…
…
نوشتن از «آداب گفتار» البته جسارتای میطلبد که در مجانین یافت میشود و عالمان و سفیهان و من. جسارت از آنروست که گفتار بر یک وجه نیست و آداب ندارد؛ و اگر هم داشته باشد، سخن از همهی وجوهاش نیاز به بینشای دارد که همچنان بر من نگوییم ناموجود اما دستکم به کمال نیست. اما اینک حساش آمده که از آداب گفتار بنویسم و چه چیزی مهمتر از ارضای حس نوشتن دربارهی آنچه نوشته تغییر نمیدهد و تجربه میطلبد؟ [پاسخ: هچ!] کلام کوتاه کنم و حوصلهی شما را کمتر سر ببرم. این شما و این آداب گفتار به روایت سولوژن کبیر:
۱) همواره حق سخنگویی دیگران را به خود گوشزد کنید – چه آنهنگام که میگویید و چه آنگاه که میشنوید.
۲) بیش از سهمتان سخن نگویید. اگر گفتار بین دو نفر است، هر کدام کم و بیش باید نیمی از زمان را چانه زنید؛ اگر چهار نفرید، یک چارک؛ و اگر «اِن» نفرید، یک اِنک! باور کنید اگر کسای میخواست بشنود و نگوید، میرفت کتاب گویا میخرید و میشنید، یا دستکم سر کلاس درس مینشست و چرت میزد و میگذاشت معلم برای خود حرف بزند. به تجربه بر من ثابت گشته که آنانای که معلماند یا سابقهی معلمی دارند تمایل بیشتری به بالای منبر-رفتن و سخن کشدادن و مالش کلمه و سایش مغز دیگران دارند. جان عمهتان بس کنید!
۳) دو کارِ ناپسند در جهان مفت است: فکزدن و کیبرد ساییدن! ایجاز را به خاطر بسپار، مخاطب مردنی است!
۴) میان گفتارتان خمیازه نکشید. اگر سخنتان چنین برایتان کسالتآور است، چه انتظاری از شنوندهی بیچاره دارید؟
۵) چُس خواستید بدهید، اما آروغ نزنید! صدای اضافه تمرکز شنونده را به هم میزند.
۶) گندهگوزی نکنید. دنیا پر از گندهگوز است.
۷) جهالت حق مخاطب است، اما حقارت حق او نیست. به هنگام سخنرانی به خاطر داشته باشد که مخاطبتان ممکن است راجع به موضوع سخنرانی جاهل باشد، اما شما نباید با دیدهی تحقیر بر او بنگرید. به احتمال زیاد، مخاطب چیزهایی میداند که شما نمیدانید.
۸) مخاطب خود را خنگ و کمهوش فرض نکنید. احتمال اینکه مخاطب سخنرانیتان راجع به موضوع شما چندان نداند زیاد است، اما احتمال اینکه چندین نفر از جمع به اندازهی شما و بلکه هوشمندتر و تند و زیرکتر باشند کم نیست.
۹) به هنگام گفتوگو به میان حرف طرف مقابلتان نپرید. مطمئن شوید که او سخناش را تمام کرده است و بعد شروع به صحبت کنید. وسط جمله پریدن ممکن است در ابتدا نشان از تندذهنیی شما باشد، اما به تدریج حال مخاطب را به هم میزند.
۱۰) با هیجان صحبت کنید، اما آنقدر هم هیجانزده نشوید که چون «دفی داک» به روی مخاطبتان تف کنید.
۱۱) به هنگام سخنرانی برای جمع، در یک جا -مخصوصا پشت کامپیوترتان- نایستید. گهگاه جابهجا شوید. اما بیش از حد چنین نکنید که مخاطب برای دیدن و شنیدن آمده است و نه ورزش گردن.
۱۲) اگر گفتوگو به چرخه افتاد، بحث را عوض کنید یا سخن را پایان دهید. اگر شما چیزی گفتید، طرف مقابل چیزی علیه حرفتان گفت، شما دوباره حرف اول را تکرار کردید، طرف مقابل هم گفتهاش را عینا تکرار کرد و دوباره شما از ابتدا حرفتان را بی کم و کاست زدید، بدانید و آگاه باشید که از این چرخه خارج نخواهید شد مگر به دعوا و دلخوری و یا با تلاشای آگاهانه. تلاش آگاهانه، خروج بیخونریزی از چرخه است. دیگران در حال حاضر خشمگیناند و مشغول خونریزی؛ شما دیگر وارد گود نشوید.
۱۳) سه نوع گفتوگو بیفایده است: طرفداری از تیم ورزشی، بحث بین مذهبیون و غیرمذهبیون؛ و سیاست ایران. تاکنون هیچ استقلالیای پس از گفتوگوی مستدل پرسپولیسی نشده است؛ هیچ آتئیستای پس از بحثْ دیندار نشده؛ و هیچ بحث سیاسیای دربارهی ایران وضع سیاسیی آن سرزمین را بهتر نکرده.
۱۴) دو نوع گفتوگو پرفایده است: بحث با استاد راهنما و غزلگویی. هیچ دانشجویی بدون همآهنگی با استاد راهنمایاش فارغالتحصیل نمیشود و هیچ معاشقهای بی گفتوگو آغاز نخواهد شد.
خب! به حق چهارده معصوم همینجا گفتار را تمام میکنم.
…
* دوستای فیسبوکی دارم که هر وقت «status»ای میگذارد با خیال راحت میتوانم شرط ببندم که نوشتهاش غلط املایی یا دستوریای دارد. این دوست ایرانیمان البته معمولا به زبان پارسی نمینویسد، اما غلط غلط است چه انگلیسی باشد چه پارسی و چه اسپرانتو! به ویژه اینکه تازهکار هم نباشی و دستکم چند سال باشد که روزمره از آن زبان استفاده کرده باشی.
راستاش را بگویم خجالت میکشم بگویم که ای دوست عزیز، فلان کلمهات را اشتباه نوشتی – مخصوصا که آن عزیز، که به او ارادت دارم، دوست نزدیکام هم نیست. اما اگر اینجا را میخوانی، لطف کن و پیش از انتشار نوشتهها از یک غلطگیر استفاده کن. نوشتهات زیباتر میشود.
* ای کسانای که از فرهنگ والای ایرانی سخن میگویید! ای آنهایی که شکوه ایرانزمین برایتان از نان شب واجبتر است! ای آریاییهای ۲۵۰۰ ساله! ای پاسداران بیدار خلیج همیشه پارس! ای امضاکنندگان تومارهای رنگارنگ! ای سیاستمداران منتقد دولت و حکومت! ای عالمان فرهنگی، ای ناقدان اجتماعی، ای منورالفکرها، ای بزرگمردان! جان مادرتان penglish ra bikhial shavid!
نوروزتان شاد، سال پیش رویتان سلامت، روزگارتان خوش؛ و درد و رنج و نگرانی از شما بدور.
الف) زلزلهی ژاپن مهیب بود. دیدن تصاویر سونامی، تجربهای سورآل و دهشتبار است. چنین کمخسارتبودگیی زلزله بر ژاپن -با وجود عظمت زلزله- ستایششدنی است. و خواب غفلت ایرانیان و چشمپوشیی دولتمردان بر زلزلهی مهیب تهران نکوهیدنی است.
ب) سندای زلزلهزده را دوست میدارم. دلیل دوستداشتنام چند چیز است. یک اینکه در اولین تجربهی سفرم در بزرگسالی به این شهر رفتم و چند روز آنجا بودم. دیگر اینکه اولین کنفرانس درست و درمان زندگیام در آن شهر بود (کنفرانس IROS در سال ۲۰۰۴). دیگر اینکه خود شهر نیز دوست داشتنی است: هم طبیعت به غایت زیبایی دارد و هم شهریتاش سرگرمکننده است. یکی از صحنههایی که اینک یادم میآید این است که در خیابانِ سبزِ شیبداری به سوی معبدی پیاده میرفتم و سخنرانیام را از حفظ برای خود مرو میکردم و مروور میکردم و مرور میکردم. امیدوارم زلزله آسیب چندانای به آن شهر زیبا نزده باشد.
پرسش این نیست که چه میتوان گفت؛ پرسش آن است که چگونه چه میتوان گفت. و توانایی این نیست که به رخدادی منجر بشود که آن است که تصورش به وجود ختم شود ولی تو حتی از اندیشه به آن نیز پرهیخته باشی. پس پرسش از چهایی گفتار نیست بلکه حذر از تصور چگونهگیی گفتاری است که خودخواسته به تصور نیامده باشد.
و سوال این است: چه به جایاش خواهد آمد؟ چند سال بعد مصریها چگونه انقلابای را «صادر» خواهند کند؟
With four parameters I can fit an elephant, and with five I can make him wiggle his trunk. -Attributed to John von Neumann
بعد از مدتها غور و تفکر -که نشانهاش چند هفته سکوت ضدخاطرات بوده است- این سوال مهم برایام مطرح شد: آیا تا به حال هیچ داستان علمی-تخیلیای خواندهام که نه راجع به کهکشان راهشیری که دربارهی زندگی، احوال و امور روزمره و غیره روزمرهی موجودات کهکشانهای دیگر (مثلا آندرومدا/Andromeda) و ارتباطشان با دیگر کهکشانها باشد؟ سریی Foundation از ایزاک آسیموف که اینطوری نیست. Hitchhiker’s Guide to Galaxy هم -تا جایی که خواندهام- دربارهی کهکشان خودمان است. داستانهای سولاریس و سفرهای یونتیخی (از استانیسلاو لم) هم که در دوردست نمیگذرد. مجموعهی راما از آرتور سی. کلارک هم که به همچنین. عجیب نیست؟
ناگهان به کشف و شهودی جذاب، دوستداشتنی و هولناک نایل شدم: هماینک موجودی در یکی از منظومههای خورشیدیی کهکشهان آندرومدا پشت کامپیوترش نشسته است و در چیزی که ما به اسم وبلاگ میشناسیم از این سخن میگوید که هماینک موجودی در یکی از منظومههای خورشیدیی کهکشان راهشیری پشت کامپیوترش نشسته است و در چیزی که شبیه به چیزی است که ما وبلاگ میشناسیم از همو سخن میگوید!
«آهای! سلام!»
توضیح تکمیلی: اسم این موجود E.G. the Extra-Galactic است.
این هم نتیجهی ماهگرفتهگیی چند شب پیش. عکسها را با دوربین به دستگرفته ثبت کردهام و در نتیجه کیفیتاش آنچنان خوب نیست. هیچ پردازش تصویریای هم (از جمله deblurring) جز تغییر فریم و اندازه نشده است. تصور اول در زمان گرفتِ کامل است و تصور دوم هم پس از گرفتِ کامل. در تصویر اول یک سیاره (یا شاید هم ستاره) در سوی چپ تصویر میبینید. ایدهآل برای فرآیند deconvolution!
امشب (بامداد بیست و یک دسامبر ۲۰۱۰) ماهگرفتهگی خواهیم داشت و عجب ماهگرفتهگیای که همراه است با شب یلدا و انقلاب زمستانی. این ماهگرفتهگی در امریکای شمالی/جنوبی، اروپای شمالی و غربی و بخشهایی از آسیا (ژاپن و کره) قابل مشاهده است. متاسفانه ماهگرفتهگی در ایران مشاهده نخواهد شد.
ساعت آغاز این پدیده ۱:۱۵ بامداد (ساحل شرقیی قارهی امریکا)/۱۰:۱۵ شب (ساحل غربی قارهی امریکا)/۶:۱۵ (زمان جهانی) است اما در آن زمان چندان قابل توجه نخواهد بود. ماهگرفتهگیی کامل در ساعت ۲:۴۱ بامداد (ساحل شرقی)/۱۱:۴۱ (ساحل غربی)/۷:۴۱ (زمان جهانی) آغاز میشود و ۷۲ دقیقه هم بهطول خواهد کشید.
«اگر وبلاگ نمینویسید، دستکم توییتر باشید!» -ابوالبلاگر حسین بن درخشنده در صحرای درکه
محرم است! تصور من از محرم همیشه همراه با هُرم گرمای تندِ تابستان تهران بوده است. اینک اما، نه خبری است از گرما، نه خبری است از زنجیرزنان شوریده و عَلمهای هائل و سلامهایشان، و نه حتی خبری است از عزاداران سیاهپوش و نوحهخوانی و سینهزنی برای فرزند پیغمبر.
هوا منفیی سیزده درجه است؛ زمین سفیدپوش است؛ دغدغهها نه به هزار و چهارصد سال پیش که به همین امروز و فردا و یک ماه دیگر برمیگردد؛ و اگر سرماخوردگی بگذارد قصد دارم به جای «هیات»رفتن و بر منبر آخوندِ نوحهخوان نشستن بروم و در فلان جلسهی روشنفکرانهای با موضوع «آیا ما ایرانیان مهاجر به هم اعتماد داریم؟» بنشینم و به سخنرانیی استاد دانشگاه گوش دهم.
ساعتها میگذرد. به جلسه نمیروم اما میشنوم که مهمل بوده است. و به جایاش به این میاندیشم که محرم آن روزها و محرم این روزها نمایشگر خوبیاند از تفاوت زندگیی سنتی و زندگیی مدرن. تفاوتِ دغدغهها؛ تفاوتای از جنس برف زمستان و لهله تابستان؛ تفاوتای از جنس کودکی و بزرگسالی.
[تز]
بیشتر آدمها ماشین دائمالقضاوت هستند. گویی قاضیالقضاتای هستند که وظیفهی شرعی دارند بر هر که از پیش رویشان رد میشود انگای و گر دست داد ننگای بنهند. تاسفبار آنکه خیلی وقتها معیار قضاوت نه از شناخت عمیق که از سطحیترینِ ویژگیها نشات میگیرد: فیزیک بدن، رنگ پوست، لحن صدا، نوع و مارک لباس. و اگر هم معیارها اندکی عمیقتر شود، همچنان بیربط به هویت واقعیی فردند: اینکه خانوادهاش از کدامین قشر اجتماعی هستند، جهتگیریی جنسیی فرد چگونه است (انصافا چند نفر از شما تاکنون از اصطلاح «گِی»، «اوا-خواهر» و یا «همجنسباز» -و نه همجنسگرا- برای تحقیر دیگری استفاده نکردهاید؟) و یا حتی در کجا تحصیل کرده است. اینها همه ویژگیهایی است ظاهری و سطحی و بیربط به هویت واقعیی فرد به عنوان انسانای با تمام آرزوها، هدفها، اعمال و اندیشههایاش. همهمان میدانیم که سخت است، اما بیایید و دیگران را قضاوت نکنیم.
—
[آنتیتز]
وقتی آدمها میگویند «بیایید قضاوت نکنیم» دقیقا از چه چیزی حرف میزنند؟ یعنی وقتی نور ساطع از بدن شخصای به چشمها رسید، توسط ساختار عدسی و غیره معوج شد، بر شبکیه گسترید، فعالیتهای الکترو-شیمیاییای را در سلولهای رتینا آغازید و پردازشهای پیچیدهای را در بیلیون بیلیون عصب ویژال-کورتکس مغز برانگیخت، آنگاه نتیجهی این اعمال همه و همه در یک حفرهی خالی از هر گونه عصبای جمع شود و پق، پق، پق، «بسوزد» و تمام شود؟ یعنی منظور این است که لبخند دوستانهای که میبینی، تماس دوستانهای که میسایی، لحنِ عصبانیای که میشنوی و عطر ناخوشای که میبویی هیچکدام نباید منجر به هیچ فعالیتای در پریفرانتال کورتکست مغزت شود؟ همه و همه هیچ، بروند و در dummy loadای -به قول برقیها- به انرژیی گرمایی تبدیل شوند و همین؟ یعنی هیچ انتظار نمیرود که دیدن فردی، عملای، و یا شرایطی تغییری در حالت مغزیات، احساسات، فکرت برانگیزد؟
کمتر کسایست که اذعان کند چنین توصیفای از «بیایید قضاوت نکنیم» واقعیت را توصیف میکند. حدس میزنم به نظر بیشتر آدمها توصیف پیشین مرا «رادیکال» و بیش از حد سفت و سخت بیابند. اما همچنان گاه و بیگاه میبینیم که آدمیان از همین اصطلاح استفاده میکنند با معنایی بسنزدیک به «نگذاریم فلان چیز باعث هیچگونه تغییر حالت ذهنیی ما نسبت به بهمان شخص شود» و «فلان چیز» میتوان شامل وضعیت ظاهر، شیوهی سخنورزی، طبقهی اجتماعی و حتی رفتار شخص باشد. و البته خیلی وقتها دلیل چنین منعای این است که چون همهی اطلاعات ممکن را در مورد شخص نمیدانیم، ممکن است قضاوتمان بر اساس اطلاعات فعلی -که البته شاید تنها اطلاعاتی باشد که در مورد شخص خواهیم دانست- دقیق نباشد. و البته فراموش نکنیم که این شرایط با توصیف پاراگراف ابتدایی این بخش مو نمیزند.
چنین توصیهای بیش از آنکه توصیهای عملی باشد، ژستای اجتماعی است برای نشاندادن میزان «پذیرا-بودن» شخص از ایدهها و شرایط متفاوت؛ ژستای برخاسته از ارزشهای لیبرالی و چندفرهنگی؛ و در نهایت ژستای که بیشتر همان توصیهکنندگاناش نیز نمیتوانند به کمال به آن عمل کنند. قضاوتکردن اجتنابناپذیر است!
—
[سنتز]
مطمئنام که شما خوانندگان ضدخاطرات بر این باورید که من ناحقگویی هستم که شما را ابتدا به قضاوتنکردن تشویق میکنم و سپس میگویم قضاوتکردن اجتنابناپذیر است؟
اگر اینگونه است، پس دارید مرا قضاوت میکنید. پس حق با نوشتهی دوم است که میگوید شما دارید قضاوت میکنید و نوشتهی اول به حق از قضاوتکردن برحذرتان میدارد. حال چطور است که منای که نوشتهای این چنین بر حق نوشتهام ناحقگویام و شما نیستید؟
اگر قضاوت نمیکنید، پس نوشتهی اول و به پیروی از آن نویسندهی مطلب، من، دارد شما را قضاوت میکند. پس نوشتهی دوم در موردم صدق میکند و نوشتهی ابتدایی به حق مرا به قضاوتنکردن اندرز میدهد. و شما میگویید که من ناحقگویام چون به حق نوشتهام که چه ضعف اخلاقیای دارم؟ چه خوانندگان قسی القلبای هستید که چشمدیدن اعتراف یک انسان دیگر را هم ندارید و او را قضاوت میکنید! بیایید همانطور که به حق توصیه کردهام مرا قضاوت نکنید – گیریم اجتنابناپذیر باشد! (;
مژده به همهگان که پس از یک سال فعالیت بیوقفه و خستهگیناپذیر، سولوژنِ صاحب ضدخاطرات یک سال بر سالیان پرشمار عمرش افزود. او اینک میتواند به شما اطمینان دهد که این تغییر هیچ تاثیر فیزیکی یا متافیزیکیی مشهودی بر کیهان نداشت و همهگان میتوانند با آسودگیی خیال همان مسیر را طی کرده و یک سال بر سنشان کم یا زیاد کنند.
سالای که گذشت مثل هیچ سال دیگری نبود. درست همانطور که سالای که خواهد آمد نیز چنان خواهد بود. و البته این بدان معنا نیست که سال گذشته سال ویژهای بود و زبانام لال اگر بخواهم بگویم سال پیش کم هیجان بود یا ثمری نداشت و یا که خوش نگذشت و یا حتی گذشت و داشت و نبود. اصولا همهی این حرفها بیمعناست اگر بدانیم که من و شما و این وبلاگ و مخصوصا آن گودرتان که سفت به آن چسبیدهاید همه و همه سایههای سیاه و سفید و بلکه خاکستریای در ذهن شبدری سبز رنگ هستند که بر کرانهی رود نیل لم داده و سعی میکند به معضل متافیزیکیی رابطهی پروانهی رنگارنگ و فیلسوف چینی بیاندیشد ولی یکی از میلیون میلیون پشهی مالاریای مزاحم رود تمرکزش را بیوقفه به هم میزند و ذهناش را از سایههای سیاه و سفید و بلکه خاکستریی فوقالذکر اشباع میکند.
حال چه این چه آن، تولدم مبارک!
این گفته از کیست؟ «مرگاندیشی درست انسان را به زندگی می رساند. درست است که مرگ پایان یک مرحله زندگی است؛ زندگی فیزیکی و زندگی این جهانی؛ اما اگر در مرگ تامل کنیم مرگ پایان زندگی نیست چون انسان موجودی جاودانه است و نیز اندیشیدن به مرگ لازمهاش اندیشیدن به زندگی دیگران نیز هست. زندگی در این جهان و زندگی در آن جهان!»
پاسخهایتان را در کامنتها بنویسید. ترجیحا گوگلقُلْب (تقلب به کمک گوگل) نکنید.
اما پیش از خداحافظی بیایید خیلی مختصر گزارههای این گفته را بررسی کنیم که درک بهترین نسبت به آن داشته باشیم:
- «مرگاندیشی درست انسان را به زندگی می رساند.» [گزارهی خبری. صدقاش هنوز معلوم نیست. باید منتظر گزارههای شاهد باشیم. گرچه پیش از ادامه میخواهم که به صفت/قید «درست» و فعل «رساندن به زندگی» جلب کنم. معنای اینها چیست؟]
- «درست است که مرگ پایان یک مرحله زندگی است … » [سوال اساسی این است: بازیی زندگی چند مرحله دارد؟]
- «اما اگر در مرگ تامل کنیم مرگ پایان زندگی نیست چون انسان موجودی جاودانه است.» [هر چه فکر میکنم نمیفهمم «تامل در مرگ» چگونه میتواند صحت گزارهی «مرگ پایان زندگی نیست» را تایید کند. آیا مفهوم «مرگ» به لحاظ منطقی به مفهوم «پایان زندگی» ربط دارد؟ راستی توجه کردهاید که گزارهی «انسان موجودی جاودانه است» نه گزارهایست «سینتتیک» و نه «آنالیتیک»؟ (بله آقای کواین! مقالهی شما را هم دیدهایم اما فعلا بیخیالاش میشویم.)]
- «اندیشیدن به مرگ لازمهاش اندیشیدن به زندگی دیگران نیز هست.» [آیا «مرگیدن» (همان «مردن» سابق) امری شخصی است یا اجتماعی؟ حدس میزنم حق با نویسنده باشد چون یادم میآید معلمان بیماری را که بچههای شلوغ کلاسشان را به «تمرگیدن» تشویق میکردند و هدفشان هم سکوت کلاس بود که بلاشک فعالیت (یا عدم فعالیت)ای اجتماعی است.]
- «زندگی در این جهان و زندگی در آن جهان!» [«ای زیباترین، زندگی چیست جز آفتاب جعد موهایات؟» کتابای به همین نام، یعنی What is Life، از اروین شرویدینگر فیزیکدان موجود است که خواندناش را توصیه میکنم. کتاب البته از لحاظ علمی قدیمی حساب میشود (آن زمان هنوز ساختار DNA کشف نشده بود گرچه این کتاب در کشف آن بیتاثیر نبوده) اما خواندناش به نظرم همچنان به عنوان اثری کلاسیک جالب است. کتاب به فارسی ترجمه شده گرچه یادم نمیآید مترجماش که بوده است. انگلیسیاش را هم اینجا بخوانید و این هم توضیح ویکیپدیایاش.]
امروز صبح که از خواب پاشدم، ساعت موبایل ۹:۴۵ را نشان میداد. خمیازهکشان و چشممالان به آشپزخانه رفتم. آشپزخانهام پنجرهای رو به مشرق دارد و صبحها روشنترین اتاق خانه است. چیز عجیبای توجهام را جلب کرد. آفتاب مثل سابق این موقع روز نبود: گویا تازه خورشید طلوع کرده باشد و آفتاب هنوز اریب بود. به اتاق خواب بازگشتم و نگاهای به ساعت مچیام انداختم. ساعت حدود ۸:۴۵ را نشان میداد. متعجب نگاهای به ساعت iPod و بعد کامپیوتر انداختم که آنها هم ۹:۴۶ بود. فکر کردم نکند ساعتها را تغییر دادهاند. گوگل را هوا کردم تا ببینم زمان تغییر ساعتهای استانمان کی است. یادم بود که قرار است در همین ماه باشد اما تاریخاش را مطمئن نبودم. چک کردم و دیدم هنوز دو سه روز به آن تاریخ مانده است. یعنی زودتر تغییر دادهاند؟ نمیشود که! شاید تاریخای که فلان سایت نوشته بود غلط باشد. هنوز چشمانام درست باز نشده بود تا بروم چندین سایت را زیر و رو کنم و از تاریخ تغییر ساعت مطمئن شوم.
ناگهان حس عجیبای بهام دست داد: از بین شش روش دمدست فهمیدن ساعت (موبایل، ساعت کامپیوتر، ساعت iPod، ساعت اعلامشده توسط یکی از کانالهای تلویزیونی، جستجوی گوگل برای «اسم شهرمان + time» و ساعت مچیام) تنها یکیاش حاصل فعالیت هزاران خط برنامهی کامپیوتری و اتصال به شبکهای الکترونیکی نیست.
موبایل که عملا یک کامپیوتر کوچک است و مستقیم به شبکهی مخابراتی وصل است و اینکه چه ساعتای را اعلام میکند کاملا بستگی به این دارد که ساعت شبکه چه مشخص شده باشد. و پشت شبکه هم میلیونها خط برنامه وجود دارد که هیچکسای در دنیا نمیتواند تضمین دهد که بیخطا کار میکند. iPod هم میلیونها خط برنامه دارد و هر چند وقت یک بار هم خودش را از طریق اینترنت بهروز میکند. ساعت اعلامشدهی کانالهای تلویزیونی هم توسط شبکهی تلویزیونی مشخص میشود. گوگل هم که وضعیتاش مشخص است. تنها ساعت مچیام میماند که با اینکه الکترونیکی است، اما منطق پشتاش معادل یک برنامهی چند صد خطی بیشتر نیست.
و از این شش روش، پنج تایاش آنقدر در پیچ و تاب هزاران هزار خط برنامه و شبکهای غیرقابل کنترل توسط من تنیده شده است که روشای آسان برای تشخیص صدق و دروغشان ندارم. اگر همهی اینها یک روز تصمیم بگیرند که به من دروغ بگویند، باید دوباره به شیوههای باستانیی ساعتنگاری متوسل شوم و محاسبه کنم که در فلان روز سال (که نگهداریاش خود حساب و کتاب مجزایی میطلبد) خورشید چه ساعتای طلوع میکند و بعد صبح کلهی سحر بیدار شوم و ساعتهای مکانیکیام را تنظیم کنم. و کدامینمان میتوانند ساعت مکانیکیای بسازد که خطایاش در روز کمتر از چند دقیقه باشد؟
از امروز فوبیای تازهای خواهم داشت: شب به خواب روم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک باشد و نفهمم آیا هنوز شب است که همهی ساعتهای شیطانزده روز جلوهاش میدهند یا اینکه خورشید مرده است و از این پس روز و شبمان یکی خواهد بود.
فیلم Social Network را امشب دیدم. داستان فیلم راجع به چگونگیی شکلگیری فیسبوک (سایت) و پدیدآورندگان آن، یعنی مارک زوکنبرگ (Mark Zuckenberg) و ادواردو ساورین (Eduardo Saverin)، و اختلافهای حقوقیی ایشان با هم و با برادران (1, 2) Winkelvoss است. کارگردان فیلم هم دیوید فینچر (David Fincher) شهره به فیلمهایی چون Se7en، Fight Club و The Curious Case of Benjamin Button است (trailer فیلم را ببینید).
فیلم بدون شک خوشساخت است و بازیها خوب. فیلم در دو زمان مختلف میگذرد. زمان «حال» به درگیریی حقوقیی شخصیتهای مربوط به فیسبوک اختصاص دارد و «گذشته» نیز به زمان تاسیس فیسبوک و چگونگیی گسترش آن. و این دو زمان با فلشبکهایی به هم متصل میشوند. گذشته هیجان فیلم را تامین میکند، حال داستان را پیش میبرد.
ضربآهنگ فیلم به اندازهی کافی سریع بود که حوصلهی من در بیشتر جاها سر نرود. از طرف دیگر کارگردان با تزریق هر از چند گاهِ دختران ترگل ورگل به فیلم مطمئن میشد که مخاطب همیشه حواساش به فیلم باشد و انتظار صحنهی بعد را بکشد. البته کارگردان مراقب است که همهی صحنههای سکسیی فیلم «ضمنی» باشند تا نکند PG-13اش را از دست بدهد. حدس میزنم یک کارگردان اروپایی میتوانست فیلم را به خاطر پنج شش صحنهی مختلف R کند!
اینها از جنبههای مثبت فیلم. مشکل اصلیی من با فیلم با شخصیتهای آن بود. بیشتر شخصیتهای اصلیی مرد فیلم همهگی یا عوضی بودند، یا حریص، یا موذی، و یا بیعرضهی اجتماعی (و «یا»ی به کار رفته «یای انحصاری» نیست). به عنوان مثال شخصیت مارک زوکنبرگ چون نابغهای نمایش داده شده بود که بسیار حاضر جواب است، فقط یک دوست در دنیا دارد، از خودراضی و خودمحور است و از پشت به کسای خنجرزدن هم ابایی ندارد. در واقع شخصیت او آنقدر ناپسند است که اگر هماینک بخش قابل توجهای از شبکهی اجتماعیام به فیسبوک بند نبود حاضر نمیشدم عضو سرویسای شوم که او در آن نقشای داشته است.
مشکل دیگر فیلم، نقش زنان در داستان بود. جدا از دوستدختر اسبق مارک زوکنبرگ که تاثیری کلیدی در بنیانگذاریی فیسبوک داشت، بیشتر زنان جوان فیلم نقشای «ادویهای» داشتند. البته شاید در دنیای واقع صنعت IT نیز وضعیت چندان بهتر نباشد، اما به هر حال این موضوع بدجوری توی چشم میزند. از این لحاظ فیلم خواسته یا ناخواسته جامعهای سکسیستی را به نمایش میگذارد.
به طور خلاصه Social Network فیلمای خوشساخت دربارهی آدمهایی دوستنداشتنی بود.
برای ثبت در تاریخ: فیلم را با میثم، سیامک، محمد، ندا و محمد دیدم.
حسین درخشان آدم عجیبیست. خیلیها هم به همین خاطر دوستاش ندارند. عجیببودن حسین البته هیچوقت پاستوریزه و بیخطر نبوده است. خیلیها را ممکن است از خود براند، کلی دشمن بتراشد یا حتی خودش را توی بد مخمصهای بیاندازد. مثل حالا. اما از طرفی این عجیببودناش فایدههایی هم برایاش داشته است. یک زمانای Hoder برای خودش در وبلاگشهر (یا سپهر وبلاگها، وبلاگستان یا اصلا وبلاگآباد) بر و بیایی داشت. نه فقط اینکه اولین راهنمایی وبلاگنویسی را ترجمه کرد و جزو اولین وبلاگنویسان فارسیزبان بود. نه! بلکه خط میداد. شیوهی وبلاگنویسی تعیین میکرد. توی دهن این دولت و آن دولت میزد. و کلی آدم هم پشتاش نماز میخواندند.
خب، البته این کارش خیلیها را خوش نمیآمد. آخر سر هم گیر کسانای افتاد که هم خوششان نیامده بود و هم زورشان میرسید که ناراحتیشان را ابراز کنند و آن هم ابرازکردنی. چند وقت پیش که صحبت از اعداماش میشد، الان هم که بحث از ۱۹ سال زندان است.
حسین درخشان را سالهاست دورادور میشناسم. پیش از دوران وبلاگنویسی. از شبکهی ماورا و کمی پیش از دورهی خاتمی. و خندهدار اینکه خاطرهام هم از او ماجرای بند ساعت است. ماجرا از این قرار بود که شبکهی ماورا قیمتهای اشتراکاش را بالا برده بود، اعضا هم شروع کرده بودند به اعتراض. حسین -که از اعضای قدیمیی ماورا بود- در آمد که «آی بچه سوسولهای ماورایی! هزینهی عضویت یک سالتان کمتر از هزینهی بند چرمی ساعتتان میشود». راست میگفت یا نمیگفت، کمتر کسای روی خوشای به نظرش نشان داد. اصولا دفاع از سیاستهای رییس شبکه کسای را خوش نمیآمد. اما هر چه بود حسین وسط معرکه بلند شد و چنین گفت – چه بقیه خوششان بیاید و چه نیاید. چند وقت بعدش هم جزو کارمندان شرکت بهینهپردازی شد (دروغ نگویم: شاید هم چند وقت قبلاش! درست تاریخها را یادم نمیآید). صلوات ختم کنید!
من وبلاگ «سردبیر: خودم» را خیلی گهگذار میخواندم. مخصوصا چند سال آخر که حسین به کربلا زده بود و از سیاستهای ا.ن. دفاع میکرد. مطمئنام این وسط کلی هم فحش خورد و بد و بیراه شنید. اینکه چه چیزی در سرش میگذشت را من یکی نمیدانم. آیا خواندن نوشتههای پستکلونیالیستی واقعا نظرش را عوض کرده بود؟ یا اینکه میخواست اعتماد داخلیها را جلب کند و به تدریج جای پای خودش را در سیستم حکومت ایران باز کند (به هر حال پیشینهی خانوادگیاش گویا خیلی هم پرفاصله با «بدنه» نیست). یا شاید هم کلا آدم خل و مشنگای بود که داشت مزخرف میگفت.
هر کاری کرد نتیجهی مثبتای برایاش نداشت. اگر در این یکی دو سال که در زندان است کمتر کسای خاطرش از وضعیت او مکدر شد و اعتراضای کرد و چیزی نوشت، احتمالا سابقهاش را باید از همان ترکتازیهای حسین درخشان گرفت که کمتر دوستای برایاش باقی گذاشت. حسینای که فعالان زنان را از خود راند (و چه کسای بهتر از ایشان تجربهی کمپین راه انداختن دارند؟) و هر چه اصطلاحطلب سابق (سبز فعلی!) را نیز از خود زده کرد. عاشقان دولت فعلی هم که حسین را هیچگاه خودی نمیدانستند. پس چه کسای میماند؟ حسین و حوضاش! (البته همهی این حرفها به شرطی است که تئوریهای توطئه را برای دقیقهای کنار بگذاریم و فرض نکنیم او در ویلایی نشسته است و آب هویجاش را مینوشد و الان دارد به ریش همهمان از جمله نویسندهی این مطلب میخندد.)
حرف حسابام چیست؟ حسین درخشان را خیلیها دوست ندارد و حق هم دارند که دوست نداشته باشند. او ممکن است برای خیلیها مشکل ایجاد کرده باشد و ایشان حق دارند که خِر او را بگیرند و حقشان را طلب کنند. اما این «ایشان» دولت جمهوریی اسلامی نیست. حسین چه کرده است؟ حکومت را نقد کرده؟ یا اینکه جاسوس بوده است؟ نمیتوانم قسم حضرت عباس بخورم که این گاو پیشانی سفید جاسوس نیست، اما من یکی به عدالتخانهی آن سرزمین اطمینانای ندارم. در این سالیان سال نشان دادهاند که وقتی پای بنیانهایشان به وسط کشیده میشود، سیاه را سفید میبینند و سفید را سیاه. استغفرالله!
احتمال بیشتر حسین دستگیر شده است که بقیه حسابشان را جمع کنند و سرشان را در لاکشان فرو برند که نکند چیزی خلاف میل آقایان گفته باشند. و چنین چیزی بس برای همهی ما وبلاگیها -چه نویسنده و چه خواننده- خطرناک است. سر نفر اول زیر آب برود، بقیهی کشتی هم خفه خواهند شد. برای خودمان هم که شده نباید بگذاریم قضیهی حسین درخشان خیلی بی سر و صدا ساکت شود.
آقا جان! خانم جان! حسین درخشان را آزاد کنید!
ابتدا از همه تشکر میکنم بابت وقتای که گذاشتید و کامنتهایی که بر پست پیش نوشتید و نامههایی که برایام فرستادید. دیدن نزدیک به ۳۰ کامنت و دریافت پنج شش نامه از خوانندگان اینجا بسیار لذتبخش است و مرا یاد «عصر طلایی» کامنتها -که برای وبلاگها همان دو سال پیش است- میاندازد. حتی جالب اینکه یکی از دوستان، ایوب، لطف کرد و آمار کامنتهای سالهای قبلتر را هم در آورد! دم همهتان گرم! (سولوژنِ جاهلمسلک)
همهی کامنتها را خواندم. نکتهی جالب و البته کمی تاسفبرانگیز اینکه بیشتر کامنتها از خارجنشینان است و فقط حدود ۱۵ درصد کامنتها از ایراننشینان بوده است. البته چنین موضوعای با توجه به فیلتربودن ضدخاطرات دور از ذهن هم نیست.
سعی کردم دلایلای را که برای کمتر کامنتگذاشتن برشمردید خلاصه کنم. بیشتریها به پدیدهی «گودر» اشاره کردند. در ضمن اشاره شد -مخصوصا از طرف ایراننشینان- که فیلترینگ چون کاتالیزوری تاثیر گودر را دو چندان میکند. توضیح معقولای مینماید.
علاه بر این، چند نفری نیز به فیسبوک اشاره کردند. در ضمن دو سه نفر نیز گفتند که بعضی از پستهای اخیر این وبلاگ کامنتخواه نیست. در واقع مردم چیزی ندارند که بگویند جز «عجب!».
در ضمن گفته شد که شاید هیجان وبلاگنویسی و کامنتگذاری این روزها کمتر شده است. اگر چند سال پیش همه چیز تازه بود، الان دیگر نیست. به انتخابات نیز اشاره شد و اینکه این روزها اینترنت بیشتر برای خبررسانی استفاده میشود و حوصلهی بحث و غیره کمتر شده. در نهایت بحثهایی هم شد که چگونه میتوان وبلاگنویسی را سازگارتر با دیگر شبکههای اجتماعی کرد، اما به نظرم هنوز راهحل مطلوبای برای چنین کاری وجود ندارد.
جمعبندیی کلیی من این است که کارکرد وبلاگ در فضای اینترنت فارسیزبانها تغییر کرده است. اگر سالهای پیش وبلاگ مهمترین و تقریبا تنها شبکهی اجتماعی آنلاین ایرانیان بود که امکان بحث و گفتوگو را فراهم میکرد، دیگر چنین جایگاهای ندارد. شبکههای جدید (فیسبوک)، شیوههای تازهی دسترسی به اطلاعات (فیسبوک) و فشارهای محیطی (فیلترینگ) گونهای تازه از کاربر اینترنتی را خلق کرده که تمرکزشان بر فعالیت مستمر در فضای وبلاگی و بحثهای کامنتی نیست.
کاری که من میتوانم بکنم بر دو نوع است: (۱) مشکل فیلترینگ ضدخاطرات را حل کنم و (۲) ضدخاطرات را «سازگارتر» با این فضای جدید بکنم.
و در نهایت حدیث/شعار روز از سَربلاگر دوم آندره مالرو: «نه فیسبوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر»
[صدایی از میان جمعیت] «نه بلاگرولینگ، نه بلاگر، لینک مستقیم به گودر»
[جمع اعتراض میکند و تکرارگویان میگوید] «نه فیسبوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر»
تکمیلی: به چند نمونه از نوشتههای دیگران دربارهی رکود وبلاگستان فارسی: ده دلیل برای رکود وبلاگستان از یکپزشک؛ بلوغ وبلاگستان فارسی از یک وجب خاک اینترنت؛ درباره افول محبوبیت وبلاگنویسی نزد ایرانیها از وبلاگوار؛ رکود در وبلاگستان فارسی فارسی: خطای دید از کاتالاکسی [نوشتهی مرتبط و جالبای دیدید، خبرم کنید.]
خوانندگان محترم ضدخاطرات،
سلام!
سولوژن است که با شما صحبت میکند. سوالای برایام پیش آمده است که دوست دارم با همهی شما مطرح کنم. میخواهم بدانم دلیل اینکه دیگر این روزها کامنت نمیگذارید چیست؟
یکی از دلایلای که سولوژن وبلاگ مینویسد این است که در بیشتر مواقع خواندن کامنتهای شما خوشحالاش میکند. اینکه ببیند کامنت جدیدی دارد هیجانزدهاش میکند و میتوانم بهتان اطمینان دهم که روزی چندین و چند بار به امید کامنتای جدید وبلاگاش را چک میکند.
شاید بتوان دلیل این موضوع را بدینگونه توضیح داد: وبلاگنوشتن برای سولوژن و احتمالا خیلیهای دیگر بستری برای معاشرت اجتماعی است. معاشرت البته قرار نیست محدود به وبلاگ و اصولا فضاهای اجتماعی شود، اما چه بخواهیم و چه نخواهیم فعلا بخش قابل توجهای از معاشرین او اینترنتی هستند. گفتوگوی وبلاگی، نامهی احتمالیای که با یکی از شما رد و بدل میشود و پیامگذاشتن بر صفحهی فیسبوک دوستاناش جزو این شیوههای مجازی -ولی مهم- معاشرت هستند.
اگر اینها را حذف کنیم تا جایی که میدانم معاشرتهای روزانهی رو در رو همچنان باقی میمانند اما واقعیت این است که در وضعیت فعلیی زندگیاش حجم شبکهی اجتماعیی قابل دسترسِ مستقیم سولوژن کمتر از مطلوب است.
توضیح دلایل این وضع وقت زیادی میگیرد و حتی مطمئن نیستم ایدهی خوبی باشد که دربارهشان با جزییات در این فضای عمومی توضیح دهم. اما از عوامل موثر میتوان به فارغالتحصیلشدنها، مهاجرت به شهرهای دیگر، تغییرات قابل و غیرقابل اجتناب در دوستیها، اختلاف سلیقه و نوع تفریح با درصد قابل توجهای از آدمیان و همچنان تفاوت سن اشاره کرد (بامزه است، اما بخش قابل توجهای از اطرافیان سولوژن کسانای هستند که در زمانای که او خواندن و نوشتن بلد بود و قطار کتابخوانیاش نفیرکشان به پیش میرفت هنوز به دنیا نیامده بودند. و البته این را سر تحقیر نمیگویم. به هر حال هر کسای یک زمانای به دنیا آمده است. اما از طرفی این اختلاف سن گاهی معاشرت را سخت میکند).
اثر کاهش ناگهانیی معاشرت وبلاگی چون جداشدن از بخشای از شبکهی اجتماعیی فرد است. واکنش او به این تغییر یا میتواند تلاش مضاعف برای اتصال دوباره به شبکه باشد یا تلاش برای اتصال به گروهِ اجتماعیی جدید. در هر حال، تغییر در اندازهی شبکهی اجتماعی رخ میدهد و این تغییر برای انسان که موجودی به شدت اجتماعی است -حتی اگر چون سولوژن موجودی نسبتا درونگرا باشد- دردناک است.
ابتدا میخواهم نشان دهم که این تغییری که از آن حرف میزنم واقعی است. برای این کار تعداد میانگین کامنتهای هر پست را برای چند ماه نمونه (ژانویه، می و آگوست) در چهار سال اخیر سنجیدم . تعداد متوسط کامنتها در سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بین ۱۲ تا ۱۳ کامنت برای هر پست بود، اما در سال ۲۰۱۰ این مقدار به نصف، یعنی عدد ۶، کاهش مییابد. کمکامنتی در ماه آگوست امسال به شدیدترین وضع خود رسید به طوری که میانگین کامنتها حدود دو و نیم کامنت بر پست بوده است. احتمالا همین هم سولوژن را شاکی کرده، وادار به نوشتن این پست کرده است. جزییات را در شکل ببینید.
در ضمن برای ارزیابیی بهتر وضع، میانگین نوشتههای این چند سال را هم حساب کردهام. تعداد نوشتههای امسال به وضوح کمتر شده است. مثلا در سال ۲۰۰۷ ضدخاطرات حدود ۱۵ پست بر ماه داشته است که این عدد به ۷ پست در ماه در سال ۲۰۱۰ تقلیل یافته است. اما این روند کاهشی در سالهای پیشین هم وجود داشته است اما تاثیری بر تعداد کامنتهای متوسط نداشته. مثلا در سال ۲۰۰۹ تعداد متوسط پستها در ماه عدد ۸ بوده است (تنها اندکی بیش از ۲۰۱۰) اما تعداد کامنتهای هر پست به طور متوسط ۱۳ بوده است که رکورد-دار است.
بیتردید یکی از عاملهای این تغییر فیلترشدن این وبلاگ است. خیلیها احتمالا دیگر این وبلاگ را نمیخوانند. بعضیها هم از طریق خوراکخوان اینجا را دنبال میکنند. اما برای کسانای که پشت فیلتر هستند به احتمال زیادْ خواندن این وبلاگ آسانتر از نوشتن در آن است. همین عامل ممکن است بتواند کاهش کامنتها را تا حد خوبی توضیح دهد.
اینک شما میتوانید به کمکام بیاید. میخواهم بدانم آیا از نظرتان دلیل دیگری هم برای کاهش کامنتها و اصولا بیجانشدن ضدخاطرات وجود دارد؟ مثلا آیا فکر میکنید نوشتههای این وبلاگ دیگر کامنتطلب نیستند؟ (چون مثلا خیلی شخصیاند یا چندان بحث برانگیز و جنجالی نیستند) یا اینکه به نظرتان ضدخاطرات کلا خیلی لوس شده است و نوشتههایاش نه تنها کامنتطلب نیست که حتی نخواندنی است.
اگر لطف کنید و نظرتان را بهام بگویید خیلی خوب است. میخواهم ارزیابیای از ضدخاطرات داشته باشم. اگر نمیتوانید کامنت بگذارید (مثلا به خاطر فیلتر) یا حتی ترجیح میدهید کامنت نگذارید (مثلا چون میخواهید مهرهی مار بهام بدهید و دوست ندارید این کار را به صورت عمومی بکنید) برایام نامه بنویسید. آدرسام هم sologen ات سولوژن دات نت است. اگر در کامنت یا نامهتان بگویید چند وقت است که ضدخاطرات را میخوانید حتی بهتر است. بیشتر و مفصلتر بنویسید، بیشتر خوشحال میشوم – حتی اگر خواندناش تلخ باشد. ضدخاطرات با اینکه برایام عزیز است، اما چون سنگ سخت و چون دیوار گذرناپذیر نیست. هم من تغییر میکنم، هم ضدخاطرات اگر لازم باشد تغییر میکند و اگر نشد، کنارش میزنم و طرحی نو در میافکنم.
تکمیلی: به درخواست CADCAM، این هم نمودار ویزیوتورهای وبلاگ مطابق آمار Webalizer.
Cellolitis را چندی پیش زیر شُرشُر باران کشف کردم. جشنوارهی Fringe بود و شب بود و ما وجودمان خیس شده بود؛ اما ایستادیم و Follow Uاش را زیستیم. Cellolitis را دوست میدارم.
تکمیلی: آهنگ فعلی، 2017 از آلبوم Raw Cutشان است.
«نو که اومد به بازار، کهنه شود دلآزار!» – علامه لیاپانویچ
توکیو مجموعهای از سه فیلم کوتاه حدودا نیمساعته است در فضای شهر توکیو. فیلم اول Interior Design نام دارد و Michel Gondry کارگردانیاش کرده؛ فیلم دوم Merde است به کارگردانیی Leos Carax و آخرین فیلم Shaking Tokyo است به کارگردانیی Joon-ho Bong.
فیلم را تصادفی انتخاب کردم. داشتم بین قفسهی فیلمهای تازه میگشتم که این فیلم را دیدم. هم از طرح روی جلدش خوشام آمد و هم چون حس خوشآیندی نسبت به فضای عمومیی شهرهای ژاپن دارم، تصمیم به انتخاب فیلم کردم. اینکه Michel Godry کارگردان فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind هم بوده است نیز طبیعتا بیتاثیر نبود.
فیلم اول (Interior Design) راجع به زن و شوهری است که به توکیو میآیند تا کار پیدا کنند و خانه. فضای فشردهی توکیو خفقانآور است و کاریابی سخت. و با این وجود به قول مرد قهرمان داستان همچنان بین ساختمانها فضایی خالی برای روحهای سرگردان وجود دارد. و ناگهان اقبال از سوی جامعهی هنری به سویشان «حمله» میکند. و تاثیر این اقبال جادویی بروز میکند. این فیلم را دوست داشتم.
Merde همان shit است اما به فرانسه! در هیاهوی شهر ناگهان مردی درِ سیستم فاضلاب را باز میکند و کج کج راه میرود و مردم را انگولک میکند. توکیو وحشتزده شده است و اخبار پر شده است از فیلمهای موبایلیای که از این مرد بدهیبت گرفته شده است. فیلم به تدریج بیننده را با این شخص آشناتر میکند و حتی بعدتر میتوانید بفهمید که انگیزهی او از این کارها چه بوده است. آیا واقعا میفهمید؟
وقتی این فیلم را میدیدم به این فکر میکردم که گویا ژاپنیها سابقهای سنتی در مواجهه با تهدیدهای عجیب و غریب دارند. گاهی اسم این تهدید گودزیلاست و هیبتای هیولایی دارد، گاهای این باباست و با هیبتای چندشآور. این فیلم را با اینکه داستان جالبای داشت خیلی دوست نداشتم.
فیلم آخر Shaking Tokyo است. فیلم راجع به شخصایست Hikikomori! یعنی چه؟ Hikikomori به شخصای میگویند که افراطی از دیگران دوری میجوید و گوشهی عزلت برمیگزیند (یعنی کمی بیشتر از من و شما). داستان فیلم راجع به مردی است که سر هر ماه در پاکتای از پدرش پول دریافت میکند، همه چیز را از بیرون تلفنی سفارش میدهد و با هیچ کسای هم چشم در چشم نمیشود تا آنکه …
خب، قرار نیست بگویم داستان فیلم چیست جز اینکه در فیلم هم جابهجایی نقش عزلتگزیده و اجتماع داریم، هم زلزله داریم و هم پیتزا! فیلم را دوست داشتم و هنوز مطمئن نیستم اولین فیلم را بیشتر پسندیدم یا این آخرین را. هر دو خوب بودند.
من سابقهی چندانی در دیدن فیلم کوتاه ندارم، اما به نظرم اگر از داستان کوتاهخوانی لذت میبرید و فیلمدیدن به طور کلی را هم دوست دارید، از این فیلم هم لذت خواهید برد.
مرتبط: پیشنمایش در Youtube؛ صفحه فیلم در ویکیپدیا؛ صفحه فیلم در imdb؛ نقد Roger Ebert
خلبان پیشین هواپیمای جنگی که از پرواز میترسد به دنبال جلبنظر معشوق سالهای پیش خود -که مهماندار یک هواپیمای مسافری است- سوار پرواز لوس آنجلس به شیکاگو میشود. بقیهی ماجرا کمدیایست که در این پرواز و حول و حوشاش میگذرد.
فیلم ساختهی ۱۹۸۰ است و طنزیدهای (spoof/نقیضه) از فیلم Zero Hour. فیلم هیچ چیزی عمیقی ندارد (مگر شاید اتو-پایلوتاش) اما به اندازهی کافی صحنهی خندهدار دارد. فیلم را تنها نبینید و به ریش فیلمهای هواپیمایی بخندید.
مرتبط: نقد راجر ابرت؛ صفحه فیلم در ویکیپدیای انگلیسی؛ صفحه در imdb