آیا بوش غلط می‌کند؟

بله! غلط می‌کند با بقیه‌ی احمق‌های مشابه جامع الاجمعین!

نکات تکمیلی:
-چرا این حرف را زدم؟ واقعا باید حتما یک لینک ارایه بدهم و مثلا بگویم بوش این کار را کرده؟ بدون لینک مشخص نیست؟
-می‌پرسند بقیه‌ی احمق‌های چون بوش چه کسانی هستند؟ گفتن دارد؟ بوش مشت نمونه‌ی خروار است.
-می‌پرسند آیا صفت درست حماقت است یا که چه؟ باید اذعان کنم که پاسخ منفی است. صفت مناسب چیزهای مختلف‌ای است از جمله حماقت به علاوه‌ی پفیوزی و عوضی‌بودن و این و آن!
-تذکر می‌دهند که در معنای “جامع الاجمعین” شک وجود دارد. به شک‌شان احترام می‌گذارم!
-اصرار می‌کنند بر لینک‌دادن و مرجع مشخص‌نمودن. بیایید،‌ این هم لینک!

خودباوری‌ی دولت مدرن

به این می‌اندیشم که آیا مفهوم مدرنِ دولت آن‌قدر چندین و چندباره برای شهروندان و خودِ دولت تکرار نشده است که به هویت‌ای مستقل و به خودی‌ی خود با ارزش تبدیل شود؟
دولت‌ای که هدف‌اش کمک به انسان‌ها برای زندگی‌ی راحت‌تر و بی‌دغدغه‌تر بوده است (با حفظ امنیت، کمک به برقراری‌ی پیش‌رفت اقتصادی و چند مورد دیگر) اینک به موجودی زیینده و دارای حق تبدیل می‌شود که اجازه دارد برای حفظ ارگانیسم‌های زنده‌سان خودش از همان مردم قربانی بگیرد.
Continue reading

سرشیر

داشتم از گالن چهار لیتری شیر سر پرِ تازه بازشده شیر می‌ریختم در یک لیوان پیزوری‌ی کوچک که شیر سرریز کرد و ریخت روی کابینت. یادم افتاد آن شیرهای شیشه‌ای گذشته‌های نه چندان دور را که آن اول باید سرشیرشان را ناخنک می‌زدی تا چیزی از بطری بیرون بیاید (نظیف بودی با قاشق چای‌خوری، نبودی هم که شیوه معلوم است) و بعد به نظرم آمد این تکنولوژی‌ی دست-و-گیر هموژنیزه‌کردن همه چیز (از جمله آب پرتقال، برنزه‌گی‌ی مصنوعی و نظرهای مردم در فرآیند رای‌گیری‌ی دموکراتیک) خیلی وقت است نعمت دست‌یازی به سرشیر خامه‌ای (و تنوع نظرها!) را از من گرفته است.
حتی این روزها دیگر مطمئن نیستم شیری که می‌خورم از گاوی واقعی با چهارپای تمام است یا از اندام‌ای پـسـتان شکل که از یک طرف لاکتوز و دو درصد چربی (یا یک درصد – اگر مشتری رژیم داشته باشد) و پنج شش تا چیز دیگر دریافت می‌کند و آن طرف‌اش هم شیر دوشیده می‌شود. دنیای لامروت مدرن!

استغنا

استغنا بر هفده اقلیم است و هر اقلیم بر صد و بیست و هفت آسمان.
هر آسمان را که بالا روی، یک سوم به آسمان‌های پیش روی‌ات اضافه می‌شود و هر اقلیم را که بکاوی، پانصد و هفتاد و هفت هزارم بر اقلیم‌های نجوییده‌ات افزون می‌گردد.
استغنا بر مراتب است و مراحل؛ و مراحل‌اش را نمی‌فهمی تا درک‌اش بر تو نازل شود. و درک‌اش چه کند و جان‌فرسا حاصل می‌شود.
باشد که خداوند همه‌ی ما را از موهب مستغنی‌شدگی نمایی مستفیض نماید.

-پاپ سولوژنیوس اول

آشفته‌گویی‌های شفته‌شده‌ی شایان شک

می‌گوید:

“It seems that you are too busy, which is unusual during PhD studies abroad. Take a look at being too busy as a symptom and try to find the cause :-)”

به فکر فرو می‌روم. مشکل دقیقا چیست؟ این؟ آن؟ این و آن؟ آیا واقعا مشکل‌ای هست؟
گفته‌های بعضی‌ها را قبول دارم – حتی اگر خیلی زود متوجه نشوم که باید قبول داشته باشم.

داشتم درباره‌ی ارتباط متافیزیک با سیاست این دنیایی فکر می‌کردم که عوارض ناخوش‌آیند این دنیای مادی بر من نازل شد. کمی سعی کردم تلقین کنم که من در مرکز دنیای آیده‌الیست‌ی سولیپسیستیک‌ای هستم و این وقایع ماهیت‌ای خارج از ذهن من ندارد. خیلی موثر نبود. بعد فکر کردم شاید همین شاهد بدی نیست برای این‌که قبول کنیم چنین نوع فلسفه‌های ایده‌آلیستی‌ای نگوییم غیرمنطقی ولی باورناپذیرند. در همین حین یاد ابوعلی سینا (احتمالا!) افتادم و مثال این‌که محکم طرف را زد تا جبر و اختیار را به او حالی کند (شک دارم ابوعلی سینا بوده باشد. اما فرض می‌کنیم او بوده!). و البته باز به این فکر کردم که شاید برای همین است که آدمیان می‌روند دنبال شغل‌هایی که دنیا را برای‌شان بخرد. و باز …

گاهی وقایع ناخوش‌آیند کم‌تر از تاثیر غیرمستقیم‌شان ناخوش‌آیندند. یا جوری دیگر: چه بسیار اوقات‌ای که شرور قلیل به تالم کبیر منجر می‌شود در حالی که شرور کبیر به تالم کثیر خاتمه نمی‌یابند (بگذریم از این‌که آیا مفهوم شر معنادار هست یا نه).

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنی چرا گاهی اوقات فرع بر اصل (آن‌گونه که خود تعریف‌اش می‌کنی) غلبه می‌کند. تفکر عقل‌گرا گاهی پاسخ‌ای برای این سوال دارد، اما که گفته است انسان‌ها از چنان نوع تفکری استفاده می‌کنند؟

گویا بایسته است به این وبلاگ، به کوله‌ام، به کتاب‌های‌ام و به هر چیز مربوط دیگری خرمهره آویزان کنم! می‌توانید از این پس خرمهره‌های فیروزه‌ای برای‌ام -به انضمام بقیه‌ی چیزها- هدیه بفرستید.

همه دارن می‌رقصن

من این نوشته را دوست دارم. خشن است، بی‌باک است، لخت و بی‌عار است – اما قشنگ است. شاید حتی واقعیت هم باشد. نه واقعیتِ همه. نمی‌توانم باور کنم واقعیت برای همه همین‌گونه باشد. وگرنه دنیا خیلی تنهاتر از آن خواهد بود که تصور می‌کردم. اما واقعیت بعضی‌ها است – گمان می‌کنم.

سکوت تحمل‌ناپذیر لحظه‌ها

نیمه‌های شب است و تو در یکی دو قدمی‌ی چاه‌ای نشسته‌ای. چاه‌ای تاریک و عمیق. قیر: ماه که هیچ، ستاره‌ای هم نمی‌درخشد.
صدای زوزه‌ای نمی‌آید. حرکت‌ برگ‌ای یا درختی. یا حتی باد، زوزه‌ی باد. هیچ. سکوت.
دست بر زمین می‌کشی تا سنگ‌ای برداری. یکی از همین سنگ‌هایی که بر تن‌ات فرو می‌رود و جسم‌ات را می‌خراشد. برش می‌داری. می‌دانی چاه همین اطراف است. کورمال کورمال دهانه‌ی چاه را پیدا می‌کنی. سنگ را می‌بری بر دهانه‌ی ساکن چاه. خش خش دست‌های‌ات وقتی آن را روی زمین می‌کشی. سنگ را ول می‌کنی. می‌شماری: آرام؛ زیرلب. یک … دو … سه … چهار … پنج … نسیم سردی از چاه بیرون می‌زند. حس‌اش می‌کنی. گوش‌اش می‌کنی. صدایی ندارد. ساکت است. چون نفسِ سردی است، اما خشک. بدون هیچ نشانه‌ای از حیات. اما می‌وزند به هر حال. همین‌اش خوب است. سی … سی و یک …
کنار چاه دراز می‌کشی. یک دست‌ات را دراز می‌کنی بر دهانه‌ی چاه و سرت را روی‌اش آرام می‌گذاری. انگشتان‌ات در خالی‌ی چاه، ترسان تاب‌بازی می‌کنند. گوش‌ات اما منتظر صدای سنگ است. و زمان هم‌چنان می‌گذرد. دویست و پنجاه و سه … دویست و پنجاه و چهار .. چشم‌های‌ات را بر هم می‌گذاری. محتاطانه رنگ‌ها پدیدار می‌شوند از میان تاریکی. چشم‌های‌ات را باز می‌کنی. قیر دنیا را فراگرفته است. چشم‌های‌ات را دوباره می‌بندی. پلک‌های‌ات را فشار می‌دهی. رنگ‌ها می‌دوند میان سیاهی. شمارش را فراموش کرده‌ای. اما ثانیه‌ها هم‌چنان می‌گذرند.
چشم‌های‌ات سنگین می‌شود. صدایی هنوز نیامده است. تصمیم می‌گیری بخوابی. فردا صبح که بیدار شدی، صدای سنگ‌ات خواهد آمد. منتظرش هستی. چشم‌های‌ات را روی هم می‌گذاری به امید فردا. منتظر صدایی – آن‌که خواهد آمد. از چاه. و اگر بیاید، چه خوب خواهد شد. آن وقت تو می‌توانی فردا دوباره سنگ‌ بیندازی و پس‌فردا دوباره صدای‌اش را بشنوی. شاید حتی سنگ‌ای بیاندازد، یا سخن‌ای بگوید. کس‌ای چه می‌داند؟ امیدواری. منتظر صدایی. سنگ‌ات هنوز پایین می‌رود. این را می‌دانی. چشم‌های‌ات روی هم. همه جا تاریک. نسیم ساکت و ملایم چاه کف دست‌ات را قلقلک می‌دهد. و تو سخت در خوابی.

Sources of Conflict Between EE and CS

… EE sees itself as an engineering discipline. CS is divided among people who self-identify as mathematicians, scientists or engineers [!!!].
[quoted from Jittendra Malik, EECS dept. chair @UC-Berkeley]

گمان‌ام بدون هیچ مشکل‌ای بتوان یک visionaries هم آن ته‌اش اضافه کرد.

ابراهیم نبوی و قضیه‌ی متوسط‌ها

این نوشتهی ابراهیم نبوی را خواندم. شاید به مذاق ما وبلاگ‌نویسان -و فعالان اینترنتی(!)- خوش نیاید، اما اگر گزاره‌های‌اش را تعدیل کنیم و تبدیل کنیم به *بیش‌تر افراد* (و مشابه)، به اندازه‌ی کافی درست است.
البته ادعای مورد نظر او درباره‌ی هر جمع دیگری نیز بیش و کم صادق است: افراد بازاری، دانش‌جویان، کارمندان و غیره. در واقع حدس من این است که ویژگی‌ی فعالیت اینترنتی،‌ ویژگی‌ی خیلی متفاوت‌ای نیست از ویژگی‌های دیگر چون کارمند-بودن، دانش‌جو-بودن، کتاب‌خوان-بودن و غیره (جز این‌که نشان می‌دهد سطح درآمد این افراد از متوسطی بالاتر است و احتمالا سطح سوادشان نیز به همان صورت. ولی به هر حال ویژگی‌ی خیلی خاص‌ای نیست).

به اعتقاد من نکته‌ی اساسی‌ی کلِ این ماجرا این است: در یک جامعه نمی‌توان انتظار داشت که بیش‌تر افراد فراتر از توانایی‌های متوسط‌شان عمل کنند. اگر جنبش‌ای بر این اساس باشد که بخش قابل توجه‌ای از افراد جامعه در بازه‌ی زمانی‌ی طولانی،‌ رفتارهای غیرمعمول انجام دهند،‌ شکست خواهد خورد. نمی‌توان انتظار داشت هشتاد درصد جمعیت کشور حاضر باشد برای سال‌ها جان خودش را فدا کند. شاید چنین انگیزه‌ای را بتوان برای مدت محدودی ایجاد کرد (یک هفته ناآرامی در کل کشور). شاید بتوان به دلایل خاص‌ای چنین انگیزه‌ای را ایجاد کرد (تجاوز به ناموس [فردی یا جمعی] و انگیزه‌ی انتقام). اما نمی‌توان برای هر دلیل‌ای و برای هر مدت‌ای، از همه هر کاری را خواست.
جنبش‌های اجتماعی‌ای موفق خواهند بود که با برنامه‌ریزی‌ی دقیق، از توانایی‌ی متوسط‌ها در زمان مناسب، بهره‌ی مناسب را ببرند. فراموش نکنیم: اکثر افراد هر جامعه‌ای، در بیش‌تر زمان‌ها رفتاری شبیه به متوسط افراد جامعه دارند.

توضیح تکمیلی: به نظرم خوب موضع‌ام را شرح و بسط نداده بودم. نتیجه‌اش این‌که شاید خیلی‌ها ندانند که من موافق حرف‌های نبوی هستم یا نه. شاید زمانی بیش‌تر توضیح دادم. چون چیزی که گفته‌ام مهم‌تر از موقعیت فعلی یا موضع‌گیری در برابر حرف شخص‌ای خاص است. شاید هم این‌کار را نکردم. در واقع این همه آدم موضع‌شان را در تاریخ شفاف کردند و هیچ اتفاق خاص‌ای نیفتاد – یکی کم‌تر!

هوایی که خواهیم داشت

Blizzard Warning

BLIZZARD CONDITIONS EXPECTED TONIGHT AND INTO WEDNESDAY … WIDESPREAD SNOWFALL AMOUNTS OF NEAR 10 CENTIMETRES CAN BE EXPECTED WITH LOCAL HEAVIER AMOUNTS ESPECIALLY … INCREASING WINDS THIS EVENING WILL COMBINE WITH THE FALLING SNOW TO GENERATE BLIZZARD CONDITIONS … IN THE WAKE OF THE DISTURBANCE ON THURSDAY AN ARCTIC RIDGE WILL BUILD DOWN … BRINGING CLEAR SKIES AND VERY COLD TEMPERATURES. BRISK WINDS AND TEMPERATURES NEAR MINUS 30 WILL RESULT IN EXTREME WIND CHILLS …

خلاصه می‌ریم که داشته باشیم(!) هوای خوب و مفرح و اینا!
من این وضعیت را از چشم کسانی می‌بینم که چشم دیدن چند روز هوای منفی دو سه درجه‌ی خوبِ زمستانی‌مان را نداشتند و زخم‌چشم زدند.

قصیده‌ای بینامتنی در باب نقدکردن اقشار جامعه مر دیگری را

یازده دقیقه و شش ثانیه‌ی پیش این سوال در ذهن‌ام جرقه زد: کدام صنف به‌تر از بقیه گِل روی صورت هم‌کاران‌/رقیبان‌شان می‌کشند؟
سیاست‌مداران وقتی که درباره‌ی جناح مقابل صحبت می‌کنند؟
قصابان وقتی که درباره‌ی کم بوی زهم داشتن گوشت گوسفندی خودشان نسبت به آنِ قصاب محله بغلی ساتور به گوشت می‌زنند؟
راننده‌های تاکسی وقتی سر خط با هم دعوا دارند؟
یا
فیلسوفان وقتی پدیده‌گرایی[/منطق‌گرایی] آن دیگری را در میان تاریخ بی‌معنا[/خشک و کوتاه قد] می‌خوانند؟

شروع کردم به تصمیم‌گیری. لحظه‌ی قضاوتِ مرزهای باریک و دشوار. آن‌جایی که مو را باید از ماست کشید وگرنه دریای دوغ‌تان spoil(!) می‌شود. و هم‌چنان اندیشه (و مرزهای اندیشه در کجای‌اند خدایا؟) و هم‌چنان تفکر (غول‌های تفکر، مردان اندیشه) و تخیل (من نویسنده‌ام که متن را خواب می‌بینم یا متن‌ام که نویسنده را خواب می‌بیند؟) و گذر زمان (من زمان‌ام که به بالای چوب‌رختی پیچیده‌ام) آن‌گاه که زمان به شصت و شش ثانیه‌ی پیش رسید.
*سوال!*
وای!!!
سریع شروع کردم به تایپ کردن. نوشته‌ی زیر شصت‌ای پیش شروع به نوشتن‌شدن کرد:

نکند ادبیاتی‌ها بدتر از دیگران می‌توانند -گلاب به روی‌تان- به هم‌کارهای‌شان بشاشند؟ نکند آن‌های‌اند که می‌توانند جوری کلمات را انتخاب کنند که رقیب‌شان نه تنها ناراحت شود، بلکه طعم [احتمالا] نامطبوع اوره را نیز حس کنند؟ بله!‌ ادبیات‌چی‌های‌اند و کلمات‌شان. شاید این ادبیات‌چی‌ها هستند که باید به عنوان صنف برتر انتخاب شوند؟ آن‌هایی که به هنگام مسابقه …

و هفت ثانیه‌ی پیش این متن از نوشتن باز ایستاد. به این اندیشیدم که حال این را چه کنم.
شش ثانیه‌ی پیش تصمیم گرفتم آن را در وبلاگ‌ام قرار دهم. به بهانه‌ی چه؟ بهانه‌اش بماند. یا نه، بهانه‌اش پینگ‌ای است برای امروز و شاید لینک‌ای برای فردا. که می‌داند بهانه‌اش چیست؟

از دفترِ نوشته‌های ناتمام: آن‌چه دیر دیده بود

آدم‌ها دیگران را با نام‌ها و صفت‌ها می‌شناسند و خود را نیز به همین ترتیب می‌شناسانند: من این هستم، به این باور دارم، از این خوش‌ام نمی‌آید، فلان کاره هستم، فلان نویسنده مورد علاقه‌ام هست و غیره. همه‌ی این‌ها گزاره‌هایی می‌سازند که باور مرا نسبت به دیگری معین می‌کند.
هر چقدر تعداد این گزاره‌ها بیش‌تر باشد، شناخت فرد نسبت به دیگری بیش‌تر خواهد بود. یافتن این گزاره‌ها کار آسانی نیست چون
۱) نیاز به پیش‌آمدن وضعیت‌ای برای شناخj دارد (مثلا تا وقتی بحث/موقعیت نوشیدن پیش نیاید احتمال زیادی دارد ندانی طرف نظرش راجع به این چیست – مگر این‌که قرینه‌های قوی‌ی دیگری وجود داشته باشد) و
۲) دریافت میزان صدق این گزاره‌ها نیاز به تجربه و مشاهده دارد (به صرف این‌که طرف می‌گوید “من آدم خوبی هستم” نمی‌توان او را خوب دانست).
نتیجه این‌که طول می‌کشد بدانی یک شخص دقیقا چه کس‌ای است (و البته هیچ وقت نمی‌توان کامل فهمید – چون به نظر لفظ “کامل” در این زمینه بی‌معنا است) و دانش‌ات نسبت به او همیشه محدود خواهد بود.
اما انسان‌ها هیچ‌وقت برای قضاوت‌کردن منتظر زمان‌ای نمی‌مانند تا دانش‌شان نسبت به چیزی -از جمله شخص مقابل- کامل شود. در اولین فرصت ممکن قضاوت می‌کنند: از این شخص خوش‌ام می‌آید، از این شخص خوش‌ام نمی‌آید، این شخص احمق است، این شخص خاله‌زنک است، فلانی راست‌گو است، بهمانی کج است و غیره. این قضاوت را بر مبنای دانش ناقص‌شان انجام می‌دهند. اتفاق‌ای که گاهی می‌افتد این است که دانش ناقص‌شان گاهی بدجوری اشتباه می‌کند و باعث قضاوت‌های بعید می‌شود. البته در این مورد کاری نمی‌توان کرد.
حالا بیایید بحث را کمی هیجان‌انگیز کنیم: من نوعی وقت‌ای می‌بینم طرف می‌گوید که آزادی‌خواه است، به دموکراسی باور دارد، عقایدش چپ است، از ادبیات امریکای جنوبی خوش‌اش می‌آید، فمینیست است و موافق صداقت است و از این حرف‌ها حسابی کیف‌ام کوک می‌شود و از او خوش‌ام می‌آید. اما گاهی این برداشت اولیه‌ی من سازگار نمی‌ماند. پس از مدتی متوجه می‌شوم که …

[سولوژن وقتی این‌ها را می‌نوشت که خورشید زودتر از ساعت ده یازده شب غروب نمی‌کرد. الان من دیگر یادم نمی‌آید که آن موقع به چه چیزی می‌اندیشید و چه شد که دیگر ادامه نداد. شما می‌دانید؟ اما مگر همین هم کافی نیست؟]

سامان‌دهی یعنی چه؟ نقد @#$@!#$های مدرن

اولین واکنش من به طرح سامان‌دهی و مجازسازی‌ی اینترنت(!)‌ یک فحش خیلی بد بود! نمی‌توانم برای‌تان بگویم دقیقا چه گفتم. دور از ادب و نزاکت است. اگر کس‌ای خواست، برای‌ام نامه‌ی فدایت شوم بفرستد تا شاید به‌اش بگویم (اما اگر فکر می‌کنید فحش مورد نظر دو کلمه بود، اشتباه می‌کنید. چهار کلمه بود و کلمه‌ی اول‌اش هم Please بود!).

واکنش بعدی‌ام این بود که عصبانی بشوم. واکنش بعدی‌ام تعجب بود. بعد خندیدم به حجم گسترده‌ی پفیوزی! بعد یاد گتوهای یهودیان در حکومت نازی‌ها افتادم که آدم‌ها را ابتدا حسابی ثبت می‌کردند، بعد تبعید، بعد بهره‌کشی می‌کردند و در نهایت صابون‌شان.
بعد شک کردم که مشکل از پفیوزی‌ی عده‌ای است یا بلاهت بعضی‌های دیگر؟ هنوز پاسخ این را نمی‌دانم، اما به نظرم -با عرض تاسف- هر دو.

چه کار باید بکنیم؟
یا من چه کار می‌کنم؟
من سایت‌ام را ثبت نمی‌کنم. سایت من، مال من است. این گوشه‌ی فضای اینترنت مال من است و هر چه بخواهم در آن می‌نویسم. من معمولا آزارم به کس‌ای نمی‌رسد. معمولا در نوشته‌های‌ام به کس‌ای به طور مستقیم توهین نمی‌کنم. در بیش‌تر مواقع کاری به سیاست ندارم. اصولا موجود خیلی خطرناکی نیستم – حداقل در ظاهر. اما این‌ها به این معنا نیست که سرم را بیاندازم پایین و مثل گوسفند هر چه گفتند عمل کنم. هیچ‌وقت این‌کار را نکرده‌ام. از چهار سالگی‌ام در مقابل هر گونه محدودیت سرکشی کرده‌ام تاکنون. چیز زیادی نمی‌خواستم، اما کوچک‌ترین محدودیت را هم تحمل نمی‌کنم. طغیان می‌کنم، عصیان می‌کنم. گاهی آرام، گاهی پر سر و صدا. اما گریزی از فرار از محدودیت نیست: آزاده‌گی یک انتخاب اجباری است.

من سایت‌ام را ثبت نمی‌کنم. از شما هم می‌خواهم سایت‌تان را ثبت نکنید. در ضمن، اعتراض‌ام بی‌جانانه (= منفعلانه، passive!) نخواهد بود. می‌خواهم این کارشان را نقد کنم. حاصل نقدم را در زیر می‌بینید. نقدم طنز است. در واقع نمی‌خواستم طنز بشود، اما آیین‌نامه‌ی ایشان به زور رگه‌های طنز در متن‌ام دواند. اما این از جدیت‌اش ذره‌ای نمی‌کاهد. از توی خواننده هم می‌خواهم همین‌کار را بکنی. اعتراض کنی،‌ نقد کنی. بگویی که از دست طرح‌های ابلهانه‌شان خسته‌شده‌ای و این را بلند بگویی. جوری که بشنوند. جوری که همه بشنوند.

بله! بله! ببینیم در فصل سوم این آیین‌نامه چه چیزی نوشته شده است و معنای آن چیست. توضیحات‌ام را بین دو [ ] قرار می‌دهم. پیشاپیش بابت زبان‌نگاری‌ی مفتضح آیین‌نامه از شما پوزش می‌طلبم. کلمات از هم وارفته‌ی متن‌شان نیاز به اروتووربوم (Orthoverbum) ثابت دارد که متاسفانه گویا موجود نیست.

فصل سوم : تخلفات و نحوه رسیدگی به آنها

ماده 7- انتشار و نگهداری هر نوع داده اعم از متن ، صدا ، عکس ، تصویر ، کارتون ، پویا نمایی ، فیگور ، کاریکاتور ، فیلم و غیره که از جمله حاوی مضامین زیر و موارد موضوع بند های “ت و ث ” ماده 1 این ایین نامه باشد در پایگاه اطلاع رسانی ممنوع است.
[به این می‌گویند پلی‌فرمیسم در سانسور: اگر حرف‌ات سانسور بردار باشد، دهن‌ات را می‌دوزند، اگر قر سانسورپذیر بدهی (یعنی مثلا برای خوش‌حالی حرکت‌ای جز دست‌زدن بالای سر مثل شکل رایج دولتی‌ی عیدهای مذهبی انجام دهی)، کمرت را با منگنه به دیوار می‌دوزند و حتی اگر گوزت هم توهین‌برانگیز باشد، در باسن‌ات را با چوب‌پنبه می‌بندند.]

الف – مطالب الحادی و نفی یا تضعیف اصول و ارزش های اسلامی و یا توهین به اسلام و مقدسان آن و اهانت به امام (ره) و یا رهبری
[الحاد! می‌دانیم که بعضی‌ها دایره‌ی دین و اصول و ارزش‌ها را چقدر تنگ‌نظرانه تعریف کرده‌اند دیگر، نه؟ آن‌هایی که باور دارند موقعیت دست‌های‌ات در هنگام پرستش پروردگار کیهان، در این‌که مومن‌ای یا کافر تاثیرگذار است.]

ب – توهین به ادیان آسمانی و کتب مقدس و انبیاء و معصومین و مقدسان
[و همه می‌دانیم که دین ارزش بالاتری نسبت به چیزهای دیگر دارد. ندارد؟]

پ – تحریک و تشویق به ارتکاب اعمال علیه امنیت ، حیثیت و منافع جمهوری اسلامی ایران
[تحریک علیه منافع ج.ا.؟ غلط بکنیم!]

ت – تحریف مطالب امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری مدظله العالی ، تحریف انقلاب اسلامی ملت ایران و توهین به ارزش های آن .
[هاها! این‌اش دیگر خیلی جالب است. معنای این جمله این است که هر چه ما می‌گوییم که بعضی‌ها گفته‌اند، همان درست است. یعنی گروه‌های داخلی و متعهد و مسلمان و مبارز و غیره‌ی دیگر (که در گرماگرم گفتمان عقلانی‌ی امروز هم‌چنان از صحیفه‌ی نور نقل قول می‌کنند برای اثبات حرف‌های‌شان) هم اگر جزو طیف *خیلی خودی* حساب نشوند، در بازی نیستند و سایت‌شان می‌تواند سانسور شود.]

ث – هر گونه اقدام علیه قانون اساسی و یا تفرقه افکنی و خدشه در وحدت و وفاق ملی و استقلال و تمامیت ارضی و یا القاء بد بینی و نا امیدی در مردم نسبت به مشروعیت و کار آمدی نظام
[وای! خدای من! این یک بند خودش عالم‌ای است مجزا! معنای این گزاره‌ی مرکب -به طور خلاصه- این‌هاست:
۱) قانون اساسی را نقد نکنید.
۲) وحدت فعلی‌مان خوب است، به‌تر هم دارد می‌شود. حرف زیاد نزنید که تفرقه‌افکنی است.
۳) ملت ما به زور هم که شده با ما وفاق دارند. آن را خراب نکنید یا سایت‌تان را تعطیل می‌کنیم.
۴) بدبین نباشید (که بدبین است؟) که آینده از ما است.
۵) مشروعیت! چه کس‌ای شک داشته است وقتی می‌دانیم امام زمان(ع) خودشان لیست نماینده‌های مجلس را برگزیده‌اند و رییس جمهور از نزدیکان او است (چپ چپ به من نگاه نکنید: من که این را نگفته‌ام، خودشان می‌گویند که نقشه‌ی مسیر ظهور را در اختیار دارند دیگر!).
۶) کارآمدی! بله! من همیشه قبطه می‌خوردم از کارآمدی‌ی سیستم‌های اداری‌ی ایران.]

ج – توهین به اقوام و اقلیت های مذهبی
[حجم توهین‌ای که این آیین‌نامه به ملت ایران تحمیل کرد بیش از میزان توهین‌ای است که در سه ماه به کل اقوام کشور می‌شود. این نسبت، به ده سال برای اقلیت‌های مذهبی افزایش می‌یابد. آخرین باری که شما جوک‌ای درباره‌ی یک اقلیت مذهبی شنیده‌اید کی بوده؟ و آخرین باری که مقامات مسوول شما را گوسفند حساب کرده‌اند چه؟]

چ – افشای اسرار و اسناد طبقه بندی شده از قبیل نظامی ، امنیتی و سیاسی دولتی و خصوصی
[آیا اعترافات شب یلدا جزو افشار اسرار خصوصی حساب می‌شود؟ خجالت بکشید! همه‌تان اعتراف کردید که چند تا دوست‌دختر داشته‌اید و چه کارهای‌شان کرده‌اید (می‌خواهید خودم بگویم؟!)‌ اما من که می‌دانستم این قانون می‌آید راجع به نقشه‌ی هواپیما و روبات صحبت کردم. بلندبینی را می‌بینید؟]

ح – اشاعه منکرات و ترویج فحشا و مطالب مغایر با عفت و اخلاق عمومی
[دخترهای عزیز لطفا شب‌ها به سایت من نیایند چون من خواب‌ام و شما بیدار و بیم فحشا می‌رود. در مواقع دیگر لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید. در ضمن موقع کامنت‌گذاری هم دست‌تان را از کنار دکمه‌ی Enter بکنید توی کی‌بوردتان تا نوشته‌ها درست تایپ نشود و غریبه (یعنی من!)‌ شهوت‌زده نشوم. دیگر گفتن ندارد که موقع کامنت‌گذاشتن نباید به وبلاگ‌ام مستقیم خیره شوید. به‌تر است تنها به کیبوردتان نگاه کنید یا ترجیحا چشمان‌تان را ببندید (آخر که گفته است شما نسبت به دستان‌تان هم محرم‌اید؟). راستی فراموش نشود که تنها وقتی خیلی ضروری است کامنت بگذارید. یک نگاه به پست آخر البته حلال است!]

خ – توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی

د – اطلاعات خصوصی و شخصی افراد بدون اخذ اجاره کتبی از آنان

ذ – انجام فعالیت های اقتصادی غیر قانونی از قبیل پولشویی ، تجارت هرمی و غیره .
[و آن‌گاه قانون: “و غیره!” -بدون شرح]

ر – تبلیغ یا آموزش پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز
[بچه‌ها! من فردا می‌خوام یه پست بذارم و گوگل یادتون بدم – که همه می‌دانیم سایت بسیار بسیار غیرمجازی است.]

ز – آموزش و ارائه هر نوع روش مقابله با مسدود سازی پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز (فیلترینگ)
[سانسور‌تان می‌کنیم و اگر بخواهید از سانسور فرار کنید، سانسورتان می‌کنیم دونبش! نامعقول است؟ در زندان هم اگر یک زندانی بخواهد فرار کند یا کمک کند دیگران فرار کنند، باید تشدید مجازات شود. پس خیلی هم معقول است.]

ژ – نشر اکاذیب و افترا
[“ملکه‌ی انگلیس دست‌اش را توی دماغ‌اش می‌کند!” آیا (دوباره) سانسور می‌شوم به دلیل نشر افترا؟ باور کنید یاشار یک بار به من گفت خودش دیده که روی جلد عکس یک مجله‌ای چنین عکس‌ای بوده.]

س – برقراری هر نوع پیوند که مبلغ و مروج پایگاه های اطلاع رسانی حاوی مضامین جزء های فوق الذکر باشد.
[یعنی بلاگرولینگ‌های‌تان را حذف کنید، به سایت خودتان لینک ندهید (چون طبق بندهای پیشین، سایت‌تان غیرمجاز است)، به ساماندهی[دات]آی‌آر البته شاید بتوانید لینک دهید. البته نمی‌دانم دزدی‌ی طراحی‌شان با موارد بالا تناقض‌ای دارد یا خیر. فکر نکنم. به هر حال شواهد بیست و چند ساله نشان می‌دهد دزدی خیلی … استغفرالله!
به هر حال من در اولین قدم لینک کسانی را که برای این پست کامنت نگذارند حذف می‌کنم!]

ش – هر نوع اقدام خلاف شرع یا قانونی دیگر یا مخالف ضوابط و مقررات
[من صبح‌ها که بیدار می‌شوم پرچم ج.ا. را بالا نمی‌برم و مراسم صبح‌گاه در وبلاگ‌ام به راه نمی‌اندازم. فکر می‌کنید کار غیرقانونی‌ای می‌کنم؟ (آخه توی مدرسه این جزو مقررات بود و البته من همیشه کمی دیر می‌رسیدم!). اگر هست، بگویید از این به بعد هر روز صبح‌گاه داشته باشیم.]