بعضی روزها که هیچ، بعضی روزگاران انگار پر است از خبر ناگوار و اوقاتای که لزج پیش میروند. این خبر بد میآید، آن اتفاق ناخوشآیند میافتد، فلانی میمیرد، خبر مریضیی دیگری میآید، دو چندان بر کسای ناحق میرود، و صد چندان بر قومای جفا.
تجمع این همه کنار هم را نیز میگذارند به حساب تصادف.
هی … این روزگار نیز بگذرد!

13/11/2009 at 3:30 am Permalink
نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
13/11/2009 at 12:36 pm Permalink
زمان همواره گذشته و میگذرد و خواهد گذشت. نه بر تو، نه بر من، که بر همه.
تو اگر فرزانه ای، دریاب چگونه گذشتنش را!
14/11/2009 at 2:39 am Permalink
عروس همسایه مون مرد،در 29 سالگی. کلی با پسره عاشق هم بودن. یک دختر 5ساله هم دارن.:( انگار در زمانه ی بد اتفاق های بد هم بیشتر میافتن.
پ.ن. افتر فرخ لقا خانوم.
14/11/2009 at 10:30 am Permalink
این کامنت مربوط به یکی از پست های قبلی اما فکر کنم نوشتنش اینجا بهتر باشه .
شعر مرکز جهان ، اینجا ،خود ،من بودم زیبا بود . با این تفاوت که
مرکز جهان من اما
کمی انطرف تر، کس دیگری
سر بر پایش نهاده خواب های رنگی می بیند
و من اینجا تنها سر بر بالشت نهاده و… کابوس
دلم روزگاری شاد می خواهد
17/11/2009 at 2:49 am Permalink
http://mrsaati.blogfa.com/
اینو وقتی داشتم تو بلاگفا لاگین می کردم تو لیست آپدیت ها دیدم، یاد شما افتادم.
20/11/2009 at 4:05 am Permalink
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کین قصه هم سرآید