قضیه‌ی سعید ملکپور

خطاب این نوشته تویی! احتمالا تاکنون از وضع سعید ملکپور و حکم اعدام‌اش باخبر شده‌ای. حتی شاید در این‌جا یا آن‌جا این یا آن تومار اعتراض را هم امضا کرده باشی. می‌خواهم دعوت‌ات کنم تا دوباره به قضیه‌ی ملکپور و دو جنبه‌اش بیاندیشی: جنبه انسانی و جنبه‌ی اجتماعی.

درباره‌ی جنبه‌ی انسانی‌اش چیز خاص‌ای ندارم بگویم جز این‌که تو هم شاید چون خیلی از ما مخالف اعدام باشی و از آن مهم‌تر چون هر انسان آزاده‌ای مخالف بی‌عدالتی. شواهدی وجود دارد که در قضیه‌ی ملکپور، شکنجه‌ها رخ داده و قضاوت ناعادلانه بوده. این قضیه مهم است، باید به آن اندیشید و از ظلم‌ای که به انسان‌ای می‌شود هراسید. اما فعلا نمی‌خواهم بیش‌تر درباره‌اش چیزی بگویم. تو خودت این‌ها را خوب می‌دانی.

آن‌چه برای‌ام مهم است و می‌خواهم توجه‌ات را به طور خاص به آن جلب کنم، جنبه‌ی اجتماعی‌ی قضیه‌ی ملکپور است. به طور خاص به رده‌ی اجتماعی‌ی او می‌اندیشم. او فعال سیاسی نبوده است، روزنامه‌نگار نبوده و حتی تا جایی که می‌دانم فعال اجتماعی هم نبوده است. بلکه او دانش‌جوی فلان دانش‌گاه خوب ایران بوده، به کشوری خارجی مهاجرت کرده، در آن کشور شروع به فعالیت کاری کرده است و گویا مقیم دایم آن‌جا هم شده. این توصیف کیست؟ سعید ملکپور؟ بله،‌ ولی نه فقط او. این توصیف بسیاری از ماست. این توصیف خیل عظیم ما ایرانی‌هایی‌ست که در ایران به دنیا آمده‌ایم، در زمان جنگ بزرگ شده‌ایم، سال‌های سال درس خوانده‌ایم، شرایط اقتصادی/اجتماعی/علمی را مناسب ندیده‌ایم و به کشوری دیگر مهاجرت -چه موقت و چه دایم- کرده‌ایم. ایرانی‌هایی که تصور کرده‌ایم با خارج‌شدن از ایران و زندگی در کشوری دیگر، سایبان آرامش میزبان تازه‌مان بر سرمان خواهد بود.

قضیه‌ی سعید ملکپور و اتهام و حکم‌اش پیام مشخص‌ای است از سوی حکومت‌مان به ایرانیان خارج از کشور که تصور می‌کنند که اینک مطابق معیارهای شهروند جهان اولی می‌زیند و از آزادی‌ی بیان و عقیده و پای‌داری‌ی نسبی‌ی زندگی‌ی اروپایی و امریکایی و کانادایی برخوردارند: زهی خیال باطل!
این پیام می‌گوید که اگر ما خود را ایرانی می‌دانیم و سرزدن به سرزمین‌مان را حق خویش، حکومت جمهوری اسلامی نیز «شرعا و قانونا» بر مال و جان ما حق دارد. و این حکومت همیشه می‌تواند دلیل‌ای «محکمه‌پسند» (گیریم استانداردهای عدالت‌خانه‌اش خوش‌آیندمان نباشد) برای سیاه و تارکردن زندگی‌مان بیابد. مهم نیست که کارت سبز فلان کشور و پاسپورت بهمان مملکت را داریم یا نداریم. مهم این نیست که تخصص ما می‌تواند برای کشور ایران بسیار ارزش‌مند باشد و اگر حتی درصدی چند از ما انگیزه‌ای بیابیم تا به ایران بازگردیم و به شغل‌هایی مطابق شایسته‌گی‌مان مشغول شویم خواهیم توانست حرکت رو به قهقرای فعلی را به پیش‌رفت‌ای شتاب‌دار تبدیل کنیم. نه، این‌ها مهم نیستند. در واقع این‌ها پشم‌اند، کشک‌اند. مهم بلکه آن است که روزگاری در ایران به دنیا آمده‌ایم و حکومت رسمی‌مان جمهوری اسلامی است و پیش‌رفت از دیدگاه ایشان با آن‌چه ما تصور می‌کنیم تفاوت‌ها دارد. آن‌چه مهم است، سرسپردگی و خشوع در مقابل حاکم حق است. اگر ما چنان نیستیم به‌تر است مواظب زبان سرخ‌مان باشیم که سر سبزمان نرود بر باد. (+)

خلاصه قضیه‌ی سعید ملکپور یک چنین قضیه‌ای‌ست. واکنش ما به این قضیه مشخص می‌کند که آیا وضع ما به مرحله‌ی آخر این شعر مارتین نی‌مولر (Martin Niemöller) آلمانی می‌کشد یا خیر (*).

«ابتدا به سراغ کمونیست‌ها رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون کمونیست نبودم.
سپس به سراغ یهودیان رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون من که یهودی نبودم.
سپس به سراغ سندیکاها رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون هیچ‌گاه عضو سندیکایی نبودم.
سپس به سراغ روزنامه‌نگاران رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون روزنامه‌نگار نبودم.
سپس به سراغ دانش‌جویان رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون من که دیگر دانش‌جو نبودم.
آن‌گاه به سراغ من آمدند؛ و هیچ‌کس‌ای باقی نمانده بود که چیزی بگوید.»

دقت می‌کنید که تاکنون همه‌ی مراحل «از برای دیگران» این شعر همان‌گونه که نباید رخ داده است؟

پانوشت‌ها:

(+) و البته طبیعی است که حکومت چنین حق‌ای بر شهروندان‌اش داشته باشد. اصولا مگر می‌شود حکومت الهی داشت و چنین حق‌ای بر آن متصور نشد.

(*) این شعر مارتین نی‌مولر را به اشتباه به برتولت برشت نسبت می‌دهند. در ضمن این شعر از دهه‌ی چهل میلادی تاکنون در نسخه‌های مختلفی بیان شده است که در آن‌ها به گروه‌های اجتماعی‌ی متفاوت‌ای با ترتیب‌های گوناگون اشاره شده است (از جمله: کمونیست‌ها، بیماران لاعلاج، یهودیان، مردمان کشورهایی که توسط نازی‌ها اشغال شده‌اند، سندیکاها، سوشیال کمونیست‌ها). به خاطر سیالیت تاریخی این شعر، من به خود اجازه‌ی دست‌کاری در آن را دادم و دو گروه روزنامه‌نگاران و دانش‌جویان را اضافه کردم.

سوال‌های یک آدم از لحاظ سیاسی بی‌خبر

آیا به فنا می‌رویم؟ آیا دوباره به نبردی تحمیلی حمل می‌شویم؟ آیا حماسه‌ها خواهیم آفرید یا خفت‌ها خواهیم کشید؟ آیا گشنه می‌شویم؟ آیا ما عراق خواهیم شد؟ آیا ایشان از رو خواهند رفت؟ یا که ما از رو خواهیم رفت؟ آیا کس‌ای از رو خواهد رفت؟ آیا توافق می‌کنیم؟ آیا کوتاه می‌آییم؟ آیا کوتاه می‌آیند؟ آیا قانع می‌شوند که ما همان‌ایم که می‌گوییم؟ یا قانع‌مان می‌کنند که ما همان‌ایم که می‌گویند؟ آیا ما همان‌ایم که رستم بود پهلوان؟ آیا کوروش کبیر کمک‌مان خواهد کرد؟ آیا اسلام عزیز دست‌مان را خواهد گرفت؟ آیا نصر من الله و فتح قریب؟ یا که نکند فتح غریب؟ آیا چاه جمکران می‌جوشد و آقا ظهور خواهد کرد؟ آیا آقا چشم دشمنان را در کف دست‌شان می‌گذارد؟ یا که آقا ظهور نکرده، آب از آب چاه تکان نخورده، فتح نه قریب که بعید، و اسلام عزیز و کورش کبیر نه به کفار اهمیت می‌دهند و نه به سپاه رومیان، ریسپکتیولی، بلکه آن‌ها قانع‌مان می‌کنند که کوتاه نیاییم، ما هم کوتاه نخواهیم آمد و در نهایت فنا به ما می‌رود و ما به فنا. و آیا …

آن‌چه کشیدیم…

دیده‌اید که در قسمت‌های تازه‌ی بعضی از سریال‌ها می‌گویند «آن‌چه گذشت …»؟
گاهی زندگی و آدم‌های‌اش جوری می‌شود که به همان سیاق باید گفت «آن‌چه کشیدیم …» و بعد شروع کرد به تعریف آن‌چه می‌کشیم!

پرستو را آزاد کنید!

پرستو را آزاد کنید! پرستوی عزیزمان را آزاد کنید! پرستوی‌مان را آزاد کنید!
پرستوها را آزاد کنید! پرستوی‌های‌مان را به ناحق دست‌گیر کرده‌اید، آزادشان کنید!
پرستو آزاد باید باشد!
پرستو را آزاد کنید!
آزادش کنید!
آزاد!
آزاد!
آزاد!

تکمیلی: و مرضیه را! و همه‌ی آن‌هایی را که به ناحق دست‌گیر کرده‌اید. از جان ایران و فرزندان‌اش چه می‌خواهید؟ ایران با فرزندان خفه و دست و پا بسته‌اش – آن‌گونه که شما بسته‌اید و خفه‌کرده‌اید- برای فرزندان خود شما نیز مادری نخواهد کرد. به سر عقل بیایید و زمین را بایر نکنید.

آسته بیا، آسته برو که شاپره نیش‌ت نزنه

یا نسخه‌ی اینترنتی‌اش این‌که اگر در بحث‌های اینترنتی شرکت می‌کنی احتمال این را بده که طرف مقابل از همان استانداردهای فکری/زبانی/گفتمانی‌ی تو پیروی نکند. و البته بر همگان بارها و بارها به شخصه ثابت شده است که برخوردهای غیر چهره به چهره‌ی آدم‌ها، مخصوصا برخوردهای اینترنتی، می‌تواند بی‌ادبانه و نامحترمانه باشد. در دنیای مجازی آدم‌ها حاضرند حرف‌هایی بزنند که جرات بیان حضوری‌اش را ندارند. شاید دلیل چنین پدیده‌ای این است که دیدن چهره‌ی طرف مقابل مکانیزم‌های empathy (هم‌حسی؟*) را در مغز فعال می‌کند که باعث خویشتن‌داری در گفتار می‌شود.

چنین تفاوت استانداردهایی صد البته می‌تواند هم از جانب دیگران بر من باشد و هم از جانب من بر دیگران. کوبیدن و تخطئه‌ی دیگران که البته ساده است و تا حدی بنا به طبیعتْ کار هر روزه‌مان؛ پس بگذار از خودم بگویم: پیش آمده که نوشته‌های اینترنتی‌ی خود را خوانده و ببینم که نسبت به طرف مقابل نه بی‌ادب، اما دست‌کم نامهربان بوده‌ام. و مطمئن‌ام که موارد بیش‌تری وجود داشته که چنان کرده‌ام و نفهمیده‌ام.

آیا باید پشیمان و شرم‌سار باشم؟ نمی‌دانم! به نظرم در خیلی از مواقع لازم به چنان سخت‌گیری‌هایی نبوده است. یعنی یا اصولا محیط غیرجدی‌تر از این حرف‌ها بوده (مثلا فیس‌بوک؛ حدس می‌زنم هدف بیش‌تر آدم‌ها در فیس‌بوک گفتمان نیست، بلکه گپ دوستانه است) یا این‌که اصول پایه‌ای افراد آن‌چنان متفاوت بوده است که بحث‌کردن با ایشان به آب در هاون کوبیدن می‌ماند و با آداب گفتار خود من تناقض دارد (به طور خاص بند ۱۲ و ۱۳ آن نوشته را ببینید). اما به تازگی نوشته‌ای خواندم که نظرم را کمی عوض کرد. اگر در کار بحث‌کردن و دیگران را سر عقل‌آوردن (دست‌کم از نظر خودتان) هستید، خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

به هر حال اگر تاکنون حرف‌ای زده‌ام که به کس‌ای برخورده است و ناراحت‌اش کرده، از ناراحت‌شدن‌اش ناراحت‌ام و پوزش می‌طلبم (مگر موارد استثنا!). اما این‌که آیا حرف‌ام را پس می‌گیرم یا خیر، موضوع دیگری است و نیاز به بررسی‌ی مورد به مورد دارد!

(*):‌ هم‌حسی را به جای empathy ترجمه کرده‌ام به این دلیل که ترجمه‌ی مناسب دیگری نمی‌شناسم. «هم‌دردی» بیش‌تر به sympathy می‌آید تا empathy. خوش‌حال‌ی من از خوش‌حالی‌ی طرف مقابل‌ام هم‌دردی نیست. آریان‌پور گویا «یک‌دلی» ترجمه می‌کند، اما یک‌دلی از نظرم این معنا را می‌دهد که «من و تو یک‌دل می‌شویم تا کاری را با هم به سرانجام برسانیم». در empathy، دست‌کم در معنایی که من می‌شناسم و بیش‌تر از روی این کتاب بر می‌آید، چنین چیزی رخ نمی‌دهد، بلکه ۱) من می‌توانم خود را به جای تو بگذارم و حس و فکر تو را، چه مثبت و چه منفی، درک کنم (در نتیجه بخش زیادی از ماجرا درباره‌ی Theory of Mind است) و ۲)‌ می‌توانم واکنش مناسب به حس تو نشان بدهم.

هیس: محمدرضا کاتب

چند روز پیش شروع کردم به خواندن کتاب «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» از محمدرضا کاتب و پریروز تمام‌اش کردم. کتاب غریب‌ای بود. از چیزهایی‌اش خوش‌ام آمد و از چیزهایی‌اش نه، اما در کل به نظرم رمان خیلی خوبی نبود.

ماجرا از زبان افسر پلیس‌‌ای نقل می‌شود که گویا روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذارند. این افسر «لوطی» گذشته‌ای دردناک دارد و در طی مسیر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که او را در مسیر افکارش هدایت می‌کنند. مثلا یکی‌ای زندانی‌ای‌ست که ادعا می‌کند زندانی‌ی سیاسی است ولی محکوم به قتل ۱۷ زن است. قتل‌هایی که ترکیب‌ای از عشق و زجردادن‌اند. و البته زندانی اصولا زیاد زر زر می‌کند. یا فرد دیگری، کنعان،‌ صاحب مغازه‌ای‌ست که افسر داستان در کودکی آن‌جا کار می‌کرده و گویا آزارها دیده است. و حالا او می‌خواهد از کنعان انتقام بگیرد اما انتقام‌اش مستقیم نیست. یا فرد دیگر مجید است که تصادف‌کرده‌ایست با سری له‌شده در گوشه‌ی اتوبان. و مجید به طرز خنده‌داری به زن‌ای ربط پیدا می‌کند که به کنعان ربط دارد و مهم‌تر از آن به جناب سرکار ما (رضا؟).

روایت داستان غیرخطی است. فلش‌بک‌های زیادی دارد. داستان در داستان دارد. و پر است از رد پای فرم: وسط داستان تیتر و سر تیتر دارد؛ ذکر این دارد که نویسنده از دیگری کپی بر می‌دارد؛ بخش‌های کپی‌شده دارد؛ بخش‌هایی دارد که نویسنده پیش‌نهاد می‌کند می‌توان خواند یا نخواند؛ تکرار متن دارد و خیلی چیزهای دیگر. بدتر از آن، راوی داستان‌اش را با شک و تردیدی می‌گوید و انگار به توی خواننده می‌گوید «مهم نیست حالا که شخصیت دقیقا کیست، یکی هست دیگه، به حرف‌اش گوش کن». خب، به من خواننده بر می‌خورد!

شیوه‌ی روایت داستان صد البته تازه است. اما این‌که آیا هر شیوه‌ی تازه‌ای دوست‌داشتنی هست یا نه، مساله‌ی دیگری است. شاید عیب از کم‌سوادی و کم‌خواندن من باشد، اما من این شامورتی‌بازی‌ها را دوست نداشتم. ترجیح می‌دهم خط داستان تا حد ممکن صاف و ساده باشد. و واجب می‌دانم که اصل داستان بر قصه‌گویی‌اش باشد و نه پیچیده‌سازی‌ی -از نظرم- ساختگی.

در کل از تجربه‌ی خواندن‌ام ناراضی نیستم. مدت‌ها بود داستان پارسی نخوانده بودم. داستان هم در کل بد نبود و گیرایی‌اش قابل قبول بود (گرچه به خاطر دلایل توضیح داده شده و البته زبان لوطی-روشن‌فکرانه‌ی شخصیت‌ها کم پیش نمی‌آمد میان خواندن به نویسنده ناسزا بگویم). مطمئن‌ام نویسنده موقع نوشتن به خیلی چیزها فکر کرده و سعی کرده رمز و راز این طرف و آن طرف بپراند. چنین چیزی برای‌ام جذاب نبود. شعر حافظ نمی‌خوانم که دنبال معنای خفیه بگردم. داستان می‌خوانم. هم‌چنین مطمئن‌ام اگر داستان را بیش‌تر بخوانم، به‌تر از قصه سر در می‌آورم. اما در کل از خواندن این نوشته ذوق‌زده نیستم و داستان را به بیش‌تر آدم‌ها توصیه نخواهم کرد – مگر به کس‌ای که عشق فرم‌های تجربی داشته باشد.

تست نویسندگی

نویسنده‌ای که نمی‌نویسد چون پرنده‌ایست که پرواز نمی‌کند. بنا به تعریف، نه این نویسنده است و نه آن پرنده. اما نویسنده -چه بنویسد و چه ننویسد- در ذهن‌اش رویای خواننده دارد و هم پرنده -چه بپرد و چه نپرد- رویای آسمان.

روزی در زندگی‌ی هر آدمی می‌آید که صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌داند قرار است چه باشد: رقاص، مهندس، نویسنده، بازی‌گر، خواننده، دانش‌مند، سرباز، پژوهش‌گر، فروشنده، تاجر، شاعر، جنگل‌بان، جهان‌گرد، تن‌فروش، و یا هزار و یک شغل دیگر. مثلا فرض کنیم نویسنده. یک روز صبح طرف بیدار می‌شود و شهود قلبی پیدا می‌کند که نویسنده است. شب که شد با فکر نویسندگی به خواب می‌رود و رویای نوشتن می‌بیند و فردای‌اش باز دوباره نویسنده بیدار می‌شود و دفتری می‌گیرد و می‌نویسد و می‌نویسد (دو روز) و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد (دو هفته) و می‌نویسد (یک روز) و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد (خدا می‌داند چقدر). کمی که گذشت (مثلا دو ماه)، نویسنده بخش‌ای از آن‌چه را نوشته است، بخش کوچک‌ای از آن را، پاک‌نویس می‌کند و می‌دهد به کس‌ای (دوست‌ای، معلم‌ای، یا خواننده‌ی ناشناس‌ای در وبلاگ‌ای مجهول‌الهویه) تا بخواند و اهمیت نوشتارش را کشف کند. مهم نیست نویسنده‌ی ما چه بازخوردی می‌گیرد (خواننده اگر صادق باشد باید بگوید عجب نوشته‌ی مزخرفی بود؛ گرچه می‌دانید صداقت جزو خصیصه‌های بارز انسانی نیست)، مهم این است که نویسنده‌ی ما هم‌چنان خود را کس‌ای می‌داند که روزی قرار است نوشته‌های‌اش توسط من و تو و ما و ایشان، بزرگ و کوچک و پیر و جوان، زن و مرد و سگ و گربه خوانده شود.

درک سوژه‌ی شناسای خودآگاه قلم‌ به دست از نویسنده‌بودگی‌ی خود هیچ ربطی به ابژه‌ی شغلی روزمره‌اش ندارد که نویسنده‌ی ما روزها اصلا کاره‌ی دیگری است و مردمان او را یا خانم مهندس صدا می‌کنند و یا آقای دلال، و یا که اصلا از نظر دیگران او جهان‌گرد ناشناس‌ای است که کس‌ای نمی‌داند از کجا آمده و به کجا می‌رود. نخیر آقا! این‌که طرف چگونه نان می‌خورد دخلی ندارد به این‌که آیا نویسنده است یا خیر. ماجرا از قرار دیگری است.

بین آدم‌هایی که می‌نویسند و آن‌هایی که خود را نویسنده می‌پندارند نیز تفاوت‌های بارزی هست. همه می‌نویسند؛ اصلا کیست که ننویسند. همه‌مان از کلاس اول دبستان شروع کرده‌ایم به نوشتن. همین الان من دارم می‌نویسم. شما آقای دکتر – ای خواننده‌ی متشخص ضدخاطرات! مگر غیر از این است که چند ساعت پیش با خط ناخوانای‌تان نسخه‌ای نوشتید و جنتامایسین‌ای تجویز کردید به بهانه‌ی شفای عاجل مریض بدحال عفونت‌دوانده. آقای تاجر! چک‌‌ای که نوشتید و در این رکود اقتصادی (+ +) دادید دست مهندس زیبارو که برود و آن ساختمان کوفتی را بالاخره تمام کند -و البته ناغافل نماند که چک به زودی برگشت خواهد خورد- نیز از مصادیق بارز نوشتن است. خواننده‌ی خوش‌گل ۱۹ ساله‌ام! صفحه‌ای که ساعت‌ای بعد در آن دفتر خاطرات قرمزرنگ پنهان‌شده زیر انبوه کاغذهای کشوی میز تحریرت سیاه‌ خواهی کرد چیزی نیست جز نتیجه‌ی مستقیم امر نوشتن (و البته نتیجه‌ی غیرمستقیم این‌که امروز پسرک در کلاس درس همه‌اش مبهوت ماهِ رخ تو بود و تو می‌دیدی و به روی خودت نمی‌آوردی ولی حس ترش‌‌و‌شیرین لذت دیده‌شدن و شرم نظر افکنده‌شدن و به قبای چارچوب‌های سنتی‌‌ی خانوادگی‌ات-برخوردن از ساعت‌ها پیش هم‌آغوش‌ات شده است و تو محض خاطر رهایی از این افکار در هم تنیده هم که شده چاره‌ای نمی‌بینی جز نوشتن‌شان در دفتر خاطرات‌ات؛ تراپی‌ی خواص برای عشق عوام). اما هیچ کدام از شما خود را نویسنده نمی‌دانید که روزی بیدار شدید و خواستید نقاش (دکتر ما نقاش امپرسیونیست است؛ نسخه‌اش «ایمپرشن» علاج بر کاغذ است)، مهندس (تاجر ما در رویا، مهندس ساختمان است و چک‌های صادرشده‌اش پلان کلی‌ی ساختمان را مشخص می‌کند)، و یا هنرپیشه (دخترک بازی‌گری است قابل که مردها به گردش می‌گردند و او با شور میلا کونیس‌وار آن‌ها را جذب کرده و با بی‌تفاوتی‌ای نیکول کیدمن‌وار ایشان را رد می‌کند) باشید. می‌پرسید فرق بین شمایی که می‌نویسید و نویسنده در چیست؟

[توجه، توجه! آن‌چه در پیش رو می‌آید تست نویسندگی است. پیش از شرکت‌جویی در تست، ابتدا مطمئن باشید در جایی راحت و نرم و گرم نشسته‌اید. از نوشیدن محرک‌هایی چون چای و قهوه، کشیدن مخدرهایی چون سیگار و علف، و نوشیدن دپرسانت‌هایی چون آب‌جو و شراب و شربت‌سرفه خودداری کنید. در ضمن همه‌ی حقوق این تست متعلق به سولوژن است و قلم‌چی و دیگر پدرسوخته‌های از-آب-گل‌آلود-ماهی‌ی-با-کَره‌ْ-سرخ‌شده-بگیر حق ندارند از این تست در قارچ‌های‌شان استفاده کنند.]

تست نویسندگی: آیا به هنگامی که می‌نویسید به خوانندگان ناشناس بی‌چهره‌ی غرق در بهت‌ای می‌اندیشید که نوشته‌ی شما را می‌خوانند و غلیان احساساتْ صورت‌شان را داغ، کف دست‌های‌شان را خیس، شکم‌شان را به‌هم‌زده و در صورت لزوم عضو تناسلی‌شان را برانگیخته می‌کند یا این‌که فقط برای جلب توجه خانم دکتر داروساز شیفته‌ی امضای‌تان، مهندس زیباروی وامانده‌ی پول‌تان، و یا جوان خوش بر و بالا و فهیم و هنرشناس و پول‌داری که روزی خواهد آمد و دفتر خاطرات‌تان را به او تقدیم می‌کنید و او می‌خواند و از عمق وجودتان لذت می‌برد می‌نویسید؟

اگر مخاطب‌تان تنها یک نفر است یا این‌که اصلا ناموجود است (زبان‌ام لال، حیف آن دوازده سال مدرسه‌رفتن‌)، شما می‌نویسید ولی نویسنده نیستید. اگر مخاطب‌تان کل عالم است، آن وقت است که نویسنده‌اید قدر قدرت و هم‌تراز -دست‌کم در خیال- با همینگوی و شکسپیر و حافظ و گوته و ساراماگو. ما بین‌اش هم نویسنده‌ای هستید در همان محدوده‌ای که خواب می‌بینید که نوشته‌تان را عرضه می‌کنید. در ضمن به یاد داشته باشید آن کس‌ای که می‌گوید «من برای خودم می‌نویسم و نیازی به خواننده ندارم» یا نویسنده نیست یا چرت می‌گوید و ادای جوجه‌روشن‌فکری می‌آید. صبر کنید، خودش گوشی دست‌اش می‌آید.

تا نوشته‌ی بعد، عزت زیاد!