شیرین عبادیی عزیز،
جایزهی صلح نوبلات را ضبط کردند. وزیر امور خارجهی نروژ انگشت حیرت گزانْ وا میماند که این دیگر چه صیغهای است. او تنها نیست: بیشتر کسانای که در دنیا میدانند ایران کجاست و وضعاش چگونه است مدتهاست گیج میزنند که حکومتداران سرزمینمان دقیقا چگونه فکر میکنند که این افکار نوابیغگونه ازشان ترشح میکند.
حرف من البته دو چیز است:
۱) گمان مبرید که ما اشتباه میکنیم. غربیان فاسد و منحط را و شرقیان بیدینِ خداناباور را مَچَلکردن اتفاقا آفرین هم دارد! این رفتارها در راستای همان سیاست طلایی «نه شرقی، نه غربی» است. حتی شاید بتوان گفت این نمودی است از «استقلال» موعود در همان شعار «استقلال، آزادی، …». استقلال نه فقط در سطح اقتصادی (اوه! یادم رفت نفت میفروشیم!)، بلکه در سطح عقیدتی، و تازه نه فقط در سطح عقیدتی، بلکه در سطح فرآیند فکر کردن. به لطف و قوهی الهی داریم به جایی میرسیم که دیگر لازم نباشد از neocortexمان استفاده کنیم. تصمیمات خیلی وقتها در سطح نخاع انجام میشود: سریع، محکم، بی لحظهای درنگ (که همه میدانند فرصتسوزی بد چیزی است) چونان مشت محکمای بر دهان همه!
۲) میدانید مشکل از چیست؟! یک برداشت این است:
فرهنگ ایرانی در چند صد سال اخیر فرآیند انتخاب طبیعی را درست انجام نداده است. شایستهها را اجر نداده و مهرههای شوت و پرت را هم حذف نکرده. فرهنگ ایرانی سهلگیر بوده است: وقتی فلانی بالای منبر رفت و شروع کرد به ژاژخایی، عامهی ایرانی نگفت «بیا پایین ای ماهزده!»، بلکه نشست پای حرفاش و هیچ نگفت جز بعدتر که در جمعای با خنده و خوشی غیبت سخنران را کرد که «ای بابا! دیدی فلانای عجب به صحرای کربلا زد؟!». اما هفتهی بعد هم دوباره رفت و سر منبری مشابه نشست و آن قدر نشست که هم خودش مغزش پکید و هم سخنران آنقدر چیزی نشنید که توهم عالمیاش برداشت (معلوم است دربارهی علوم انسانی صحبت میکنم دیگر، نه؟!)
نتیجه همین است که میبینید. حالا هم آنقدر آن فرهنگ ضعیف شده، و آنقدر خُردان نازپرورده تکثیر شدهاند که همین اقلیت عاقل بازمانده هم زورشان نمیرسد مهرهها را جابهجا کنند. شرایط شبیه به سیاهزخمای است که چندین و چند بار با پنیسیلین به جنگاش رفتهاند ولی همیشه درمان نیمهکاره رها شده. حالا این باکتری به پنیسیلین مقاوم شده است و پستاندار عزیزمان -گربه را میگویم- با این همه سلول و بافت و ارگان به جای شیر دادن به فرزنداناش در بستر مرگ افتاده است و چرکِ عفن از تناش برون میزند.
[و البته شاید هم نه و این تحلیل من بیخود باشد. قضاوت با اهلاش!]
—
آها! راستی یادم رفت بگویم: آژانس بینالمللی انرژی هستهای هم گوژپیچ شده است شکر خدا! حقشان است این دشمنهای پدر سوخته که حاضر نیستند ایران سربلند باشد و انرژی هستهای صلحآمیز داشته باشد. خدا اورانیم غنیشده بکند در آستینشان.

27/11/2009 at 11:56 am Permalink
قرار نیست یه فرقی با مایکل لدین داشته باشیم؟ شاید فارسی نوشتن کافی نباشه.
27/11/2009 at 12:05 pm Permalink
به یاسین: چه ربطی داره قربان؟!
28/11/2009 at 1:52 am Permalink
در ایران عزیز اسلامی حق مدار توپ و عالی ما سال هاست که جای ارزش و ضد ارزش تغییر یافته است و مردمانمان شاید حتی خود ما یاد گرفته ایم که بر طبق همان فرهنگ ناب برای ضد ارزش تلاش کنیم نه ارزش ان تعداد اندک هم که در جهت کسب ارزش گامی برداشته اند زده اند توی سرشان و گفته اند بتمرگید که جای شما اینجا نیست .
در همین راستا که فرمودید واقعا جالب است که اینان چگونه می اندیشند ؟
همان بس است که : چند روز پیش رسانه ی غیر ملی برنامه هایی مبنی بر ارشاد جوانان کوتاه اندیش و ناپاک فطرت ،گذاشته بود و یکی از این استعدادهای فوق العاده اش در اراجیف بافتن را نمی دانم از کدام حوزه ی علمیه بلند کرده بود و پشت میکروفون نهاده بود جهت اصلاح خلق گمراه . و جوانان مشتاق که زنگ می زدندو سوال می پرسیدند !
حالا اصل مطلب : پسری بیست و چند ساله تماس گرفت و از این عالم پرسید که بنده قصد ازدواج و اجرای سنت حسنه دارم و فلان و فلان دو خانم مورد نظرم می باشند یکی بسیار متین و موقر است و خوب و اداب دیده و تحصیل کرده و کمک رسان به حال مردم تا انجا که از ادابش دوستداران فراوان دارد و … اما پایبندی درخوری به دین ندارد و اما ان یکی بانو هم خوب است اما خصلت هایی بدی نیز دارد مثل انکه به شدت حسود هستندو تند خو و … اما ایشان بسیار متدین هستند .
حال پیدا کنید سن پرتقال فروش را ؟
حال این بدبخت بیست و چند ساله و حماقتش در پرسش به جای خود، اقا فرمودند انکه متدین است و ان یکی هر چه فضل و معرفت دارد بر باد است .
خلاصه انکه نیت از این همه نوشتن این بود که بگویم اری اینان این گونه فکر می کنند . مخلوطی از حماقت ،حیوانیت و بقیه اش را شما بگویید که خود بسیار بهتر از من می دانید .
28/11/2009 at 2:34 pm Permalink
در مورد برداشت، با اين که کمی تا قسمتی، ولی چندان هم گمان نکنم! البته من اهلاش نيستم
29/11/2009 at 3:59 pm Permalink
به رها: ممنون از ذکر این اتفاق. ریشهی خرافه بدجوری در جانمان نفوذ کرده است.
یکی از چیزهایی که دوست دارم بفهمم این است که دقیقا چه در ذهن عامهی ایرانیان میگذرد.
به لرد شارلون: لرد بزرگوار! البته این تحلیل خیلی خلاصه بود، و تنها یک بخش ماجرا را نگاه میکرد. اما ای بزرگوار! بگو شما چه برداشتای داری؟!