داستان‌های زندگی تو و دیگران

من ژانر داستانی‌ی علمیتخیلی را دوست دارم. برخلاف خیلیها پیف‌پیف نمی‌کنم که ارزش ادبی این داستان‌ها کجاست. علمیتخیلی ژانر ایده‌هاست. تصور جهان‌هایی متفاوت با جهان فعلی و تلاش برای کشف و درک آن. یک علمیتخیلی خوب نه تنها سرگرم‌کننده است، بلکه اجازه می‌هد تا چیزهایی درباره‌ی جهان فعلی‌مان هم یاد بگیریم. وظیفه‌ی داستان همین‌هاست دیگر، نه؟

گذشته از این مقدمه، که مدت‌ها روی دل‌ام مانده بود جایی بنویسم، باید بگویم که کشف نویسنده‌های علمیتخیلی برای‌ام هیجان‌انگیز است. نویسنده‌هایی که در ایران می‌شناختم محدود بودند و به تدریج همه‌شان مردند (آسیموف که خیلی وقت پیش از شروع نوشتن در این وبلاگ؛ آرتور سی. کلارک و استانیسلاو لم و مایکل کرایتون هم در دهه‌ی گذشته). در این مدت چند نفر تازه هم کشف کرده‌ام که تازه‌ترین‌شان نویسنده‌ایست به نام تد چیانگ (Ted Chiang). تد چیانگ امریکایی است. شاید طبق بعضی تعریف‌ها به‌تر باشد او را نویسنده‌ی ادبیات گمانه‌زنانه (speculative fiction) دانست چون همه‌ی داستان‌های‌اش بار «علمی» ندارد.

تد چیانگ از حدود سال ۱۹۹۰ شروع به انتشار داستان‌های‌اش کرده است و تا به حال چهارده اثر بیش‌تر منتشر نکرده. همهی آثارش یا داستان کوتاه بودند یا رمانک (novella و novellete). به خاطر همین کم‌کاری‌اش، هیچ‌وقت در کتاب‌فروشی‌ها نام او به چشم‌ام نخورده بود. نام او را به گمان‌ام اولین بار به طور اتفاقی در نقد اثری دیگر خواندم. نگاه‌ای به صفحه‌ی ویکی‌پیدای‌اش انداختم و مطمئن شدم که باید حتما چیزی از او بخوانم. از کیفیت کار او همین بس که بگویم تا به حال ۴ بار جایزه نبولا (Nebulaبرده است و ۳ بار جایزه هوگو (Hugo). این دو از اصلی‌ترین جایزه‌های ژانر علمیتخیلی و فانتزی هستند.

کتاب‌ای که از او خواندم مجموعه‌ای هشت داستان‌ای بود به نام Stories of Your Life and Others. ویژگی خیلی جالب این داستان‌ها این بود که خیلی با هم تفاوت داشتند. انگار هر کدام را یک نویسنده متبحر در زیرژانر خویش نوشته است. برای این‌که درک‌ای از گستره‌ی داستان‌ها پیدا کنید، خلاصه‌ای از هر کدام را می‌نویسم (و هم‌چنین برای این‌که چند وقت بعد خودم هم یادم بیاید داستان راجع به چه بود؛ وبلاگ است دیگر). با این‌که تلاش می‌کنم که خیلی از داستان لو نرود، اما به هر حال مواظب باشید و یکی از چشم‌های‌تان را ببندید و کلمات را یک در میان بخوانید.

برج بابل (Tower of Babylon): برج بابل زمین را به سماوات (heavens) متصل میکند. این داستان روایت معدن‌چی‌ایست از سفر چند ماهه‌اش برای رسیدن به سقف آسمان و ورود به سماوات. فضای داستان را دوست داشتم. گرم بود.

تقسیم بر صفر (Division by Zero): روایت ریاضی‌دان‌ایست که کشف می‌کند که ریاضی ناسازگار (inconsistent) است. به طور هم‌زمان از داستان زندگی زناشویی‌اش نیز می‌خوانیم. خواندن علمیتخیلی‌ای که از پروژه راسل و وایتهد در اثبات حساب از منطق بگوید و از Godels Incompleteness Theorems بنویسند برای‌ام خیلی جالب بود.

فهم (Understand): دارویی کشف شده است که کمک می‌کند تا نورون‌های افرادی که دچار آسیب مغزی شده‌اند دوباره رشد کنند. مشاهده می‌شود که نه تنها آسیب مغزی قهرمان داستان از بین می‌رود، بلکه او باهوش‌تر از پیش هم شده است. تزریق‌ای دیگر و باز هم تزریق‌ای دیگر. داستان جالب بود، گرچه من کمی نسبت به داستان‌های راجع به انسان‌های خیلی باهوش‌تر از معمول حساسیت دارم.

داستان زندگی تو (Story of Your Life): تلاش زبانشناسای برای کشف زبان موجودات فرازمینی و در عین حال روایت زندگی دخترش. زبان فرازمینیان بسیار با زبان انسان‌ها تفاوت دارد و در تلاش برای کشف رمزگشایی از آن زبان، زبان‌شناس می‌فهمد که درک آن‌ها از مفهوم زمان با انسان‌ها تفاوت دارد. بیش‌تر از این چیزی نمی‌گویم جز این‌که این وسط می‌فهمیم که اصل وردشی (variational principle) اهمیت دارد. این داستان عالی است! هم روایت‌اش، هم فیزیک‌اش، هم زبان‌شناسی‌اش.

تکامل علم انسانی (The Evolution of Human Science): روایت‌ای کوتاه از زمان‌ای که ماشین‌ها باهوش‌تر از انسان‌ها می‌شوند و خود شروع به تولید علم می‌کنند. علم تولیدشده دیگر برای انسان‌ها مفهوم نیست. آیا انسان‌ها هم‌چنان می‌توانند تولیدکننده‌ی علم باشند یا صرفا می‌توانند تلاش کنند تا روایت‌گر علم ماشین‌ها باشند؟ یاد کتاب‌های ترجمه‌ای و کبکبه و دبدبه‌ی بعضی مترجمان کتاب درسی‌ها می‌افتم (و یک جورهایی این نوشته هم از چنان جنس‌ایست).

هفتاد و دو حرف (SeventyTwo Letters): داستان در زمان گذشته رخ می‌دهد، احتمالا قرن نوزدهم میلادی. انسان‌ها می‌توانند با نوشتن «کلمه» از خاک موجود متحرک بیافرینند که کارهای دل‌خواه‌شان را انجام دهد (در واقع گولم Golem). یک جور روبات. همچنین انسان‌ها هنوز درک‌ای از ژنتیک و تکامل ندارند. حال این وسط کشف می‌شود که بقای بشریت در خطر است. کلمه چگونه می‌تواند بشریت را حفظ کند؟ این داستان را هم خیلی دوست داشتم. یک جور علمیتخیلی با بن‌مایه‌ی علم قرن‌ها پیش و هم‌چنین اثری در ژانر تاریخ جای‌گزین (alternative history). چنین ژانری به پانکِ بخار (steampunk) معروف است.

جهنم نبود خداست (Hell is the absence of God): روایت جهان‌ایست که فرشتگان به طور مرتب بر مردمان ظاهر می‌شوند و در هر ظهورشان عده‌ای را شفا می‌بخشند و عده‌ای را ناقص می‌کنند و عده‌ای را می‌کشند. شخصیت اصلی داستان، که خدادوست نیست، هم‌سر مومن‌اش را در یکی از این ظهورها از دست می‌دهد. داستان تلاش اوست برای «عشق»ورزیدن به خداوند تا بتواند در آخرت به هم‌سرش بپیوندد. نگاه‌ای تازه به تعامل انسان و خدا. تا یکی دو صفحه‌ی آخر، این داستان را دوست داشتم. یک جورهایی یاد فیلم AI کوبریک و اسپیلبرگ می‌افتم که فیلم می‌توانست زودتر تمام شود و ضربه‌ی محکم‌تری بزند. این‌جا هم همین‌طور بود. به هر حال داستان خوبی است و متفاوت با هر داستان «مذهبی» دیگری که تا به حال خوانده‌ام.

دوست‌داشتن آن‌چه می‌بینید: یک روایت مستند (Liking What You See: A Documentary): میزان زیبایی انسان‌ها در نوع برخوردمان با آن‌ها تاثیر می‌گذارد. چیزی که به آن اثر هالهای میگویند. این داستان که به صورت مجموعه‌ای مصاحبه نوشته شده است درباره‌ی اختراع‌ایست که اجازه می‌دهد انسان‌ها درک‌ای از زیبایی دیگران نداشته باشند. چنین چیزی اجازه می‌دهد که دیگران را آن‌گونه که هستند و رفتار می‌کنند بشناسیم و نه از ظاهرشان. اگر کس‌ای را دوست داریم، به این خاطر دوست داریم که مثلا خوش‌رفتارست و نه این‌که زیباست. طبیعتا عده‌ای موافق چنین اختراع‌ای هستند و عده‌ای مخالف. این داستان مستندگونه روایت‌ایست از تلاش این دو گروه. داستان‌ای اجتماعی/فمینیستی.

ای دل دگر گولم مزن؛ مه بشته گولت ناخورم

به آهنگ آدم پوچ محسن نامجو گوش می‌دادم. صدای‌اش را و شعرش را دوست داشتم. می‌خواستم ببینم که شعر سروده‌ی کیست: نامجو یا دیگری؟
معلوم شد شعر از نامجو نیست، از ابراهیم منصفی است، شاعر جنوبی که گویا بیش‌تر در دهه‌ی چهل خورشیدی فعال بود. گشتن نمی‌خواست تا صدای زیبا و بس غم‌انگیزش را بشنوم. امشب همه‌اش به این قطعه گوش می‌کنم و فکر می‌کنم مگر می‌شود از این غم‌گین‌تر هم شعر گفت و خواند؟

مَوا برم تنها بَشُم؛ تنها فقط وا سایه خو
ساعت تلخ رفتن‌ه؛ مِه خوب افَهمُم غایه خو

دو روز تلخ زندگی؛ قصه‌ی تلخ مُردَن‌ه
امید یَک روز زندگی؛ دنبال خو وا گور بردن‌ه

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم

آدم پوچی مثل مِه؛ کجا بِرِت که جاش بشه
با چه زبونی گپ بزن؛ تا یکی آشناش بشه

موا از این‌جا دور بَشُم؛ جایی بِرم که چوک اَرم
غیر از خیال خوب خوم؛ چیزی نَهَسته تو سرم

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم.

پ.ن: موقع سعی برای نوشتن متن شعر، که از این‌جا و این‌جا برای تصحیح نهایی‌اش کمک گرفتم، به این فکر می‌کردم که کاش با لهجه‌های بیش‌تری در ایران آشنا بودم. کاش دوستان غیرتهرانی‌ام لهجه‌شان را حفظ می‌کردند و با همان لهجه‌ی محلی‌شان صحبت می‌کردند. گرچه گویا فشاری بر ایشان بود برای تلاش برای تقلید لهجه‌ی «استاندارد» تهرانی. آیا به خاطر ترس از مسخره‌شدن بود؟ یا چیزی دیگر؟ نمی‌دانم. الان دل‌ام برای شنیدن صد جور، یا دیگر ده جور، دیالکت مختلف پارسی تنگ شده است.

سال قحطی و نعمت در ادبیات مرغوب

وقتی آخرین کلمه‌ی آخرین صفحه‌ی آخرین کتاب ۵ ستاره‌ی دنیا را خواند، ۲۴ ساعت تمام با بهت به سقف اتاق تاریک‌اش نگریست که حالا چه کند. روز دوم شروع کرد به ورزش‌کردن؛ روز سوم شروع کرد به فیلم‌دیدن؛ روز چهارم برای اولین بار کوکائین کشید؛ اما در نهایت هیچ کدام ارضای‌اش نکردند و یک هفته‌ی بعد با اکراه شروع کرد به خواندن همه‌ی کتاب‌های ۴ ستاره‌ی دنیا.

چند سال بعد وقتی همه کتاب‌های ۴ ستاره‌ی دنیا هم تمام شدند، آن‌قدر افسردگی‌ی شدیدی گرفت که نه جلسات هفتگی با مشاور کم‌ترین تاثیری بر او گذاشت و نه قرص‌های آبی و سبز روان‌پزشکان اندک افاقه‌ای کردند. در نهایت از سر ناچاری آستین‌های‌اش را بالا زد و تصمیم گرفت خودش دست به قلم شود و اولین کتاب ۶ ستاره‌ی دنیا را بنویسید. با عزم جزم و اراده‌ی راسخ، یک سال شبانه روز از پشت میزش بلند نشد و جمله نوشت و کلمه خط زد و پاراگراف جابه‌جا کرد تا این‌که در ساعت دو و بیست و هفت دقیقه‌ی شب تابستانی‌ی گرم و شرجی‌ای کتاب‌اش را با تقه‌ی روان‌نویسی در پس عبارت «با هیجان وصف‌ناپذیری به اتاق‌اش بازگشت» تمام کرد.

خواننده‌ی همه‌ی کتاب‌های ۵ ستاره و ۴ ستاره آن قدر نویسنده و ناشر می‌شناسد که چاپ کتاب برای‌اش کار آسانی باشد. کتاب او سر ماه بی هیچ حرف و حدیث‌ای چاپ شد و طولی نکشید که نقدها چون سیل پاییزی‌ی سال‌ای پر نعمت در کشوری بی‌نام و نشان در آن کنج دوردست آسیای جنوب شرقی روانه مجلات و وب‌سایت‌ها شدند. منتقدان و خوانندگان متفق‌النظر بودند که مرزهای تازه‌ای در ادبیات گشوده شده است و اثر فراخارق‌العاده‌ای خلق شده که در گذشته مشابه‌اش نه تنها که دیده نشده، بلکه حتی امکان وجودش هم تصور نشده بوده است و به یقین تا ادبیاتْ ادبیات است تکرار هم نخواهد شد. در نتیجه تنها واکنش معقول جامعه‌ی ادبی و فرهنگی در مواجهه با چنین اثر سخیف، زجرآور، توهین‌آمیز، نامرغوب و دهشت‌آور بدی این است که منفی ۱ ستاره را هم به فهرست امتیازهای موجود اضافه کند.

طبیعی است که کتاب‌فروشی‌ها آتش زده شدند و بعضی‌ها حتی پیش‌نهاد دادند که نویسنده‌ی چنین کتاب‌ای را باید در مراسم‌ای باشکوه در معبدی، یا دست‌کم در مصلایی یا نمایش‌گاه‌ای یا کم‌کم میدان شهری، در حضور همه‌ی منتقدان و خوانندگان اصیلْ روی تل کتاب‌های‌اش به ستون‌ای ببندند و بعد به کمک عینک ته‌استکانی‌ی پدران نقد ادبی‌ی سرزمینْ دمای کاغذ را به اندکی بیش‌تر از ۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت برسانند تا ساراسواتی و آپولو و ونچانگ‌وان و همه‌ی خواننده‌های حرفه‌ای و نیمه‌حرفه‌ای دنیا شب‌ها پس از چند بار چشم بر هم افتادن و تلاش بی‌فایده برای یک پاراگراف بیش‌تر خواندن، بتوانند بی‌تشویش از آن‌چه بر ادبیات در این سال رفت کتاب‌شان را بر عسلی کنار تخت بگذارند و سر بر بالشت بنهند و با خیال راحت بخوابند. اما دیگران پاسخ دادند که دیگر چه فایده دارد و وقتی جعبه پاندورا باز شد، آب رفته را نمی‌توان چه یک وجب چه صد وجب.

تاثیر مخرب این کتاب آن قدر زیاد بود که تصمیم گرفتند که هر کتاب‌ای که او پیش از این خوانده است باید دست‌کم ۲ ستاره و ترجیحا ۳ ستاره‌اش را از دست بدهد. غزلیات حافظ، اودیسه و ایلیاد، صد سال تنهایی، کمدی الهی، افسانه‌ی گیلگمش، هزار و یک شب، بلندی‌های بادگیر، سفر به انتهای شب، فاوست، یولیس، بیش‌تر آثار شکسپیر، زوربای یونانی، ۱۹۸۴، ماجراهای هاکل‌بری‌فین، شاهنامه و هزارها کتاب دیگر امتیازشان به کم‌تر از ۳ تقلیل یافت.

در حین این‌که بقیه سخت مشغول بحث بر سر آتش‌زدن یا نزدن‌اش و چگونگی‌ی به روزکردن امتیاز کتاب‌ها بودند، سخت‌گیرترین خواننده‌ی دنیا و بدترین نویسنده‌ی روزگار فرصت را غنیمت شمرد و دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض گرفت و در چشم به هم زدنی از انظار عمومی ناپدید شد. ماه‌ها گذشت و کس‌ای او را در هیچ کتاب‌خانه، کتاب‌فروشی، و یا محفل ادبی‌ای ندید. هوا به تدریج خنک شد و تاج درختان گُر گرفت و برگ‌شان سرخ و نارنجی و کهربایی و زرد شدند و رقصان رقصان روی زمین خیس ریختند. درست آن هنگام که آخرین برگ دور افتاده‌ترین درخت شهر هم بر زمین آرامید، شعله‌های خشم منتقدان و ادب‌دوستان هم پِته‌پِته‌ای کرد و فروخفت.

ماه‌ها بعد در یک آخر هفته‌ی سرد و مه‌آلود پاییزی، درست یک هفته پس از اعلام برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات آن سال، در حالی که حنجره‌های منتقدان دوباره ملتهب شده و دهان‌شان کف کرده بود، و هر از گاهی با خشم روی میز می‌کوبیدند و ناامیدانه و تاسف‌خوران عینک‌های‌شان را با یک دست از چشم برمی‌داشتند و با دست دیگر فنجان اسپرسوی‌شان را جابه‌جا می‌کردند، فردی با عینک دودی و کلاه لبه‌دار  به سوپرمارکت نزدیک خانه‌شان رفت و بی جلب توجه از قفسه‌ی کتاب‌های پرفروشْ کتاب ۳ ستاره‌ی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل را برداشت و با هیجان وصف‌ناپذیری به اتاق‌اش بازگشت.

رقابت سالم

«بابای من از بابای تو قوی‌تره!»
«بت‌من من از سوپرمن تو زرنگ‌تره!»
«رشته مهندسی برق من از رشته مهندسی صنایع تو مهم‌تره!»
«دانش‌گاه من از دانش‌گاه تو رتبه‌اش بالاتره!»
«آشنای من از آشنای تو معروف‌تره!»
«حقوق من از حقوق تو بیش‌تره!»
«خونه‌ی من از خونه‌ی تو بزرگ‌تره!»
«بچه‌های من از بچه‌های تو نمره‌شون به‌تره!»
«نوه‌های من از نوه‌های تو خوش‌گل‌ترن!»
«نتیجه‌های من از نتیجه‌های تو بیش‌ترن!»
«سنگ قبر من از سنگ قبر تو مرغوب‌تره!»
«بهشت من از بهشت تو یک طبقه بالاتره!»

اینو کی معرفی کرد به من؟

با همکارتان در ساحل اقیانوس سرب در سیاره‌ای دوردست ایستاده‌اید و در سکوت به شکوه امواج می‌نگرید که او ناگهان شروع می‌کند به کندن لباس محافظش. فریادی می‌کشید و با چشمان از حدقه درآمده می‌نگریدش که به اقیانوس می‌زند. لحظه‌ای بعد که شادمانه در میان امواج بالا و پایین می‌رود و برای‌تان دست تکان می‌دهد، با وحشت آرام آرام به عقب قدم بر می‌دارید و سعی می‌کنید به خاطر بیاورید که اولین بار چطور با او آشنا شدید.

پایان جام جهانی برای ایران

ایران – بوسنی. امروز. چهارشنبه. باختیم. ۳ بر ۱. بازی‌ی خوبی نبود.
هدف بازی‌های پیشین نباختن بود. مقتدرانه دفاع کردیم و ضدحمله‌های قابل قبول‌ای هم داشتیم.
هدف این بازی بردن بود. سعی کردیم حمله کنیم و بلد نبودیم. دفاع‌مان هم به همین خاطر بازتر بود و دیگر تیم‌ای تقریبا غیرقابل نفوذ نبودیم. نتیجه: ۳ گل خورده و تنها ۱ گل زده.

اشکال‌ای ندارد. سرمایه فوتبال ایران شاید همین باشد (راست‌اش مطمئن نیستم؛ بازی‌های داخلی را سال‌هاست که دنبال نمی‌کنم). تیم ملی دو بازی خوب داشت و یک بازی نه چندان چشم‌گیر. الان می‌دانیم که اگر بخواهیم می‌توانیم خوب بدویم و خوب دفاع کنیم. آن‌چه باقی مانده است این است که چگونه میانه‌ی زمین را در اختیار بگیریم و حمله‌های معنادار و برنامه‌ریزی‌شده ترتیب دهیم. چگونگی‌ی چنین کاری نیاز به سال‌ها برنامه‌ریزی و تمرین دارد. این‌که دینامیک مدارس فوتبال و تیم‌های لیگ و سیاست‌های پشت‌اش چگونه این مساله را حل کنند از حوزه‌ی تخصص من بسیار خارج است. اما در هر صورت هوادار تیم ملی‌ام و به آینده امیدوار.

به احترام فرزندان ایران که جنگیدند

دقیقه‌ی ۸۰ نه، اما دقیقه‌ی ۸۵۸۶ بود که نیش‌ام باز شده بود که ایران مساوی را گرفته است و داشتم آماده می‌شدم برای جشن و سرور. ای کاش گل نحس مسی نبود و جشن‌مان نیاغازیده، ختم نمی‌شد. یا ای کاش ضربه‌ی رضا قوچان‌نژاد در دقیقه‌ی ۸۶ نیم قدم بالاتر بود یا ضربه سر دقیقه ۶۷ اشکان دژاگه به نوک انگشتان دروازه‌بان آرژانتین نمی‌ماسید. یا کاش داور خطای دقیقه۵۴ را درست می‌دید و پنالتی اعلام می‌کرد. ای کاش … ای کاش … بر من خرده نگیرید که چرا می‌گویم «ای کاش». فوتبال، چون زندگی، پدیده‌ای تصادفی است و «ای کاش»گفتن‌ها هم واکنش طبیعی، گیریم غیرمنطقی و غیرعقلانی، ما انسان‌هاست پس از رخ‌داد پدیده‌های تصادفی.

اگر روی یک طرف کاغذ خط‌کشی‌شده نام ایران را بنویسیم و در سوی دیگر نام آرژانتین را حک کنیم و بعد زیر اسم دو کشور، نام بازی‌کنان را تک‌تک بنویسیم و سابقه‌شان را خلاصه ثبت کنیم، سهل و ممتنع است دیدن این‌که نبرد ایران و آرژانتین، نبرد گربه خانگی با شیر صحراست. طبق هیچ محاسبه‌ای نمی‌توان و نمی‌بایست انتظار داشت که ایران جلوی آرژانتین «خوب» بازی کند، چه برسد به اینکه خوب نتیجه بگیرد. راست‌ش حتی به آمار بازی هم نگاه کنیم،‌ حق ایران نبود که آرژانتین را ببرد.

اما فوتبال کارزار حق و باطل نیست: صحبت طرف‌داری است که همان نسخه‌ی تخفیف‌یافته‌ی ایمان است. ما به تیم‌مان مومن بودیم و تیم ملی‌مان در انقلاب تابستانی ۱۳۹۳ خورشیدی هر چه در چنته داشت خالصانه در زمین فوتبال گذاشت: با جان و دل دوید و عرق ریخت و حسین فهمیده‌وار جلوی تانک‌های آرژانتینی ایستاد. تیم ملی ایران در یک کلام عالی دفاع کرد و  ضدحمله‌های تند و تیز و خطرناکی هم داشت که اگر شانس می‌آوردیم، حتی به اندازه‌ی دانه‌ای ارزن، می‌شد که پیروز نبرد باشیم.

هی … حیف که نبردیم، و آن‌چه درنهایت این بلندترین روز سال اهمیت دارد و پس از ده هزار غروب شاد و غم‌گین به یاد خواهد ماند امتیازی است که از زمین با خود بیرون نیاوردیم. باکی نیست … باشد که نشمرند، باشد که به یاد نیاورند، ولی ما شاهدان آخرین دهه‌ی قرن ۱۴ام خورشیدی دیدیم که فرزندان ایران امروز چه جانانه جنگیدند. شما را نمی‌دانم، اما من که به احترام‌شان می‌ایستم و به ایشان درود می‌فرستم و می‌گویم: شما باعث افتخار ایران‌اید!

خنده‌ات را از من بگیر، جان‌ام را نه

اگر پلیس ایران، پلیس بود، به جای این‌که برود در اقدامی ضربتی در شش ساعت (و طبق روایت‌ای دیگر یک ماه و شش ساعت) رقص شادها را به غم تبدیل کند، می‌رفت و در اقدامی ضربتی این دو ابله خودخواه را شناسایی و دست‌گیر می‌کرد.
نمی‌دانم مجازات قانونی چنین کاری در ایران (یا هر جای دیگری) چیست، اما اگر از من بپرسند پیش‌نهاد می‌دهم حق رانندگی را به مدت قابل توجه‌ای از ایشان بگیرند.

دیگر این از اولین اصول لیبرالیسم است (Harm Principle) که آزادی‌های فردی شخص نباید باعث صدمه‌دیدن به دیگران شود. آدم‌ها هر چقدر دل‌شان می‌خواهد می‌توانند نارسیست باشند و سلفی بگیرند و هدف زندگی‌شان جلب توجه باشد، اما با رانندگی‌ای این چنین جان دیگر آدم‌ها را به خطر می‌اندازند.


از وبلاگ خاک‌گرفته تا پیتزبورگ پنسیلوانیا

وبلاگ خاک‌گرفته همین است که می‌بینید. راحت نیست، از لحاظ عذاب وجدان عرض می‌کنم، که بیاییم و دست‌ای به این گوشه و آن گوشه‌اش بکشیم و گردی از این رو بگیریم و خاک‌ای بر آن رو بنشانیم و بعد بزنیم برویم پی کارمان. مشکوک می‌زند. فکر می‌کنند صاحب‌خانه نیست که آمده، دزد است شاید. نه دزد پسورد حکمتا، بلکه دزد شخصیت: این که است آمده این‌جا می‌نویسد، سولوژن که این نبود؟ عوض شده است لابد. دیگر نمی‌شناسیم‌اش.

خانه‌تکانی‌ی اساسی هم که خودتان حتما استحضار دارید، سخت است و دشوار (خیر، بله، اتفاقا دوشواری هم داره!). باید بیاییم و فکر کنیم و مقدمه بچینیم و موخره را در نظر داشته باشیم و خط استدلال را محکم بچسبیم و از مرز نازک مسخره به دیار مغلطه فرو نیافتیم و در این میان صنایع ادبی را نیز لحاظ کرده، تا در نهایت اگر خدای منان بخواهد، پست‌ای درخور نوشته شده، با سلام و صلوات پست گشته، انشاالله خواننده‌هایی جذب کرده و اگر شانس داشته باشیم (و همو بطلبد)، بحث‌هایی نیز بیانگیزد.

و اگر شانس نداشته باشیم، ملتفت می‌شویم که خواننده‌ای نمانده است و ما برای خودمان نوشته‌ایم و همین و بس. نه این‌که نوشتن برای خود بد چیزی باشد. اتفاقا می‌گویند باعث زلالی‌ی فکر و اندیشه می‌شود. حتما راست می‌گویند. اما از خدا که پنهان است (حریم شخصی من و خدا)، اما از شما پنهان نباشد که وبلاگ‌صاحاب دل‌اش نمی‌آید خواننده نداشته باشد. یاد صحنه‌ی انتهایی فیلم «اینک آخر زمان» بیافتید که کلنل کرتز (مارلون براندو) می‌گوید «horror! horror!».

اما خب، روزگار همین است که می‌بینید. شنیده‌ایم که می‌گویند وبلاگ‌نویسی اصولا از رونق افتاده. می‌گویند همه‌ی ملت روی فیس‌بوک ولوی‌اند و بقیه‌شان هم در توییتر می‌تازند. ما که عدد نداریم، اما به نظر راست می‌گویند. اما خب، تفاوت فیس‌بوک و وبلاگ در حد تفاوت گپ و گفت‌وگوی در مهمانی شام است با مقالک نوشتن یا دست‌کم نامه‌نگاری به رفیق قدیم. یا مثلا تفاوت سینی اردور پنیرهای جوراجور است با هلیم. یا شاید هم تفاوت ویدئوی یوتیوب دیدن با ویدئوی TED دیدن. توییتر هم که ماجرای جداگانه‌ای دارد، بیایید اصلا درباره‌اش حرف نزنیم (تبلیغ از خود نباشه دور از جون، من هم از این‌جا توییت می‌کنم. لابد دیده‌اید. فالو کنید که هر ده فالوور توییتر مانند یک خواننده‌ی وبلاگ است).

جدا از این موضوعات، خوب است کمی وقایع‌نگاری کنیم برای عزیزان. مدت‌ایست مونترال را ترک کرده‌ام (گریه‌ی حاضران) و به شهر پیتزبورگ آمده‌ام (گریه‌ی غایبان). پیتزبورگ هم البته برای خودش شهری است، ولی خب، مونترال نیست (کم‌تر شهری مونترال می‌شود به هر حال). خوبی‌های زیادی هم دارد که توضیح‌شان بماند برای بعد، اما بزرگ‌ترین مشکل‌اش این است که دوستان عزیز مونترالی این‌جا نیستند. که؟ کجا؟ کی؟
بقیه‌اش بماند برای بعد. گشنه‌ام، بروم صبحانه بخورم.

پیش‌بینی‌هایی درباره فیلم ۳۰۰

پیش‌بینی می‌کنم که تا یکی دو هفته‌ی دیگر فیس‌بوک و وبلاگستان و دیگر شبکه‌های اجتماعی مجازی پر می‌شود از تحلیل‌هایی راجع به فیلم «۳۰۰: ظهور یک امپراتوری» و دروغ‌های تاریخی و قلب حقیقت‌های بی‌شمار و سیاه‌نمایی‌های غرض‌ورزانه‌اش علیه امپراتوری باشکوه و صلح‌دوست ایران باستان. به زودی تحلیل‌هایی خواهیم خواند که نشان می‌دهد صهیونیست‌ها پشت این فیلم بوده‌اند و به تدریج نقش مخفیانه و موذیانه‌ی ایتالیایی‌های رشوه‌گیر، فرانسوی‌های از خود راضی، انگلیسی‌های مکار و استرالیایی‌های بی‌تمدن بر آب می‌شود.

کمپین‌هایی اعتراض‌آمیزی ایجاد می‌شود، تومارهای بلند بالایی امضا خواهد شد و تلاش‌های ناموفق‌ای برای تولید بمب گوگلی آغاز می‌شود.

نتیجه‌ی این اعتراض‌ها نه خلل‌ای در فروش فیلم ایجاد می‌کند و نه مقام‌های کمپانی وارنر عذرخواهی می‌کنند. حتی نه فرانک میلر با سری فروافتاده به ایران می‌آید تا شرم‌گین مهمان‌نوازی ایرانیان شود و در بازدید از خرابه‌های امپراتوری به حقیقت دست یابد و قطره اشک‌ای بر خاک پاک کورش کبیر بریزد و فاتحه‌ای بخواند و در راه بازگشت به شیراز کباب و دوغ‌ای مشتی بزند و قسم بخورد که در کتاب کمیک بعدی‌اش جبران می‌کند.

نه دوستان! هیچ‌کدام از این‌ها رخ نمی‌دهد. بلکه در نهایت ایرانیان با قلب‌ای شکسته و غروری جریحه‌دار شده در این روزهای پیش از نوروز زیر فشار مضاعف تورم و گرانی شرم‌سار فرزندان خود شده و زیر لب نجوا می‌کنند: «ما ز وارنر چشم یاری داشتیم/خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتیم؛ شیوه‌ی چشم‌ات فریب جنگ داشت/ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم» و با دل‌ای چرکین دوباره بر سر میزهای مذاکره‌ی هسته‌ای می‌نشینند و به در و همسایه می‌سپارند که اگر کپی‌ی با کیفیت‌ای از ۳۰۰ به دست‌شان رسید، حتما خبرشان کنند.

پ.ن.۱: طبیعتا شما این‌طوری نیستید قربان!
پ.ن.۲: همه‌ی شخصیت‌های این نوشته، از ایرانی بگیر تا ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی و استرالیایی و صهیونیست، خیالی‌اند و هر گونه شباهت‌ای تصادفی است.
پ.ن.۳: این نوشته از سری کنش‌گران پیشارخدادی است.

من برق می‌شم میرم تو چشمات

۱) «من باد می‌شم می‌رم توی موهات
حرف می‌شم می‌رم تو گوشات
فکر می‌شم می‌رم تو کله‌ت
من بنز می‌شم می‌رم زیر پات
فقر می‌شم می‌رم تو جیبات
گرگ میشم میرم تو گله‌ت»

۲) کلیپ ویدئویی پیش درآمد علی عظیمی را دوست دارم:‌ مونتاژی از تکه‌فیلم‌های ایرانی‌ی چند دهه‌ی اخیر. موقع تماشای‌اش چیزی توجه‌ام را جلب کرد: حجاب‌ای که بر تاریخ تصویری‌ی سه دهه‌ی و خرده‌ای اخیر به اجبار نشانده شده است. لاک سیاه سانسوری که برای همیشه روی فیلم‌های‌مان باقی می‌ماند. صد سال دیگر هیچ‌وقت نخواهیم دانست که هنرپیشه‌های زن چند دهه‌ی آخر قرن ۱۴ام خورشیدی واقعا چه شکلی بوده‌اند. افسوس!

۳) «من برق می‌شم میرم تو چشمات
اشک می‌شم میرم رو گونه‌ت
زلف می‌شم میام رو شونه‌ت
من باد می‌شم می‌رم توی موهات
سیگار می‌شم می‌رم رو لبات
دود می‌شم می‌رم تو ریه‌ت»

۴) روز جهانی زن مبارک!

ممیز پارسی

اعداد اعشاری را در پارسی چگونه می‌نویسید؟ ۳.۱۴؟ ۳/۱۴؟ و یا ۳٫۱۴؟
اولی از نقطه استفاده کرده، دومی از slash و سومی از ممیز پارسی (Shift + ۳).

۱) در بیش‌تر کشورها برای جداکردن بخش اعشاری عدد یا از کاما استفاده می‌شود یا از نقطه. ریشه‌ی این کار از دانش‌مندان اسلامی می‌آید که از خطک عمودی برای جداکردن اعداد استفاده می‌کنند. بعدترها آن خطک در حروف‌چینی با کاما یا نقطه جای‌گزین شد.

۲) استفاده از کامای لاتین برای جداکردن اعداد فارسی معقول نیست (یعنی ۳,۱۴) چون نیازمند تغییر زبان صفحه کلید است. ویرگول فارسی هم شکل‌اش متفاوت است و روح آن خط را ندارد (یعنی ۳،۱۴).

۳) استفاده از slash (/) به نظر می‌آید که تقریبی‌ست برای همان رسم‌الخط دانش‌مندان اسلامی. متاسفانه مشکل این است که در ریاضی برای تقسیم هم از همین علامت استفاده می‌کنیم. در نتیجه مشخص نیست ۱/۲ آیا به معنای نیم است یا یک و دو دهم. در نتیجه نظر کارشناسی‌ی من(!)‌ این است که / را باید تحریم کنیم!

۴) ممیز پارسی (Shift + ۳) راه‌حل خوب و معقول‌ایست برای این مشکل. شکل‌اش گویا شبیه به همان‌چیزی‌ست که دانش‌مندان اسلامی استفاده می‌کردند و یک جورهایی راه‌حل «خودمان» است. جالب این‌که در این همه سال‌ای که تایپ می‌کنم از وجود چنین علامت‌ای بی‌خبر بودم.

۵) مشکل ممیز پارسی البته این است که نیاز به حرکت بیش‌تر دست‌ها روی صفحه‌ی کلید دارد. اگر کس‌ای مجبور باشد زیاد عدد فارسی بنویسد، این ماجرا آزاردهنده است.

۶) یک سوال‌ای که برای‌ام مطرح می‌شود این است که چرا از نقطه برای جداکردن بخش اعشار استفاده نشود؟ یعنی بنویسیم ۳.۱۴ به جای ۳٫۱۴؟ درست است که ممیز پارسی برای این طراحی شده که علامت ممیز باشد، اما نقطه راه‌حل ساده‌ترین به نظر می‌آید و در جهان پرکاربردتر.

منابع: این‌جا و آن‌جا!

بیش‌خوابی

از آن دوشنبه صبح‌ای که مهرداد چشم‌های‌اش را باز کرد یک هفته طول کشید تا کامل از خواب بیدار شود. تا آن موقع دیگر دیر شده بود و کاری از دست ما بر نمی‌آمد. …

شعله، باد، تنهایی

می‌آیم
می‌روی
نگاه‌ات می‌کنم
روی بر می‌تابی
صدای‌ات می‌کنم
نمی‌شنوی
باد می‌آید
می‌روی
باد نمی‌وزد
نمی‌مانی
من تو را سخت دوست می‌دارم
و تو مرا سخت نکوهش می‌کنی از دوست‌داشتن‌ام
شعله می‌شوم که مگر من سنگ‌ام؟
سپهرم؟
عالم‌ام؟
که بتابم ناله‌های سرگردان تو را
و دوباره سرکشیده از این آبشار اندوه تا دورترین تاریکی‌های جنگل افسردگی
وز این هرم آتش‌فشان رابطه‌مان تا بدان سردسیرترین قلب عالم که تو باشی
می‌وزم
می‌رانی‌ام
می‌خواهم
می‌بینی‌ام
شرح می‌دهم
شرم می‌کنی
ستاره باران‌ات می‌کنم
چتر باز می‌کنی
مرا دریاب
– دریافته‌ام‌ات من
مرا بپوش
– دوشیده‌ام‌ات من
آغوش بده
– دست می‌دهم
راه نشان بده
– بن‌بست راه ندارد
تو را چه کنم؟
– مرا به همه‌ی عالم قسم‌ات در این گوشه‌ی خود تنها بگذار
تنها؟
– آری، آری، تنها!

تنهای‌ات می‌گذارم
چشم بر می‌کشی
لبخند می‌زنم
لبخند می‌زنی
می‌روم
می‌مانی
و قطره‌ای بر گونه‌ات می‌چکد
و قطره‌هایی دیگر
و تو در باتلاق تنهایی خویش به تاریخ می‌روی.

[نسخه ابتدایی نوشته شده در تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۱۲.]