اگر خرگوش می‌دانست

خرگوش باغ هم‌سایه از لانه‌اش بیرون می‌جهد. با چشمان‌ام تعقیب‌اش می‌کنم تا می‌رود زیر آن بوته‌های تمشکِ سرخِ آب‌دارِ کنار حصار آفتاب‌گرفته‌ی بین آلونک ما و باغ آن‌ها. نمی‌دانم چرا آن‌جا می‌رود و نه جایی دیگر:‌ مثلا بغل من. دیده نمی‌شود. دو دقیقه که می‌گذرد دل‌ام تاپ تاپ برای‌ این موجود نرمِ گرمِ چست و چالاک گریزپا شروع می‌کند به دویدن. بیرون که می‌آید، لبخند می‌زنم. خرگوش سفید همسایه نمی‌داند نگاه‌اش می‌کنم، اما چشمان من بی کم و کاست قفل شده است به گوش‌های بلند تاب‌باز و جهش‌های مستانه‌اش. خرگوش همسایه چرخکی در باغِ آفتا‌ب‌گرفته می‌زند و دوباره می‌رود توی سوراخ تاریک و دور دست‌اش. دل‌ام دوباره شروع می‌کند به تاپ تاپ‌کردن برای این خرگوش سفید همسایه.

9 thoughts on “اگر خرگوش می‌دانست

  1. حالا اين همسايه (ببخشيد خرگوشه) اسمش چي هست؟ 🙂

  2. اگر می دانست یعنی فرقی می کرد؟ می رفت جای دیگه؟ مثلا بغلت؟

  3. و خداوند همسایه را افرید برای آنکه به خرگوشش خیره شویم سعی کنیم اغفالش کنیم و موفق نشویم و بیایم داستانشو بنویسیم! راستی اون شعر آشنا بود؟ میدونین مال کیه؟

  4. امیدوارم خرگوشه بیاد اینجا رو بخونه و فارسی هم بلد باشه، بلکه فرجی شد 😉

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *