(۱) استاد میگفت فلانی چه باحاله چون میآد و میگه «نتیجهی این سه ماه فعالیتمان این بود که کلی روش مختلف را بررسی و مطالعه کردیم و همه چیز عالی پیش رفت، و بله، البته مشکل کوچکی هم وجود دارد و آن هم اینکه هنوز نتوانستهایم مسالهی اصلی را حل کنیم؛ گرچه امیدواریم تا دو سه هفتهی دیگر مساله حل شود.» در حالی که اگه من بودم (همچنان استاد است که سخن میگوید) میگفتم «سه ماه زدیم توی سر خودمون، هیچ نتیجهای نداد!».
من، خودِ خودِ من، هم در دلام میگویم «البته که اعتماد به نفس چیز خوبی است!».
و البته فکر نکنید استاد من از اعتماد به نفس چیزی کم میآورد!
(۲) امروز کمی عصبانی شدم از بس بعضیها بیشرمانه صاف صاف توی روز روشن پرت و پلا میگویند! بحث سر یک روشای است که بر حسب اتفاق زمینهی تخصصیی من است. دقیقتر بگویم یک سال و نیم اخیر بیشتر روی آن وقت گذاشتهام و خب میتوانم ادعا کنم که دست پایین میدانم مساله راجع به چیست. بعد طرف خیلی راحت میآید جلوی من مینشیند و میگوید که فلان چیز برای این مسالهها به کار نمیرود بلکه برای نوع کاملا متفاوتی از مسالهها به کار میرود. و بعد که میپرسم مطمئنی اشتباه نمیکنی پاسخ میدهد که بله، خودم مقالهاش را خواندهام! میخواستم بگویم پدرسوخته، من خودم مقالهاش را نوشتهام، حالا تو داری به من میگویی این چیز به چه درد میخورد؟ به جایاش گفتم به نظرم miscommunicationای این وسط رخداده و حرف مقاله چیز دیگری بوده است! این کلمه بیادبانهترین لفظی بود که امروز به طور عمومی به کار بردم!
اعتراف میکنم که ممکن است مقداری بیش از حد عصبانی شده باشم. یعنی هنوز نمیدانم که آیا بهتر نبود که تنها لبخند میزدم و هیچ چیزی نمیگفتم. آخر من همیشه همین مشکل را با این شخص خاص دارم. هر وقت بحث علمی میشود، دود از کلهام بیرون میزند از بس این شخص یک نفس با صلابت مزخرف میگوید. یکی دو سال پیش پس از چندین و چند بحث ناموفق تصمیم گرفتم که دیگر در هیچ بحث علمیای با او شرکت نکنم چون به نظرم او به اصول علم و منطق پایبند نیست. گرچه این مورد ناموسی بود و داشت جلوی روی خودم کار مرا جور دیگری جلوه میداد!
(۳) این جور رفتارهای آدمها را میتوان در چارچوب استنتاج بیزی (Bayesian Inference) توضیح داد.
برای شروع یک مثال خیلی معمول استنتاج را در نظر بگیرید:
شما تاکنون آقای الف را ندیدهاید اما به هر دلیلای تصور میکنید که آدم بیتربیتای است. مثلا شاید یکی از دوستانتان پیشترها چیز بدی از او بهتان گفته باشد. یا مثلا بر این تصورید که فلان نژاد یا قومیت کلا بیادب است. حالا قرار است امروز برای اولین بار آقای الف را ببینید و یکی دو ساعتای معاشرت کنید.
ابتدا که او را میبینید، او خندان پیش میآید و خیلی خونگرمانه بهتان سلام میکند. چند دقیقهای میگذرد که ناگهان متوجه میشوید که آقای الف گویا دارد به بینیاش دست میزند. با خودتان میگویید آقای الف که بیتربیت است و لابد نمیداند که دست توی دماغکردن جلوی دیگران زشت است. بعد نوبت جوک تعریفکردن میشود. شما و دوست باادب مشترکتان هر کدام یک جوک تعریف میکنید. مثلا فرض کنید شما یک جوک معمول رشتی تعریف میکنید، دوستتان یک جوک معمول ترکی میگوید و حالا هم نوبت به آقای الف میرسد. آقای الف جوکای قزوینی -طبیعتا با تهمایهی سـکـسی- میگوید. در دلتان برافروخته میشوید و میگویید چقدر بیادب است و در نتیجه باز هم باور اولیهتان محکم و محکمتر میشود. در نهایت پس از دو سه ساعت به قطعیت میرسید که آقای الف واقعا شخص بیتربیتای است.
اما نکتهی اساسی این است که آقای الف الزاما بیتربیتتر از بقیهی آدمهایی نیست که شما باتربیتشان میدانید. آقای الف به کنار بینیاش دست زد چون مثلا کمی میخارید اما بهتان اطمینان میدهم که دست توی دماغاش(!) نکرد. همچنین جوکای که تعریف کرد همانقدر زشت و بیادبانه بود که جوک شما یا دوستتان بیادبی بوده است. تفاوت در این است که به خاطر پیشقضاوت اولیهتان همهی رفتارهای آقای الف را در چارچوبی بدبینانه تفسیر میکنید. و جالب اینکه چون از اول با قطعیت تصور کردهاید که رفتارهای آن شخص حتما بد هستند، دیگر هیچ شانسای برای برداشت خوب از رفتارهایاش باقی نگذاشتهاید. مثلا سلام گرماش را نادیده میگیرید. و یا حتی شاید جوکای که او تعریف کرد با اینکه کمی خلاف اصول اخلاقیی عرف بود، اما هدفاش نه بیادبی که خنداندن شما بوده باشد. در این صورت آقای الف اتفاقا باتربیت و آدابدان است چون سعی کرده بود خونگرم باشد.
اندکی مجردتر (ولی نه چندان) بگویم، یکی از نکات مهم در هر استنتاج این است که بدانی قطعیتات نسبت به نتیجهای که به دست میآوری چقدر است. مثلا تو یک فرضیهی اولیهای داری و دو سه نمونه هم از آن پدیده دیدهای و حالا یک نظری داری نسبت به آن فرضیهی اولیهات. اما چون دو سه مشاهده چندان زیاد نیست، باید مواظب باشی که خیلی نسبت به فرضیهات یقین پیدا نکنی.
در چارچوب بیزی، ما باور اولیهای (از-پیشین) داریم و آن باور اولیه را پس از مشاهدهی دادهها تصحیح میکنیم. معمولا آن باور اولیه نباید خیلی با قطعیت حرفای بزند. مثلا نباید از اول بگوید که آقای الف بیتربیت است و لاغیر! باید شانسای برای باادب-بودناش هم باقی بگذارد. اما اگر آمدیم و باور اولیهمان از همان اولاش بیش از حد قطعیت داشت، نتیجهگیریمان پس از مشاهدهی دادهها نیز همچنان قطعی خواهد بود و هر چه دیدهایم به این راحتیها نظرمان را نسبت به او عوض نمیکند. اما مشکل این است که آن قطعیت کاذب است و چندان اعتباری ندارد چون تصور اولیهمان خیلی متعصبانه بوده است.
بعضیها هم همینطور هستند. آنقدر به خودشان اطمینان دارند که به صرف خواندن یک مقاله چنان سینه ستبر میکنند و محکم حرف میزنند که آدم شاخ در میآورد. در واقع هیچ جایی برای برداشت اشتباه خود از چیزی نمیگذارند. و البته باز این موضوع الزاما محدود نمیشود به محیطهای آکادمیک! مکانیزم عمل پیشقضاوت، تاثیر استریوتایپهای مرسوم در گفتمانهای جـنـسیتزده و نژادگرایانه بر قضاوتهای فرد کم و بیش به نظرم همین میآید. و در نهایت اینکه متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه چندان راه فراری از چنین پیشقضاوتهایی وجود ندارد. بدون اندکی پیشقضاوت نسبت به دنیای اطرافمان موجودی ناتوان بیش نخواهیم بود. شاید بعدترها راجع به این نکتهی آخر نوشتم.
(۴) این مشکلای که توضیح دادم (تاثیر شدید باور پیشین بر باور نهایی) یکی از گرزهای محکمای است که بر سر طرفداران احتمالات بیزی (Bayesian Probability) میکوبند. در واقع یک طرفدار چنین چارچوبی میتواند دادهها را کم و بیش هر جوری که دوست دارد تفسیر کند و به غلط احساس کند که روشاش درست است. این حرفام البته بدان معنا نیست که مخالف روشهای بیزی هستم. مهم این است که آدم به اندازهی کافی عاقل باشد و زیادی «شادبازی» در نیاورد!
(۵) آخرین خاطرهی امروزم اینکه از این پس هر وقت دونات میخورم و دونات از حالت چنبرهی یک سوراخی به یک لولهی U-شکل مانند (بدون سوراخ) تبدیل میشود ناخودآگاه به Morse theory میاندیشم! این هم جزو چیزهای بیربطی است که دوست دارم یک زمانی یاد بگیرم.
(۶) خاطرههای دیگرم -یا بهتر بگویم افکار دیگرم- باشد برای من و خودم و بعضیها!
مرتبط به قوانین بیز در همین بلاگ:
مروری بر قوانین احتمالات
یا بیزی یا فازی
Being Bayesian
در آداب ازدواج

21/10/2008 at 2:11 am Permalink
هیچ! فقط خواستم بگویم دوباره لذت بردم از این پیچش ادبیات و اخلاق در دنیای ریاضی (اگر نگوییم علوم کامپیوتر).
21/10/2008 at 4:28 am Permalink
سلام ، نوشته هایتان خطاب به کسانی بوده است ؟
21/10/2008 at 8:32 am Permalink
ببخشید دوباره مزاحم میشم برایم سئوالی پیش امده : بین آن باور پیشین و باور پسین چه رابطه ای برقرار میکنند قبل ازان که به پدیده پسین بار دهند و آن را تبدیل به باور های پسین کنند ؟ به لحاظ علمی برایم سئوال پیش امده ؟ آیا روند خواصی دارد ؟
21/10/2008 at 9:42 am Permalink
آقا اگه روش بالابردن اعتماد به نفس رو یاد گرفتی، به من هم بگو!
21/10/2008 at 1:03 pm Permalink
به علی: (:
به روجا: منظورتان را از «بار دادن به پدیدهی پسین» نفهمیدم. باور پیشین و باور پسین (و نه پدیدهی پسین) هر دو از جنس احتمالاتاند، و ربطشان از طریق مشاهدههاست و قانون بیز.
به سهیل: هاها! این یکی را شرمنده، بلد نیستم!!!
21/10/2008 at 10:11 pm Permalink
این داستان بیز یه چیزی تو این مایه س که طرف با یک فرض -و نه یک اصل- یه چیزی رو شروع کنه و بچینه و بدوزه و ببره بالا بعد انقدر درگیر جزئیات فرایند (مسیر) بشه که یادش بره اون نقطه شروع اولیه لزوماً درست نبوده و در واقع دلش بخواد که همونی بشه که اون می خواد و آخرشم امر بهش مشتبه بشه که اونجوریه که اون می خواد باشه! یه چیزی توی مایه توهم!!!
22/10/2008 at 2:26 am Permalink
به راحیل: بله، دقیقا! و البته معمولا چارهی دیگری هم نیست، هست؟ مشکل وقتی است که آن فرض اولیه خیلی محدود و تنگنظرانه بوده باشد.
22/10/2008 at 2:46 pm Permalink
چه مدل دوناتی بیشتر دوست داری و چرا؟
22/10/2008 at 2:55 pm Permalink
سلام
“آخر من همیشه همین مشکل را با این شخص خاص دارم.”
حتما به این احتمال که پیش قضاوت در عصبانیتتون نقش داشته فکر کردید.
به جان کلام اشاره کردید پیش زمینه ذهنی و مهمتر از آن قضاوت کردن آدمها نه کارهای آدمها اشکال بزرگی در روابط آدمهاست.
هر کس به اندازه آگاهی اش بهترین کاری که می تواند را انجام می دهد. نظرتون چیه؟
22/10/2008 at 4:19 pm Permalink
به نگار: دونات چنبرهشکل! به این دلیل که کره نیست ولی پیچیدگیاش هم در حدی نیست که مشوشام کند. اگر تابع اسکالر رویاش مزهی شکلات بدهد هم چه بهتر!
به متین: تجربهی برخوردهای پیشینام در عصبانیت پیشآمده کم یا زیاد نقش داشت. منکر چنین چیزی نیستم. اما که گفته است پیشقضاوت در کل بد است؟ باید دید پیشقضاوت را چه چیزی تعریف میکنیم. اگر هر گونه دانش از پیش را به پیشقضاوت تعبیر کنیم، آن وقت پیشقضاوت الزاما بد نیست.
و در مورد چیزی که گفتهاید که «هر کس به اندازهی آگاهیاش بهترین کاری را که میتواند انجام میدهد» با شما موافق نیستم. این کم و بیش تعریف یک عامل عاقل (rational agent) است، اما بعید است کسای بتواند انسانها را در همه حال جزو این دسته قرار دهد. پس با عمومیت چنان چیزی موافق نیستم.
22/10/2008 at 4:37 pm Permalink
somebody? Heeemmmmm pork chops
04/11/2008 at 1:06 am Permalink
به نظر من در مورد شماره ی دو اگه تو اون مقاله رو نوشتی پس تقصیر تو بوده که طرف دچار میس کامیونیکیشن شده و با اینکه وقت گذاشته مقاله رو خونده درست متوجه قضیه نشده و در حقیقت تو باعث حروم شدن وقتش شدی( عصبانی تر شدی؟؟؟؟)
04/11/2008 at 1:15 am Permalink
ولی از شوخی گذشته تنها چیزی که من رو دیییووووونه می کنه از عصبانیت( چون معمولا بی رگ تر از این حرفام که عصبانی شم سر چیزی ) آدمیه که میاد در مورد چیزی که من مطمئنم درسته باهام بحث می کنه. مخصوصا با اعتماد به نفس. واااای…. وحشتناک ترین خاطره ام هم یه بحث مسخره با هم خونه ام که دانشجوی آمار انصرافی بود سر اینکه یکی اومده بود گفته بود هر ایرانی از خونه می ره بیرون 70 درصد امکان داره تصادف کنه بمیره!!!حالا اون فرد دقیقا اینو گفته بود یا این بد فهمیده بود… خلاصه که سر درست بودن این حرف با من بحث می کرد… فرمول های بدبخت آمار گریه شون گرفته بود… آخر هم عاقل اندر سفیه نگام کرد که اوکی اصلا تو راست می گی در حالی که من می دونسنم کاملا هنوز اعتقاد داره که خیلی هم حرفه درست بوده…واااااااااااااااااااای