را نام برد و نمرد،
یا فراموش کرد و سماوات گرفت؟

باید گفت و رفت،
یا رفت و نگفت؟