روزگار لزج

روزگار لزج

بعضی روزها که هیچ، بعضی روزگاران انگار پر است از خبر ناگوار و اوقات‌ای که لزج پیش می‌روند. این خبر بد می‌آید، آن اتفاق ناخوش‌آیند می‌افتد، فلانی می‌میرد، خبر مریضی‌ی دیگری می‌آید، دو چندان بر کس‌ای ناحق می‌رود، و صد چندان بر قوم‌ای جفا.
تجمع این همه کنار هم را نیز می‌گذارند به حساب تصادف.

هی … این روزگار نیز بگذرد!

6 thoughts on “روزگار لزج

  1. نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
    خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر

  2. عروس همسایه مون مرد،در 29 سالگی. کلی با پسره عاشق هم بودن. یک دختر 5ساله هم دارن.:( انگار در زمانه ی بد اتفاق های بد هم بیشتر میافتن.
    پ.ن. افتر فرخ لقا خانوم.

  3. این کامنت مربوط به یکی از پست های قبلی اما فکر کنم نوشتنش اینجا بهتر باشه .
    شعر مرکز جهان ، اینجا ،خود ،من بودم زیبا بود . با این تفاوت که
    مرکز جهان من اما
    کمی انطرف تر، کس دیگری
    سر بر پایش نهاده خواب های رنگی می بیند
    و من اینجا تنها سر بر بالشت نهاده و… کابوس
    دلم روزگاری شاد می خواهد

  4. گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
    گفتا خموش حافظ کین قصه هم سرآید

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *