درباره‌ی ندانستن

درباره‌ی ندانستن

ندانستن سطوح مختلف‌ای دارد. گاهی می‌دانی که نمی‌دانی، گاهی نمی‌دانی که نمی‌دانی، گاهی می‌دانی آن را که نمی‌دانی، چیزی برای دانستن ندارد.
و البته گاهی هم اشتباه می‌کنی!

بقیه‌ی بخش‌های این نوشته هم حذف شد!

18 thoughts on “درباره‌ی ندانستن

  1. من ساکت نشسته بودم این گوشه و داشتم موسیقی گوش میکردم از وبلاگتان که این پست جدید آمد.قضیه ی جهل مرکب را پایه ایم سه پایه حتی شاید هم یکی از پایه های ایفل … ولی وقتی کسی اینطوری مینویسد و آخرش هم میگوید بقیه اش حذف شد آدم ته دلش میلرزد نکند ضایع کرده باشد جایی؟!

  2. هووم، حرف‌هايى كه نوشته نمى‌شوند، نوشته‌هايى كه حذف مى‌شوند و امنيتى كه به فاصله بستگى دارد…
    مضحكه! حتى اين نظر هم يك جمله پايانى داشت كه حذف شد! گاهى به چيزى بيش از دانستن نياز داريم.

  3. آن كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند
    آن كس كه نداند و بداند كه نداند اسب فرس خويش به منزل برساند !
    +
    ياد يك چيزي افتادم كه يكي مي گفت وقتي bachelor رو گرفتي مي فهمي يك چيزهايي هست ديگران مي دانند تو نمي داني وقتي master ‌شدي مي فهمي يك چيزهايي هست تو مي داني و ديگران نمي دانند وقتي phd ‌گرفتي مي فهمي نه تو نه كس ديگري هيچي نمي فهمين !‌
    +
    بي ربطانگيمان را ببخشيد ما فقط در سطوح ندانستن قدم زديم !‌ حالا ادامه ي حذف شده اش را با پارتي نمي شود بگذاريد ؟

  4. من که نمیدونم از کجای کامنتای قر (با ضم قاف و شک در نوع آن) دیوید لنز را کشیدید بیرون اما من هم روزگاری داشته ام با آن . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان بسی آب غوره هم گرفته ام باهاش و گاهی هم در آشپزخانه روی سنگهای لیز با خود رویای کریستوفر باله اجرا کرده ام… فعلن که شما یادآوری کردیدش!

  5. اگه حذف نمی شد فکر کنم می شد ادامه داد این مطلبو همین جوری و به آخر هم نرسید

  6. به میم-سنجاقک: جهل مرکب شناخته شده بود. ندانستن چیزی که می‌دانی چیزی برای دانستن ندارد به نظرم جدید است. چه چیزی؟ در کامنت‌های بعدی خواهم گفت.

    به اسپریچو: به چه چیزی بیش از دانستن؟ یا دانستن چه چیزی است؟

    به مسعوده: من با این نقل قول موافق‌ام! بامزه است و خیلی هم درست! در واقع پژوهش بر پایه‌ی همین ایده است دیگر: “من چیزی نمی‌دانم، بقیه هم نمی‌دانند؛ بگذار کاری کنم که همه بدانیم”.

    به میم-سنجاقک: وسط‌های‌اش بود! و اتفاقا فهمیدم که رویای کریستوفر، کارهای تازه‌اش نیست. [این کامنت ربطی به این پست ندارد!] و بدتر از همه فهمیدم که کریستوفر یک بچه‌ی کوچولوی نازنین نبوده است.

    به خاک: لابد باید می‌رفتم سراغ مصداق‌ها. چه مصداق‌هایی؟ خواهم گفت.

    به sun: حتی یک اپسیلون هم احتمال خطا ندهد؟

    به آهو: نمی‌دانم، شاید – ولی فکر نکنم. افسردگی شاید.

    به لنیوم: چون مطمئن نبودم درست می‌اندیشم یا نه. اما نظرم به طور خلاصه این بود که خیلی‌ها این روزها به مسایلی فکر می‌کنند که ارزش واقعی ندارد. در واقع سوال‌هایی مطرح می‌شود که به خاطر نقص زبان مورد استفاده تولید می‌شود (اگر یک زبان سازگار و کامل داشته باشیم، ایجاد نمی‌شدند). و البته راه‌حل‌ها هم در همان وادی می‌افتند. البته این واقعه چیز جدیدی نیست. به گمان‌ام همیشه در طول تاریخ بشریت درگیر زبان‌های زرگری‌ و مفاهیم بی سر و ته‌ای شده‌ایم که پیروان پر و پا قرص‌ای هم دارند.

  7. من که اکثراً هیچ ، نمی دانم.

    به سولوژن : حذف نمی کردی.

  8. در جواب ۹

    خیلی هم با زبان سازگار و کامل مخالفیم اصلا حالش به این است که کسی نفهمد کی چی پرسید و کی‌پریم چه جواب داد و کلا چه ربطی دارد!

    شما هم اگر نفهمیدید برای این است که ناکامل بودن زبان کفایت نکرد لذا بقیه‌ی بخش‌های این نوشته حذف شد!

  9. ندونستن هم خودش بعضي وقتها نعمته. اگه بدوني بايد يه كاري بكني وگرنه عذاب ميكشي. دونستن مسئوليت مياره رفيق. دونستن خيلي سخته. عذابه.

  10. به عابر: پس گویا اکثرا به نزدیکی‌های استغنا نزدیک می‌شوی. شاید بعدا نوشتم – به‌ترش را.

    به پویا: ما که فهمیدیم. شاید کم حذف کرده بودی. (; من به دو نوع کارکرد زبان اعتقاد دارم (علاوه بر انواع دیگر!): کارکرد علمی و کارکرد ادبی. در کارکرد علمی ناکامل بودن زبان مستحب نیست. در ادبیات مجاز است. حال سوال: ادبیات چیست؟

    به امضا: بعضی وقت‌ها آره، ولی بعضی وقت‌ها هم نه.

  11. حتما این شعرو قبلا شنیدی؟:
    آنکس که نداند و نداند که نداند
    در جهل مرکب ابدالدهر بماند
    آنکس که نداند و بداند که نداند
    لنگان خرک خویش به مقصد برساند
    آنکس که بداند و نداند که بداند
    بیدارش نمایید که تا خفته نماند
    آنکس که بداند و بداند که بداند
    اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

  12. به مورد بستگى دارد. در اين مورد شايد بشود گفت آن‌چه باعث شد آن توضيح را خطاب به لنيوم بنويسى و خلقى را از نگرانى در مورد قسمت حذف‌شده برهانى ;)!
    دانستن هم كه حكايت‌اش طولانى است. ولى منظور دقيق‌ترم “به جاى دانستن” بود شايد! بى‌ربط به اين مورد است شايد، ولى ان‌چه به خلق منجر مى‌شود و قوانين‌اش را با خودش به دنيا مى‌اورد و اين خلق اتفاقى كامل است كه نيازى به دانش ندارد. در واقع نياز به دانش بعد از خلق پديدار مى‌شود و ان از نقص در درك مخلوق مى‌آيد…
    از بابت فكر كردن در كامنت‌دانى‌ات عذر مى‌خواهم. عادت بدى است كه به تازگى پيدا كرده‌ام.

  13. گاهی هم به چیزی برخورد می کنی که نمی دانی ولی نیازمندی که بدانی!؟
    + بعضی موضوعات بوده که نخواسته اند ما بدانیم، از پدر و مادر گرفته تا سیستم آموزشی، مانند بسیاری از تابوها. چرا خواسته اند که ندانیم؟ لزوم دانستنش را اتفاقی و شاید بعد زمان اولیه مورد نیاز خودماتن می فهمیم/فهمیده ایم. کاش بتوان این نوع از ندانستن را کاست! یا لااقل ریتش را کاهش داد!!
    +
    موافقم با اینکه پاره ای از ندانستن ها سرابی بیش نیستند، در واقع، آنچه نمیدانیم ارزشی، آنچنان که ندانسته می پنداریم، ندارد
    + در مورد این شعر، چه جالبه که حواسش بوده که همه 8 حالت را مطرح نکرده

  14. پس خب آن‌وقت چه‌طور می‌دانی که نمی‌دانی؟ و تازه این را هم می‌دانی که دانستن‌اش ارزشی ندارد؟! و تازه، زبان سازگار می‌خواهیم که چه؟ و که خب، پس کِی به جان همدیگر بیفتیم در بحث، با زبان شسته‌رفته؟ و که خب، نمی‌دانم! و که خب، این کامنت‌ام هم دسته‌بندی نمی‌شود در هیچ دسته‌ای عمراً.

    پ.ن. هیچ‌چیز هم حذف نکرده‌ام از کامنت‌ام.

  15. بدترین قسمت ندانستن زمانی می شه که بفهمی بابت ندانستن چیزی ، یک مهمو از دست دادی اونوقت ممکن سر تیترهای تبلیغاتی توی خیابانم به خاطر بسپاری مبادا یک روز یک جا باز از دستش بدی .

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *