از گفتنها و رفتنها …
1.
يکي بود،
يکي نبود،
غير از خدا،
هيچکس نبود،
هيچکس!
2.
از سپيده دم مدت زيادي نگذشته بود که خورشيد به اشتباهاش پي برد. مردم ميگفتند “روز شده” و دقيقهاي بعد نيز باز ميگفتند “روزست” و ساعتي بعد نيز و بعد و بعد. اما خورشيد براي هر لحظهي اين روز-بودگي، بخش جداگانهاي از خود را ميسوزاند – [...]
