نیروی انتظامی، حافظ جان و ناموس شما

نیروی انتظامی، حافظ جان و ناموس شما



Listen to the Pink Floyd’s The Dogs of War (5.7MB)

به این می‌اندیشم که این واقعه را باید به پای که نوشت: جریان‌ای برنامه‌ریزی‌شده که با قصد پیشین چنین خشونت‌ای را به وجود آوردند یا حماقت‌ای محض در برنامه‌ریزی‌ی استراتژیک که به ترشح آدرنالین فلان فرد غیرحرفه‌ای آغشته شد و کنترل همه چیز از دست رفت. باید در این‌باره بیش‌تر اندیشید. توجه کنید که این اولین مورد نبوده است، آخرین‌اش هم نخواهد بود و بدترین‌شان نیز.

23 thoughts on “نیروی انتظامی، حافظ جان و ناموس شما

  1. خواستم بگم کاش نمی دیدم اما … اینا واقعیته. ترسی که به محض پیچیدن باد لابلای موهام تو جونم می دوه به جای لذت از خنک شدن واقعیته. از دست رفتن تابستانهای ملس بیست و چند سالگی ما تو وحشت بالا زدن غیرت (!) و از دست رفتن دامن فلان کس به خاطر دیدن دو تار موهامون یا جذابیت ساق پامون (!) واقعیته…ماجرا رنگی نیست که به چهره ی من نشسته …دروغ هضم کردن و خفه موندنمون هم همینطور… چیز بیشتری نگم بهتره.

  2. پاي چه كسي را نمي دانم ! همين قدر بس كه اين بلا شده به جانمان كه صدايمان هم در نمي آيد . اين قرون وسطي در ايران كي به پايان مي رسد معلوم نيست ! چه شد كه شروع شد ! واي بر خدايي كه كساني چون اينان بندگانش باشند كه حالا خوديتشان را زير چادرها و باتومهايشان پنهان مي كنند ! دولت مهرورزيست مگر خبر نداريد ؟ سگها را انداخته اند به جان ملت كه مهرشان اثبات شود ! آدم گر مي گيرد بروم تا بيشتر چيزي نگفته ام !

  3. زنان زنان را کتک میزنند!
    نمیدونم به پلیس های زن برخورد کردی یا نه! خوب احتمالا تو برخورد نکردی ولی به نظرم وحشی تر میان ، نمیدونم چی کارشون کردن اینجوری شدن!

  4. متاسفانه فكر مى‌كنم مى‌دانند چه مى‌كنند. هم ترس مى‌خواهند و هم تنش! و اين معناى بدى دارد.

  5. جناب سولوژن به پاي هيچ كس. به پاي خودمان. وقتي ملتي اسطوره اش آرش كمانگير است و به آرشش مي نازد چه توقعي داري؟ زماني كه بعد از دوم خرداد آن جريانات پيش آمد و يكي يكي آدم ها حذف شدندو هيچ كس صدايش در نيامد و زماني كه امثال كرباسچي به جرم واقعي ايجاد دوم خرداد آن گونه به محاكمه كشيده شدند و هيچ كس صدايش در نيامد و تا وقتي كه يك ملت به دنبال آرشي است تا او را به قربان گاه بفرستد شايد چند صباحي ديگر و تا آرشي ديگر دمي در آرامش باشد همين است.

  6. من هم نمی توانم نقش خودمان را و پای خودمان را نادیده بگیرم اگرچه همه اش نیست اما…
    دل می گیرد نه که چون تا به حال خون و وحشی گیری ندیده ام نه، چون چنین لگدمال شدن هویت انسانی (با تمام ملزوماتش) به دست هویت انسانی مثلا همنژاد، همرنگ و هموطن باورکردنی نیست…

  7. به قول رضاخان ميرپنج: همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد.
    همينه ديگه رفيق! ميخواي بخواه؛ نميخواي هم نخواه. ما هم كه هستيم و ميخوايم!

  8. من كاملا با نظر بوگي عزيزم موافقم
    بوگي جان خبري ازت نيست؟

  9. به میم-سنجاقک: فقط می‌شود گفت متاسفم. سوال این است: چه می‌توان کرد؟

    به sun: متاسفانه من این‌قدر خوش‌بین نیستم. به نظرم هم شده و هم خواهد شد.

    به مسعوده: |:

  10. به صورتک خیالی: نه!‌ برخورد نکرده‌ام، اما می‌توانم تصور کنم زن‌ای که محبت‌اش را فراموش کند چه موجودی خواهد شد.

    به اسپریچو: نظر کلی‌ی من این است: فشار اجتماعی حواس مردم را پرت می‌کند از گندکاری‌های مهم‌تر.

    به boogi: من موافق‌ام که هر چه بر ما می‌رود کم و بیش به خودمان باز می‌گردد – گیریم مسیر علی‌اش چند مرحله‌ای باشد. سوال این است که چه می‌توان کرد تا از این پس به‌تر شود. من چه می‌توانم بکنم؟ ما چه می‌توانیم بکنیم.

    به حمید: 🙁

    به امضا: نه، همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. وقتی راننده اتوبوس موقع تصادف زنجیر بر می‌دارد، از نیروی قهریه‌اش چنین چیزی بعید نیست. و لابد چیزی شبیه به این برای من و امثال من. اما سوال: چه می‌توان کرد تا از این چرخه بیرون شویم.

    به نسرین: گویا این‌جای‌اند! (;

  11. جناب سولوژن،
    مسير اصلاح يك جامعه مثل پيچيده شدن يه نسخه كه دكتر بنويسه نيست. اينو هممون مي دونيم. يك جامعه براي اصلاح شدن نياز به ابزارهايي داره كه متاسفانه فعلا ما اون ها رو نداريم. يكي از ابزارها همونطور كه قبلا هم تو وبلاگ “يادما” گفتم به وجود اومدن احزاب قدرتمنده. در كنار اين احزاب بايد روشنفكراني باشند كه به دور از احساسات و جو زدگي و قهرمان پروري به عنوان think tanks برنامه هاي حركتي رو تنظيم كنند. يكي از دلايل اصلي شكست حركت اصلاحي دوم خرداد همين بي برنامگي بود كه به قولي همه بسيجي وار هر كاري كه فكر مي كردن درسته رو انجام مي دادن و نتيجه اين شد كه شخصي مثل اكبر گنجي تونست به راحتي اون جنبش رو به بي راهه بكشونه.
    ما بايد اين رو به عنوان واقعيت قبول كنيم كه توده مردم در جوامعي مثل ايران عادت كردن كه براشون فكر بشه و اونها هم بدون هيچ زحمتي اون كار رو انجام بدن. يكي از دلايل قهرمان پروري اونا هم همينه. به همين دليله كه مي گم كساني كه واقعا قصد حركت اصلاحي دارن بايد با ايجاد اتاق هاي فكر برنامه هايي رو تنظيم بكنن و به عبارتي حركات رو بجون و به مردم بدن كه بخورن. ظاهر صحبت هاي من يه كم ديكتاتور مآبانه و منفي مياد ولي واقع گرايانه اگه به اون نگاه كني ميبيني كه نه تنها منفي نيست كه شايد يكي از راههاي ممكنه.
    يه كم اگه دقت كني مي بيني كه همين استراتژي داره توسط مخالفان اصلاحات انجام مي شه و تا حالا هم جواب داده. فقط فرقش اينه كه اونا نيات منفي دارن. اما مي شه همين استراتژي رو با نيت مثبت هم اجرا كرد.

  12. به سولوژن: با آن‌چه كه گفتى موافق‌ام ولى حدس مى‌زنم اين همه ماجرا نيست. فكر مى‌كنم يك عده هستند كه مى‌دانند چه مى‌خواهند و مى‌دانند چه‌گونه! روياهاى بزرگى در حد “حكومت اسلامى” در سر دارند كه با دقت، برنامه‌ريزى و هوش‌مندى آن را دنبال مى‌كنند و البته چون بار ايدئولوژيكى سنگينى هم بر دوش نمى‌كشند بسيار سريع و سبك حركت مى‌كنند. مهم‌ترين خواست‌گاه اين روياها را هم دلايل اقتصادى و حذف ساير ولى‌نعمتان نشسته بر اين خوان مى‌دانم.
    به بوگى: با شواهدت موافق و به نتايج‌ات مشكوك‌ام. همان ‌طور كه گفتى عدم وجود پيشينه و پايه‌هاى فكرى لازم در ميان عامه مردم و بى‌برنامه‌گى روشن‌فكران و رهبران جنبش‌هاى اصلاحى جزو مهم‌ترين دلايل انجماد سياسى‌مان است ولى ان‌چه كه پيشنهاد كردى (هدايت گوسفندوار مردم!) دقيقن همان سياست بى‌نتيجه‌اى است كه سال‌ها از طرف مشروطه‌خواهان، اصلاح‌طلبان و غيره دنبال شده‌است. دليل بى‌نتيجه ماندن‌اش هم تناقضى ماهوى است كه با شعار و هدف‌ صورى‌اش دارد.
    شايد به‌ترين راه براى ايجاد تغييرات حقيقى و بنيادين پرورش دادن آدم‌ها و خشكاندن ريشه مشكل باشد.

  13. به اسپريچو: مشروطه خواهان و اصلاح طلبان هيچ كدوم تلاشي براي اون چيزي كه من گفتم نكردن و برعكس پايه و اساس حركتشون يا به بيان رياضي مفروضاتشون رو بر هوشمندي مردم گذاشتن. هم در مشروطه و هم در دوم خرداد انديشمندان پايه رو بر اين گذاشتن كه مردم بينش سياسي دارند و اونها رو پشتيباني مي كنن. به نظر من تنها كسي كه تو جنبش اصلاحات با اين حقيقت آشنا بود كه مردم ايران غير قابل اطمينان هستند و روي پشتيبانيشون نمي شه حساب كرد خود آقاي خاتمي بود.
    اگه دقت كني در دوم خرداد هم مردم همه يك صدا يك قهرمان رو انتخاب كردن كه تمام خواسته هاشون رو برآورده كنه و عده اي هم به دور از واقعيت ها مطالبات مردم رو بيشتر و بيشتر كردن. در اون جنبش تنها كساني كه با تمام وجود از خاتمي و حركت او حمايت كردن دانشجوها بودن.
    من منظورم حركت “گوسفندوار” مردم نبود بلكه برعكس من هم موافق نظر شما هستم كه بايد براي رشد مردم تلاش كرد. اما ابتدا بايد مردم رو از اين بحران نجات داد و شرايط رو براي رشد آماده كرد و سپس اقدام به اون كار كرد.

  14. به boogi: من باور دارم که برای کنترل سیستم‌های پیچیده نمی‌توان از استراتژی‌ای حلقه-باز و ثابت استفاده کرد. و البته اعتقاد ندارم راهِ حل غیرعمومی بتواند خواسته‌های‌مان را در بلندمدت تامین کند.
    به عبارت دیگر با سیستم روشن‌فکرانی که فکر می‌کنند موافق‌ام، اما با سیستم روشن‌فکرانی که فقط فکر می‌کنند مخالف‌ام. باید عامه‌ی مردم آموزش ببینند. این‌که مردم فعلا عادت به فکرکردن ندارند خوب نیست، بد است و لازم است تغییر کند.

    به اسپریچو: با این‌که دقیقا نفهمیدم منظورت از “باز ایدئولوژیک سنگین بر دوش نمی‌کشند” چیست، اما با این موافق‌ام که توضیح‌ام به احتمال زیاد تنها بخش‌ای از کلِ خواسته باشد. و البته تقریبا مطمئن‌ام که وضعیت فعلی‌ی ایران ناشی از یک خواسته‌ی متحد نیست: افراد گوناگون در لایه‌های مختلف تصمیم‌گیری، خواسته‌های خاص خودشان را دارند – حتی اگر نتیجه‌ی کلی و مشاهده‌پذیرش در یک راستا باشد.

  15. به سولوژن: من فكر مي كنم منظورم رو درست بيان نكردم و يا اين كه دچار سوء تفاهم شده ايم. همونطور كه براي اسپريچو توضيح دادم، من هم با اين كه يك جامعه رو هميشه “گوسفندوار” هدايت كرد مخالفم. اما آيا به نظر شما جامعه اي كه ياد نگرفته فكر كنه و از طرفي هم يك عده هستند كه هميشه به اين جامعه القا كردن كه نبايد فكر كنن و به جاي اون تقليد كنن و اون جامعه هم طي ساليان متمادي به اين وضعيت عادت كرده و الان همون عده صاحبان قدرت هم هستند چه مي شه كرد؟ متاسفانه جامعه امروز ما دچار يك سردرگمي و از طرفي بي تفاوتي شده و اين باعث شده كه جامعه ما دچار يك حالت رخوت بشه. الان به جز قشر اندك دانشگاهي (تازه اونم منظورم دانشگاه هاي دولتيه چون دانشجويان آزاد ما كه همش دنبال چيزاي ديگه تو دانشگاه هستن) كه واقعا دارن فكر مي كنن و تلاش، بقيه واقعا بي تفاوت شدن. انتخابات رياست جمهوري اين مساله رو نشون داد. ببينيد الان جامعه ما مثل يه كودكيه كه بايد راه رفتن رو يادش داد. براي اين كار اول بايد اون رو داخل روروك گذاشت، بعضي وقتا حتا برخلاف ميلش دستاشو گرفت و اونو سرپا نگه داشت و بعد كه لذت ايستادن رو پاهاشو تجربه كرد اونوقت مي توني آروم آروم راه رفتن رو يادش بدي و خيلي زود خودش شروع مي كنه به تجربه كردن. من مي گم اول اين ملت رو بايد براي خروج از اين بن بست هدايت كرد بعد به اونا ياد داد كه فكر كنن.

  16. من میگم حقه شه یه کاری کرده که این بلا سرش اومده . آخه مگه بیخودی این بلا سره کسی میاد نه… این بلا هایی که باید سره اینا بیاد تا خونوادشون دیگه نذارن با این وضع بیان بیرون . دمشون گرم . ای ول

  17. سلام به همه . . .
    رنگ ماشین شبیه ماشین پلیس نیست، راستی بعضی از این راننده تاکسی ها عجب جنایتکار (!) هایی هستن هاااااااااا !!!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *