استخوان‌خردکرده

استخوان‌خردکرده

می‌آید و سبیل سبزنشده‌اش را به زور برای‌ام تاب می‌دهد و می‌گوید «زمانه‌ی بدی شده است! هیچ چیزی سر جای‌اش نیست،؛ همه چیز بدتر شده است؛ حیف از گذشته» گویا حالا صد سال زنده‌گی کرده است یا اصلا می‌داند ده بیست سال پیش دنیا دست که بوده.
در دل می‌گویم «کاش دست‌کم صبر می‌کردی یک بار ردِ تیغ بر صورت‌ات می‌ماند» و سرم را به افسوس تکان می‌دهم و عصازنان می‌روم.

6 thoughts on “استخوان‌خردکرده

  1. یعنی حالا یک بار رد تیغ بر صورت می موند این جور چپ چپ نگاش نمی کردی؟!بابا جان،دوره زمونه عوض شده.حالا که مثل اون زمان ها نیست تا زندگی نکرده باشی نمی فهمیدی دنیا دست کیه.الان بچه ی تو گهواره هم با آیپاد و لپت تاپ بازی می کنه کل آمار از عصر پارینه سنگی به اینور و می تونه در بیاره!(خنده)

  2. به هاله: ها ولله!

    به لرد شارلون: ای بزرگ‌وار! اگر عصایی هست، دلیل‌ای ندارد جز دوری‌ی راه و فراغ دوستان.

    به zero: بسیار!

    به منحنی شور: هیچ‌کدام. جوان‌ها جوان‌اند و اگر جوانی نکنند عجیب است.

    به تبسم: چه بگویم که امروز هر بچه‌ای با تیغ ژیلت پنج‌لبه بازی می‌کند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *