گروه فلسفه علم دانش‌گاه امیرکبیر

نمی‌خواهم بی‌ادب، مغرور یا از خود-راضی جلوه کنم، اما برای‌ام جدا این سوال پیش آمده که چرا دانش‌گاه امیرکبیر تصمیم گرفت گروه فلسفه‌ی علم راه بیاندازد؟
مشکل چیست؟
مشکل استادهای این رشته هستند. شش استادی که به عنوان اعضای اصلی گروه فلسفه‌ی علم معرفی شده‌اند چنین تحصیلاتی دارند: چهار نفر «دکتری فلسفه اسلامی»، یک نفر «دکتری فلسفه و کلام اسلامی» و یکی هم «معادل دکتری از حوزه علمیه قم».
پنج استاد هم‌کار هم هیچ‌کدام فیلسوف حرفه‌ای نیستند: فیزیک، ریاضی، مهندسی‌ی پزشکی، مهندسی کنترل (در واقع وجود این افراد بسیار هم خوب است اگر هسته‌ی اصلی‌ی گروه فیلسوف حرفه‌ای بودند).

نگاه‌ای به سابقه‌ی تحصیلی‌ی اعضای اصلی‌ی گروه نشان می‌دهد که هیچ‌کدام ربط مستقیمی به فلسفه‌ی علم نداشته‌اند. بعضی‌های‌شان فلسفه‌ی علم درس داده‌اند ولی در این زمینه پژوهش مربوطی نکرده‌اند. نزدیک‌ترین ربط اینان به فلسفه‌ی علم کارهایی است از جمله ترجمه‌ی یک کتاب فلسفه‌ی علم، داشتن کارشناسی‌ی ارشد در فلسفه‌ی غرب از دانش‌گاه تهران، «تالیف مقالاتی در باب حرکت، برهان حرکت و مبدا و معاد»، «سخنرانی در دو همایش که توسط دانشکده فیزیک دانشگاه امیرکبیر برگزار شده بود در زمینه فلسفه علم» و «اشتغال به پژوهش در معرفت‌شناسی و فلسفه علم» (نتیجه‌اش؟) و همین!
دستِ کم باور من این است که تا وقتی در زمینه‌ای پژوهش نکرده باشی نمی‌توانی به خوبی آن را درس بدهی و در نتیجه هیچ نمی‌دانم که این استادان که نه زمینه‌ی تخصصی‌شان فلسفه‌ی علم است و نه حتی پژوهش‌ای مرتبط انجام داده‌اند به چه دلیل‌ای نیت کرده‌اند که به دانش‌جویان بی‌چاره فلسفه‌ی علم بیاموزانند.

من مخالف وجود گروه فلسفه‌ی علم در دانش‌گاه امیرکبیر یا هر جای دیگری نیستم – که اتفاقا به نظرم گروه مفیدی می‌تواند باشد. در ضمن من مخالف درس دادن این افراد هم نیستم. اما اعتقادم بر این است که تحصیل‌کردگان فلسفه‌ی اسلامی به‌تر است استادهای زیر شاخه‌ای باشند از گروه فلسفه‌ی دین یک دپارتمان فلسفه (بگذریم که اگر نگاه اینان به اسلام، درون‌دینی باشد آیا اصلا می‌توانند زیرشاخه‌ی فلسفه در نظر گرفته شوند یا به‌تر است به دپارتمان‌های دیگر کوچ کنند).
آیا ایران در زمینه‌ی فلسفه‌ی علم به طور خاص و فلسفه به طور عام دچار قحط‌الرجال است؟ واقعیت این است که «تصورم» این است که تعداد ایرانیانی که در زمینه‌ی فلسفه پژوهش یا تحصیل می‌کنند بسیار کم هستند. اما بر این باور هم نیستم که این‌همه دچار کم‌بود باشیم که نتوانیم شش نفر مناسب این کار بیابیم. وضع این‌قدر بد است؟ اگر این‌قدر بد است، چرا وقت خودمان و دیگران را تلف کنیم؟ اسم این گروه را بگذاریم «گروه معارف و حکمت اسلامی» و خیال همه را راحت کنیم!

* گروه فلسفه‌ی علم دانش‌گاه امیرکبیر

نکته‌ی اضافه: کامنت شخص‌ای به نام رهگذر در وبلاگ حامد قدوسی توجه مرا به این سایت جلب کرد.

دل‌تنگی‌های اگزیستانسیالیستی

گاهی سولوژن دل‌اش برای نوشته‌های این‌جوری‌اش تنگ می‌شود: تردید اگزیستانسیالیستی!

مرغ یک پا دارد – بی‌تردید!

در بحث‌ای طرف به عقیده‌ای باور داشت. عقیده‌اش را دیگران نقد کردند،‌ باز هم عقیده‌اش را با رنگ دیگری بیان کرد. برای‌اش ثابت کردند که پایه‌ی استدلال‌اش غلط است، مثال تجربی آوردند،‌ از روان‌شناسی آدم‌ها صحبت کردند اما مرغ هم‌چنان یک پا داشت!
من به شخصه از رو رفتم. پافشاری‌ی بعضی‌ها بر حرف نادرست‌شان ستایش برانگیز است!

(و یک نکته‌ی غم‌انگیز: تجربه نشان داده است آدم‌های متعصب کم و بیش موفق‌تر از آدم‌های بدون هیچ تعصب‌ای هستند. این حرف‌ام را باید دقیق‌تر بگویم و مثال بیاورم که بافت ادعای‌ام کجاست، اما به نظرم چنین چیزی می‌آید. کمی پافشاری روی حرف‌ای که می‌زنی، حتی اگر به نظرت خیلی هم درست یا عادلانه نیاید در نهایت به نفع‌ات خواهد بود.)

دکتر شناسا

خیلی اتفاقی فهمیدم دکتر محمد حسن شناسا چندی پیش فوت کردند. خدا رحمت‌اش کند!
چندان او را نمی‌شناختم؛ نه کلاس‌ای با او داشتم و نه حتی برخورد مستقیم‌ای. گاهی چیزهایی از او می‌شنیدم، اما نه بیش‌تر.

این اتفاق با وجودی که مرا چندان ناراحت نکرد اما به فکر فرو برد. نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا این است که مرگ وقتی می‌آید که انتظارش را نداری. و حتی اگر انتظارش را بکشی، باز هم فرق‌ای ندارد. رفتن کس‌ای که دوست می‌داری در هر حال غم‌آور است. میزان غم‌اش بستگی دارد به احتمال دیدار مجدد: جدایی دو دوست هنگام رفتن به دو مدرسه یا دانش‌گاه مختلف در یک شهر این قدر ناراحت‌کننده است، مهاجرت و رفتن به کشوری دیگر ایــــن‌قدر و مردن با توجه به میزان باور به آخرت بین ایــــــــــــــن‌قدر تا ایــــ………….. ناراحت‌کننده است (مقیاس‌ها لگاریتمی است).
بگذریم … با این‌که مرگ یکی از مهم‌ترین دل‌نگرانی‌های‌ام است، اما دوست ندارم درباره‌اش چیزی بنویسم. می‌ترسم با نوشتن از او تصور کند که به استقبال‌اش رفته‌ام. دل‌ام می‌خواهد او مرا و هر که من می‌شناسم از یاد ببرد!

به هر حال … همه‌ی این‌ها را گفتم تا برسم به این نکته که چه خوب می‌شود پیش از آن‌که زیاد دیر شود خاطره‌هایی درباره‌ی آدم‌هایی بنویسیم که به نظرمان باید بیش‌تر ازشان حرف زده شود. آدم‌هایی که در زندگی‌مان تاثیرگذار بوده‌اند، خیلی وقت‌ها به یادشان هستیم، اما کم‌تر خاطره‌ی مکتوب‌ای از آن‌ها وجود دارد. برنامه‌ای دارم برای نوشتن از بعضی از آن‌ها. کی برآورد شود، نمی‌دانم!
شما هم در وبلاگ‌ها و دفترهای خاطرات‌تان بنویسید!

به یاد پروردگار

در ابتدا خداوندگار بود و ده فرمان‌اش،
آن‌گاه ورق برگشت و پروردگار قضیه‌ای شد برای توصیف گیتی،
و سپس پروردیار به مقام فراقضیه‌ای برای چرایی کیهان‌مان کاهیده شد،
و اینک نه بیش از شمع‌ای در سقاخانه‌ای (همان‌گونه که شمع‌ای سرِ شام‌ای عاشقانه).

جایی برای پروردگار گذاشته‌ایم؟ بیش از مجموعه‌ای اندازه‌ناپذیر؟

نکنید این‌کارها را با خودتان

های ملت،
پروردگار نمی‌پذیره که این بی‌ناموسی‌ها صورت پذیره!

دخترک شانه‌ی آفتاب

چرخ زمانه گشت و گشت تا دخترکِ شانه‌ی آفتاب‌ِ محبوب عام و خاص‌ای که جمال و کمال‌اش جای چون و چرایی بر ستاره‌ی آینده‌‌ی تئاتر و سینماشدن‌اش نمی‌گذاشت در فلان دانش‌کده‌ی مهندسی خشک‌آباد قبول شد. این‌که چه غلغله‌ای به پا شد و عاقبت بر آن مردمان چه گذشت بماند که بماند!

تست رویابینی

آیا راه‌ای می‌شناسید برای تشخیص این‌که در حال رویابینی هستید یا که بیدارید؟

The Animator: The Tale of Genesis



The Animator

با تشکر از لرد عالی‌مقام!

روزی روزگاری امروز

همان روزگاری که توده‌ی نگفته‌ها آن‌قدر قلمبه می‌شوند که حلق‌ات را چنان پر می‌کنند که از سکوت سرشار شوی.

Soccer + Gym + … !

آخر نفهمیدیم عرق‌ریختن‌های‌مان باعث تولید endorphin شد یا نه، اما می‌دانیم که لذت‌ای بردیم قابل ملاحظه!

پسانوشت: و بعدترش حال‌مان گرفته شد به کرات!

فارسی زبان‌ای عقیم؟

دکتر باطنی را می‌شناسید؟ مقاله‌ی «فارسی زبان عقیم»‌اش را خوانده‌اید؟

محمدرضا باطنی در این مقاله ادعا می‌کند که زبان فارسی زایا نیست. منظورش از زایا این است که بتوان کلمات جدید از ریشه‌ی فعل به دست آورد. او می‌گوید که در زبان فارسی تنها فعل‌های ساده زایا هستند ولی مشکل این است که ما دیگر در زبان فارسی فعل ساده ایجاد نمی‌کنیم و مجموعه‌ی فعل‌های ساده‌ای نیز که در حال حاضر به کار می‌روند بسیار محدود است. امروزه ما به جای فعل‌های ساده از فعل‌های مرکب استفاده می‌کنیم که زایا نیستند. مثلا همین «استفاده می‌کنیم» زایا نیست: یعنی نمی‌توان مثلا صفت فاعلی، مفعولی و غیره از از آن بیرون کشید.

حالا می‌پرسید زایابودن زبان به چه درد می‌خورد؟ کارش این است که اجازه می‌دهد دامنه‌ی کلمه‌های ممکن‌ای که در زبان فارسی به کار می‌بریم بیش‌تر شود. اهمیت این موضوع از نظر او در کاربردهای علمی و تخصصی است که ما خیلی راحت دچار کم‌بود کلمه‌ی تازه می‌شویم در حالی که در زبان‌ای چون انگلیسی به سادگی می‌توان با افزودن پس‌وند یا پیش‌وندی آن کلمه را در معنای تازه و مرتبطی به کار برد (مثلا form، forming، formable، formalizing و formation را بنگرید).

پیش‌نهادش چیست؟ ایجاد فعل‌های ساده‌ی جدید با ساخت مصدر جعلی (یا «مصدر تبدیلی» به قول او). مصدر جعلی هم همان است که «یون» را تبدیل به «یونیدن» می‌کند و پس از آن ترکیب‌های «یونش»، «یونیده»، «یونیدگی» و … را ایجاد می‌کند (مثال‌ها از مقاله‌ی اصلی هستند).

او می‌گوید ما می‌توانیم ماده‌ی فعل را از هر زبان‌ای بگیریم (عربی، انگلیسی یا هر چیزی) و بعد مطابق با ساخت‌های زبان فارسی آن را در کاربردهای مختلف به شکل‌های مربوط درآوریم.

خب، این خلاصه‌ای بود ازمقاله. نظرتان چیست؟ این موضوع دغدغه‌ای شده است برای‌ام. آیا ایده‌اش عملی است؟ آیا نقدی بر آن وارد نیست؟

فارسی زبان عقیم

***

چون گویا بی.بی.سی. در ایران فیـلتر است، کلِ مقاله را در زیر می‌آورم.
با بی.بی.سی. تماس گرفته‌ام و پرسیده‌ام که آیا کپی‌ی مقاله مجاز است یا خیر، اما هنوز جواب‌ام را نداده‌اند. به نظرم کارم مشکل‌ای ندارد و مهم‌تر از همه بی.بی.سی. در این وسط بعید است کاره‌ای باشد. به هر حال مقاله اولین بار که در بی.بی.سی. منتشر نشده بود و حالا هم بس غریب است که فرض کنیم بی.بی.سی. امتیاز نشرش را از دکتر باطنی گرفته است. به دکتر باطنی هم دست‌رسی ندارم، پس فعلا کپی می‌کنم به نیت خیر! اگر کس‌ای معترض بود لطفا بگوید.

Continue reading فارسی زبان‌ای عقیم؟

توصیه بهداشتی‌ی مهم: گوجه فرنگی نخورید

قابل توجه خوانندگان امریکای شمالی: FDA توصیه کرده است که به دلیل شیوع salmonellosis فعلا از مصرف میوه‌های زیر خودداری کنید:

۱) گوجه فرنگی (red round tomato)
۲) raw red plum (آلو؟!)
۳) red Roma‌ (؟)

برای اطلاعات بیش‌تر این‌جا را نگاه کنید.

هلند ۳ – ایتالیا ۰

بازی‌ی قشنگی بود و قشنگ‌تر هم می‌شد اگر ایتالیا گل می‌زد.
هلند به‌تر شروع کرد و نسبتا زود به گل اول دست یازید. گل اول‌ای که به نظر آفساید می‌آمد و تاثیرش در روحیه‌ی ایتالیایی‌ها مشخص بود. ایتالیایی‌ها در چند دقیقه‌ی بعد از گل اول خیلی نامرتبط بازی کردند و گل دوم هم نتیجه‌ی به هم ریختگی‌شان بود.
در کل نیمه‌ی اول ایتالیا بسیار بدتر از هلند بازی کرد. در نیمه‌ی دوم بازی‌ی ایتالیا به‌تر از نیمه‌ی اول شد و حتی می‌توان گفت بازی‌شان قشنگ‌تر از هلندی‌ها بود. چند موقعیت خوب داشتند که از دست دادند و البته هلند نیز در ضدحمله‌ها خطرناک بود.

نتیجه‌ی نهایی به نظرم بیان‌گر تفاوت بازی‌ی دو تیم نبود؛ اما شاید برد هلند در هر صورت عادلانه‌تر می‌نمود.

من تقریبا هیچ‌وقت طرف‌دار ایتالیا نبوده‌ام. زمان‌ای از هلند خوش‌ام می‌آمد ولی این زمان بر می‌گردد به موقع‌ای که گولیت و فون باستن و ریکارد بازی می‌کردند (دقیق‌تر بگویم: به خاطر آن‌ها از هلند خوش‌ام می‌آمد، تا سال‌ها بعد از این‌که آن‌ها دیگر بازی نمی‌کردند باز هم به خاطر آن‌ها از هلند خوش‌ام می‌آمد. و البته هلند همیشه قشنگ بازی می‌کند و نمی‌توان ندیده‌اش گرفت). با این همه در این بازی طرف‌دار ایتالیا بودم. چرا؟ احساس نزدیکی‌ی بیش‌تری به تیم‌شان می‌کردم. دستِ کم سه چهار بازی‌کن‌شان را می‌شناختم. آن طرف فقط دو بازی‌کن را می‌شناختم که هیچ نزدیکی‌ای هم به‌شان حس نمی‌کردم.

تکمیلی:
این‌جا را بخوانید. دبیر یوفا توضیح می‌دهد که چرا گل دی‌روز آف‌ساید نبوده است. توضیح همان است که در کامنت‌ها نوشته‌ام: تا وقتی استثنا به طور مشخص بیان نشده باشد، ساده‌ترین (و کلی‌ترین) قانون اعمال می‌شود.

خواب نیم‌روز، بوسه‌ی آتشین یا چگونه گیتارمان را تعمیر کنیم؟

خانم جولیا کمرون توصیه کرده‌اند صبح‌ها که از خواب پا می‌شوید بروید و نوشتاردرمانی کنید: سه صفحه‌ی مفصل. هدف البته درمان نیست. هدف خلق است. و این‌که جولیا خانم که هستند چندان هم مهم نیست. من که تا ده دقیقه‌ی پیش نمی‌دانستم. مهم اما خلق است برای خلایق! هست؟

حال گیریم هدف همان باشد و قصد خلق کرده باشیم: اما مگر می‌شود به توصیه‌اش وقتی سر آدم بس‌شلوغ است عمل کرد؟ ولی امروز که سرم خلوت بود، نبود؟ خلوت‌تر از هر روز دیگری؛ بی‌کارتر از هر بی‌کاری!‌ پس بهانه‌ای نماند و سه صفحه‌ی مفصل و پر آب و تاب نوشتم (بلکه چهار صفحه) برای گل روی شما خوانندگان، و نوشتن همین‌طور حال می‌داد و شعف برانگیخت در نویسنده بس زیاد. زمان گذشت (و چه کس‌ای می‌داند زمان چیست؟) و من دیدم نوشتار ته رنگ سیاه خشونت دارد می‌گیرد. صفحه را بستم و رفتم کمی سندهای انقلاب را ببینم و حتی سندهای تصویری‌اش را تا روحیه‌ام شاد شود. چیز چشم‌گیر زیادی دیده نشد، و وقت می‌گذشت و می‌گذشت و می‌گذشت (ببینم! چرا این سندهای تصویری‌ی انقلاب جایی نیستند؟ من می‌خواستم سخنرانی‌هایی ببینم. گویا برادران انقلابی کارهای مهم‌ترین دارند).
بعد فوتبال بود و هم‌زمان صبحانه: پرتغال و ترکیه و نان و نیمرو. امروز صبح زود بیدار شدم، صبحانه اما هم‌چنان دیر-وقت خوردم. عوض‌اش نهار شد برای‌ام! نان و نیمرو مرا یاد کولک‌چال می‌اندازد و شیرپلا (و عدسی نیز!).
و چون صبح زود بیدار شده بودم، خستگی بر من غلبه کرد (گویی کشتی گرفته بودیم – بدانند!). خوابیدیم. و دوباره ساعات‌ای بعد -انگار نه انگار ساعاتی بوده است- از خواب پریدیدم. اینک چه می‌شود کرد جز باز سر تسلیم فرود آوردن بر توصیه‌ی خانم کمرون؟
گفتیم بنویسیم،‌ نوشتنی! این هم نتیجه‌اش. هشیاری لحظه لحظه زیاد می‌شود. خط اول که همان خط آخر نیست. اما اگر به فکر هشیاری باشی، هیچ‌گاه هیچ اتفاق جالب‌ای در دنیا نمی‌افتد.

جان‌ام برای‌تان بگوید خواب می‌دیدیم کارستان. شما هم که علاقه‌مندِ خواب‌های من، نشسته‌اید پشت پرده که تفسیر خواب بکنید. بفرمایید، فرمایید! درود بر فروید،‌ درود بر شما:

ابتدا خواب می‌بینی در SUB هستی (SUB همان Student Union Building است؛ جایی است در دانش‌گا‌ه‌مان که معمولا نهارها و عصرانه‌ها و شام‌ها و غیره‌مان همان‌جا است). شلوغ است و پر هیاهو. «م» (دختر) را می‌بینی. کمی حرف می‌زنید. درباره‌ی چه؟ به خاطر ندارم. بعد هم‌دیگر را سفت و سخت می‌بوسید. متوجه می‌شوید دوست‌اش دارد نزدیک می‌شود. فورا می‌روی. از دور می‌شنوی که طرف اعتراض می‌کند یا شک می‌کند یا هر چیزی، و «م» هم حق به جانب می‌گوید دوست onlineام است! عجب!
نمی‌دانستم علاقه‌ای به «م» دارم. تعجب‌آور است، چون فکر می‌کردم (و هنوز هم فکر می‌کنم) که علاقه‌ای ندارم! ای فروید پدر سوخته!
بعد با عجله به سمت دپارتمان‌مان می‌آیم. هوا گند است. ابری است و برف و باران می‌آید. این موقع سال؟!
فردا روز ارسال مقاله است. «ی» (پسر)‌ را می‌بینی. چون هوا ابری شده، نمی‌تواند با تلسکوپ درست کار کند. برای‌اش افسوس می‌خوری! می‌روی به سمت اتاق‌ات. مشکل همه دم کنفرانس کم‌بود کامپیوتر خالی است (و حس می‌کنی این همان مشکل‌ای است که ابری‌بودن آسمان ایجاد کرده است. تلسکوپ و کامپیوتر؟ به چه می‌اندیشیده‌ام؟). می‌بینی یکی روی کامپیوترت log-in کرده تا برنامه‌های‌اش را اجرا کند. بدت می‌آید.

بعد خواب می‌بینم که گیتار الکتریک‌ای گرفته‌ام، روی سیم بیس‌اش مقاومت‌ای وصل است (لابد چون الکتریک است دیگر!) و سه سیم پایین‌اش (از آن‌جایی که سر شما قرار دارد به پایین) تنها سیم‌هایی‌اند که صدایی معقول از آن در می‌آید. بعد کمی می‌نوازی، می‌بینی مشکل دارد. صدای‌اش شبیه به آن‌چه باید باشد نیست. تازه قیافه‌شان بیش‌تر شبیه به نوار کاست فشرده می‌ماند و رشته‌های‌اش یکی یکی در می‌آید. فکر می‌کنی نکند مشکل در این است که درست نمی‌زنی. می‌روی مغازه‌ی گیتار-فروشی به شکایت که چه جنس است به من انداخته‌اید. و البته در درون معترف که شاید من بلد نیستم درست گیتار بزنم و در برون آماده‌ی استخدام معلم‌ای آن‌چنان. حرف می‌زنید. صحبت پیش می‌آید. به طرز خنده‌داری کاشف به عمل می‌آید که برادران گیتارفروش -که مرا به یاد آدم‌های نحیف و ریش‌نزده‌ و درب داغان فیلم‌های اروپای شرقی می‌اندازند- ایرانی هستند. چند سال‌تان است و چند سال‌شان و این‌ها. سال تولدشان را می‌دانم اما چون از آن‌ها اجازه نگرفته‌ام نمی‌توانم بنویسم.

بعد از خواب می‌پرم. اولین کاری که می‌خواستم بکنم این بود که بروم گیتار بگیرم با معلم آن‌چنان! بعد به ساعت نگاه می‌کنم: شش بعد از ظهر است. گیتار فروشی‌ها تعطیل هم نباشند، تا من آماده شوم دیگر دیر شده است: خرید در شب خوبیت ندارد! (لابد چون زیر نور مهتابی جنس معیوب می‌اندازند به آدم دیگر!)
چه می‌توان کرد؟ بروم قهوه‌ای بخورم؟ بروم زرشک پلو با مرغ درست کنم؟ لذت حال یا لذت آینده؟ مساله برای‌مان این است! ولاکن خروج از خانه به قصد خرید کرفس و طبخ خورشت کرفس ممکن نیست. حسِ ناب می‌خواهد و لذتِ آینده‌اش حال‌ام را بدجوری تباه می‌کند. خرید در روز تعطیل؟! عق!

گیتار چه شد؟ گفتیم برویم یک جستجویی بکنیم. به‌تر این‌که بیاندازیم‌اش برای آینده. این قرتی‌بازی‌ها وقت می‌خواهد. وقت که هست؟ باشد،‌ باشد، می‌جوییم!

آها!‌ آن ماجرای دخترک را آن آخرِ نوشتن یادم آمد،‌ بعدا آن وسط اضافه‌اش کردم. یادآوری‌ی خواب‌ها صاف و صریح نیست. از این نکته‌ی تکنیکی که بگذریم، راستی راستی ماجرا از چه قرار است؟! هممم؟! نمی‌دانستم!

40 + 2 = 42

نتایج همه‌ی محاسبات و توی سر و کله‌ی خود-زدن‌ها این بود که بعله، این هم مثل همان قبلی است!