ای دل دگر گولم مزن؛ مه بشته گولت ناخورم

به آهنگ آدم پوچ محسن نامجو گوش می‌دادم. صدای‌اش را و شعرش را دوست داشتم. می‌خواستم ببینم که شعر سروده‌ی کیست: نامجو یا دیگری؟
معلوم شد شعر از نامجو نیست، از ابراهیم منصفی است، شاعر جنوبی که گویا بیش‌تر در دهه‌ی چهل خورشیدی فعال بود. گشتن نمی‌خواست تا صدای زیبا و بس غم‌انگیزش را بشنوم. امشب همه‌اش به این قطعه گوش می‌کنم و فکر می‌کنم مگر می‌شود از این غم‌گین‌تر هم شعر گفت و خواند؟

مَوا برم تنها بَشُم؛ تنها فقط وا سایه خو
ساعت تلخ رفتن‌ه؛ مِه خوب افَهمُم غایه خو

دو روز تلخ زندگی؛ قصه‌ی تلخ مُردَن‌ه
امید یَک روز زندگی؛ دنبال خو وا گور بردن‌ه

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم

آدم پوچی مثل مِه؛ کجا بِرِت که جاش بشه
با چه زبونی گپ بزن؛ تا یکی آشناش بشه

موا از این‌جا دور بَشُم؛ جایی بِرم که چوک اَرم
غیر از خیال خوب خوم؛ چیزی نَهَسته تو سرم

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم.

پ.ن: موقع سعی برای نوشتن متن شعر، که از این‌جا و این‌جا برای تصحیح نهایی‌اش کمک گرفتم، به این فکر می‌کردم که کاش با لهجه‌های بیش‌تری در ایران آشنا بودم. کاش دوستان غیرتهرانی‌ام لهجه‌شان را حفظ می‌کردند و با همان لهجه‌ی محلی‌شان صحبت می‌کردند. گرچه گویا فشاری بر ایشان بود برای تلاش برای تقلید لهجه‌ی «استاندارد» تهرانی. آیا به خاطر ترس از مسخره‌شدن بود؟ یا چیزی دیگر؟ نمی‌دانم. الان دل‌ام برای شنیدن صد جور، یا دیگر ده جور، دیالکت مختلف پارسی تنگ شده است.

من برق می‌شم میرم تو چشمات

۱) «من باد می‌شم می‌رم توی موهات
حرف می‌شم می‌رم تو گوشات
فکر می‌شم می‌رم تو کله‌ت
من بنز می‌شم می‌رم زیر پات
فقر می‌شم می‌رم تو جیبات
گرگ میشم میرم تو گله‌ت»

۲) کلیپ ویدئویی پیش درآمد علی عظیمی را دوست دارم:‌ مونتاژی از تکه‌فیلم‌های ایرانی‌ی چند دهه‌ی اخیر. موقع تماشای‌اش چیزی توجه‌ام را جلب کرد: حجاب‌ای که بر تاریخ تصویری‌ی سه دهه‌ی و خرده‌ای اخیر به اجبار نشانده شده است. لاک سیاه سانسوری که برای همیشه روی فیلم‌های‌مان باقی می‌ماند. صد سال دیگر هیچ‌وقت نخواهیم دانست که هنرپیشه‌های زن چند دهه‌ی آخر قرن ۱۴ام خورشیدی واقعا چه شکلی بوده‌اند. افسوس!

۳) «من برق می‌شم میرم تو چشمات
اشک می‌شم میرم رو گونه‌ت
زلف می‌شم میام رو شونه‌ت
من باد می‌شم می‌رم توی موهات
سیگار می‌شم می‌رم رو لبات
دود می‌شم می‌رم تو ریه‌ت»

۴) روز جهانی زن مبارک!

آقای پست

«آقای پست» هم شعر دارد، هم موسیقی دارد و هم کلیپ تصویری و هر سه به نظرم خوب‌اند و هم‌دیگر را کامل می‌کنند. به گوش من صدای علی عظیمی در این آهنگ شوخ‌طبع است ولی شعر طنز سیاه‌ای‌ست و فضای کلیپ هم تیره است و سیاه‌بودن شعر را کامل می‌کند. نتیجه‌ی نهایی کار حتی اگر دردآور باشد، افسرده نیست.

بار اولی که این نمآهنگ را دیدم فکری که به ذهن‌ام رسید این بود که چقدر این کار پر از نفرت است. چرا؟ الان می‌گویم!

نقطه‌ی چرخش معنایی نمآهنگ «آقای پست» برای من نه وقتی بود که ریش بلند آقای پست را می‌دیدم و نه حتی وقتی که روزنامه‌ی کیهان‌اش را دیدم، بلکه وقتی بود که پسرش وارد ماجرا شد. «پسر ارشدی که یکمی عقب‌مونده‌ست ولی با این‌حال مدیر کارخونه‌ست». در این لحظه آقای پست از یک تیپ سنتی به یک گروه خیلی مشخص تبدیل می‌شود: «حاج آقا و آقازاده‌ی رانت‌خوارش» – یا چیزی مشابه. موسیقی «آن‌هایی» را نشان می‌دهد که «ما» نیستند و آن‌ها را یک‌سره منفی نقد می‌کند.

دو سه بار دیگر هم نمآهنگ را شنیدم و دیدم. هنوز نظرم همان است که پیش‌تر نوشتم اما الان با خود می‌گویم که به هر حال موسیقی راکْ اجتماع را نقد می‌کند – چه به نظرم نقد تندی بیاید، چه نیاید. شکاف بین «ما» و «آن‌ها» توسط موسیقی ایجاد نشده، بلکه وجود داشته و نشان‌داده شده. وظیفه موسیقی راک التیام این شکاف نیست، نشان‌دادن‌اش است.

ببینیدش!

بزرگ بشی می‌خوای چی‌کاره بشی؟ فرخ سیمابی

بعضی روزهای تاریک و ابری در این شهر غفلت‌زده به این نتیجه می‌رسم حالا که هر چه کردیم آب و نون نشد برامون، کاش دست‌کم می‌رفتیم و مطرب شورشی‌ای چون آقامون فرخ سیمابی می‌شدیم که هم به نان رسید و هم به نام و هم دنیایی را شاد کرد. و البته فردای‌اش نه، اما پس فردای آن روز هم نظرم بر می‌گردد و می‌گویم گور پدر نون و مادر نام و می‌نشینم سر کارم و علم را سلانه سلانه و بی جیره و مواجب به پیش می‌برم.

حالا این‌ها به کنار، آقامون چند روز پیش شصت و پنج ساله شد.

Cellolitis

Cellolitis را چندی پیش زیر شُرشُر باران کشف کردم. جشنواره‌ی Fringe بود و شب بود و ما وجودمان خیس شده بود؛ اما ایستادیم و Follow Uاش را زیستیم. Cellolitis را دوست میدارم.

تکمیلی: آهنگ فعلی، 2017 از آلبوم Raw Cutشان است.

اسمال‌آقا بر برجک سوسن‌خانم

آهنگ سوسن خانم را که شنیده‌اید و احتمالا نمآهنگ‌های متعددی از آن را هم دیده‌اید (نسخه‌ی دانش‌گاه آلبرتای‌اش این‌جاست). حال بروید و این‌جا هم «اسمال آقا» را بشنوید و انگشت حیرت بر دندان بگزید و دو چندان با خود بگویید که «هنر نزد ایرانی است و بس!».

هنوز متقاعد نشده‌ام که وجود پدیده‌ای چون سوسن خانم و بازسازی‌های متعدد نمآهنگ‌اش را چگونه باید تفسیر کرد (مثلا نوشته‌ی مریم مومنی درباره‌ی خود آهنگ را ببینید)، اما هر جور که تفسیرش کردید می‌توانید از این طنزیده‌اش (spoof/نقیضه) لذت ببرید.

حالا به راستی هنر نزد ایرانی است و بس؟!

A Great Day for Freedom: The Day the Wall Came Down

دیوارها فرومی‌ریزند،
آجر آجر،
کلوخ کلوخ،
شهر شهر.
دیوارها همگی فرو خواهند ریخت.

امروز،‌ نه نوامبر، بیستمین سال‌گرد فروریزی‌ی دیوار برلین است. مبارک باشد! داستان فروریزی‌ی دیوار هم بامزه و البته کمی تصادفی است. پیش‌نهاد می‌کنم بخوانیدش.
[عکس را از این‌جا برداشته‌ام.]

برادر نوجون‌ه؛ برادر غرق خون‌ه؛ برادر کاکل‌اش آتش فشون‌ه

شب است و چهرهی میهن سیاهه

نشستن در سیاهی‌ها گناهه

تفنگ‌ام را بده تا ره بجویم

که هر که عاشقه پای‌اش به راهه

برادر بیقراره؛ برادر شعله‌واره؛ برادر دشت سینه‌اش لاله‌زاره

شب و دریای خوف‌انگیز و طوفان

من و اندیشه‌های پاکِ پویان

برای‌ام خلعت و خنجر بیاور

که خون می‌بارد از دل‌های سوزان

برادر نوجون‌ه؛ برادر غرق خون‌ه؛ برادر کاکل‌اش آتش فشون‌ه

تو که با عاشقان دردْ آشنایی، تو که هم‌رزم و هم‌زنجیر مایی

ببین خون عزیزان را به دیوار، بزن شیپور صبح روشنایی

خواننده:‌ محمدرضا شجریان

آهنگ:‌ محمدرضا لطفی (؟)

شعر: اصلان اصلانیان (؟)

راوی:‌ مهدی فتحی (؟)

(گوش فرادهید – ۱ مگابایت – mp3)