اسمال‌آقا بر برجک سوسن‌خانم

آهنگ سوسن خانم را که شنیده‌اید و احتمالا نمآهنگ‌های متعددی از آن را هم دیده‌اید (نسخه‌ی دانش‌گاه آلبرتای‌اش این‌جاست). حال بروید و این‌جا هم «اسمال آقا» را بشنوید و انگشت حیرت بر دندان بگزید و دو چندان با خود بگویید که «هنر نزد ایرانی است و بس!».

هنوز متقاعد نشده‌ام که وجود پدیده‌ای چون سوسن خانم و بازسازی‌های متعدد نمآهنگ‌اش را چگونه باید تفسیر کرد (مثلا نوشته‌ی مریم مومنی درباره‌ی خود آهنگ را ببینید)، اما هر جور که تفسیرش کردید می‌توانید از این طنزیده‌اش (spoof/نقیضه) لذت ببرید.

حالا به راستی هنر نزد ایرانی است و بس؟!

امریکا – غنا

از نیمه به بعد بازی را دیدم. طرف‌دار جدی‌ی هیچ‌کدام از تیم‌ها نبوده‌ام و نیستم. امریکا به نظرم به‌تر بازی کرد گرچه غنایی‌ها به مراتب حرفه‌ای‌تر به نظر می‌آمدند. امریکایی‌ها خیلی تلاش کردند ولی غنایی‌ها هم هوش‌مندانه بازی را می‌گرداندند.

آخرهای نیمه‌ی دوم بود که به نظرم آمد برد حق امریکاست، بعد دیدم که حیف است جام‌جهانی‌ای در قاره‌ای باشد و در مرحله‌ی یک چهارم نهایی‌اش هیچ نماینده‌ای از آن قاره نباشد حالا گیریم تیم به آب و آتش‌زده هم ببازد. از برد غنا خوش‌حال شدم.

تو روح حاج‌فیلتری و شرکا …

از نتایج جانبی‌ی نظرسنجی‌ی پیشین یکی این است که ملتفت بشویم ضدخاطرات چقدر شدید فیلتر شده است. تاکنون و تقریبا پس از گذشت ۳۶ ساعت از شروع نظرسنجی، تنها ۲۱ رای به صندوق‌ها(!) انداخته شده است. این در مقایسه با ۲۰۰-۳۰۰ رای‌ نظرسنجی‌های پیشین -که اگر فرض کنیم نصف‌شان از ایران بوده باشند، می‌شود چیزی حدود ۱۰۰-۱۵۰ رای‌دهنده از ایران- خطوط عصبی‌مان را قلقک می‌دهد و بخش خفته‌ی ادعیه‌ی مغزمان را بیدار کرده، به سوی روح حاج فیلتری و برادران سیگنال جان‌افروز و «جان‌گوز» می‌فرستد.

[نظرسنجی] منبع اصلی اطلاع‌رسانی راجع به وقایع ایران

در نوشته‌ی پیش، یکی از نقدهای‌ام به رابطه‌ی بعضی از خارج‌نشینان و فیس‌بوک این بود که فیس‌بوک رسانه‌ی مناسب‌ای برای اطلاع‌رسانی به ایرانیان داخل کشور نیست چون هم به شدت فیلتر است و هم احتمالا کندتر از آن‌ای است که بتوان با خیال آسوده با خطوط مخابراتی‌ی ایران به آن دست‌رسی داشت و از همه‌ی لینک‌های‌اش -که خیلی وقت‌ها ویدئویی‌ست- استفاده کرد. در واقع ادعا کردم که در سفرم به ایران منبع خبری‌ام نامه بود، وبلاگ بود، ولی فیس‌بوک نبود (توجه کنید که (۱) این تنها نقدم به فیس‌بوک نیست و نبود؛ (۲)‌ الزاما فیس‌بوک را ابزار ارتباطی‌ی بدی نمی‌دانم).

دوست عزیزم رامین در کامنت‌ها نوشت که این‌چنین نیست و اتفاقا فیس‌بوک ضریب نفوذ بالایی در ایران دارد. این سوال خوش‌بختانه پاسخِ عینی می‌تواند داشته باشد چون ضریب نفوذ را می‌توان تعریف کرد و بعد سنجیدش. از همان زمان بحث‌ها تاکنون کنج‌کاو شده‌ام تا بدانم پاسخ این سوال چیست.

برای همین از شمایی که در ایران زندگی می‌کنید می‌خواهم بپرسم که در یک سال اخیر (پس از انتخابات پیشین تا به حال) کدام یک از موارد زیر منبع اصلی‌ی شما برای اطلاع‌رسانی راجع به وقایع ایران بوده است؟ لطفا توجه کنید که فقط اگر در ایران زندگی می‌کنید یا در یک سال اخیر در ایران زندگی کرده‌اید به این سوال پاسخ دهید (بدیهی است مطابق با تجربه‌تان در ایران).

n

n

{democracy:11}

توضیح ۱: چون همیشه می‌دانم/می‌دانیم که این نظرسنجی بایاس دارد. مخصوصا این بایاس پس از فیلترشدن این وبلاگ بیش‌تر شده است چون الان احتمالا تنها کسان‌ای می‌توانند در این نظرسنجی شرکت کنند که به ابزارهای فیلترشکن مجهزند و در نتیجه فیلترینگ فیس‌بوک/توییتر/… نسبت به عموم مردم کم‌تر برای‌شان مشکل‌ساز است. در ضمن به خاطر اینترنتی‌بودن نظرسنجی، در مقایسه با جمعیت ایران،‌ بایاس به نفع راه‌حل‌های اینترنتی وجود دارد. با این وجود آگاهی‌ای که از این نظرسنجی به دست می‌آوریم هم‌چنان می‌تواند روشن‌گر باشد.

توضیح ۲: ضریب نفوذ یک رسانه در ایران را بدین‌صورت تعریف می‌کنیم: «درصد افرادی که در ایران می‌زیند و مداوم از آن رسانه اطلاعات دریافت می‌کنند». حال برای سادگی‌ی بیش‌تر، فرض می‌کنیم که ضریب نفوذ یک رسانه بدین‌صورت تعریف شده است: «درصد افرادی که در ایران می‌زیند و از رسانه‌ی مورد نظر بیش از هر رسانه‌ی دیگر اخبار کسب می‌کنند.» این تعریف دوم همان‌ای‌ست که نظرسنجی‌ی این پست می‌سنجدش. این تعریف دوم البته غیرملموس‌تر به نظر می‌آید. دلیل این‌که از این تعریف استفاده می‌کنم بیش‌تر به خاطر محدودیت ابزار نظرسنجی‌ام است که تنها اجازه می‌دهد یک گزینه انتخاب شود.

دون‌کیشوت‌های فیس‌بوکی – به بهانه‌ی سال‌گرد ان‌تخابات

پارسال که انتخابات شد و تیشه زدند به ریشه‌ی کشور، اکثر مردم مانده بودند حالا چه کنند و فردا چه شود. حرف‌ها زیاد بود، حدیث‌ها مفصل‌تر و واکنش‌های عصبی و شتاب‌زده همه‌گیر. خیلی‌ها از خود می‌پرسیدند چه کنند و چه نکنند. آن‌هایی که در ایران بودند که گزینه‌های‌شان مشخص بود و تصمیم‌شان هم سخت: یا می‌نشستند در خانه و وی.او.ای نگاه می‌کردند یا این‌که به جمعیت در خیابان‌ها می‌پیوستند و خطر را به جان می‌خریدند. اما ایرانی‌هایی که در کشورهای دیگر بودند با بحران‌ای درگیر بودند بس گران: چگونه می‌توانند کاری بکنند و تاثیری بگذارند در حالی که دست‌شان از خیابان‌های تهران کوتاه است؟

بعضی‌ها برگشتند -شده حتی برای چند هفته- و به خیابان‌ها ریختند. این‌ها البته کم بودند: به اندازه‌ی انگشتان من و تو و خوانندگان این وبلاگ. چندی هم جاری شدند به خیابان‌های شهر محل سکونت‌شان و شمع به دست در غروب‌های گرفته‌ی غربت پیاده‌روها را اشغال کردند و برای خارجی‌های ماشین‌سوار دست تکان دادند و «V» نشان دادند و سردلبخندی زدند و خارجی‌ها هم برای‌شان بوق زدند و به سلامتی معترضان آب‌جوی‌شان را سرکشیدند. اما بیش‌تری‌ها -یعنی دست‌کم نود و پنج درصد که نه نود و نه درصد- نشستند پشت کامپیوترهای‌شان و جنبش را از همان پشت به پیش بردند رستم‌تاز!

ای‌میل بود و توییتر و فیس‌بوک. صندوق‌های ای‌میل پر شدند از نامه‌های ریختدُ فلان کردندُ زدندُ بهمان شد؛ بعد صدای کهریزک در آمد و بعدترها صدای زندگی‌ی خصوصی این آقا و آن آقا و غیره و ذلک. و توییتر بود و ری‌توییت‌های مداوم از اشخاص‌ای که معلوم نبود که هستند و که نیستند و بعد به تدریج آدم‌ها کم شدند، گم شدند؛ نیست شدند، نیست؛ نی.

و در نهایتْ سرآمد فیس‌بوک بود که مامن خارج‌نشینان بود گویا، رسانه‌شان بود، فریادشان. عکس‌ها و فیلم‌ها و خبرها، یک به یک رشد می‌کردند و می‌زاییدند و هر کس چند باره هر خبر را منتشر می‌کرد و دوستان‌اش نیز همان را بازنشر می‌دادند و صفحه‌ی فیس‌بوک‌ات پر می‌شد از هجمه‌ی اخباری که دانستن‌اش غصه می‌افزود و ترک‌اش چون به جای نیاوردن فریضه‌ی واجب بود، و هر چه بود می‌دیدی‌شان و می‌خواندی‌شان و در آخر تویِ دست‌ات به جایی نرسیده می‌ماندی، نالان‌تر از پیش در پس صفحه‌ی مانیتورت. و اینک تو باید پا می‌شدی و می‌رفتی در جلسه‌ای می‌نشستی که در آن خارجی‌ها از فلان مساله‌ی «مهم» حرف می‌زدند و در همان حال که سرمای «AC»ی اتاق تو را به خود می‌پیچاند به هرم گرمای تابستان کشورت می‌اندیشیدی و مردمان‌ای که می‌سوختند، می‌تاختند، و بر زمین می‌ریختند. و ساعت‌ای بعد، دوباره فیس‌بوک بود و تویی که شمشیرِ آخته‌ برکشیده به آسیاب‌ها می‌تاختی.

خنده‌دار این‌که چون هر وقت دیگری که آدمیان دور هم جمع می‌شوند، آداب و رسوم‌ای نیز در میان‌شان زاده می‌شود که اگر از بیرون نگاه کنی از ماهیت‌شان سخت شگفت خواهی شد. به یاد دارم آن روزهایی را که اگر کس‌ای در فیس‌بوک روزانه دست‌کم چند ویدئو و خبر به اشتراک نمی‌گذاشت از سوی دیگران به خیانت‌کاری و مزدوری متهم می‌شد. و از سوی دیگر آن‌هایی را که همگی نقاب بر سر زدند و نام و فامیل‌شان شد «ندای ایرانی» و «سهراب شهید» ثانی و ثالث؛ و تو مانده بودی که چگونه دوستان سابق‌ات را از میان این همه آدم ماسک‌زده بیابی.

حال می‌خواهم دو کلام نقد کنم آن‌چه را که بر ما گذشت: آخرین باری که به ایران رفتم، نه فیس‌بوک‌ای بود، نه توییتری. همه‌ی آن شمشیر به‌دستان فیس‌بوک‌ای -چه آن‌ها که با ترس و لرز دشنه‌ای برداشته بودند و چه آن‌ها که ترمینیتور-وار با تیربارِ خبر و خمپاره‌ی عکس‌های دل‌خراش به جان ضحاک افتاده بودند- همه‌شان دود شده، بر هوا رفته بودند. هیچ، هیچ، هیچ خبری ازشان نبود! چرا، ای‌میل بود، بعضی از وبلاگ‌ها هم بود، اما قهرمانان فیس‌بوکی؟، نی، نبود!

ولووم صدای من سخت خسته است

چرا به هنگام بحث‌های سیاسی یا مذهبی در جمع‌های بیش از سه نفر، صدای آدم‌ها لحظه به لحظه برای همسایه رساتر می‌شود؟ در مورد بحث‌های علمی چنین چیزی را نشنیده‌ام. به نظرم در مورد بحث‌های اخلاقی نیز چنین نمی‌شود. بحث‌های اقتصادی را نمی‌دانم. بحث‌های ورزشی نیز چنین نیستند (گرچه فقط صدا بلند نمی‌شود، وگرنه بحث‌ای بر امکان توهین‌آمیزشدشان نیست). بحث‌های فلسفی هم که کلا پیش نمی‌آیند.

از دادزدن آدم‌ها چندان خوش‌ام نمی‌آید چون یا مجبور می‌شوم داد بزنم یا این‌که نشنیده بمانم. خداوند پدر مخترع ساعت را بیامرزد که اجازه می‌دهد تقسیم زمانی کنیم و هر کس‌ای سه دقیقه حرف بزند (سه دقیقه برای هر حرف‌ای کافی‌ست دیگر، نه؟! مردم تز دکترای‌شان را می‌توانند در دو دقیقه توضیح دهند). خداوند یک فکری هم به حال آدم‌ها بکند تا بتوانند از ساعت استفاده کنند.

بوق!

سلام، احوال شما؟؛ بَه، سلام خوب هستید انشالله؟؛ قربان شما، مشتاق دیدار!، مدت‌ها بود خبری از حضرت‌عالی نبود؛ گرفتاری قربان؛ خیر است انشالله؛ بله، بله،‌ گرفتاری و درس و مشق و زن و بچه و شوهر و غیره و ذلک؛ ای آقا زندگی همین است دیگر، تا بوده همین بوده؛ هاوالله؛ خب، آره این‌طوری‌ها؛ چطوری‌ها؟ آها، بله!؛ خوش‌حال شدم دیدم‌ات؛ قربانت؛ به سلامت؛ خداحافظ!