روزگار لزج
November12
بعضی روزها که هیچ، بعضی روزگاران انگار پر است از خبر ناگوار و اوقاتای که لزج پیش میروند. این خبر بد میآید، آن اتفاق ناخوشآیند میافتد، فلانی میمیرد، خبر مریضیی دیگری میآید، دو چندان بر کسای ناحق میرود، و صد چندان بر قومای جفا.
تجمع این همه کنار هم را نیز میگذارند به حساب تصادف.
هی … این روزگار نیز بگذرد!
نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
زمان همواره گذشته و میگذرد و خواهد گذشت. نه بر تو، نه بر من، که بر همه.
تو اگر فرزانه ای، دریاب چگونه گذشتنش را!
عروس همسایه مون مرد،در 29 سالگی. کلی با پسره عاشق هم بودن. یک دختر 5ساله هم دارن.:( انگار در زمانه ی بد اتفاق های بد هم بیشتر میافتن.
پ.ن. افتر فرخ لقا خانوم.
این کامنت مربوط به یکی از پست های قبلی اما فکر کنم نوشتنش اینجا بهتر باشه .
شعر مرکز جهان ، اینجا ،خود ،من بودم زیبا بود . با این تفاوت که
مرکز جهان من اما
کمی انطرف تر، کس دیگری
سر بر پایش نهاده خواب های رنگی می بیند
و من اینجا تنها سر بر بالشت نهاده و… کابوس
دلم روزگاری شاد می خواهد
http://mrsaati.blogfa.com/
اینو وقتی داشتم تو بلاگفا لاگین می کردم تو لیست آپدیت ها دیدم، یاد شما افتادم.
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کین قصه هم سرآید