دکتر شناسا و دیگر قضایا
خیلی اتفاقی فهمیدم دکتر محمد حسن شناسا چندی پیش فوت کردند. خدا رحمتاش کند!
چندان او را نمیشناختم؛ نه کلاسای با او داشتم و نه حتی برخورد مستقیمای. گاهی چیزهایی از او میشنیدم، اما نه بیشتر.
این اتفاق با وجودی که مرا چندان ناراحت نکرد اما به فکر فرو برد. نکتهی غمانگیز ماجرا این است که مرگ وقتی میآید که انتظارش را نداری. و حتی اگر انتظارش را بکشی، باز هم فرقای ندارد. رفتن کسای که دوست میداری در هر حال غمآور است. میزان غماش بستگی دارد به احتمال دیدار مجدد: جدایی دو دوست هنگام رفتن به دو مدرسه یا دانشگاه مختلف در یک شهر این قدر ناراحتکننده است، مهاجرت و رفتن به کشوری دیگر ایــــنقدر و مردن با توجه به میزان باور به آخرت بین ایــــــــــــــنقدر تا ایــــ………….. ناراحتکننده است (مقیاسها لگاریتمی است).
بگذریم … با اینکه مرگ یکی از مهمترین دلنگرانیهایام است، اما دوست ندارم دربارهاش چیزی بنویسم. میترسم با نوشتن از او تصور کند که به استقبالاش رفتهام. دلام میخواهد او مرا و هر که من میشناسم از یاد ببرد!
به هر حال … همهی اینها را گفتم تا برسم به این نکته که چه خوب میشود پیش از آنکه زیاد دیر شود خاطرههایی دربارهی آدمهایی بنویسیم که به نظرمان باید بیشتر ازشان حرف زده شود. آدمهایی که در زندگیمان تاثیرگذار بودهاند، خیلی وقتها به یادشان هستیم، اما کمتر خاطرهی مکتوبای از آنها وجود دارد. برنامهای دارم برای نوشتن از بعضی از آنها. کی برآورد شود، نمیدانم!
شما هم در وبلاگها و دفترهای خاطراتتان بنویسید!
مثل من.
به روزبه: مثل تو! بگذار حالا که تا اینجا آمدهایم یک خاطرهی مختصر ازت بنویسم: روزبه یکی از مودبترین آدمهایی است که تاکنون دیدهام. اولین برخوردم با او به این برمیگردد که من در کلاس شبکههای عصبیی دکتر یزدانپناه جلو سمت چپ کلاس مینشستم و او هم یکی دو صندلی راستترم مینشست و برخوردهای اولیهمان کاملا علمی و حرفهای بود!
آی گفتی! آخه تا یارو نمرده یا جدا نشده نمیشه پیاز داغ تعریف و تمجید و خاطره را زیاد کرد. اگه یاد گرفتم که چهطور میشه این کار رو انجام داد حتمن شروع میکنم.
fek nakonam fekre khoobi bashe…man ke az hasoodim goftam!:D
فکر جالبیست اما آن وقت فقط خودمان میتوانیم بخوانیمش و چند نفری که سر زده میآیند و میروند .
و یک نفر دیگر البته : روح متوفی :->
به سیما: ای بابا …
به علی: نه نمیشود. پس شاید بهتر باشد مدح نگوییم، اما دستِ کم خاطرهای از او بر جا بگذاریم.
به رضوانه: حسودی به که یا چه؟
به روجا: شاید، اما باز بهتر از هیچ است. در ضمن قدرت وبلاگها را دستِ کم نگیرید. در مورد خیلی از آدمها هیچچیزی در اینترنت پیدا نمیکنید. آن آدمها ناموجود نیستند، صرفا در اینترنت حضور ندارند. کافی است در موردشان جایی بنویسیم و خیلی زود نامشان در بانک اطلاعاتیی موتورهای جستجو ثبت میشوند.
و یک نکتهی دیگر: فکر میکنید تعداد خوانندههای یک وبلاگ پرخواننده چقدر کمتر از یک کتاب معمولی است؟
فک کن عزرائیل وبلاگایی که از مرگ می نویسن رو بذاره تو بلاگ-رولینگ یا گوگل-ریدر ش! :)))))) اون وقت دیگه آدم جرأت نداشته باشه پینگ کنه حتی! :دی
به راحیل: اگر از زندگی بنویسیم چه؟ جمعیت جهان زیاد خواهد شد؟
be بعضی از آنها.!
شاید هم! می خوای یه مدت به روش “سعی و خطا” عمل کنیم! :دی
فرض کن نتیجه تحقیق یا دست کم مشاهدات حاصل از آزمایش این دربیاد که میان دو فرایند “نوشتن از زندگی در وبلاگها” و “تمایل افراد به بچه دار شدن” وحتی از اون باحال تر میان “نوشتن از زندگی در وبلاگها” و “عدم کارکرد صحیح وسایل پیشگیری از بارداری” همبستگی وجود دارد!!!! :))))
به راحیل: فرضیهات چیست که که نوشتن از زندگی در وبلاگها به عدم کارکرد صحیح وسایل پیشگیری از بارداری ربط پیدا میکند؟ یعنی آدمها نادیدهاش میگیرند (همان وسایل را عرض میکنم) یا اینکه پس از خواندن چنان پستهایی درست به کارشان نمیبرند.
خدا مرحوم دکتر شناسا را رحمت کند همچنان و ما را هم ببخشاید!
آقا جان شما فرضیه ات چی بود که نوشتی “میترسم با نوشتن از او تصور کند که به استقبالاش رفتهام”.. و بعد “اگر از زندگی بنویسیم چه؟ جمعیت جهان زیاد خواهد شد؟” خوب من اینجوری تفسیر می کنم که ما می نویسیم، nature ساپورت می کند! چطوری؟ اون ریسک فاکتور 1% ک.ا.ن.د.و.م هی پشت سر هم اتفاق می افته! :)))) حالا اینا که خیلی فانتزی بود ولی مدل واقعی ترش می تونه همون باشه که ملت دلشون بخواد -تشویق بشن- بچه دار بشن!
*خدا مرحوم دکتر شناسا را رحمت کند همچنان و ما را هم ببخشاید!*
اگر وب لاگش آنی باشد که من الان دارم تویش کامنت میگذارم ، و در مورد خودم به خوام اما ر بدم اینه که الان 4-5 سابه که جز مجله و اینترت به هیچ منبع فرهنگی توشتاری دیگری حتی سرک هم نکشیدم ! و نسبت آن چیزی که گفتی از عدد 1 بسیار بیشتر است
اما مادر و مادر بزرگم به راحتی میتوانم بگویم مقداری که گفتی در موردشان هیچ است !
جدی؟! من باش درس داشتم…
خیلی غیر منتظره و ناراحت کننده بود…
خدا رحمتش کنه، واقعا آدم مودب و باشخصیتی بود…
نمی دونی چه جوری فوت کرده؟ سکته یا…؟