گاز می‌گیرم

گاز می‌گیرم

دیده‌اید بعضی روزها دوست دارید بالای پیشانی‌تان پلاکارد نصب کنید که “نزدیک نشوید؛ گاز می‌گیرم!”؟
اعلام کنم امروز از آن روزها است!

پ.ن: بدی‌اش این‌که گاز هم نمی‌گیرم دل‌ام خنک شود.
پ.ن.۲: بیش‌تر از همه چه کس‌ای را دوست دارم گاز بگیرم؟ اجازه دهید تصحیح‌تان کنم: امروز ترجیح می‌دهم مفاهیم را گاز بگیرم؛ مثلا سرمایه‌داری کثیف را!

تکمیلی: در ابتدا باید بگویم که شجاعت کامنت‌گذاران این‌جا را تحسین می‌کنم! (;
در ادامه‌ی این ماجرا باید بگویم که هیچ‌کس‌ای را در این یکی دو روزه گاز نگرفتم (یا حداقل خیلی محکم!). حتی رفتارم هم به نظرم طبیعی بود (طبق استانداردهای خودم البته!). کمی برای دوستان‌ام غر زدم و وضعیت بسیار به‌تر شد. هنوز هم البته بدم نمی‌آید گاز محکم‌ای از سرمایه‌داری بگیرم، اما بعید است مشکل بزرگ‌ای برای آدم‌ها به وجود بیاورم. اگر به نتیجه‌ای نرسیدم خبرتان می‌کنم.

17 thoughts on “گاز می‌گیرم

  1. آقا مدتهاست کسی نه ما را گاز گرفته نه شاخمان زده نه سنگ طرفمان پرت کرده (آدم به این باهوشی این طرفها پیدانکرده ایم!). امروز از این ور ها رد نمیشی اتفاقی بیام سر راهت؟ قول میدم قیافه سرمایه داری کثیف به خودم بگیرم!

  2. سلام

    بلاگتون رو خوندم و از طرز نوشتارتون خیلی لذت بردم
    با اجازتون لینکتون رو به blog roll اضافه کردم

    ممنونم از نوشتار های زیباتون

    سر بلند باشید

  3. سلام
    نه امروز چندان هم روز گاز گرفتنم نیست!
    اما با گاز گرفتن سرمایه داری کثیف موافقم. هرچند کاش راهی بود تا کمتر طعم گزنده اش حس شه!
    تعدادی از پست هاتون رو خوندم. نوشته هاتون رو دوست داشتم. خیلی زیاد.
    منتظر نوشته های بعدیتون هستم.
    شاد باشین.

  4. یک نسخه از این قضیه هم هست که می‌گه: نزدیک نشوید، جفتک می‌اندازم!
    البته این نسخه برای مفاهیم خوب بکار می‌رود، مثلا آزادی بیان!

  5. صریح باشیم آقا جان ،
    ما اگر به جای شما بودیم ، به تمام اماکنی که امکان حضور “سرمایه دار” به عنوان سمبل سرمایه داری وجود داشت سرک می کشیدیم تا شاید بعد از گاز گرفتن ایشان ، بعد از چند ماه علائم ابتلا به سرمایه داری در ما مشاهده و بعد از گذشت زمان کوتاهی به یک سرمایه دار تمام عیار بدل شویم. ترسمان هم از این بود که مبادا “سرمایه نداری” از ما بدیشان انتقال یابد در این گیر و دار! (خیر خواهی)

  6. در اولين فرصتي كه به دست بيارم، هم خودت رو گاز مي‌گيرم هم اون افكار چپي‌التقاطي‌ات رو

  7. خوش بختانه کسی نیست که گازش بگیریم… پس به نیت دیگران دست خودمان را میگازیم…

  8. ” کاری ندارم آیا باید “امرداد” به کار برد یا “مرداد”. به این کار دارم که وقتی آن پایین نوشته‌ات می‌نویسی “بی‌شرف‌ها” چرا بعدش ناراحت می‌شوی از حرف‌ای که علیه‌ات زده شده است و می‌آیی بساط زبان‌شناسی را علم می‌کنی برای اثبات حرف‌ات.”

    ۱- کی گفت من ناراحت شدم؟ و چجوری به این نتیجه رسیدین؟ اصلاً این طور نبوده.
    ۲- پالپ‌فیکشن این‌جوریه که یه چیزی می‌نویسی می‌ری. کسی که اقلاًً یک ماه اونجا رو خونده باشه می‌فهمه که من منظورم چی بوده. من می‌خواستم بگم کسانی که از امرداد استفاده می‌کنن شرافت ندارن؟ هه هه. نه سپینود و نه الف.میم و نه هیچ کس دیگه همچین تصوری نکردن.
    ۳- اما از لحن این کامنتی که برام گذاشتین ناراحت شدم.

  9. به هادی: نه! گازت نمی‌گیرم، اصرار نکن!
    به آیدا: متشکرم!
    به پ.: هممم … !
    به نهال: لطف دارید!
    به محمد: (;
    به عابر:‌ بی‌رو در بایستی با حرف‌ات موافق‌ام. تا وقتی سرمایه‌دار باشی معلوم است که سرمایه‌دار چیز خوبی است. نباشی هم قیام می‌کنی.
    به هیرودیا: (:
    به آدمیزاد: پس آن‌هایی که هستند و گاز گرفته می‌شوند، یعنی نیستند؟ (البته از نظر منطقی حرف شما چنین چیزی را ایجاب نمی‌کرد).
    به مهیار هادی‌زاده: امروز ابری‌ام! قشنگ بود.
    به روزبه: هه هه!
    به moryabdi: لطفا محکم‌تر!

  10. قصد ناراحتی‌ات را نداشتم. در ضمن کم و بیش می‌دانم که شیوه‌ی نگارش‌ات چطوری بوده و چطوری هست. دقیقا به دلیل همین شیوه‌ی نگارش است که آن کامنت را برای‌ات گذاشتم.
    بگذار بگویم من شرایط را چگونه می‌دیدم/می‌بینم:

    من و تو هر دو خوب می‌دانیم که برای تفسیر هر چیزی لازم است به بافت‌ای که نشانه‌ای در آن قرار دارد نگاه کنیم. لفظ “بی‌شرف” در بافت طنزِ نوشتارت همان بار معنایی‌ای را ندارد که “بی‌شرف” در گفتگوی رسمی‌ی بین دو کشور پیدا می‌کند (و باز هم کاری ندارم که ما بافت‌ای یگانه به نام بافتِ “طنز” نداریم و “بی‌شرف” گاهی ممکن است در طنز نیز برخوراننده باشد).
    تا این‌جای‌اش مشکل‌ای نیست. مشکل این است که بافت نوشتار تو ثابت نیست و در طول زمان تغییر می‌کند. این تغییر هم می‌تواند به تدریج باشد (که به دلیل تغییر سبک‌ات روی می‌دهد) و هم ناگهانی. ناگهانی‌اش وقتی است که نوشته‌ای کم‌یاب بنویسی در راستای توجیه ادبی‌ی طنز نوشته‌ی پیشین‌ات. نوشته‌ی پیشین‌ات در بافت‌ای قرار داشت که معنای کلمات چندان جدی نبودند، اما وقتی می‌آیی و درباره‌ی “درستی‌”ی نوشته‌ات شروع به استدلال می‌کنی وضعیت کامل عوض می‌شود. در این صورت منِ خواننده می‌پرسم چه اتفاقی افتاده است که چنین تغییر بافت‌ای لازم آمده است؟ (در واقع تغییر بافت در نوشتار معلول تغییر وضعیت ذهنی‌ات است. اگر وضعیت ذهنی‌ات هم‌چنان در همان بافتِ طنز باقی می‌ماند، دلیل‌ای برای پاسخ جدی به دیگران‌دادن وجود نداشت).

    یک پاسخ این است که به‌ات برخورده بود از این‌که کس‌ای نظری مخالفِ طنزت داشته است، از طنزت خوش‌اش نیامده، و چیزی علیه آن نوشته است. آن وقت من می‌آیم و می‌گویم چرا ناراحت می‌شوی وقتی کس‌ای از طنزت خوش‌اش نیامده. و آن وقت تو “دوباره” (طبق این تفسیر دوباره؛ وگرنه همان یک‌باره) ناراحت می‌شوی!
    پاسخ دیگر چیست؟ چرا بین این همه آدم‌ای که احتمالا از طنزت خوش‌شان نمی‌آید و بد و بیراهی هم ممکن است گاهی به‌ات بگویند،‌ این یک مورد به واکنش‌ای منجر شد؟
    به هر حال زیاد مهم نیست. هدف‌ام هم ناراحت‌کردن‌ات نبود. همین!

  11. پاسخ دیگه اینه که خیلی‌ها با نوشته‌ی شوخی من، برخورد جدی کردن. در این شرایط من هم میام می‌گم به این دلایل از گفتن امرداد خوشم نمیاد… شما؟

  12. گاز میگیرم؟
    آه دندانهای پوسیدهام چگونه خود را چنین بی پروا یافتید؟
    گاز میگیرم؟
    درآن هنگام که سگ خطابت کردند.
    (یه دفعهای اومد )

  13. خب! حالا که انگار دندان‌ها کند شده‌ اند شکر خدا!

    البتّه من بعضی وقت‌ها ترجیح می‌دهم به‌جای نصب پلاکارد، عمل کنم! این را هم امتحان کنی بدک نیست: پراکسیس غافل‌گیرانه!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *