Category Archives: ادبیات

آرزوهای نوروزی

سال نو شادان
روزها آفتابی
شب‌ها پر از رقص و جام و پای‌کوبی

تن‌های‌تان قرص و محکم
سالم و بی‌هیچ گزند
بازوان خسته از بار، اما
جیب‌های‌تان ز رونق پربار

دست‌های‌تان گره‌کرده در دست یار
تن‌ها به تنْ ‌ساییده
آپشنال‌اش هم این باد: پستان‌های‌تان شیرده
کودکانی پر هیاهو در کنارتان با لبخند

غم‌ها‌ی‌تان کوتاه
چون چای تلخ‌ای کم‌رنگ
شادی‌های‌تان طولانی
سبز، شیرین، پررنگ

سرهای‌تان بی‌شرم بالا بلند
روزهای‌تان باقی
سال نوی‌تان آفتابی

دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود (آیدا احدیانی)

با اینکه آیدا احدیانی را مدت‌هاست از طریق وبلاگ و توییترش می‌شناسم، اما هیچ‌وقت داستان‌های‌اش را نخوانده بودم. چند روز پیش مجموعه داستان کوتاه «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود» (انتشار: ۱۳۹۳؛ ۲۰۱۴) را از دوستای به امانت گرفتم و همین ساعتای پیش خواندن‌اش را تمام کردم.

این مجموعه ده داستان کوتاهی را دوست داشتم و طبیعتا بعضی داستان‌ها را بیش از بقیه. خیلی از داستان‌ها فضای رئالیستی شهری دارند، در فضای مهاجرت‌اند و درباره‌ی آدم‌ها و تنهایی‌شان‌اند. فضای بعضی از داستان‌ها مرا یاد فضای داستان‌های ریموند کارور می‌انداخت: روایت ساده، بدون هیچ واقعهی چشمگیری، ولی در نهایت دنیای انتهای داستان هزار هزار با دنیای آغازین، یا باور ما از آن، تفاوت دارد (مثلا: در نیوبرانزویک از سقف مار می‌چکد؛ کریستوفر را به خاطر داری؛ دودی که از دودکش خارج می‌شود دکتر برایان مهون است؛ ماهیگیران رودخانه‌ی فرانسوی).

زبان آیدا احدیانی، زبان ساده، خوش‌خوان و طنازی است و در کل دوست‌اش دارم. گرچه باید بگویم که متاسفانه زبان‌اش کمی لهجه انگلیسی دارد که کیفیت کارش را پایین می‌آورد (مثال: همین جمله‌ی من!). هم‌چنین گاهی به نظرم می‌آمد که دیالوگ‌ها دقیقا آن‌طوری نیست که آدم‌های معمولی با هم حرف می‌زنند. لهجه پیداکردن خارج‌نشینان البته کمی ناگزیر است و اجتناب از آن نیاز به دقت مضاعف دارد. دیالوگ‌نویسی هم که همیشه کار سختی بوده است.

یکی دو داستان آیدا، که از پاراگراف اول تا چهارم لابد آن‌قدر دوست شده‌ایم که به اسم کوچک صدای‌اش کنم؛ من رو هم می‌تونی سولو خطاب کنی، فضایی اندکی سورئال دارد. مثلا «عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است»، که اتفاقا یکی از داستان‌های مورد علاقه‌ام بود. مثال دیگر داستان «مرد مشترک آپارتمان ۲۱۱۲» است.

داستان دیگری که فضای کاملا متفاوت‌ای با بقیه داشت، آخرین داستان مجموعه بود به نام‌ «پل‌های معلق مرزی». داستان‌ای با فضای عاشقانه و بسیار شخصی. موقع خواندن‌اش گاهی خجالت می‌کشیدم که نکند زیادی دارم به زندگی شخص نویسنده نزدیک می‌شوم (نمی‌دانم داستان چقدر به زندگی شخصی نویسنده ربط دارد؛ اما در هر حال این تصور در من ایجاد شد). این داستان را بسیار دوست داشتم، در حدی که کاش من می‌نوشتم‌اش.

چهار داستان‌ای که بیش‌تر دوست داشتم:

پل‌های معلق مرزی
کریستوفر را به خاطر داری؟
– 06C37
عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است

خلاصه این‌که اگر باز هم دست‌ام به کتاب یا داستان‌ای از آیدا احدیانی برسد خواهم خواندش.

ضدکتاب‌خانه

من کتاب‌فروشی‌رفتن و کتاب‌خریدن را خیلی دوست دارم. دوست دارم کتاب‌ها را از قفسه‌ها بیرون بکشم، پشت جلدشان را بخوانم، نگاه‌ای به صفحه‌ی عنوان مطالب بیندازم، اولین صفحه‌ی کتاب را بخوانم، استخاره‌وار کتاب را باز کنم و پاراگراف‌ای بخوانم، و در نهایت با مشورت با جیب‌ام تصمیم بگیرم که آیا دوست دارم این کتاب را به عضویت کتاب‌خانه‌ام در بیاورم یا نه. اما از طرفی یکی از عذاب‌وجدان‌های‌ام همیشگی‌ام این بوده است که کتاب‌ای بخرم و بعد نخوانم. در نتیجه در این چند سال همیشه قید می‌گذاشته‌ام که کتاب‌ای بخرم که همان روز شروع به خواندن‌اش کنم. صد البته کتاب‌ها الزاما تا آخر خوانده نمی‌شوند. حال یا کتاب آن‌قدرها که تصور می‌کرده‌ام جذاب نبوده است، یا این‌که کتاب تازه‌تری چشم‌ام را گرفته، یا که اصلا دغدغه‌های دیگر زندگی آن‌قدر متورم شده‌اند که کتاب‌خوانی را برای مدتی به حاشیه رانده است.

تا چند وقت پیش در این ملغمه‌ی هوس و گناه غوطه‌وران از این سو به آن سو تاب می‌خوردم که اتفاقی نقل‌قول‌ای از امبرتو اکو خواندم که از مفهوم ضدکتاب‌خانه صحبت می‌کرد. اکو از این می‌گوید که حجم کتاب‌های نخوانده‌شده‌ی کتاب‌خانه‌ی شخصی‌ی هر فردی مهم‌تر از تعداد کتاب‌های خوانده‌شده‌ی اوست. او می‌گوید که ارزش کتاب‌های نخوانده‌شده اتفاقا بیش‌تر از کتاب‌های خوانده‌شده است چون آن‌های‌اند که قرار است بخش‌های نادانسته‌ی معلومات فرد را پر کنند. کتاب‌های نخوانده‌شده، ابزارهای پژوهش‌اند. کتاب‌های خوانده شده، همان فضایی را پر می‌کنند که در حال حاضر می‌دانیم.

می‌توان پاسخ داد که خب، می‌توان از کتاب‌خانه‌ی عمومی یا دانش‌گاه استفاده کرد. و بعد اکو شاید پاسخ بدهد که آن‌ها دوردست‌تر از آن‌اند که بتوانید نیم‌شب بازشان کنید و بخوانیدشان.
می‌توان گفت که کتاب‌خانه‌های شخصی باعث قطع‌شدن درختان می‌شوند. و اکو شاید شانه‌های‌اش را بالا بیاندازد و شاید هم بگوید که فروش کتاب به نفع کتاب‌فروشی‌ها و ناشرهاست و اتکای همیشگی‌ی همه‌ی افراد به کتاب‌خانه‌های عمومی باعث تضعیف ناشران و کتاب‌فروشی‌ها و از این قبیل می‌شود و در ضمن بزند پشت‌مان و بگوید خیلی نگران قطع درختان نباشیم چون این درختان برای همین کارها کاشته شده‌اند.
شاید بگویید که هر کتاب‌ای بخواهید را می‌توانید فورا داون‌لود کنید. در این حالت اکو عاقل اندر سفیه به‌تان می‌نگرد.

لازم نیست با حرف امبرتو اکو موافق باشید. من که کاملا موافق نیست. اما برای کس‌ای که کتاب‌خریدن را دوست دارد، این حرف اکو بهانه‌ی خوبی است برای کاهش حس عذاب‌وجدان. از وقتی این نقل‌قول را خوانده‌ام، بیش‌تر از پیش کتاب خریده‌ام. البته نه این‌که اسراف کرده باشم خدای نکرده؛ در بازار نادانسته‌ها سرمایه‌گذاری کرده‌ام. گفتم به‌تان بگویم، شاید شما هم دنبال بهانه باشید برای گسترش ضدکتاب‌خانه‌تان.

پ.ن.۱: اول می‌خواستم لینک‌اش را توییت کنم. بعد دیدم که می‌خواهم بیش از دو سه جمله بگویم. چند وقتی هم هست که در ضدخاطرات ننوشته بودم. چه بهانه‌ای به‌تر از این. به هر حال وب‌لاگ برای همین چیزهاست دیگر، نه؟

پ.ن.۲: در ضمن سال نو مبارک!

سگ واغ‌واغو و خواب نازنازو

بیدار شدم
با واغ‌واغ سگ‌ای تنها
ترسیده
لرزان
از صدای ناشناس‌ای پشت در

نترس ای سگ
این صداهای غریب بی‌مکان نیز
روزی بگذرد
ولی این رویای پاره پاره‌ی ما
دگر باز نیاید

داستان‌های زندگی تو و دیگران

من ژانر داستانی‌ی علمیتخیلی را دوست دارم. برخلاف خیلیها پیف‌پیف نمی‌کنم که ارزش ادبی این داستان‌ها کجاست. علمیتخیلی ژانر ایده‌هاست. تصور جهان‌هایی متفاوت با جهان فعلی و تلاش برای کشف و درک آن. یک علمیتخیلی خوب نه تنها سرگرم‌کننده است، بلکه اجازه می‌هد تا چیزهایی درباره‌ی جهان فعلی‌مان هم یاد بگیریم. وظیفه‌ی داستان همین‌هاست دیگر، نه؟

گذشته از این مقدمه، که مدت‌ها روی دل‌ام مانده بود جایی بنویسم، باید بگویم که کشف نویسنده‌های علمیتخیلی برای‌ام هیجان‌انگیز است. نویسنده‌هایی که در ایران می‌شناختم محدود بودند و به تدریج همه‌شان مردند (آسیموف که خیلی وقت پیش از شروع نوشتن در این وبلاگ؛ آرتور سی. کلارک و استانیسلاو لم و مایکل کرایتون هم در دهه‌ی گذشته). در این مدت چند نفر تازه هم کشف کرده‌ام که تازه‌ترین‌شان نویسنده‌ایست به نام تد چیانگ (Ted Chiang). تد چیانگ امریکایی است. شاید طبق بعضی تعریف‌ها به‌تر باشد او را نویسنده‌ی ادبیات گمانه‌زنانه (speculative fiction) دانست چون همه‌ی داستان‌های‌اش بار «علمی» ندارد.

تد چیانگ از حدود سال ۱۹۹۰ شروع به انتشار داستان‌های‌اش کرده است و تا به حال چهارده اثر بیش‌تر منتشر نکرده. همهی آثارش یا داستان کوتاه بودند یا رمانک (novella و novellete). به خاطر همین کم‌کاری‌اش، هیچ‌وقت در کتاب‌فروشی‌ها نام او به چشم‌ام نخورده بود. نام او را به گمان‌ام اولین بار به طور اتفاقی در نقد اثری دیگر خواندم. نگاه‌ای به صفحه‌ی ویکی‌پیدای‌اش انداختم و مطمئن شدم که باید حتما چیزی از او بخوانم. از کیفیت کار او همین بس که بگویم تا به حال ۴ بار جایزه نبولا (Nebulaبرده است و ۳ بار جایزه هوگو (Hugo). این دو از اصلی‌ترین جایزه‌های ژانر علمیتخیلی و فانتزی هستند.

کتاب‌ای که از او خواندم مجموعه‌ای هشت داستان‌ای بود به نام Stories of Your Life and Others. ویژگی خیلی جالب این داستان‌ها این بود که خیلی با هم تفاوت داشتند. انگار هر کدام را یک نویسنده متبحر در زیرژانر خویش نوشته است. برای این‌که درک‌ای از گستره‌ی داستان‌ها پیدا کنید، خلاصه‌ای از هر کدام را می‌نویسم (و هم‌چنین برای این‌که چند وقت بعد خودم هم یادم بیاید داستان راجع به چه بود؛ وبلاگ است دیگر). با این‌که تلاش می‌کنم که خیلی از داستان لو نرود، اما به هر حال مواظب باشید و یکی از چشم‌های‌تان را ببندید و کلمات را یک در میان بخوانید.

برج بابل (Tower of Babylon): برج بابل زمین را به سماوات (heavens) متصل میکند. این داستان روایت معدن‌چی‌ایست از سفر چند ماهه‌اش برای رسیدن به سقف آسمان و ورود به سماوات. فضای داستان را دوست داشتم. گرم بود.

تقسیم بر صفر (Division by Zero): روایت ریاضی‌دان‌ایست که کشف می‌کند که ریاضی ناسازگار (inconsistent) است. به طور هم‌زمان از داستان زندگی زناشویی‌اش نیز می‌خوانیم. خواندن علمیتخیلی‌ای که از پروژه راسل و وایتهد در اثبات حساب از منطق بگوید و از Godels Incompleteness Theorems بنویسند برای‌ام خیلی جالب بود.

فهم (Understand): دارویی کشف شده است که کمک می‌کند تا نورون‌های افرادی که دچار آسیب مغزی شده‌اند دوباره رشد کنند. مشاهده می‌شود که نه تنها آسیب مغزی قهرمان داستان از بین می‌رود، بلکه او باهوش‌تر از پیش هم شده است. تزریق‌ای دیگر و باز هم تزریق‌ای دیگر. داستان جالب بود، گرچه من کمی نسبت به داستان‌های راجع به انسان‌های خیلی باهوش‌تر از معمول حساسیت دارم.

داستان زندگی تو (Story of Your Life): تلاش زبانشناسای برای کشف زبان موجودات فرازمینی و در عین حال روایت زندگی دخترش. زبان فرازمینیان بسیار با زبان انسان‌ها تفاوت دارد و در تلاش برای کشف رمزگشایی از آن زبان، زبان‌شناس می‌فهمد که درک آن‌ها از مفهوم زمان با انسان‌ها تفاوت دارد. بیش‌تر از این چیزی نمی‌گویم جز این‌که این وسط می‌فهمیم که اصل وردشی (variational principle) اهمیت دارد. این داستان عالی است! هم روایت‌اش، هم فیزیک‌اش، هم زبان‌شناسی‌اش.

تکامل علم انسانی (The Evolution of Human Science): روایت‌ای کوتاه از زمان‌ای که ماشین‌ها باهوش‌تر از انسان‌ها می‌شوند و خود شروع به تولید علم می‌کنند. علم تولیدشده دیگر برای انسان‌ها مفهوم نیست. آیا انسان‌ها هم‌چنان می‌توانند تولیدکننده‌ی علم باشند یا صرفا می‌توانند تلاش کنند تا روایت‌گر علم ماشین‌ها باشند؟ یاد کتاب‌های ترجمه‌ای و کبکبه و دبدبه‌ی بعضی مترجمان کتاب درسی‌ها می‌افتم (و یک جورهایی این نوشته هم از چنان جنس‌ایست).

هفتاد و دو حرف (SeventyTwo Letters): داستان در زمان گذشته رخ می‌دهد، احتمالا قرن نوزدهم میلادی. انسان‌ها می‌توانند با نوشتن «کلمه» از خاک موجود متحرک بیافرینند که کارهای دل‌خواه‌شان را انجام دهد (در واقع گولم Golem). یک جور روبات. همچنین انسان‌ها هنوز درک‌ای از ژنتیک و تکامل ندارند. حال این وسط کشف می‌شود که بقای بشریت در خطر است. کلمه چگونه می‌تواند بشریت را حفظ کند؟ این داستان را هم خیلی دوست داشتم. یک جور علمیتخیلی با بن‌مایه‌ی علم قرن‌ها پیش و هم‌چنین اثری در ژانر تاریخ جای‌گزین (alternative history). چنین ژانری به پانکِ بخار (steampunk) معروف است.

جهنم نبود خداست (Hell is the absence of God): روایت جهان‌ایست که فرشتگان به طور مرتب بر مردمان ظاهر می‌شوند و در هر ظهورشان عده‌ای را شفا می‌بخشند و عده‌ای را ناقص می‌کنند و عده‌ای را می‌کشند. شخصیت اصلی داستان، که خدادوست نیست، هم‌سر مومن‌اش را در یکی از این ظهورها از دست می‌دهد. داستان تلاش اوست برای «عشق»ورزیدن به خداوند تا بتواند در آخرت به هم‌سرش بپیوندد. نگاه‌ای تازه به تعامل انسان و خدا. تا یکی دو صفحه‌ی آخر، این داستان را دوست داشتم. یک جورهایی یاد فیلم AI کوبریک و اسپیلبرگ می‌افتم که فیلم می‌توانست زودتر تمام شود و ضربه‌ی محکم‌تری بزند. این‌جا هم همین‌طور بود. به هر حال داستان خوبی است و متفاوت با هر داستان «مذهبی» دیگری که تا به حال خوانده‌ام.

دوست‌داشتن آن‌چه می‌بینید: یک روایت مستند (Liking What You See: A Documentary): میزان زیبایی انسان‌ها در نوع برخوردمان با آن‌ها تاثیر می‌گذارد. چیزی که به آن اثر هالهای میگویند. این داستان که به صورت مجموعه‌ای مصاحبه نوشته شده است درباره‌ی اختراع‌ایست که اجازه می‌دهد انسان‌ها درک‌ای از زیبایی دیگران نداشته باشند. چنین چیزی اجازه می‌دهد که دیگران را آن‌گونه که هستند و رفتار می‌کنند بشناسیم و نه از ظاهرشان. اگر کس‌ای را دوست داریم، به این خاطر دوست داریم که مثلا خوش‌رفتارست و نه این‌که زیباست. طبیعتا عده‌ای موافق چنین اختراع‌ای هستند و عده‌ای مخالف. این داستان مستندگونه روایت‌ایست از تلاش این دو گروه. داستان‌ای اجتماعی/فمینیستی.

ای دل دگر گولم مزن؛ مه بشته گولت ناخورم

به آهنگ آدم پوچ محسن نامجو گوش می‌دادم. صدای‌اش را و شعرش را دوست داشتم. می‌خواستم ببینم که شعر سروده‌ی کیست: نامجو یا دیگری؟
معلوم شد شعر از نامجو نیست، از ابراهیم منصفی است، شاعر جنوبی که گویا بیش‌تر در دهه‌ی چهل خورشیدی فعال بود. گشتن نمی‌خواست تا صدای زیبا و بس غم‌انگیزش را بشنوم. امشب همه‌اش به این قطعه گوش می‌کنم و فکر می‌کنم مگر می‌شود از این غم‌گین‌تر هم شعر گفت و خواند؟

مَوا برم تنها بَشُم؛ تنها فقط وا سایه خو
ساعت تلخ رفتن‌ه؛ مِه خوب افَهمُم غایه خو

دو روز تلخ زندگی؛ قصه‌ی تلخ مُردَن‌ه
امید یَک روز زندگی؛ دنبال خو وا گور بردن‌ه

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم

آدم پوچی مثل مِه؛ کجا بِرِت که جاش بشه
با چه زبونی گپ بزن؛ تا یکی آشناش بشه

موا از این‌جا دور بَشُم؛ جایی بِرم که چوک اَرم
غیر از خیال خوب خوم؛ چیزی نَهَسته تو سرم

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم.

پ.ن: موقع سعی برای نوشتن متن شعر، که از این‌جا و این‌جا برای تصحیح نهایی‌اش کمک گرفتم، به این فکر می‌کردم که کاش با لهجه‌های بیش‌تری در ایران آشنا بودم. کاش دوستان غیرتهرانی‌ام لهجه‌شان را حفظ می‌کردند و با همان لهجه‌ی محلی‌شان صحبت می‌کردند. گرچه گویا فشاری بر ایشان بود برای تلاش برای تقلید لهجه‌ی «استاندارد» تهرانی. آیا به خاطر ترس از مسخره‌شدن بود؟ یا چیزی دیگر؟ نمی‌دانم. الان دل‌ام برای شنیدن صد جور، یا دیگر ده جور، دیالکت مختلف پارسی تنگ شده است.

شعله، باد، تنهایی

می‌آیم
می‌روی
نگاه‌ات می‌کنم
روی بر می‌تابی
صدای‌ات می‌کنم
نمی‌شنوی
باد می‌آید
می‌روی
باد نمی‌وزد
نمی‌مانی
من تو را سخت دوست می‌دارم
و تو مرا سخت نکوهش می‌کنی از دوست‌داشتن‌ام
شعله می‌شوم که مگر من سنگ‌ام؟
سپهرم؟
عالم‌ام؟
که بتابم ناله‌های سرگردان تو را
و دوباره سرکشیده از این آبشار اندوه تا دورترین تاریکی‌های جنگل افسردگی
وز این هرم آتش‌فشان رابطه‌مان تا بدان سردسیرترین قلب عالم که تو باشی
می‌وزم
می‌رانی‌ام
می‌خواهم
می‌بینی‌ام
شرح می‌دهم
شرم می‌کنی
ستاره باران‌ات می‌کنم
چتر باز می‌کنی
مرا دریاب
– دریافته‌ام‌ات من
مرا بپوش
– دوشیده‌ام‌ات من
آغوش بده
– دست می‌دهم
راه نشان بده
– بن‌بست راه ندارد
تو را چه کنم؟
– مرا به همه‌ی عالم قسم‌ات در این گوشه‌ی خود تنها بگذار
تنها؟
– آری، آری، تنها!

تنهای‌ات می‌گذارم
چشم بر می‌کشی
لبخند می‌زنم
لبخند می‌زنی
می‌روم
می‌مانی
و قطره‌ای بر گونه‌ات می‌چکد
و قطره‌هایی دیگر
و تو در باتلاق تنهایی خویش به تاریخ می‌روی.

[نسخه ابتدایی نوشته شده در تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۱۲.]

 

 

مرگ‌نویسی و طعم تند فلفل قرمز

امروز داشتم چند داستان تازه از تنور کارگاه‌های داستان‌نویسی درآمده را می‌خواندم که دیدم همه‌شان یک جورهایی به مرگ ربط دارند. یا عزیزِ شخصیت داستان مرده است و داستان در سوگ رفتن اوست، یا خاطره‌ایست از اویی که دیگر نیست و ای کاش که بود. مثلا یکی از داستان‌های برگزیده و تقدیرشده عملا آموزش شیوه پخت دسری بود که شخصیت داستان از عزیز از دست‌رفته‌اش یاد گرفته بود و این وسط هم هر یک پاراگراف در میان اشاره می‌شد که شخصیت داستان اشک‌اش روان است، مبادا خواننده حجم تراژدی را فراموش کند. کارگاه ما هم همین‌طور بود که خیلی وقت‌ها یا از مرگ می‌نوشتیم یا ماجرایی به همان اندازه غم‌انگیز. پارسال به بچه‌ها می‌گفتم که باید مالیات مرگ‌نویسی وضع کنیم: اگر کس‌ای از بن‌مایه‌های مرگ و بدبختی برای داستان‌اش استفاده کرد، باید یک جورهایی هزینه‌اش را بدهد؛ مثلا بقیه را به بستنی یا قهوه مهمان کند یا چیزی از این دست. ایده‌ام نگرفت و داستان‌ها هم‌چنان پر بودند از آه و ناله.

 چرا داستان‌نویس‌های تازه‌کار (۱) این همه از مرگ می‌نویسند؟

مرگ البته پدیده‌ای غریب است. خیلی از ما از دور یا نزدیک با آن مواجه شده‌ایم (گرچه بیش‌ترمان خودمان نمرده‌ایم!). گمان می‌کنم تجربه‌ی مرگ از دست‌دادن عزیزی برای هیچ‌کس راحت نباشد. مرگ تجربه‌ای متفاوت است، و بسیار دردناک. دردی بسیار انسانی. بعید می‌دانم کم‌تر حیوان دیگری چنین حس‌ای نسبت به از دست‌دادن نزدیکان‌اش داشته باشد (۲).

و دقیقا نکته همین‌جاست! تجربه‌ی مرگ دیگری، تجربه‌ای غلیظ و بس انسانی است. تند است و می‌سوزاند. مثل فلفل قرمز. و وقتی آن تجربه را کلمه می‌کنیم و در داستان‌مان می‌پاشیم، داستان‌مان یک‌هو پر از احساسات انسانی می‌شود، طعم دیگری می‌گیرد، طعم تند فلفل قرمز.

داستان‌نویس تازه‌کار چون آشپز تازه‌کار است. همان‌طور که تندی فلفلْ طعم‌های دیگر را می‌پوشاند، تندی حرف‌زدن از مرگ هم با داستان چنین می‌کند. وقتی یکی از حساس‌ترین احساسات فرد را انگولک می‌کنی، دیگر مشخص نمی‌شود که آیا داستان‌ات خوب بوده یا نه. انگار که قاشق قاشق فلفل و ادویه به غذا اضافه کرده‌ای و حالا امید داری که خواننده‌ی اشک در چشم گوله‌شده‌ی زبان‌سوخته‌ی احساسات به سوز آمده از داستان‌ات خوش‌اش بیاید. و گاهی هم می‌آید. یا تا یکی دو ساعت فکر می‌کند که می‌آید. اما وقتی داستان‌نویس‌ای که غذای‌ات با کم‌ترین ادویه هم خوش‌خوان در آید. استفاده‌ی بیش از حد از فلفل قرمز و مرگ چندان هم هنر نیست.

پی‌نوشت‌ها

(۱) نه که لزوما بخواهم بگویم که من داستان‌نویس حرفه‌ای، پرقدمت و یا قوی‌ای‌ام. اما خواننده‌ی داستان که هستم؟ همان‌طور که می‌توان ویلون‌نواز نبود ولی فهمید که صدای ویلون طرف گوش‌خراش است.

(۲) البته مساله به این سادگی‌ها که نوشته‌ام نیست. شواهدی وجود دارد که حیوانات غیر از انسان هم سوگ‌واری می‌کنند. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: خیلی از پستانداران ساختارهای مغزی‌ی مشابه‌ای دارند. اما این‌که دقیقا «حس»شان (یا به قول فیلسوفان quale) از سوگ‌واری و اندوه چقدر شباهت/تفاوت با انسان دارد موضوع دیگری است که شاید خیلی سخت باشد درباره‌اش حرف‌زدن. البته همین حرف را درباره‌ی دو انسان هم می‌توان گفت: ممکن است تجربه‌ی ما هم از مرگ با هم‌دیگر متفاوت باشد. تا جایی که می‌دانم راه ساده‌ای برای مقایسه‌ی حس انسان‌های متفاوت وجود ندارد. نگاه‌ای به این و آن بیندازید.

Good Friday

مرگ ناصری

با آوازی یک‌دست،
یک‌دست،
دنباله‌ی چوبینِ بار
در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک می‌کشید.

«-تاج خاری بر سرش بگذارید!»

و آواز درازِ دنباله‌ی بار
در هذیان دردش
یکدست
رشته‌ای آتشین
می‌رشت.

«-شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

از رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست
«-تازیانه‌اش بزنید!»
رشته چرمباف
فرود آمد.
و ریسمان بی‌انتهای سرخ
در طول خویش
از گرهی بزرگ
برگذشت.

«-شتاب کن ناصری،‌ شتاب کن!»

از صف غوغای تماشاییان
العازر،
گام‌زنان راه خود را گرفت
دست‌ها
در پسِ پُشت
به هم درافکنده،
و جانش را از آزارِ گرانِ دِینی گزنده
آزاد یافت:

«-مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست!»

آسمانِ کوتاه
به سنگینی
به آواز روی در خاموشی رَحْم
فرو افتاد.
سوگواران،‌ به خاک‌پشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
برآمد.

-احمد شاملو
(تایپ‌شده از مجموعه «روشن‌تر از خاموشی» به انتخاب مرتضی کاخی)

پارسی شکر است، انگلیسی قفسه مربا

۱)‌ این نوشته سفارشی است. البته نه از آن نوع سفارشی‌هایی که زر و سیم (یا مس و یا حتی تومان) می‌دهند و صفحه‌ی سیاه‌شده تحویل می‌گیرند. اصلا و ابتدا! و حتی نه از آن مدل‌ها که می‌گویند «سولوژن جان! قربان شکل ماه‌ات بروم. می‌شه واس ما درباره چی‌چی دو کلوم بنویسی؟» و من هم بگویم «چون شما شمایید، به روی چشم‌ام». خیر. به والله ما این‌جور وبلاگ‌نویسی نیستیم جان شما.

۲) می‌پرسید پس چه؟ الساعه توضیح می‌دهم خدمت‌تان. اما اجازه بدهید بگویم موضوع اصلی‌ی این نوشته قرار است چه باشد. موضوع این نوشته این است که زبان پارسی (همان فارسی!) با وجود آن‌که شکر است، اما همان فقط شکر است. در مقابل زبان انگلیسی با وجود آن‌که شکر نیست، اما چون قفسه‌ی‌ پر از مرباست با ده‌ها طعم و مزه‌ی مختلف. هم‌چنین از نظر این بنده‌ی حقیر این نگرانی وجود دارد که شکرمان آب بیاندازد، آب‌قندی بیش از آن نماند.

۳)‌ پیش از آن‌که فریاد وامصیبتا سر دهید و شمشیر تیز از نیام برکشید اجازه دهید برگردیم به ماجرای پیشین و این‌که چه شد این پست را بنوشتیم. ماجرا برمی‌گردد به دو سه روز پیش که توییستخاره‌ای فرمودیم بدین محتوا:

«توییستخاره: آیا پیش از آن‌که ۲۰۱۲ تمام شود یک پست‌ای در ضدخاطرات بنویسم یا نه؟ تعداد فیوها/ری‌توییت‌‌های‌تان را می‌شمارم: زوج خوب، فرد بد.»(+)

ملت فیوها نمودند و ریتوییت‌ها کردند. نتیجه‌ی نهایی تا این لحظه که این متن را می‌نویسم فرد است، اما شوق ملت مرا به سر ذوق آورد و دور از انصاف دیدم لطف‌شان را بی‌پاسخ نهاده، پست‌ای در ضدخاطرات هوا نکنم. نتیجه این است که می‌بینید – گیریم تلاش‌ام برای آماده‌کردن‌اش پیش از پایان سال بی‌نتیجه بود. روز اول سال هم بد نیست، هست؟! ۲۰۱۳تان مبارک!

۴)‌ ایده‌ی این نوشته چند روز پیش در حین خواندن رمان Kafka on the Shore از Haruki Murakami به ذهن‌ام رسید (با تشکر از ن.ج. بابت کتاب). اصل کتاب به ژاپنی نوشته شده است ولی من ترجمه انگلیسی‌ی آن را می‌خواندم. طبیعتا نمی‌توانم درباره‌ی دقت ترجمه نظری بدهم، اما متن انگلیسی‌ی آن -تا جایی که سواد من قد می‌دهد- بسیار روان و خوش‌خوان است. در حین خواندن کتاب دو چیز توجه‌ام را جلب کرد.
یک این‌که بعضی جمله‌ها چقدر شیوا، خلاصه و زیبایند. و مهم‌تر و عجیب‌تر این‌که نتیجه‌ی تلاشک‌های من برای ترجمه‌شان به پارسی جمله‌هایی طولانی و نه چندان دل‌چسب بود.
دو این‌که گه‌گاه پیش می‌آمد که معنای واژه‌ای را نمی‌دانستم و به دیکشنری رجوع می‌کردم. طبیعی است که چون انگلیسی زبان اول من نیست، معنای بعضی از واژه‌ها را به انگلیسی ندانم اما پس از خواندن توضیح‌شان بفهمم که معنای کلمه چیست و معادل‌اش در پارسی چه خواهد بود. غریب ولکن واژه‌هایی بودند که معادل‌ای در پارسی برای‌شان نمی‌شناختم و گویا تنها راه توصیف‌شان استفاده از عبارت‌ای چند واژه‌ای بود.

۵) خواننده‌ی هوشیار که شما باشید چند نکته را به رخ‌ام می‌کشید. ابتدا این‌که کار هر بز نیست خرمن کوفتن و ترجمه تکنیک‌هایی دارد و سوادی می‌خواهد و تجربه‌ای می‌طلبد که من از آن بی‌بهره یا دست‌کم کم‌بهره‌ام. علاوه بر این‌ها تلاش چند ثانیه‌ای (یا بگیریم یکی دو دقیقه‌ای من) برای ترجمه‌ی یک جمله خیلی کوتاه‌تر از زمان‌ایست که مترجم ادبی جدی برای جمله‌ای زیبا، ولی دشوار، صرف می‌کند. هکذا ممکن است مشکل نه از زبان پارسی که از شخص شخیص مترجم بوده باشد. حرف‌تان متین!
هم‌چنین این‌که من معادل پارسی‌ی واژه‌ای انگلیسی را ندانم ممکن است نشان از بی‌دقتی‌ی من و یا حتی کم‌سوادی‌ام باشد. چه بسا کس‌ای که مجموعه واژگان غنی‌تری داشته باشد صاف و ساده معنای واژه‌ی مورد نظر را در ایکی ثانیه بگذارد کف دست‌ام و پوزم را بزند. در تایید احتمال درستی‌ی این حرف باید بگویم که بله، واژگان پارسی‌ای که می‌دانم زیرمجموعه‌ای است از همه‌ی واژگان موجود و اتفاقا کم پیش نمی‌آید که وقتی متن‌ای قدیمی را می‌خوانم واژه‌ای برای‌ام نامفهوم باشد.
با همه‌ی این حرف‌ها، ادعایی دارم مناقشه‌برانگیز و بسیار مهم. شماره‌ی بعدی لطفا!

۶) ادعا می‌کنم هر چقدر هم که زبان پارسی پیشینه‌ی غنی‌ای داشته باشد و هر میزان واژه و اصطلاح غنی ولی زیرخاکی داشته باشیم، مجموعه واژگانی که ما پارسی‌زبان‌ها امروزه روز از آن بهره می‌بریم محدودتر از مجموعه‌ای است که یک انگلیسی‌زبان در این روزگار (یعنی اولین روز سال ۲۰۱۳) از آن استفاده می‌کند. و از آن بالاتر، گمان می‌برم این محدودیت نه تنها در سطح مجموعه واژگان و اصطلاحات که در سطح ساختارهای زبانی نیز وجود دارد.

۷) ادعاکردن صد البته که مفت است. مهم این است که آیا بتوان شاهدی تجربی هم برای این ادعا ارایه کرد. اما چه خیال کرده‌اید؟ مقاله‌ی علمی که نمی‌خوانید. این‌جا وبلاگ است، آن هم ضدخاطرات. یعنی حتی ادعای درست‌بودن «خاطرات»ام را هم ندارم چه برسد به ادعای درستی‌ی نظریات زبان‌شناسانه‌ام. اما از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که قصدم گم‌راهی‌ی شما نیست – گیریم کمی شوخی و بازی با خواننده‌ها جای دوری نمی‌رود.

۸) یکی از آفت‌های وبلاگ‌نویسی، بالارفتن سن است. جدا از این‌که وقتی سن آدم بالا می‌رود، وقت سرخاراندن‌اش هم کم‌ و کم‌تر می‌شود (یک آفت!)، یک مشکل اساسی‌ی دیگری هم پیش می‌آید: هزار سال پیش که نوشتن این وبلاگ را آغاز کردم جوان‌ای خام بیش نبودم. الان جوان‌ای نیم‌پزم. یکی از تفاوت‌های جوان خام و نیم‌پز در این است که جوان خام هر نظری که به ذهن‌اش برسد بیان می‌کند، اما نسخه‌ی نیم‌پزش -مخصوصا مدل‌ای که سال‌ها در آکادمیا بوده باشد- به دنبال اثبات و شاهد تجربی و اعتبار آماری و فلان و بهمان است. چنین خصلت‌هایی برای آکادمیا بسیار پسندیده است، اما باعث می‌شود تا درست هنگامی که نطفه‌ی بسیاری از نوشته‌های وبلاگی بسته شد، فرآیند سقطشان نیز بی‌فاصله آغاز شود. مثلا اگر هزار سال پیش گفتن این‌که «پیتزای خورشیدخانم عجب خوش‌مزه است» پست‌ای قابل قبول و در شان وبلاگ‌نویس بوده باشد، در این روزگار چنین نیست (مثال پست پیتزایی: + +).
نه این‌که بخواهم همه‌ی تقصیرها و کم‌نویسی‌های‌ام را گردن آکادمیا و بالارفتن سطح توقعات‌ام بیندازم. خیر! دغدغه‌ی نان وقت‌ای باقی نمی‌گذارد؛ فیس‌بوک آفت وقت است؛ توییتر بلای جان نوشته‌های کوتاه؛ کار روزانه و شبانه‌ی پشت کامپیوتر نای‌ای برای بیش‌تر نوشتن نمی‌گذارد و هزار یک دلیل تازه و بهانه‌های تازه‌تر.

۹) برگردیم به زبان پارسی و ادعاهای من. از دید بعضی‌ها ادعاهای‌ام ممکن است گزاف و بی‌پشتیوانه باشد، از دید بعضی‌های دیگر ادعایی بدیهی. آن‌هایی که تصور می‌کنند ادعاهای‌ام بدیهی است که تصدق‌شان بروم. و اما بقیه‌ی افراد و کنج‌کاوان:
همان‌طور که حدس می‌زنید شاهد تجربی‌ی چندانی برای این حرف‌ام ندارم. نمی‌دانم آیا کس‌‌ای چنین پژوهش‌ای کرده است تا ببیند که دایره‌ی واژگان کاربران زبان پارسی چقدر گسترده است و مثلا آن را با زبان‌های دیگر مقایسه کند، بی‌تردید ده‌ها پژوهش جالب می‌شود انجام داد. مثلا می‌شود متن روزنامه‌های امروز را با روزنامه‌های چند دهه‌ی پیش مقایسه کرد و با دیدن این‌که چه واژه‌هایی بیش‌تر یا کم‌تر به کار می‌روند تکامل‌شان را بررسی کرد (مثلا به بایگانی مطبوعات ایران مراجعه کنید). و همین مقایسه را با وبلاگ‌ها کرد. یا می‌توان صدای افراد را در کوچه و خیابان ضبط کرد و زبان گفتار و نوشتار و دایره‌ی واژگان به کاررفته را با هم مقایسه کرد. هم‌چنین بررسی‌ی این‌که ارتباط بسامد واژگان به کار رفته با موقعیت جغرافیایی (چه در سطح کشور و چه در سطح شهر) چگونه است نیز پژوهش‌ای جذاب است. آیا زبان تهرانی‌ها مخلوطی است از ترکیب قومی‌ی آن؟ تاثیر مرکز فرهنگی‌بودن کشور بر زبان مردم چیست؟ و جذاب‌تر از آن بررسی‌ی ساختارهای زبانی‌ی به‌کار رفته است. تحلیل ساختاری دشوارتر است، اما ناممکن نیست.
چنین پژوهش‌ای کار من وبلاگ‌نویس نیست، اما می‌تواند پروژه‌ی خوبی برای دانش‌جوی زبان‌شناسی/ادبیات محاسباتی باشد. به هر حال این‌که این ادعای‌ام تجربی است و قابل بررسی.

۱۰) آیا دلیل‌ای بیش از «حس شخصی»ام دارم؟ بله! دلیل‌ام به تکامل زبان‌ها در کنش با نیازهای کاربران‌اش باز می‌گردد. زبان بستری است برای اندیشیدن و ارتباط. اگر نیاز فرآیند اندیشیدن با ابزارهای زبانی‌ی فعلی رفع شود، لزومی به تغییر ابزار وجود ندارد و زبان ساکن می‌ماند (البته جدا از رانش تصادفی). این ابزارها شامل واژگان و ساختارهای زبانی هستند. اگر در شرایطی ابزارهای موجود کارآمد نباشند، واژگان و ساختارهای تازه زاده می‌شوند. همین حرف‌ها را درباره‌ی کارکرد ارتباطی زبان نیز می‌توان گفت. علاوه بر آن، کارکرد ارتباطی زبان نمود دیگری هم دارد: انسان‌هایی که در ناحیه‌های جغرافیایی مختلف زندگی می‌کنند احتمالا حامل مجموعه دانش‌های تا حدی متفاوت‌ای هستند (مثال خیلی ساده: گیاهان/حیوانات استوایی در تقابل با قطبی). اگر قرار باشد این افراد با هم‌دیگر ارتباط برقرار کنند، نیاز به زبان‌ای دارند که اجتماع همه‌ی مفاهیم مختلف را در بربگیرد.

۱۱)‌ درباره‌ی دلیل غلبه‌ی زبان انگلیسی در یکی دو قرن اخیر بسیار می‌توان نوشت. تاریخ غلبه به دوران کشورگشایی‌ها و استعمار کشورهایی چون انگلستان، فرانسه، اسپانیا و پرتغال باز می‌گردد. به تدریج گستره مستعمره‌های انگلستان بر دیگر کشورها غلبه کرد و برخلاف مثلا فرانسه و یا اسپانیا شاخ و برگ‌اش در محدوده‌ی جغرافیایی‌ی وسیعی پایدار ماند (امریکای شمالی، اقیانوسیه، هندوستان). علاوه بر آن حدس می‌زنم استقلال ایالات متحده امریکا نیز از این لحاظ مهم بود که اجازه داد زبان انگلیسی در بافت نو و حاصل‌خیز تازه‌ای مستقل و به دور از کشور مادر رشد کند. نتیجه‌ی همه‌ی این تعامل‌ها زبان‌ایست که توسط گروه کثیری از مردمان در بافت‌های متفاوت‌ای به کار می‌رود و ابزارهای کسب‌شده به طور منظم رد و بدل می‌شود (با تشکر از ف.ر. بابت اطلاعات).

۱۲) در مقابل زبان پارسی در چند قرن اخیر دوران نسبتا آرامی را سپری کرده است. در زمینه‌ی علوم و تکنولوژی که ابداع درخشان‌ای نداشته‌ایم. برخلاف گذشته‌ی دور، مرکز اقتصادی مهم‌ای نبوده‌ایم و شاید جدا از فرنگ‌رفتن‌های گه‌گدار دوران قاجار و پس از آن، تعامل‌مان با کشورهای دیگر محدود بوده است. نتیجه‌ی نهایی این‌که فشار چندانی بر زبان پارسی نبوده است که بخواهد تکامل یابد. همان زبان چند صد سال پیش با همان ساختارها و واژگان تا حد زیادی نیازهای‌مان را رفع کرده است. شاید یکی از به‌ترین نشانه‌های عدم تغییر زبان این باشد که ما نسبتا راحت می‌توانیم متون قدیمی و چند صد ساله ادبیات کهن‌مان را بخوانیم و درک‌شان کنیم. مثلا شاه‌نامه‌ی فردوسی حدود هزار و ده بیست سال پیش نوشته شده است و خواندن‌اش برای فردی با تحصیلات دبیرستانی ممکن است (گرچه شاید آسان نباشد). مقایسه کنید با نوشته‌های Middle English (حدود هفتصد تا پانصد سال پیش) چون The Canterbury Tales (انتهای قرن چهارده میلادی) که تا جایی که می‌دانم برای کاربر امروزین زبان انگلیسی سخت‌خوان است. شاید سهولت فهم اثری چون شاه‌نامه قابل مقایسه باشد با نوشته‌های انتهایی دوران Early Modern English چون آثار شکسپیر که می‌شود حدود چهارصد سال پیش.
اینک البته شاید وضع زبان پارسی به‌تر شده باشد. در چند دهه‌ی اخیر نویسنده‌ها و مترجم‌های خوبی داشته‌ایم که کلمه‌های تازه‌ای را آفریده‌اند یا دست‌کم از زیرخاک بیرون کشیده‌اند. اندک علم‌ای در دانش‌گاه‌های‌مان تولید می‌شود و در نتیجه گه‌گدار کلمه‌های تازه‌ای نیز می‌آفرینیم. با این وجود چون مرکز هیچ دانش مدرن‌ای نیستیم، جهت جوی‌بار واژگان از سوی ما به دیگران نیست. نتیجه این‌که زبان پارسی چون برکه‌ای می‌ماند که نگویم راکد، اما دست‌کم خروشان هم نیست.

۱۳) قصدم از این نوشته اثبات ناکارآمدی‌ی زبان پارسی نیست. پارسی برای آن‌چه تکامل یافته کارآمد است. اگر کاربر نیاز به استفاده از ابزارهایی داشته باشد که زبان فعلی ارایه ندهد، یا زبان به تدریج تکامل می‌یابد و یا این‌که کاربر از زبان دیگری استفاده می‌کند. انتخاب گزینه‌ی دوم اگر همگانی شود البته کمی نگران‌کننده است. آیا باید نگران باشیم؟ مطمئن نیستم، اما من خوش‌بین‌ام.

تاثیر غم‌انگیز غربت بر نویسنده

بزرگ علوی از تاثیر مخرب غربت بر نویسنده می‌گوید و البته اضافه می‌کند که دیگر شرایط مثل زمان او نیست. این ویدئو مال ۲۳ سال پیش است. آن زمان هنوز اینترنت به ایران نفوذ نکرده بود. وب‌ای وجود نداشت که وبلاگ‌ای باشد. تازه دوازده سال بعدش اولین وبلاگ‌های پارسی ایجاد شدند. الان شرایط به مراتب به‌تر است. نویسنده‌ی پارسی‌زبان می‌تواند هر جای دنیا که باشد بنویسد و مطالب‌اش را در وب‌سایت‌ای قرار دهد و مطمئن باشد که چند خواننده‌ مطلب‌اش را خواهند خواند – حتی شده به حیلت و زور فیلترشکن‌.

رسانه‌ی وبلاگ البته ضعف‌ها دارد. همه‌مان می‌دانیم. نمی‌توان در آن رمان منتشر کرد. می‌شود، اما خوانده نخواهد شد. وبلاگ حتی فضای خوبی برای داستان کوتاه‌نویسی نیست. شعر شاید. وبلاگ برای انتشار شعر بد نیست. مقاله هم که البته. اصلا گویا وبلاگ جان می‌دهد برای مقاله. بگذریم که این روزها فیس‌بوک (بیش‌تر) و توییتر (کم‌تر) رشد وبلاگ‌نویسی را کند کرده است. اشکال ندارد. نوبالغ هم موی بلند می‌خواهد و هم ته ریش کوتاه! [تشویق حضار!]

اما اینترنت همه‌اش وبلاگ نیست. می‌توان در وب‌سایت‌های‌مان کل کتاب را با فرمت‌ای مناسب بگذاریم. کتاب الکترونیکی قابل خواندن است. من خوانده‌ام، شما هم خوانده‌اید، خم هم بر ابرو نیاورده‌ایم (یا اگر هم آورده‌ایم، نگفته‌ایم نمی‌شود خواند). می‌توان مبلغ‌ای هم برای آن درخواست کرد – حالا یا اجباری یا با دکمه‌ی «اهدای مالی». این تجربه‌ای‌ست که ما ایرانی‌ها هنوز کم کرده‌ایم اما خارجی‌ها چند وقتی است شروع کرده‌اند و ناموفق هم نبوده. اما ما خارجی نیستیم. خیلی‌های‌مان توان پرداخت آن‌لاین نداریم. اما بعضی‌های‌مان که داریم؟ باید تجربه‌اش کرد. بی‌تجربه نمی‌توان گفت می‌شود یا نمی‌شود. مثل خیلی پدیده‌های اجتماعی‌ی دیگر از پیش نمی‌توان گفت می‌گیرد یا نمی‌گیرد. بکنید، شاید شد. [گریه‌ی حضار!]

اما ما هنوز در غربت‌ایم؛ چه در فرنگ باشیم و چه در ایران. نویسنده‌مان می‌نویسد، اما خوانده نمی‌شود. تقصیر خودش هم نیست. یا همه‌اش تقصیر او نیست. بیش‌تر خواننده‌های‌اش در ایران‌اند. ۶۰ میلیون پارسی‌خوان. متمرکز. یک‌جا. در مقابل چند میلیون پراکنده این طرف و آن طرف. اما نوشته‌ی او در ایران خوانده نمی‌شود. گاه مستقیم دخالت می‌کنند و نمی‌گذارند خوانده شود. این قبول. اصلا بیایید ناله کنیم. اما بیش‌تر وقت‌ها بازاری برای خوانده‌شدن نیست. کتاب‌ها با تیراژ یکی دو هزار. آدم‌هایی که کتاب نمی‌خوانند. چرا؟ چون وقت ندارد؟ چون گرفتارند؟ چون پول ندارد؟ چون قیمت کتاب سر به فلک می‌زند؟ چون آن‌قدر دغدغه‌ی روزمره دارد، آن‌قدر زندگی‌شان پر از بلا و دردسر است که نمی‌تواند یک ساعت گوشه‌ای بنشیند و بخواند؟ نویسندگان‌شان بد می‌نویسند؟ یا اصلا چرت و پرت می‌نویسند؟ همه‌ی این‌ها با هم؟ شاید، شاید. [تفکر حضار!]

خلاصه کنم و بروم:  وضع ما از وضع بزرگ علوی به‌تر است اما ما هنوز غربت‌نشین‌ایم.

حدیث روز: پنگلیش‌نویسی

در حدیث آمده است که «پروردگار متعال بهشتیانی را که در این دنیا پنگلیش‌نویس بوده‌اند حوریانی پاداش دهد با پوست‌ای از کاغذ سمباده».
هم‌چنین پرسیده شد که حکم نسوان چیست که بیش‌تر ایشان از حوری بی‌نیازند. پاسخ آمد که هان آگاه باشید که «غلمان‌های پنگلیش‌نویسان ته ریش دو روزه دارند».

تکمیلی: این دو نوشته را نیز بخوانید: Sale No Mobaraak و غلط‌نویسی هنر نیست!

هیس: محمدرضا کاتب

چند روز پیش شروع کردم به خواندن کتاب «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» از محمدرضا کاتب و پریروز تمام‌اش کردم. کتاب غریب‌ای بود. از چیزهایی‌اش خوش‌ام آمد و از چیزهایی‌اش نه، اما در کل به نظرم رمان خیلی خوبی نبود.

ماجرا از زبان افسر پلیس‌‌ای نقل می‌شود که گویا روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذارند. این افسر «لوطی» گذشته‌ای دردناک دارد و در طی مسیر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که او را در مسیر افکارش هدایت می‌کنند. مثلا یکی‌ای زندانی‌ای‌ست که ادعا می‌کند زندانی‌ی سیاسی است ولی محکوم به قتل ۱۷ زن است. قتل‌هایی که ترکیب‌ای از عشق و زجردادن‌اند. و البته زندانی اصولا زیاد زر زر می‌کند. یا فرد دیگری، کنعان،‌ صاحب مغازه‌ای‌ست که افسر داستان در کودکی آن‌جا کار می‌کرده و گویا آزارها دیده است. و حالا او می‌خواهد از کنعان انتقام بگیرد اما انتقام‌اش مستقیم نیست. یا فرد دیگر مجید است که تصادف‌کرده‌ایست با سری له‌شده در گوشه‌ی اتوبان. و مجید به طرز خنده‌داری به زن‌ای ربط پیدا می‌کند که به کنعان ربط دارد و مهم‌تر از آن به جناب سرکار ما (رضا؟).

روایت داستان غیرخطی است. فلش‌بک‌های زیادی دارد. داستان در داستان دارد. و پر است از رد پای فرم: وسط داستان تیتر و سر تیتر دارد؛ ذکر این دارد که نویسنده از دیگری کپی بر می‌دارد؛ بخش‌های کپی‌شده دارد؛ بخش‌هایی دارد که نویسنده پیش‌نهاد می‌کند می‌توان خواند یا نخواند؛ تکرار متن دارد و خیلی چیزهای دیگر. بدتر از آن، راوی داستان‌اش را با شک و تردیدی می‌گوید و انگار به توی خواننده می‌گوید «مهم نیست حالا که شخصیت دقیقا کیست، یکی هست دیگه، به حرف‌اش گوش کن». خب، به من خواننده بر می‌خورد!

شیوه‌ی روایت داستان صد البته تازه است. اما این‌که آیا هر شیوه‌ی تازه‌ای دوست‌داشتنی هست یا نه، مساله‌ی دیگری است. شاید عیب از کم‌سوادی و کم‌خواندن من باشد، اما من این شامورتی‌بازی‌ها را دوست نداشتم. ترجیح می‌دهم خط داستان تا حد ممکن صاف و ساده باشد. و واجب می‌دانم که اصل داستان بر قصه‌گویی‌اش باشد و نه پیچیده‌سازی‌ی -از نظرم- ساختگی.

در کل از تجربه‌ی خواندن‌ام ناراضی نیستم. مدت‌ها بود داستان پارسی نخوانده بودم. داستان هم در کل بد نبود و گیرایی‌اش قابل قبول بود (گرچه به خاطر دلایل توضیح داده شده و البته زبان لوطی-روشن‌فکرانه‌ی شخصیت‌ها کم پیش نمی‌آمد میان خواندن به نویسنده ناسزا بگویم). مطمئن‌ام نویسنده موقع نوشتن به خیلی چیزها فکر کرده و سعی کرده رمز و راز این طرف و آن طرف بپراند. چنین چیزی برای‌ام جذاب نبود. شعر حافظ نمی‌خوانم که دنبال معنای خفیه بگردم. داستان می‌خوانم. هم‌چنین مطمئن‌ام اگر داستان را بیش‌تر بخوانم، به‌تر از قصه سر در می‌آورم. اما در کل از خواندن این نوشته ذوق‌زده نیستم و داستان را به بیش‌تر آدم‌ها توصیه نخواهم کرد – مگر به کس‌ای که عشق فرم‌های تجربی داشته باشد.

کتاب فارسی چه؟

نیاز به راهنمایی دارم. به تازگی چه کتاب‌های دوست داشتنی‌ای از نویسندگان فارسی‌زبان خوانده‌اید؟ به طور خاص علاقه‌مند مجموعه داستان یا رمان هستم و هم‌چنین ترجیح میدهم تا کتاب‌هایی را بخوانم که در چند سال اخیر چاپ شده است. اما اگر کتاب غیرداستانی باشد و یا قدیمی ولی خواندنی باشد هم اشکالی ندارد.

فعلا کتاب‌های زیر را خریده‌ام:

مردی که گورش گم شد (حافظ خیاوی) – بلبل حلبی (محمد کشاورز) – چهارشنبه دیوانه (الهامه کاغذچی) – باید تو را پیدا کنم (عباس عبدی) – لب بر تیغ (حسین سناپور) – سلام آقای ونسان (رضا خاکی‌نژاد) – دیگر اسمت را عوض نکن (مجید قیصری) – نام ها و نشانه‌ها در دستور زبان فارسی (احمد شاملو – غیرداستانی و البته کمی مشکوک!) – یک نفر برای تاکسی‌ها دست تکان می‌دهد (علی‌اصغر حسینی‌خواه) – تهران در بعد از ظهر (مصطفی مستور – خواندمش. خوب بود) – بسط تجربه نبوی (عبدالکریم سروش – خیلی عقبم؟) – ماه کامل می‌شود (فریبا وفی) – قسمت دیگران (جعفر مدرس صادقی)

غلط‌نویسی هنر نیست!

* دوست‌ای فیس‌بوکی دارم که هر وقت «status»ای می‌گذارد با خیال راحت می‌توانم شرط ببندم که نوشته‌اش غلط املایی یا دستوری‌ای دارد. این دوست‌ ایرانی‌مان البته معمولا به زبان پارسی نمی‌نویسد، اما غلط غلط است چه انگلیسی باشد چه پارسی و چه اسپرانتو! به ویژه‌ این‌که تازه‌کار هم نباشی و دست‌کم چند سال باشد که روزمره از آن زبان استفاده کرده باشی.

راست‌اش را بگویم خجالت می‌کشم بگویم که ای دوست عزیز، فلان کلمه‌ات را اشتباه نوشتی – مخصوصا که آن عزیز، که به او ارادت دارم، دوست نزدیک‌ام هم نیست. اما اگر این‌جا را می‌خوانی، لطف کن و پیش از انتشار نوشته‌ها از یک غلط‌گیر استفاده کن. نوشته‌ات زیباتر می‌شود.

* ای کسان‌ای که از فرهنگ والای ایرانی سخن می‌گویید! ای آن‌هایی که شکوه ایران‌زمین برای‌تان از نان شب واجب‌تر است! ای آریایی‌های ۲۵۰۰ ساله! ای پاس‌داران بیدار خلیج همیشه پارس! ای امضاکنندگان تومارهای رنگارنگ! ای سیاست‌مداران منتقد دولت و حکومت! ای عالمان فرهنگی، ای ناقدان اجتماعی، ای منورالفکرها، ای بزرگ‌مردان! جان مادرتان penglish ra bikhial shavid!