hubهای دوستی

یکی از ویژگی‌های یک دوستِ خوب(*) -و البته تنها یکی از ویژگی‌های‌اش که نه لازم است و نه کافی- این است که با دوستی با او تعداد دوستان تازه‌ای که می‌یابی دوچندان شود. به عبارتی دوستی با hubهای روابط اجتماعی می‌تواند بس مفید باشد.

به نظر می‌رسد در شرایط فعلی در یک clique به سر می‌برم!

(*): در واقع این خصوصیت «مفید» است؛ و البته مفید-بودن هم به خوب‌بودن چیزی کمک می‌کند.

دخترک کنار نهر

«ایده و انگیزه از برای م.»

دخترک مچ‌های برهنه‌اش را در آبِ نهر فرو برده بود و بازی بازی می‌کرد. پسرک زیرچشمی به او می‌نگریست. ساعتی بعد، پسرک تنها نشسته بود و هر از گاهی سنگ‌ای به داخل نهر پرت می‌کرد: تالاپ، تالاپ. دخترک آن دورتر زیر آلاچیق‌ای نشسته بود و چیزکی روی دفترچه‌اش می‌کشید و هر چند وقت یک‌بار پسرک را قایمکی دید می‌زد. ساعت‌ای بعد، در دو سوی میزی شام می‌خوردند و هر کدام با بغل‌دستی‌شان گپ می‌زدند. هوا که تاریکِ تاریک شد و همگی داشتند با هم خداحافظی می‌کردند، دخترک با عجله به داخل خانه دوید. وقتی دفتر به دست بازگشت، ماشین پسرک به جاده پیچید.
[نسخه‌ی بازنویسی‌شده]

دخترک پاهای‌اش را در نهر گذاشته بود. پسرک به او زل زده بود. ساعتی بعد، پسرک تنها کنار نهر نشسته بود. دخترک قایمکی او را نگاه می‌کرد. ساعتی بعد، در دو سوی میز غذا می‌خوردند و هر کدام با بغل‌دستی‌شان حرف می‌زدند. ساعتی بعد که همگی داشتند با هم خداحافظی می‌کردند دخترک با عجله به داخل خانه دوید. وقتی کتاب به دست برگشت، هر چقدر چشم دوخت پسرک را ندید.
[نسخه‌ی شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۴]

سرِ میز شامِ دیگران

هم‌صحبتی با کسان‌ای که با زبان‌شان آشنایی خوب و دل‌گرم‌کننده است، اما هم‌صحبتی با کسان‌ای که تفاوت‌های عمیق‌ای بین نگاه‌های‌تان وجود دارد «ممکن» است باعث گسترش افق دیدت شود.

هم‌اینک از همه‌ی کسان‌ای که شانس ملاقات فیزیکی‌شان را دارم و در رشته‌های متفاوت از من کار می‌کنند دعوت می‌کنم به گذاشتن برنامه‌ی مشترک – مثلا نوشیدن قهوه‌ای یا … !
مهندسی‌ی شیمی، مکانیک، برق، فیزیک، ریاضی (اگر داریم؟)،‌ آمار (؟)، فلسفه (؟)، ادبیات‌ (؟) و … .

توضیح بیش‌تر: این چند روز بین عده‌ای آماردان قرار گرفته‌ام و کلی چیز جدید آموخته‌ام. آن‌چه یاد گرفته‌ام تنها نکات علمی و تکنیکی نبوده است – که بوده است – بلکه نظرگاه‌‌ تازه‌ای بوده که به مسایل پیش‌تر آشنا پیدا کرده‌ام. البته ادعا نمی‌کنم دقیقا می‌فهمم چه می‌گویند یا چرا این‌گونه فکر می‌کنند، اما می‌فهمم (یا دستِ کم حدس می‌زنم که می‌فهمم) که دغدغه‌های‌شان گاهی به کل متفاوت از دل‌مشغولی‌های من است.

نکته‌ی بامزه: شیوه‌ی برگزاری‌ی کارگاه‌های (workshop) آماردان‌ها (و شاید ریاضی‌دان‌ها؟) بسیار متفاوت است از آن‌چه در CS (یا دستِ کم در ML) می‌بینیم. به نظر می‌آید که برای ایشان کارگاه‌ها بسیار جدی‌تر باشد. و البته غیر قابل تصور هم نیست چون شیوه‌ی اصلی‌ی ارایه‌ی نتایج‌شان به صورت انتشار در مجلات است و کنفرانس‌ها ارزش زیادی گویا ندارند. به همین خاطر کارگاه‌های متمرکز روی یک موضوع خاص شیوه‌ی اصلی‌ی ارایه‌ی شفاهی‌ی نتایج می‌شود. برعکس،‌ در CS کنفرانس‌ها خیلی مهم‌اند و ارزش‌شان می‌تواند در حد چاپ مقاله در مجله باشد. در EE کنفرانس‌ها بیش‌تر نقش گزارش پیش‌رفت را بازی می‌کنند و نتایج نهایی در مجلات چاپ می‌شود. (و البته همه‌ی این‌ها برداشتِ من از شاخه‌های بسیار کوچک‌ای از هر کدام از این رشته‌ها است.)

نکته‌ی خنده‌دار: متوسط سنی‌ی آماردانان این کارگاه حدود یک و نیم تا دو برابر من است و ماکزیمم شاید حدود دو برابر و نیمِ من! در ML، متوسط سنی بسیار پایین‌تر است. در این کارگاه من به طور مطلق کوچک‌ترین فرد جمع هستم – که البته کمی ناخوش‌آیند است (وقتی بچه‌ای و جوان‌ترین فرد گروه هستی، به فرض این‌که گروه به اندازه‌ی کافی سن‌اش بالا باشد -مثلا تو ده سال‌ات است و متوسط گروه ۲۵ سال- حسابی به‌ات خوش می‌گذرد چون کانون توجه‌ها قرار می‌گیری. ولی وقتی سن‌ات از حدی بالاتر می‌رود و جوان‌ترین فرد گروه هستی، دیگر در کانون توجه‌ها نیستی بلکه به عنوان فردِ بی‌تجربه و نادان به‌ات نگاه می‌کنند به احتمال زیاد. البته در مورد جمع‌های علمی این‌گونه است وگرنه می‌توانم تصور کنم که زن‌ای ۲۵ ساله در میان جمع‌ای با متوسط ۵۰ سال به شدت مورد توجه عام قرار خواهد گرفت.)

فهرست اصطلاحات:
CS مخفف Computer Science
ML مخفف Machine Learning
EE مخفف Electrical Engineerin

خستگی ناپذیری

آدم از چه چیزی هیچ‌وقت خسته نمی‌شود؟!
غذا؟ پول؟ سـکـس؟ یادگیری؟ شهرت؟ موفقیت؟ مردم‌آزاری؟ کمک به دیگران؟ چاپ مقاله؟ ورزش؟ در ساحل دراز کشیدن؟ عبادت؟ …؟!

در ضمن لطفا از «در زندگی موازنه بایست!» اجتناب کنید. می‌خواهم ببینم چه چیزی خالص‌اش خوب است.

Official

طرف می‌گفت هر آن‌چه «رسمی‌ست» حس ندارد و سر آخر «دود می‌شود به هوا می‌رود».

سنت و مدرنیته …

تقابل؟! هم‌دستی؟! شوخی‌ی سنتی‌ی روزگار مدرن؟!

پ.ن: مدت‌ها بود چنین اصطلاح‌ای را زبان هیچ‌کس‌ای نشنیده‌ام؛ «سنت و مدرنیته» را عرض می‌کنم.

از فرار مغزها و جوامع‌ای که یخ می‌زنند

فرض کنید که X فرآیند تصادفی‌ی تجربی‌ (empirical process)ی ایستایی باشد که با t اندیس شده و خروجی‌اش مقداری بین ۰ تا ۱ می‌گیرد.
از روی این فرآیند، فرآیند Y را بدین‌گونه تعریف کنید: اگر X_t کوچک‌تر از میانه‌ی X بود، آن‌گاه Y_i را معادل X_t قرار دهید و یکی به i اضافه کنید وگرنه هیچ‌کاری نکنید.

سوال: چه چیزی در مورد متوسط یا میانه‌ی فرآیند Y می‌توان گفت؟
پاسخ: متوسط فرآیند Y کوچک‌تر از متوسط فرآیند X خواهد بود.

(البته ممکن است بتوان اندک چیزهای بیش‌تری هم گفت. مثلا اگر بدانیم توزیع X یک‌نواخت است، می‌توان گفت که متوسط فرآیند Y نصف خواهد بود (یعنی یک چهارم در این مثال). اما در حالت کلی به نظرم تنها می‌توان گفت که متوسط کوچک‌تر خواهد شد، ولی در مورد میزان کوچک‌تر شدن‌اش ممکن است خیلی نتوان حرف زد. به هر حال همین هم کافی است.)

حال به این بازی ادامه دهید. از روی Y، فرآیند جدید Z را بسازید و الی آخر.

نتیجه چه خواهد شد؟

نکته‌ی اضافی: فرآیند تبخیر شبیه به این است. دلیل سرد-شدن مایع‌ای که از آن بخار خارج می‌شود بسیار شبیه به همین است (با این تفاوت که انتخاب Y از روی X الزاما به همین شکل نیست). در این حالت معنای X و Y انرژی‌ی جنبشی‌ی آن‌هاست.

نکته‌ی زیادی: X می‌تواند هر بارِ معنایی‌ای (semantic) داشته باشد. لزومی ندارد که متغیر تصادفی X_t عدد صحیح بیان‌گر انرژی‌ی جنبشی باشد، بلکه مثلا X_t می‌تواند نشان‌گری از میزان توانایی‌ی ذهنی‌ی انسان اندیس‌شده با t باشد.

نکته‌ی بامزه: اگر به طور مداوم بازی‌ی ذکرشده را انجام دهیم، در نهایت به وضعیت یخ‌زدگی می‌رسیم.

کنترل پنل LHC

امروز که برادران سوییچ LHC را زدند از بس از من انرژی گرفت که کل روز را خوابیدم و به هیچ کار دیگری نرسیدم. حالا هم نمی‌دانم خواهران دارند کدام تکمه را فشار می‌دهند که هر چه می‌کنم خواب به چشمان‌ام نمی‌دود.

(بسوزد پدر علم!)

فرار از کسالت [نمایش‌نامه‌ای تک‌پرده‌‌ای]

[داخلی. قطاری زیرزمینی. صندلی‌ها همه کم و بیش پٌرند، عده‌ی زیادی هم آویزانِ میله‌ها و دست‌گیره‌ها.
نیکمت‌ها دو به دو روبروی هم‌اند.
روی نیمکت سمت راست دختر و پسری کنار هم نشسته‌اند. نیمکت روبروی‌شان خالی است.
دختر کتِ چرم بنفش پوشیده، صورت‌اش کک‌مکی است. پسر کنارش پلووری قرمز بر تن دارد.
بر نیمکت سمت چپ چهار دختر نشسته‌اند، سه نفرشان لباس شبِ تیره‌رنگ پوشیده‌اند: دامن، بلوز و کفش‌های پاشنه بلند.
یکی دیگر شلوار بادگیرِ سورمه‌ای بر تن دارد و تاپ‌ای سرخ‌رنگ. موهای‌اش سیاه است.
دامن‌پوش‌ای که سمت راه‌رو نشسته پا بر پا انداخته و از میان چاکِ دامن تمام ران‌اش بر ملاست.]

[پسر] … آره! من گاهی دیر می‌خوابم و دیر بیدار می‌شم.
[دختر] تو تنبلی!
[پسر] نه! فقط ساعت‌های کارم فرق داره.
[دختر] تو تنبلی!
[پسر سقلمه‌ای به دختر می‌زند و می‌گوید:] نیستم!

[در همین‌حال پسر بسیار درشت هیکل‌ای که تا پیش از این آویزان دست‌گیره‌ای بود به زور خودش را بر نیمکت روبروی پسر و دختر می‌چپاند.
او لباس کارِ خاکستری‌ی لجنی بر تن دارد و کلاه کَپ‌ای نیز بر سر. یک لیوان بزرگِ اسموتی‌ی نصفه نیمه نیز در دست گرفته.]

[پسر درشت‌هیکل] سلام رفقا! چطورید؟
[پسر] سلام.
[دختر] سلام! ما خوبیم. تو چطوری؟
[پسر درشت‌هیکل] هوا امروز خیلی خوبه.
[دختر] آره! خیلی خوبه.
[پسر درشت‌هیکل] برم خونه، بعدش می‌رم باری چیزی. شما برنامه‌تون چیه؟
[دختر] ما می‌خوایم بریم سینما.
[پسر] اوهوم.
[پسر درشت‌هیکل] اوه، چه خوب! چی؟
[پسر] نمی‌دونیم هنوز. مطمئن نیستیم یعنی.
[دختر] می‌خوایم بریم «احمق‌ها به بهشت نمی‌روند».
[پسر درشت‌هیکل] چه عالی! من هم رفتم اونو. خیلی خوبه. خیلی خوبه.
[دقیقه‌ای به سکوت می‌گذرد. پسر درشت‌هیکل این ور و آن ورش را نگاه می‌کند و بعد رو می‌کند به نیمکت سمت چپ.]
[پسر درشت‌هیکل] سلــــام! چطورین شما؟!
[از مجموع دخترها یک صدایی در می‌آید شبیه به سلام.]
[پسر درشت‌هیکل] امشب قراره خبری باشه؟ کجا دارید می‌رید؟
[دختر با چاک‌دامنِ باز] میریم برقصیم!
[پسر درشت‌هیکل] کجا؟!
– یک مهمونی دعوتیم.
– رسمیه این‌طوری لباس پوشیدید؟
– آره! آره! رسمیه.
[سه دختر با هم می‌خندند. دختر چهارم که لباس ورزشی پوشیده ساکت است.]
– چه خوب، چه خوب! خوش باشید حسابی دخترا!
[همه با هم] ممنون!

[پسر درشت‌هیکل دوباره رو می‌کند به سمت پسر و دختر. لبخندی می‌زند، مک‌ای به اسموتی‌اش می‌زند و به حرف‌زدن ادامه می‌دهد:]
– منم همیشه زود می‌رم تو رخت‌خواب. می‌دونید اصلا چیه؟ فکر کنم کسایی که دیر می‌خوابن کلا افسردن. یعنی نشونش همینه‌. نشونه‌ی افسردگی.
[دختر دست‌اش را کنار گوش‌اش کاسه‌مکند] چی می‌رن؟!
[پسر] مثلا کی دیره؟
[دختر] آها! آره، دیر می‌رن. من‌ام زود می‌رم.
[پسر درشت‌هیکل] مثلا یک دوستی دارم ساعت دوی نصفه‌شب می‌خوابه. بعد هم دیر بیدار می‌شه. اصلا نصف روزش میره تا اون موقع.
[پسر] خودت چی؟
[قطار در ایست‌گاه توقف می‌کند و از بلندگوها پخش می‌شود که به ایست‌گاه فلان رسیده‌ایم.]
[پسر درشت‌هیکل] ببخشید؟! نشنیدم!
[پسر] کی می‌خوابی شبا؟
[پسر درشت‌هیکل] من؟ من زود. ساعت ۱۰ خوابم.
[پسر] که این‌طور!
[دختر سرخ‌پوش مدام نیم‌چشم‌ام به پسر دارد. پسر اما توجه‌ای ندارد.]
[دختر] ببین! ببین! تو هم باید زود بخوابی. من هم زود می‌خوابم. همه زود می‌خوابن. دیر نخواب. باشه؟ دیر نخواب.
[پسر درشت‌هیکل] آره! راست می‌گه. مثل این دوست من نباش. زود بخواب. خوبه.
[پسر درشت‌هیکل رو به دختر می‌کند و می‌گوید] تو کی می‌خوابی؟
[دختر] زود. یازده دوازده. صبام زود بیدار می‌شم.
[پسر درشت‌هیکل] خوبه! خوبه!
[پسر درشت‌هیکل دوباره سرش رو به سمت دخترهای نیمکت مجاور می‌کند.]
-شما زود می‌خوابید؟
-چی؟!
-شما شبا کی می‌خوابید؟
-یازده!
-یک!
-یک!؟! چه دیر!
-دوازده.
-بد نیست. خوبه!
-من ده یازده می‌خوابم. شبای مهمونی اما نه.
-چه خوب! امشب مهمونی تا کی طول می‌کشه؟
-نمی‌دونیــــم! ده؟ یازده؟! شایدم بیش‌تر.
-بعدش چه می‌کنین؟
[همه با هم جیغ می‌کشند] نمی‌دونیــم!
-من هم می‌خواستم برم باری چیزی. شما نمی‌آید؟
-کجا؟
-فرقی نداره. یک باری می‌رم همون نزدیکی‌ها.
-کدوم نزدیکی‌ها؟
-مرکز شهر دیگه! مگه شما اون‌جا نمی‌رید؟
-چرا!!! می‌ریم!
-خوبه! من هم می‌رم. میشه بعدش با هم بریم یک لبی تر کنیم.
-لب ما تا اون موقع دیگه حسابی تر شده!
[دخترها می‌زنند زیر خنده]
[دختر تاپ‌پوش دوباره نگاه‌ای به پسر می‌اندازد.
دختر تند و تند دارد با پسر صحبت می‌کند و پسر هم سرش را به پایین انداخته و نگاه‌اش نمی‌کند. دوباره پیغام نزدیک‌شدن به ایست‌گاه از بلندگوها پخش می‌شود. صحبت‌های‌شان واضح شنیده نمی‌شوند. پسر شانه‌ای بالا می‌اندازد و بلند می‌شود و از قطار خارج می‌شود. پرده‌ها شروع می‌کنند به بسته شدن. دختر هم‌چنان سر جای‌اش نشسته است. در حالی که پرده‌ها در حال جمع‌شدن هستند، بلندگوهای قطار اعلام می‌کنند که مقصد بعدی ایست‌گاه مرکز شهر است. دختر سرخ‌پوش از جا بلند می‌شود و سریع از قطار بیرون می‌جهد. پرده‌ها افتاده‌اند.]