پارسال که انتخابات شد و تیشه زدند به ریشهی کشور، اکثر مردم مانده بودند حالا چه کنند و فردا چه شود. حرفها زیاد بود، حدیثها مفصلتر و واکنشهای عصبی و شتابزده همهگیر. خیلیها از خود میپرسیدند چه کنند و چه نکنند. آنهایی که در ایران بودند که گزینههایشان مشخص بود و تصمیمشان هم سخت: یا مینشستند در خانه و وی.او.ای نگاه میکردند یا اینکه به جمعیت در خیابانها میپیوستند و خطر را به جان میخریدند. اما ایرانیهایی که در کشورهای دیگر بودند با بحرانای درگیر بودند بس گران: چگونه میتوانند کاری بکنند و تاثیری بگذارند در حالی که دستشان از خیابانهای تهران کوتاه است؟
بعضیها برگشتند -شده حتی برای چند هفته- و به خیابانها ریختند. اینها البته کم بودند: به اندازهی انگشتان من و تو و خوانندگان این وبلاگ. چندی هم جاری شدند به خیابانهای شهر محل سکونتشان و شمع به دست در غروبهای گرفتهی غربت پیادهروها را اشغال کردند و برای خارجیهای ماشینسوار دست تکان دادند و «V» نشان دادند و سردلبخندی زدند و خارجیها هم برایشان بوق زدند و به سلامتی معترضان آبجویشان را سرکشیدند. اما بیشتریها -یعنی دستکم نود و پنج درصد که نه نود و نه درصد- نشستند پشت کامپیوترهایشان و جنبش را از همان پشت به پیش بردند رستمتاز!
ایمیل بود و توییتر و فیسبوک. صندوقهای ایمیل پر شدند از نامههای ریختدُ فلان کردندُ زدندُ بهمان شد؛ بعد صدای کهریزک در آمد و بعدترها صدای زندگیی خصوصی این آقا و آن آقا و غیره و ذلک. و توییتر بود و ریتوییتهای مداوم از اشخاصای که معلوم نبود که هستند و که نیستند و بعد به تدریج آدمها کم شدند، گم شدند؛ نیست شدند، نیست؛ نی.
و در نهایتْ سرآمد فیسبوک بود که مامن خارجنشینان بود گویا، رسانهشان بود، فریادشان. عکسها و فیلمها و خبرها، یک به یک رشد میکردند و میزاییدند و هر کس چند باره هر خبر را منتشر میکرد و دوستاناش نیز همان را بازنشر میدادند و صفحهی فیسبوکات پر میشد از هجمهی اخباری که دانستناش غصه میافزود و ترکاش چون به جای نیاوردن فریضهی واجب بود، و هر چه بود میدیدیشان و میخواندیشان و در آخر تویِ دستات به جایی نرسیده میماندی، نالانتر از پیش در پس صفحهی مانیتورت. و اینک تو باید پا میشدی و میرفتی در جلسهای مینشستی که در آن خارجیها از فلان مسالهی «مهم» حرف میزدند و در همان حال که سرمای «AC»ی اتاق تو را به خود میپیچاند به هرم گرمای تابستان کشورت میاندیشیدی و مردمانای که میسوختند، میتاختند، و بر زمین میریختند. و ساعتای بعد، دوباره فیسبوک بود و تویی که شمشیرِ آخته برکشیده به آسیابها میتاختی.
خندهدار اینکه چون هر وقت دیگری که آدمیان دور هم جمع میشوند، آداب و رسومای نیز در میانشان زاده میشود که اگر از بیرون نگاه کنی از ماهیتشان سخت شگفت خواهی شد. به یاد دارم آن روزهایی را که اگر کسای در فیسبوک روزانه دستکم چند ویدئو و خبر به اشتراک نمیگذاشت از سوی دیگران به خیانتکاری و مزدوری متهم میشد. و از سوی دیگر آنهایی را که همگی نقاب بر سر زدند و نام و فامیلشان شد «ندای ایرانی» و «سهراب شهید» ثانی و ثالث؛ و تو مانده بودی که چگونه دوستان سابقات را از میان این همه آدم ماسکزده بیابی.
حال میخواهم دو کلام نقد کنم آنچه را که بر ما گذشت: آخرین باری که به ایران رفتم، نه فیسبوکای بود، نه توییتری. همهی آن شمشیر بهدستان فیسبوکای -چه آنها که با ترس و لرز دشنهای برداشته بودند و چه آنها که ترمینیتور-وار با تیربارِ خبر و خمپارهی عکسهای دلخراش به جان ضحاک افتاده بودند- همهشان دود شده، بر هوا رفته بودند. هیچ، هیچ، هیچ خبری ازشان نبود! چرا، ایمیل بود، بعضی از وبلاگها هم بود، اما قهرمانان فیسبوکی؟، نی، نبود!

09/06/2010 at 3:38 pm Permalink
قربان این متن شما عجیب به ما چسبید.
09/06/2010 at 3:39 pm Permalink
نکتهی اضافی در مورد کامنت قبلی: چسبید نه به معنای این که مخاطباش من بودهباشم؛ بلکه به این معنا که خوندن متن لذتبخش بود.
09/06/2010 at 5:14 pm Permalink
با قسمت تغییر اسم ها بدجوری احساس همدلی کردم. بارها پیش اومد که یکی برام پیغام گذاشته بود و من مونده بودم این حروف مخفف اسم کدوم یکی از دوستان می تونه باشه.
این رو همون وقتا نوشتم http://maryaminaa.blogspot.com/2009/07/blog-post_17.html
10/06/2010 at 6:41 am Permalink
من معنی این جمله را نمی فهمم “همهشان دود شده، بر هوا رفته بودند. هیچ، هیچ، هیچ خبری ازشان نبود! چرا، ایمیل بود، بعضی از وبلاگها هم بود، اما قهرمانان فیسبوکی؟، نی، نبود!”
اصلا قهرمانان فیسبوکی چی هست؟ به نظر من کاری که همین آدمهای معمولی در فیسبوک کردند خیلی خیلی موثر بود. خیلی ایراد داشت ولی خیلی موثر بود چون آن موقع رسانه ای نبود.
من نقدت را در نقاب زدن می فهمم. در جو گیر شدن و ترمیناتور وار خبر دلخراش فرستادن را می فهمم. اما دستگیرم نمیشود که می خواهی بگویی که چه کنیم؟
بر عکس روزبه نوشته ات اصلا به من نچسبید. بر خلاف نوشته لرد که من چسبید http://sharlunika.com/sharsi/?p=1547
10/06/2010 at 9:06 am Permalink
به روزبه: ممنون! (:
به مریم: الان اوضاع خوشبختانه کمی بهتر شده است.
به رامین: خیلی ساده است! معنایای این است که فیسبوک رسانهی مناسبای برای ارتباط با ایرانیان داخل کشور نیست چون فیلترینگ آن خیلی شدید است. من در تمام مدتای که ایران بودم یک بار هم منبع اطلاعاتیام فیسبوک نبود. در عوض ایمیل، وبلاگها و سایتهای خبری موثرتر بودند و هستند.
به نظرم کاربرد فیسبوک -بدون در نظر گرفتن بقیهی نقدهایی که به آن میشود- اطلاعرسانی «به» خارجنشینان بود و نه برعکس. و مشکل از آنجاست که «قهرمانان فیسبوکی» در عوض تصور میکردند (میکنند) که دارند به ایرانیان داخل کشور کمک میکنند: نه، نمیکنند!
در مورد چسب و غیره هم بگویم که پیش میآید نوشتهها تفلون شوند! (;
10/06/2010 at 9:40 am Permalink
برعکس من معتقدم که شبکه اجتماعی فیسبوک خیلی هم ضریب نفوذ خوبی داشت حتی وقتی فیلتر است. بارها و بارها و بارها دیده ام که یک ای میل Forward ای از ایران برایم آمده است که از موضوع داغی که چند روز قبل در فیسبوک دیده بودم. مطمئن هست که می دانی که قدرت نفوذ یک شبکه اجتماعی فقط به آنهایی که بهش لینک مستقیم دارند خلاصه نمیشود. کافی است با چند واسطه (تلفن، چت، ای میل) به شبکه نزدیک باشید آن وقت خبرها و جوک ها نوشته ها و هزار چیز دیگر با سرعتی به شما می رسد که بدون فیسبوک ممکن نبود. با این اوصاف نه من دوستان احساساتی ام را در فیسبوک دون کیشوت نمی دانم.
10/06/2010 at 10:14 am Permalink
به رامین: سرعت پخش اطلاعات روی یک شبکه با ضریب نفوذ آن متفاوت است. مثالای که زدی نشانایست از سرعت پخش اطلاعات روی شبکه. و البته که میدانم که اطلاعات یک شبکه میتواند از طریق واسطه پخش شود، اما به حال این فرآیند مستقیم نیست و برای ایمیل و غیره هم به همین شکل وجود دارد.
به هر حال این موضوعایست قابل بررسی آماری. با اینکه ممکن است در این مورد اشتباه کنم، اما من از تجربهی دستاول خود نوشتهام. فیلترینگ اینترنت و سرعت پاییناش آنقدر شدید بود که دستکم من حتی به فکر سراغ فیسبوکرفتن هم نرفتم.
و حتی اگر در این مورد اشتباه کنم، همچنان بر این نظرم که تصور پیشبرد جنبش از طریق فیسبوک از خیلیها قهرمانان خیالی ساخته است. حالا ممکن است این فرد تو نباشی، اما فقط یک نگاهای به هم و غم خیلیها در فیسبوک بیانداز و ببین آیا آن دو سه ساعتای که در روز صرف آن میکردند/میکنند نمیتوانست خیلی بهتر صرف شود؟ نیمساعت وقت برای خلاصهی اخبار را کپیکردن و برای دوستان در ایران ایمیل کردن؛ تلفنزدن به ایران و صحبت با دوستان آنجا؛ نامهنوشتن برای نشریات خارجی؛ نامهنوشتن به مقامهای سیاسی و یا حتی کتابخواندن.
مشکل این است که وقتی روی چیزی زیاد وقت صرف میکنی، این تصور در تو ایجاد میشود که داری در پیشبرد چیزی کمک میکنی اما در این مورد بازده فعالیت خیلی کمتر از بسیاری کارهای دیگر است (مثال؟ یک محاسبهی دمدستی کنیم: ببین یک فیلم را چند نفر از دوستانات به اشتراک گذاشتهاند. تو برای خبردارشدن از آن فیلم -حتی به فرض اهمیتاش- لازم داری آن را یکبار ببینی. اگر ده نفر آن را به اشتراک گذاشته باشد، بازده یک دهم شده است. و تازه توجه کن که دیدن آن فیلم به احتمال زیاد هیچ تاثیری در پیشرفت دموکراسی/آزادی در ایران ندارد).
به هر حال اینطوریها … اگر به نظرت این نقد مربوط نمیآید، خب، مشکلای نیست. انتظار توافق روی همه چیز اصلا مضر است. (:
10/06/2010 at 10:24 am Permalink
من راجع به سرعت اطلاعات صحبت نکردم. راجع به ضریب نفوذ شبکه اینترنت صحبت کردم. البته نباید فراموش کرد که هر خبر ارزش اش به زمان وابسته است و در نتیجه سرعت رسیدن خبر هم خیلی مهم است.
نقدت به جا نیست و به نظرم خیلی سطحی است. مثل این است که بگوییم الان این نوشته وبگلای تو هیچ کمکی به کسی نمی کند چون در ایران فیلتر است و تو یک دون کیشوتی(: بله لازم نیست موافق باشیم فقط حرفم را گوش کن:
من همان موقع با خیلی ها حرف می زدم و در این مورد که اینترنت بدستان ایران قشر خیلی خاص و کوچکی هستند و آنچه در اینترنت می کنیم اثر کمی دارد. برخلاف تو که می گویی آنها خیال می کنند که موثرند، خیلی هاشون به این آگاه بودند و می گفتند این تنها کاری است که در دستمان بر میآید. این صحبت به نظر سال گذشته درست بود و امروز چندان صحیح نیست. چون راه های دیگری است.
10/06/2010 at 11:11 am Permalink
رامین جان! حال که بحث به جایی رسیده است که گویا استفاده از اصطلاحات «خیلی سطحی» و «گوش کن» و غیره در آن لازم شده است، بحثمان را همینجا خاتمه میدهم.
14/06/2010 at 11:46 pm Permalink
ببخشید، دونکیشوت چیه؟