روزگار لزج

بعضی روزها که هیچ، بعضی روزگاران انگار پر است از خبر ناگوار و اوقات‌ای که لزج پیش می‌روند. این خبر بد می‌آید، آن اتفاق ناخوش‌آیند می‌افتد، فلانی می‌میرد، خبر مریضی‌ی دیگری می‌آید، دو چندان بر کس‌ای ناحق می‌رود، و صد چندان بر قوم‌ای جفا.
تجمع این همه کنار هم را نیز می‌گذارند به حساب تصادف.

هی … این روزگار نیز بگذرد!

Trackback URL

6 Comments on "روزگار لزج"

  1. رهگذر
    13/11/2009 at 3:30 am Permalink

    نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
    خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر

  2. یه آدم معمولی
    13/11/2009 at 12:36 pm Permalink

    زمان همواره گذشته و میگذرد و خواهد گذشت. نه بر تو، نه بر من، که بر همه.

    تو اگر فرزانه ای، دریاب چگونه گذشتنش را!

  3. نرگس
    14/11/2009 at 2:39 am Permalink

    عروس همسایه مون مرد،در 29 سالگی. کلی با پسره عاشق هم بودن. یک دختر 5ساله هم دارن.:( انگار در زمانه ی بد اتفاق های بد هم بیشتر میافتن.
    پ.ن. افتر فرخ لقا خانوم.

  4. رها
    14/11/2009 at 10:30 am Permalink

    این کامنت مربوط به یکی از پست های قبلی اما فکر کنم نوشتنش اینجا بهتر باشه .
    شعر مرکز جهان ، اینجا ،خود ،من بودم زیبا بود . با این تفاوت که
    مرکز جهان من اما
    کمی انطرف تر، کس دیگری
    سر بر پایش نهاده خواب های رنگی می بیند
    و من اینجا تنها سر بر بالشت نهاده و… کابوس
    دلم روزگاری شاد می خواهد

  5. نرگس
    17/11/2009 at 2:49 am Permalink

    http://mrsaati.blogfa.com/
    اینو وقتی داشتم تو بلاگفا لاگین می کردم تو لیست آپدیت ها دیدم، یاد شما افتادم.

  6. سینا
    20/11/2009 at 4:05 am Permalink

    گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
    گفتا خموش حافظ کین قصه هم سرآید

Hi Stranger, leave a comment:

ALLOWED XHTML TAGS:

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Subscribe to Comments