آذربایجان، آسوده بخواب که تقدیر همگان در این شب مقدر خواهد شد (*)

زلزله می‌آید. آدم‌هایی از دست می‌روند. هم‌وطن‌‌اند. یخ می‌کنی. کاری از دست‌ات بر نمی‌آید. دل‌ات می‌گیرد. بر نمی‌آید؟ شاید نمی‌بایست این‌گونه باشد. می‌توانست این‌گونه نباشد اگر … . اگرها در گوش‌ات می‌پیچند.
بعضی‌ها در فیس‌بوک صفحه راه می‌اندازند برای کمک به ایشان. تاکنون ۱۸۰ نفر مرده‌اند. در آن صفحه آدم‌ها بحث می‌کنند که چه باید کرد. پول بفرستیم؟ نفرستیم؟ دولت پول‌ها را می‌خورد؟ چند ماه بعد از زلزله‌ی بم چادرهای امدادی‌ی امریکایی در بازار بود. دلیل نمی‌شود. ۱۳۵۰ نفر زخمی شده‌اند. اصلا چه می‌توان کرد؟ چه نیاز دارند؟ آب و دارو و پزشک و چادر؟ این‌ها جزو زیربنای کشور نیستند؟ نباید باشند؟ این‌جا آب دارد از آسمان می‌باید شر و شر. اما آب را که نمی‌شود تله‌پورت کرد. آیا اصلا من می‌توانم به ایشان کمک‌ای کنم که فایده‌ای داشته باشد؟ آمدیم و پول هم جمع کردیم. اصلا صد هزار نفر، هر کس آمد و ده دلار نه، صد دلار کنار گذاشت و فرستاد و رسید به دست خود خود مردم. سرِ سر می‌شود ۱۰ میلیون دلار. این پول به درد که می‌خورد؟ تشنه نبودند؟ گشنه نبودند؟ زخمی نبودند؟ خانه‌های‌شان را دوباره می‌سازیم؟ با ۱۰ میلیون دلار چه چیزی را می‌توان بازسازی کرد؟ یک روستا را؟ پنج روستا را؟ این پول‌های خرد کجا و میلیاردها دلار نفت کجا؟ میلیاردها دلاری که می‌توانست درهای دنیا را به روی ایران باز کند و چرخ‌های اقتصادش را تکان‌ای دهد و پول‌ها جاری کند و مردم‌اش در خانه‌هایی بزیند که با زلزله‌ای ۶.۲ ریشتری چون برگ پریشان نشود. زلزله می‌آید و هم‌وطن‌های‌ام می‌میرند و من هیچ نمی‌توانم بکنم جز ابراز هم‌دردی. تسلیت مرا بپذیرید.

تکمیلی:
(*): طبق نظر هیات دولت.
آدرس مراکز خون‌گیری در ماه رمضان ۱۳۹۱.
– صفحه‌های فیس‌بوکی کمک به زلزله‌زدگان: (۱)، (۲)
بهمن‌آقا توضیحاتی درباره‌ی چگونه‌ی کمک‌رسانی دارد. خلاصه بگویم: اگر در ایران‌ هستید، خون بدهید و اگر تخصص پزشکی ندارید، به منطقه نروید. بهمن آدرس paypalاش را هم نوشته و گفته می‌تواند پول را به ایرانی‌ها برساند. من به بهمن اطمینان دارم. اما فقط دقت کنید که اگر از کشورهایی مثل امریکا و کانادا و … به پی‌پال واریز می‌کنید، نامی از ایران نبرید. ایران تحریم است.

مخاطب عام و خاص

اگر پرسیدند مخاطب عام دارد یا خاص تکلیف چیست؟
اگر بگویم خاص است، هر کس از ظن خود می‌شود یار من. و نه این‌که این‌گونه باشد. هر کس‌ای نیست. خاص، خاص است. یک نفر در این هفت میلیارد نفر. گیریم دو نفر. یا اصلا پنج نفر. اصلا قصدمان این نیست اما، ولی دیده‌ایم دیگر، تجربه کرده‌ایم، آدم‌ها وقت‌های بی‌ربط خود را در آینه می‌بینند و می‌گویند «ها!‌ این فلان فلان شده در ضدخاطرات به من چنین گفت و چنان؛ حالی‌اش می‌کنم». حالا خر بیار و باقالی بار کن. خیر خانم جان، این نوشته‌های بنده مخاطب خاص ندارد!
اگر بگویم مخاطب عام است که می‌گویند فلانی از زمین و زمان، خلق و ناخلق شاکی‌ست و عینک بدبینی زده و نوسالژی خفه‌اش کرده. این هم درست نیست آقا جان، حقیقت ندارد حضرت عباسی، اصلا دروغ است، بهتان است!
اصلا ما کلا مخاطب خاص و عام نداریم. خلاص!(*)

(*): مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود.

در جست‌وجو و فرار از دوستی‌های از دست‌رفته

یه سنی که ازش بگذره، میشه عینهو قبرستون. پر میشه از خاطره‌ها و حر‌فا و عشقایی که زیر خروارها بیت و بایت دفن شدن و آروم آروم دارن میپوسن. روش رو که نگا کنی اما تر و تمیزه. عکس شکوفه‌ای اینجاس و میوه‌ کاجی اون‌جا و لیست قطعات هم منظم و قشنگ اون کنار تا زمستونای دوردست این قرن ردیف شدن.

اما امروز صبح که رفتی سراغ یکی از قبرای قدیمی، تا دستت رو گذاشتی روی سنگ مرمرینِ تر و تمیز و شروع کردی به فاتحه‌خوندن، هوا گرفت و صدای خفه هیس‌هیسی بلند شد و تا خواستی دور و برت رو نگا کنی تا منبع صدا رو پیدا کنی یهو بخار سبز و متعفنی پیچ و تاب‌خوران از شیارای خاطرات قدیم زد بیرون و محکم دور مچ دستت پیچید و تو رو با خشونت کشوند به فضای وهم‌انگیز و تب‌آلود اون سالای تاریک و رقت برانگیز. بخار سبز که به تدریج به شکل و شمایل صاب قبر در می‌اومد یقه‌ت رو گرفت و تکون‌تکونت داد و شروع کرد به فحاشی. تو اولش کمی تقلا کردی و سعی کردی خودت رو از شرش خلاص کنی اما خیلی زود دو-زاریت افتاد که مقاومت بیهوده‌س – همونطور که قبلنا بیهوده بوده. مجبور شدی به گه‌خوردن از صاحب همیشه طلبکار قبر و زیر لب به بخت خودت لعنت فرستادی که چطور شد اصلا چنین خاطراتی توی قبرستونت داری و از خودت پرسیدی که ما چه غلطی میکردیم اون روزا که اصلا سعادت آشنایی با این مرحوم رو پیدا کردیم؟

بخار سبز از حفره‌های پوستت نفوذ کرد و تا عمق وجودت خزید و داشت چون اسید میخوردش و تو از درد گذشته‌های از دست‌رفته و زخم‌زبون‌های بر عمق روانت فرو رفته پیچ و تاب میخوردی و دیگه زمانی باقی نمونده بود تا تو هم بشی جنازه‌ای که باید توی همین قبرستون دفنت می‌کردن که یهو یادت افتاد چطور بار اول از شر صاب قبر و نیشای سوزانش رها شدی. راه رهایی از اون خاطرات چیزی نبود جز شمشیر ضدخاطرات. شمشیر رو در یک آن برکشیدی، خاطره‌ متجسم‌شده رو دو پاره و چار پاره و دویست و پنجاه و شش پاره کردی، ترکیبش رو به هم زده، به صورت پستی در ضدخاطرات منتشرش کردی. بعد دمت رو گذاشتی روی کولت و دو پا داشتی، دو پای دیگم قرض گرفتی و زدی به چاک و به هیاهوی روزمره برگشتی و حتی به پشت سرتم نگا نکردی که قبری تازه به تاریخ سوم آگوست ۲۰۱۲ کنده شده.