علمی-تخیلی‌های بین‌کهکشانی

بعد از مدتها غور و تفکر -که نشانه‌اش چند هفته سکوت ضدخاطرات بوده است- این سوال مهم برای‌ام مطرح شد: آیا تا به حال هیچ داستان علمی-تخیلی‌ای خوانده‌ام که نه راجع به کهکشان راه‌شیری که درباره‌ی زندگی، احوال و امور روزمره و غیره روزمره‌ی موجودات کهکشان‌های دیگر (مثلا آندرومدا/Andromeda) و ارتباطشان با دیگر کهکشان‌ها باشد؟ سری‌ی Foundation از ایزاک آسیموف که این‌طوری نیست. Hitchhiker’s Guide to Galaxy همتا جایی که خوانده‌ام- درباره‌ی کهکشان خودمان است. داستان‌های سولاریس و سفرهای یون‌تیخی (از استانیسلاو لم) هم که در دوردست نمی‌گذرد. مجموعه‌ی راما از آرتور سی. کلارک هم که به هم‌چنین. عجیب نیست؟

ناگهان به کشف و شهودی جذاب، دوست‌داشتنی و هول‌ناک نایل شدم: هم‌اینک موجودی در یکی از منظومه‌های خورشیدی‌ی کهکشهان آندرومدا پشت کامپیوترش نشسته است و در چیزی که ما به اسم وبلاگ می‌شناسیم از این سخن می‌گوید که هم‌اینک موجودی در یکی از منظومه‌های خورشیدی‌ی کهکشان راه‌شیری پشت کامپیوترش نشسته است و در چیزی که شبیه به چیزی است که ما وبلاگ می‌شناسیم از همو سخن می‌گوید!

«آهای! سلام!»

توضیح تکمیلی: اسم این موجود E.G. the Extra-Galactic است.

یوسف‌آباد، خیابان سی و سوم: دنیا را غربی مصرف می‌کنند و شرقی تفسیر

حالا این مقدمه‌ها را گفتم تا برسم سر اصلِ مطلب. دو سه روز پیش پ. را دیدم. درباره‌ی دیدارم با او اگر شد بیش‌تر سخن خواهم گفت. در شهر کتاب بودیم و از او درباره‌ی کتاب‌های روز پرسیدم. گفت کتاب «یوسف‌آباد، خیابان سی و سوم» به نوشته‌ی سینا دادخواه این روزها بسیار مد شده است [خودِ پ. کتاب را نخوانده بود]. کتاب را نه همان موقع که چند ساعت‌ای بعد -پس از دیدارم با او- خریدم و همان شب شروع به خواندن‌اش کردم. بیش‌تر کتاب را دی‌روز خواندم [که می‌شود چند روز پیش] و امروز نیز بیست سی صفحه‌ی باقی‌مانده‌اش را تمام کردم.

نظر اولیه و کلی‌ام پس از تمام‌کردن کتاب با واژه‌ی «مزخرف» بیان‌شدنی است.

نظر مفصل‌ترم -و اگر می‌خواهید آن را نقد کتاب بگذارید- کمی پیچیده‌تر است. کتاب ویژگی‌های خوب و بد زیادی دارد که در مجموع وزن بدی‌ها بر خوبی‌ها می‌چربد.

شاید یکی از بدترین ویژگی‌های‌اش این باشد که پرداختِ داستانی درست و حسابی ندارد.

[دو پاراگراف بعدی داستان را لو می‌دهند. اگر می‌خواهید بخوانید و داستان هم لو نرود، از پاراگراف‌ای ادامه دهید که با «داستان همه‌اش این است و کاش همه‌اش هم همین بود. …» آغازیده است.]

کتاب چهار شخصیت اصلی به نام‌های حامد و لیلا و ندا و سامان دارد. حامد و لیلا از عاشقان دهه‌ی شصتی‌ای هستند که سالیان سال عشق‌شان در گلوی هم گیر کرده است اما مسافرت طولانی‌ی حامد رابطه‌شان را برای سال‌ها از نظرها محو کرده بود. ندا و سامان از نسل بعدی متولد دهه‌ی شصت‌اند. هر دوی‌شان از بچگی (یعنی پایان دبیرستان) از هم خوش‌شان می‌آمده ولی هیچ‌گاه این عشق بیان‌نشده است. کتاب البته در همان فصل اول مشخص می‌کند که سامان از ندا خوش‌اش می‌آید اما خواننده باید تا فصل آخر -فصل مربوط به ندا- منتظر بماند تا این عشق بیان شود.

ندا مدت‌ای این وسط دچار توهم می‌شود و تصور می‌کند از حامد خوش‌اش می‌آید در حالی که تنها به جای حامد-بودن را می‌پسندد. همین مثلا گره‌ی داستان‌ایست که خواننده در تشویش می‌ماند که سامان ندا را دوست دارد ولی ندا انگار به دیگری علاقه دارد. سامان نیز پسرک مشنگی است که افکار خام‌خیالانه و هپروتی‌اش در فصل اول کتاب بدجوری روی اعصاب می‌رود.

داستان همه‌اش این است و کاش همه‌اش هم همین بود. چنین ترکیب رابطه‌ای می‌تواند اساس محکم‌ای برای هر داستان‌ای باشد -و مگر کم داشته‌ایم شاهکارهای ادبی‌ای را که تنها بر عشق دو نفر استوار است- اما این مثلا رمانْ روایت بی‌مزه‌ای از این سناریو را فراهم می‌کند. نه گره‌ای ایجاد می‌شود و نه هیچ چیزی. چهار فصل کتاب مرا به یاد چهار یادداشت مجزا از دید چهار نفری می‌انداخت که بی‌هیجان به هم وصل شده بودند. از دید من این کتاب بیش‌تر به خاطره‌گویی نویسنده‌اش شباهت داشت تا رمان‌ای چهارشانه و مستقل از خود. این یک ایراد!

ویژگی‌ی جذاب کتاب -که پ. هم از آن یاد کرده بود- ارجاع‌های‌اش به فضای شهری‌ی تهران است. کتاب گویا کتابِ فضای روشن‌فکری‌ی تهران است:‌ فضایی که خیابان ولی‌عصر و میدان ونک و شهر کتاب و پارک نیاوران و پارک جمشیدیه و اکتابان و پاساژ گلستان در آن بدجوری خودنمایی می‌کنند. برای منِ تهرانی -که البته تهران‌گرد خوبی هم نبوده‌ام- خواندن چنین فضاهایی سر ذوق‌ام می‌آورد. حدس می‌زنم اگر کتاب موفقیت‌ای به دست بیاورد -که گویا آورده است که به هر حال معرفی شده- به خاطر همین اشاره‌هاست.

اشاره‌ها البته به فضاهای شهری محدود نمی‌شوند. در کتاب از پینک فلوید و آهنگ Hey youاش یاد می‌شود تا خواننده‌های جَز و انواع مارک‌های لباس و کفش آشنا و ناآشنا (حتی به کفشِ Converse بنده نیز اشاره می‌شود – و چه این روزها چنین کفش‌ای مُد است بین دخترها) به هم‌راه صدها اشاره‌ی دیگر از تهرانِ مدرن محصول‌زده که در میان‌شان آدم‌های با روابط «اگزاتیک» شرقی معلق‌وار این سو و آن سو می‌روند و روابط پیچیده و پیچیده‌تر می‌آفرینند و دنیا را غربی مصرف می‌کنند و شرقی تفسیر.

چنین چیزی هم دوست‌داشتنی است و هم زننده. خواندن کتابِ مکان‌دار و با چنین اشاره‌های فرهنگی‌ای برای منِ بزرگ‌شده در تهرانِ دور افتاده از آن کلان‌شهر هیجان‌انگیز است اما آیا چنین اثری برای تهران‌نشناسان نیز هیجان‌انگیز است؟ فرض کنید این اثر را به انگلیسی ترجمه کنند. آیا خواننده‌ی انگلیسی‌زبانِ ساکن مثلا کانادا می‌تواند درک‌ای از این کتاب داشته باشد و لذت‌ای ببرد؟ گاهی که به هنگام خواندن به این سوال می‌اندیشیدم و به متن از این سو نگاه می‌کردم، به نظرم پاسخ منفی می‌آمد. حال این چه اثر ادبی‌ای است که مخاطب‌اش تنها می‌تواند جوانِ تهرانی زیسته در تهران اواخر دهه‌ی شصت و دهه‌های هفتاد و هشتاد باشد؟

فضای این کتاب مرا تا حدی یاد «ناتورِ دشت» می‌انداخت. نه این‌که شخصیت‌پردازی‌ها شبیه به آن باشد – گرچه شاید سامان اندکی به هولدن کالفیلد شباهت داشته باشد- اما ارجاع‌ها به فضای شهری بی‌شباهت نبود. گاهی موقع خواندن کتاب -مخصوصا فصل اول- به نظرم آمد که نویسنده قصد دارد نسخه‌ی ایرانی‌ی آن اثر را بیافریند.

(بحث‌ای حاشیه‌ای و داخل پرانتز: با ف. صحبت می‌کردم از ناتورِ دشت. شاکی بود که چرا آن اثر این چنین در بین خواننده‌های امروزین معروف است و حتی به عنوان اثر ادبی‌ی مدرن به بچه‌ها آموزش‌اش می‌دهند. می‌گفت ناتور دشت زبان‌ای دارد بسیار خاص آن دوره‌ی زمانی (پنجاه؟ یا شصت؟) که مخاطب امروزین نمی‌تواند اشاره‌های‌اش را بفهمد و تنها تصور می‌کند که درک می‌کند. با این حال بامزه این‌که ناتور دشت به نظرم زبانِ کم و بیش ساده‌ای داشت و احتمالا من هم جزو آن دسته شیفتگان‌اش هستم که تصور می‌کنند فهمیده‌اند چه چیزی را خوانده‌اند.)

از زبان کتاب بگویم. زبان کتاب کمی عجیب بود. زبان‌ای بود تند و شتاب‌زده که گاهی به جای جمله‌ای کامل به کلمه‌ای قناعت می‌کرد و از این نظر با بیش‌تر نوشته‌های دیگری که این اواخر خوانده‌ام تفاوت داشت. هم‌چنین به نظرم زبانِ کتاب نمونه‌ی خوبی بود از زبان‌بازی‌ی نسل جوان تهرانی. اما از طرف دیگر موقع خواندن کتاب به نظرم نیامد که با عجب زبان تمیز و وزین و قوی و استواری سر و کار دارم. نه! زبان -جز آن‌چه همین دو سه خط پیش گفتم-‌همین زبان‌ای بود که در بیش‌تر نوشته‌های این روزها می‌خوانیم.

خلاصه این‌که از خواندن این کتاب پشیمان نیستم، اما جزو کتاب‌های دوست‌داشتنی‌ام نمی‌دانم‌اش. خواندن‌اش را به کس‌ای پیش‌نهاد نمی‌کنم مگر این‌که یا عاشق فضای شهری‌ی تهران باشد یا این‌که بداند با یک رمان استخوان‌دار طرف نیست ولی هم‌چنان حاضر باشد تجربه‌ای اندک متفاوت داشته باشد.

دو نگاه و یک نظر

نظر شخصی‌ی هر فردی در مواجهه با اثری هنری (چه می‌خواهد نقاشی باشد و چه رمان)، شخص‌ای دیگر (چه می‌خواهد هم‌کار شغلی‌اش باشد یا جفتِ ممکنِ آینده‌اش) و یا حتی نوشته‌ای علمی (چه در حوزه‌ی دانش‌اش باشد و چه در زمینه‌ای پرت) در دو مرحله شکل می‌گیرد: درست به محض رو-در-رویی و سپس پس از درگیری و کلنجار بسیار.

و جالب این‌که در بسیاری از موارد -اگر نگویم همیشه- نگاه اول و نظر ابتدایی با نظر نهایی‌ای که پس از غور و تفکر بسیار حاصل می‌شود بس مطابقت دارد:‌ یک نقاشی‌ی زیبا در عرض پنج ثانیه تصویری ماندگار و خوش‌آیند در ذهن‌ات حک می‌کند، رمان‌ای جذاب در همان چند صفحه‌ی اول تو را با خود تا انتها می‌کشاند و در نهایت هم تو راضی صفحه‌ی آخرش را می‌بندی، و دختری زیبا در همان نگاه اول و دوم مدهوش‌ات می‌کند. حال هر چقدر نقد هنری بخوانی و یا خوب و بد از آن دختر ببینی، بعید است به این سادگی تاثیری شگرف بر نظرت بگذارد. حتی عجیب این‌که درباره‌ی مقاله‌های علمی نیز چنین وضع‌ای -دست‌کم برایِ من- برقرار است. موقع داوری‌ی مقاله‌ها، نظرم پس از همان خوانش اول شکل می‌گیرد و خوانش دوم یا سوم تنها برای سند پیداکردن و اثبات همان نظر اول است و معمولا -اما نه همیشه- باورم به اهمیتِ مقاله در نهایت تغییر چندانی نمی‌کند یا اگر هم بکند حتما منجر به تذکری اساسی به نویسنده می‌شود که این مقاله‌تان خوانا و راحت‌الحقوم نبوده است و داور -یعنی بنده- ساعت‌های دشواری برای درک مقاله گذرانده است.

البته چنین پدیده‌ای کشفِ شخصی‌ی من نبوده است. مطالعاتی را خوانده‌ام که چنین رفتارهایی را در میان آدمیان ذکر کرده‌اند. به طور خاص به خاطر می‌آورم که چنین پدیده‌هایی در جفت‌یابی ذکر شده است، اما حدس می‌زنم گستره‌شان بیش از آن حرف‌ها باشد.

این‌ها البته همه مقدمه‌ای بودند برای یادداشت‌ای که به زودی در همین‌جا منتشر می‌کنم درباره‌ی رمان‌ «یوسف‌آباد – خیابان سی و سوم» از سینا دادخواه. چون بیم طولانی‌شدن یادداشت می‌رفت، بخش عمومی‌ترش را -که به خیلی چیزها ربط پیدا می‌کند- در این پست آوردم و بخش مربوط به کتاب را هم در نوشته‌ای دیگر خواهم آورد.

پ.ن: در ادامهی متن اصلی و با توجه به کامنتها، به نظرم آمد خوب است کتاب‌ای را معرفی کنم که به طور مفصل به همین موضوع می‌پردازد: تصمیم‌گیری‌های «حسی»‌ی ما (gut feelings) به چه میزان خوب کار می‌کنند و تا چه حد می‌توان به آن‌ها اطمینان داشت و اصلا چرا وجود دارند و کارکردشان چیست و خیلی مسایل مرتبط دیگر. اسم کتاب Gut Feelings: The Intelligence of Unconscious است و نویسندهاش هم Gerd Gigerenzer. نویسنده هم‌اینک رییس مرکز Max Planck Institute for Human Development است. خیلی خلاصه بگویم که من از خواندن این کتابِ جذاب راضی بوده‌ام.

شلیک نکنید آقایان! گلوله دهان را می‌بندد، هزار درِ دیگر باز می‌کند!

آقای شاعر،
شمس لنگرودی‌ی عزیز،

امروز یک‌شنبه بود و چه یک‌شنبه‌ی تنهایی بود که برای پاک‌کردن نَفْسْ روزه‌ی سکوت‌گرفته، خودخواسته تلفن را خاموش کرده بودم نکند مردمان ردم را بیابند و پیاده راه افتاده بودم در جاده‌های بهشت‌گونه‌‌ی کنجِ ناپیدای شهرمان -که دو سه هفته بگذرد، نفسِ تابستان‌اش به شماره می‌افتد و یخ و سرما زمین را پوشانده، کورمال کورمال خود را تا خودِ خودِ خورشید بالا می‌کشد- قدم بزنم و ببینم آخر در این روزگار آفت‌زده، صاحب من کیست و صاحب ایشان کدام است. امروز که خلوت بود و گرم بود و سکوت بود، تنها هم‌صحبت‌ام جز دو بی‌خانمان مفلسِ بی‌چاره، شما بودید و صدای گرم‌تان و «۲۲ مرثیه‌ی در تیرماه» داغ‌دارِ غمگینِ ملتماسنهِ پرامیدتان.

آقای شاعر عزیز،
شعرهای‌تان را دوست داشتم! انگار مرهمی که نه، اما مخدری بودند بر زخم‌های‌مان که این روزها خون گریه می‌کند و آرام دلمه می‌بندد و دوباره با کرده‌ای یا گفته‌ای از یزیدیانِ زمان باز مجروح می‌شود و خون بالا می‌آورد و این چرخه‌ی ناخواستهْ تکرارِ مکرر می‌شود.

شمس لنگرودی‌ی عزیز،
دستِ شما درد نکند! شعرتان به موقع بود، دوست‌داشتنی بود، برای همین امروز بود. پیش از این خواننده‌ی شعرهای‌تان نبودم، اما از این پس شُدید شاعرِ دوست‌داشتنی‌ای که گرمای شعرش در امرداد سال ۱۳۸۸ مرا از سرمای بی‌تفاوتی‌ها نجات داد.

با ارادات،
سولوژن

[شعرها را با صدای شاعر از این آدرس دریافت کنید. دو نمونه از شعرها را در زیر می‌آورم.]

مرثیه‌ی هفتم

شلیک نکنید آقایان
گلوله‌های شما می‌مانند در هوا
روزی به سوی شما می‌آیند.
این سرپناه عمومی است که گلوله‌های شما می‌درند
هیچ اعتمادی
به سقف ترک خورده‌ی آسمان نیست.
شلیک نکنید آقایان
هیچ‌کس نمی‌خواهد که بمیرد
از دست شما می‌گریزیم
و پای درخت‌ها کنار خیابان‌ها پنهان می‌شویم
مانند هزاران امضا
پای اعلامیه‌ها
که نمی‌شود کاری کرد.
شلیک نکنید آقایان
گلوله دهان را می‌بندد
هزار درِ دیگر باز می‌کند.

مرثیه‌ی بیست و دوم

هیچ نماد و کنایه‌یی در میان نیست
روزنامه‌ها همه تصحیح می‌شوند
سطرها
ردیف جنازه‌ی سوسک‌های له‌شده در چاپخانه‌هاست
عکس‌ها
نقاشی‌ِ «گویا»
بر پیشخوان روزنامه‌فروشی
مردم
انگار که به روزنامه‌های سفید نگاه می‌کنند
و آرزوها و آن‌چه را که در دل‌شان مانده مرور می‌کنند.

بدرود مایکل کرایتون

آقای مایکل کرایتون!
امیدوارم در آینده‌ی نه چندان دوری، ژن‌های‌ات را از شکم پشه‌ای در صمغ گیر کرده -و نه، چرا راه دور رویم؟- از نمونه‌هایی که به هر حال در این آزمایش‌گاه و آن آزمایش‌گاه جا گذاشته‌ای بازیابی کرده و دوباره تولیدت کنند. بعد بفرستندت دانش‌گاه تا برای این‌که ببینی معلم ادبیات‌‌ات با تو لج است یا نه، یکی از کارهای جرج اوروِل را به جای کار خودت قالب کنی و اتفاقا هم نمره‌ی Bمنفی بگیری. بعد بنشینی و از پشره‌های یاغی داستان بنویسی.
فقط امیدوارم تا آن زمان سرطان کاملا درمان‌پذیر شده باشد که دوباره نیافتی سر ۶۶ سالگی بمیری و کار دست ما دهی!

دی‌روز وقتی شنیدم که مایکل کرایتون مرد، یخ کردم. مرگ او برای‌م معادل خالی‌شدن دنیا از علمی-تخیلی‌نویسان محبوب‌ام است. دنیای علمی-تخیلی‌نویسان‌ای که برای من آیزاک آسیموف بود و روبات‌های‌اش، استانیسلاو لم بود و سفرهای بین ستاره‌ای‌اش، آرتور سی. کلارک بود و رامای‌مان، و مایکل کرایتون بود و تکنولوژی‌های یاغی‌اش. اینک با مرگ همه‌شان در سال‌های اخیر -کلارک پارسال، لم دو سه سال پیش و آسیموف در کودکی‌ام- دنیای علمی-تخیلی‌نویسان‌ام خالی‌تر از تهی شده است.

با این‌که کرایتون محبوب‌ترین علمی-تخیلی‌نویس من نبوده است، اما با این‌حال از خواندن داستان‌های‌اش لذت می‌بردم. دبیرستان که بودم پارک ژوراسیک شیفته‌ام کرده بود. دو سه سال پیش هم کتاب دیگری، Prey، از او خواندم و باز هم دوست‌اش داشتم. داستان‌های کرایتون -تا جایی که خوانده‌ام- راجع به تاثیر تکنولوژی و پیش‌رفت علم در آینده‌ی نه خیلی دور است (و نه البته مرده‌خواران‌اش). تاثیری که گاه خیلی هم پیش‌بینی‌شده نیست و یک جایی نخ‌اش از دست طراحان تکنولوژی هم در می‌رود. داستان‌های او هیجان‌انگیزند و از ریتم تندی برخوردارند.

به هر حال او رفت و حالا باید دنبال یک علمی-تخیلی‌نویس تازه باشم که خواندن آثارش لذت‌بخش باشد. شما علمی-تخیلی‌نویس خوب سراغ ندارید؟
Michael Crichton
یون تیخی و مکانیک کوانتوم [درباره‌ی استانیسلاو لم]
از کلارک در ضدخاطرات

من و ژاک پره‌وِر در دو سوی لیوان

بی‌سوادی‌ی مرا می‌بخشایید اما یکی می‌تواند بیاید به من بگوید ماجرای ژاک پره‌ور چیست؟!

ماجرای من و ژاک از سال‌ها پیش آغاز می‌شود. به بهانه‌ای رفته بودم به مجله‌ی کارنامه تا محمد محمدعلی را ببینم. موقع خداحافظی او لطف کرد و گفت که مرا می‌رساند. من و او و دو سه نفر دیگر در ماشین‌اش چپیدیم (یادم نمی‌آید دیگران که بودند؛ شاید یکی‌شان مریم رییس‌دانا بود، اما مطمئن نیستم) و بحث‌های روشن‌فکرانه و روشن‌گرانه‌ی مختلف‌ای شروع شد. برای منظور فعلی‌ی ما دانستن این‌که راجع به چه چیزهایی صحبت شد چندان مهم یا حتی جالب نیست، جالب‌اش تنها وقتی بود که او برگشت سوی من (البته مطمئن‌ام جوری برنگشت که قوانین راه‌نمایی و رانندگی را زیر چرخ بگذارد) و پرسید: «از ژاک پره‌ور چی خوندی؟»

طبیعی است که پاسخ من چیزی بود شبیه به: «ها؟ کی؟!»

با وجود تکرار مجدد اسم‌اش نفهمیدم از که دارند صحبت می‌کند به این دلیل واضح که چیزی از او نخوانده بودم.

نکته‌ی بامزه این‌که بقیه‌ی ماشین‌نشین‌ها وضعیت‌شان حسابی با من فرق می‌کرد. بگذریم از آن‌ها که چیزها از او خوانده بودند، بعضی‌ها حتی در کار ترجمه/بازسازی/مرمت اشعار او بودند. همین شد که فهمیدم از «حلقه» به دور بودن ممکن است تاثیرات مخربی بر روانی‌ی گفتمان روشن‌فکری‌مان داشته باشد!

دیگر به میدان ونک -مقصد من- رسیده بودیم و نتوانستم بیش‌تر ته و توی ژاک و هواداران‌اش را در بیاورم. اما ژاک مرا تنها نگذاشت. هر چند وقت یک‌بار به صورتی ظهور می‌کند. آخرین بارش همین چند دقیقه‌ی پیش بود که داشتم مطلب‌ای از خواب‌گرد در مذمت فرج‌الله سلحشور می‌خواندم که دیدم یکی آن پایین کامنت گذاشته: «سلام سید، مرا دریاب که به روزم با ترجمه‌ی شعری از ژاک پره‌ور!» (لابد عمل‌ای در در حال و احوال «قشنگ‌ام، ملوس‌ام، منو دریاب که به روزم!».)

البته مطمئن‌ام که پره‌ور شاعر خوبی بوده است (شرمنده، سی سال‌ای می‌شود که جان‌اش را داده به شما) اما مطمئن‌ام تنها شاعر مطرح پنجاه سال اخیر در کل دنیا نبوده است (آها!‌ آن دیگری هم البته نرودا است!)
یکی می‌تواند مرا حالی کند چرا ژاک این‌همه در گفتار روشن‌فکرانه‌ی ایرانیان یاد می‌شود؟

دخترک شانه‌ی آفتاب

چرخ زمانه گشت و گشت تا دخترکِ شانه‌ی آفتاب‌ِ محبوب عام و خاص‌ای که جمال و کمال‌اش جای چون و چرایی بر ستاره‌ی آینده‌‌ی تئاتر و سینماشدن‌اش نمی‌گذاشت در فلان دانش‌کده‌ی مهندسی خشک‌آباد قبول شد. این‌که چه غلغله‌ای به پا شد و عاقبت بر آن مردمان چه گذشت بماند که بماند!

فارسی زبان‌ای عقیم؟

دکتر باطنی را می‌شناسید؟ مقاله‌ی «فارسی زبان عقیم»‌اش را خوانده‌اید؟

محمدرضا باطنی در این مقاله ادعا می‌کند که زبان فارسی زایا نیست. منظورش از زایا این است که بتوان کلمات جدید از ریشه‌ی فعل به دست آورد. او می‌گوید که در زبان فارسی تنها فعل‌های ساده زایا هستند ولی مشکل این است که ما دیگر در زبان فارسی فعل ساده ایجاد نمی‌کنیم و مجموعه‌ی فعل‌های ساده‌ای نیز که در حال حاضر به کار می‌روند بسیار محدود است. امروزه ما به جای فعل‌های ساده از فعل‌های مرکب استفاده می‌کنیم که زایا نیستند. مثلا همین «استفاده می‌کنیم» زایا نیست: یعنی نمی‌توان مثلا صفت فاعلی، مفعولی و غیره از از آن بیرون کشید.

حالا می‌پرسید زایابودن زبان به چه درد می‌خورد؟ کارش این است که اجازه می‌دهد دامنه‌ی کلمه‌های ممکن‌ای که در زبان فارسی به کار می‌بریم بیش‌تر شود. اهمیت این موضوع از نظر او در کاربردهای علمی و تخصصی است که ما خیلی راحت دچار کم‌بود کلمه‌ی تازه می‌شویم در حالی که در زبان‌ای چون انگلیسی به سادگی می‌توان با افزودن پس‌وند یا پیش‌وندی آن کلمه را در معنای تازه و مرتبطی به کار برد (مثلا form، forming، formable، formalizing و formation را بنگرید).

پیش‌نهادش چیست؟ ایجاد فعل‌های ساده‌ی جدید با ساخت مصدر جعلی (یا «مصدر تبدیلی» به قول او). مصدر جعلی هم همان است که «یون» را تبدیل به «یونیدن» می‌کند و پس از آن ترکیب‌های «یونش»، «یونیده»، «یونیدگی» و … را ایجاد می‌کند (مثال‌ها از مقاله‌ی اصلی هستند).

او می‌گوید ما می‌توانیم ماده‌ی فعل را از هر زبان‌ای بگیریم (عربی، انگلیسی یا هر چیزی) و بعد مطابق با ساخت‌های زبان فارسی آن را در کاربردهای مختلف به شکل‌های مربوط درآوریم.

خب، این خلاصه‌ای بود ازمقاله. نظرتان چیست؟ این موضوع دغدغه‌ای شده است برای‌ام. آیا ایده‌اش عملی است؟ آیا نقدی بر آن وارد نیست؟

فارسی زبان عقیم

***

چون گویا بی.بی.سی. در ایران فیـلتر است، کلِ مقاله را در زیر می‌آورم.
با بی.بی.سی. تماس گرفته‌ام و پرسیده‌ام که آیا کپی‌ی مقاله مجاز است یا خیر، اما هنوز جواب‌ام را نداده‌اند. به نظرم کارم مشکل‌ای ندارد و مهم‌تر از همه بی.بی.سی. در این وسط بعید است کاره‌ای باشد. به هر حال مقاله اولین بار که در بی.بی.سی. منتشر نشده بود و حالا هم بس غریب است که فرض کنیم بی.بی.سی. امتیاز نشرش را از دکتر باطنی گرفته است. به دکتر باطنی هم دست‌رسی ندارم، پس فعلا کپی می‌کنم به نیت خیر! اگر کس‌ای معترض بود لطفا بگوید.

Continue reading

چرا مرحوم آنتوان دو سن تگزوپری پیش ما نیست؟

آنتوان دو سن تگزوپری را که می‌شناسید؟! خالق شازده کوچولو و گل‌ و روباه‌اش!
و شاید بدانید که او در سفر هوایی کشته شده است (شاید بگویید دانستن‌اش تنها به آدم بزرگ‌ها ربط دارد – شاید!). بعد می‌دانید چطور کشته شده؟! یعنی هواپیمای‌اش همین‌طوری سقوط کرده؟! خودکشی کرده؟ کشته‌اندش؟ هواپیمای‌اش وسط هوا لنگر انداخته؟
خب، این ماجرا انگار سال‌ها محل مناقشه بوده. آدم‌ها بحث می‌کردند و به توافق‌ای هم نمی‌رسیدند لابد. چرا؟! خب، شواهد به اندازه‌ی کافی نبوده است.
حالا چه؟
حالا یکی آمده است و گفته که “وقتی بچه بودیم، همه‌ی کتاباش رو خونده بودیم؛ ما اصا” عاشق کتاباش بودیم. همینم بود که خلبان شدیم! من که دوسش داشتم.” و بعد ادامه می‌دهد “کاش می‌دونستم، اون‌وقت اصلا شلیک نمی‌کردم – نه! عمرا به‌ش شلیک می‌کردم”.

هممم …! آره، همین!

(این‌جا را بخوانید)

مسابقه‌ی نارسیستی


اطلاعات بیش‌تر درباره‌ی نقاشی

یک خاطره‌ی نارسیستی از خودتان تعریف کنید!

توضیح تکمیلی: نارسیسم (Narcissism) معادل خودشیفتگی، خودخواهی، خودمحوری و خود-* است. معمولا هم گویا برداشت خیلی مثبت‌ای ازش نمی‌شود. اما منظور من الزاما خودشیفتگی‌های بیش از حد نبود. همین‌که روزها موهای‌مان را جلوی آینه شانه می‌کنیم نیز اندکی خودشیفتگی در خود دارد. و البته وجود چنین مکانیزم‌هایی برای بقای‌مان در جامعه لازم است. بگذریم … شما تعریف کنید!

حال اگر بپرسید قضیه‌ی این کلمه چیست و چرا می‌گوییم نارسیسم و نه مثلا “سِلف‌نا-عشقنا” باید بگویم که ماجرا مطابق معمولِ این کلمه‌های عجیب و غریب زیر سر اساطیر یونان است و ماجراهای عاشقانه‌شان.
جان‌ام برای‌تان بگوید که داستان از این قرار بوده که نارسیسوس پسر خوش‌تیپ و خوش‌گل و خوش بر و بالایی بوده است که راه می‌رفته و جانِ هواخواهان‌اش را می‌گرفته، اما دریغ از یک جو التفات متقابل و محبت متعامل و توجه متعادل!
تا این‌جای‌اش طبیعی است، اما مشکل وقتی پیش آمد که دختر خوش‌گل‌ای -که اسم‌اش را هم به‌تان نمی‌گویم- سر راه نارسیسوس ظاهر می‌شود و محبت نمی‌بیند. دختر مورد نظر در این مورد کمی حساس بود و در نتیجه وردی خواند و کار دست نارسیوس داد کارستان!
از فردای آن روز (بعضی‌ها می‌گویند از همان شب‌اش) نارسیسوس پس از عمری سنگ‌دلی یک‌هو یک دل نه صد دل عاشق شد (یک چیزی در حد و حدود عشق دخترهای ۱۶ ساله). عاشق کی؟ مگر این مسابقه نیست؟ پس گزینه‌ی مناسب را انتخاب کنید (نمره‌ی منفی هم دارد):

۱) دختر مورد نظر
۲) دختر هم‌سایه
۳) پسر زئوس
۴) مادرش
۵) بچه‌اش
۶) همه
۷) هیچ‌کدام!

بگذارید گزینه‌ها را با هم بررسی کنیم:

۱) این گزینه درست نیست. این زئوس بود که عاشق دختر مورد نظر شد و مطابق معمول اصول اخلاقی را زیر پا گذاشت. در ضمن قضیه‌ی زئوس یک نمه پیش از این ماجراها بود و با این‌که بی‌تاثیر نبوده، اما گزینه‌ی صحیح هم نیست.
۲) اسکندر عاشق دختر هم‌سایه شد و نه نارسیسوس.
۳) هکوبا (Hecuba) عاشق پسر زئوس شد و نه نارسیسوس!
۴) ادیپ!
۵) استغفرالله!
۶) نوچ!

پس از بررسی‌ی ۶ گزینه‌ی پیش و نشان‌دادن نادرستی‌شان، چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که گزینه‌ی ۷ را انتخاب کنیم. توجه کنید که این راه‌حل تستی بود و در امتحان تشریحی قابل پذیرش نیست.
پاسخ درست تشریحی چنین چیزی است: “سزای نارسیسوس این بود که عاشق عکسِ خودش در یک برکه‌ی آب بشود!”. بعدها به دلایل اسطوره‌شناختی (که خارج از حوصله‌ی بحث است)،‌ نارسیسوس به یک گل تبدیل شد! چطوری‌اش بماند.

نکته: اطلاعات اسطوری‌شناختی‌ی این نوشته دقیق نیست. مثلا اصلا معلوم نبوده که زئوس واقعا عاشق دختر مورد نظر شده و بعد به امر غیراخلاقی پرداخته یا این‌که از اول‌اش شهوت بر او غلبه کرده بود یا که چه!

تکمیلی ۲: دوستان اظهار تمایل کردند به دیدن نارسیوس و دختر مورد نظر (که من هم‌چنان از گفتن نام‌اش پرهیز می‌کنم؛ تکمیلی‌تر: پایین‌تر اسم‌اش را خواهم آورد). نقاشی‌ای از این دو عزیز پر پر شده گذاشتم آن بالا (نقاشی کار John William Waterhouse است).

البته خیلی‌ها -به درستی- تذکر می‌دهند که دوران چنین صحنه‌های رومانتیک‌ای گذشته است و نه عاشقان وقت گذشته را دارند و نه معشوقان جمال سابق را. بحث پیش می‌آید که آیا روایت‌ای نارسیستی-اک…یستی [هاه! تقریبا گفتم!] در دوران امروز وجود دارد یا خیر. وجود دارد و مشابه‌اش همین است که می‌بینید؛ صحنه‌ای در مترو، پسرکی بی‌توجه، دخترکی شیفته (و البته ده دقیقه‌ی دیگر هر کدام راه خود را می‌گیرند و می‌روند).



Courtesy of
David Revoy

تکمیلی ۳: اسمِ دختر خوش‌گل مورد نظر که نارسیسوس به او بی‌محلی کرد و بلا دید، اکو (echo) بود/هست (مگر می‌توان اکو بوده باشد و دیگر نباشد؟ نباشد؟ نباشد؟). داستانِ زندگی اکو را این‌جا بخوانید.

در جستجوی زمان از دست‌رفته

کس‌ای خوانده‌اش؟ کتابِ مارسل را می‌گویم.
من کس‌ای را نمی‌شناسم که همه‌ی کتاب را خوانده باشد جز سینا (البته تنها شنیده‌ام!). حدس می‌زنم مترجم‌اش هم یک باری خوانده باشدش. نویسنده‌‌اش را هم بعید می‌دانم حوصله کرده باشد. کسِ دیگری نبود؟
دی‌شب داشتم به پایان یک دوره فکر می‌کردم -که به زودی خواهد آمد- و به شروع دوره‌ای دیگر. و گمانه‌ام می‌رفت سراغِ این کتابِ دهشت‌ناک. بخوانم‌اش؟ نخوانم‌اش؟

(از کتاب‌های دیگری که دوست دارم بخوانم -و نخوانده‌ام- اولیسِ جیمز جویس است. گرچه می‌دانم اگر الان سراغ‌اش بروم شاید هدر برود به دلیل درکِ ناقص‌ام از این زبان. همین مشکل برای بالایی هم هست؛ فرانسه نمی‌دانم، ترجمه‌ی انگلیسی ممکن است عالی نباشد، و اگر هم باشد زبان من عالی نیست. فعلا به‌تر است دست نگه داشت.)

یک مغازله‌ی کوچولو در هزارتوی خواب

اول) هزارتوی خواب منتشر شد. در این شماره داستانک‌ای دارم به نامِ “یک مغازله‌ی کوچولو پس از خواب”. بخوانیدش!

دوم) هزارتوی خواب برنامه‌ها داشت برای‌ام. سه چهار ماه پیش که به این موضوع رای دادم، هدف‌ام نوشتن چیزی دیگر بود. می‌خواستم درباره‌ی خواب نوشته‌های علمی بخوانم و نتیجه‌ی خوانش‌ام را نوشته‌ای شبه‌علمی برای هزارتو کنم. عین همین کار را برای هزارتوی لذت نیز می‌خواستم انجام دهم.
اما در نهایت برای هر دوی‌شان تصمیم گرفتم که به جای نوشتن مقاله‌ی علمی (که نه خواب و نه کم و بیش لذت در حیطه‌ی تخصص‌ام نیست)، داستانی بنویسم. برای لذت، داستان‌پاره‌هایی نوشتم که در این‌جا می‌توانید بخوانیدشان (تبلیغ مجدد می‌کنم؛ وگرنه پیش‌تر لینک داده بودم).
برای این شماره هدف نوشتن داستان‌ای کوتاه بود. کوتاه نه به معنای دو خط و پنج خط و یک صفحه. بلکه بیش‌تر شبیه به آن‌چه به طور معمول در کتاب‌ها می‌بینید: پنج صفحه و ده صفحه.
نتیجه البته بیش از ۱۶ خط نشد. نه به این دلیل که فقط ۱۶ خط نوشتم،‌ بلکه به این دلیل که آن‌چه قرار بود پنج صفحه بشود، چهار صفحه‌اش بیش‌تر آماده نشد.

سوم) این آخر هفته را بیش‌تر صرف نوشتن برای هزارتو کردم. درست‌اش این بود که یک ماه برای‌اش وقت می‌گذاشتم، اما سرم شلوغ‌تر از این حرف‌ها بود (و در آینده‌ی نزدیک نیز به‌تر نخواهد شد). می‌خواستم بیش‌تر به خودم فشار بیاورم و آن قسمت‌های آخرش را نیز تمام کنم، که سخن‌ای از ریموند کارور، نویسنده‌ی داستان کوتاه مورد علاقه‌ام، را به یاد آوردم.
کارور در جوانی زندگی‌ی پر مشغله (و اجازه دهید بگویم نکبت‌باری) داشت. مجبور بود خیلی کار کند و وقت آزاد زیادی نداشت. نتیجه این بود که قید رمان‌نویسی را زده بود و تنها به نوشتن متن‌ای می‌پرداخت که مطمئن باشد در یک یا دو نشست کاری بتواند تمام‌اش کند. بعد یک ماه برای ویرایش و پیرایش‌اش وقت می‌گذاشت (راست‌اش مطمئن نیستم کارور درباره‌ی یک ماه چیزی گفته باشد یا نه. آن موقع که به این موضوع فکر می‌کردم، تصورم این بود که این حرف‌ها از ریموند است. به هر حال فرقی نمی‌کند. چه کارور و چه نویسنده‌ی دیگری.).
من حساب کردم و دیدم که من برای این متن سه یا چهار نشست کاری وقت گذاشته‌ام. نشست‌ای بگیریم دو هفته، روی هم می‌شود دو ماه وقت لازم برای ویرایش. تازه بگذریم از این‌که هنوز نوشته تمام نشده است.

چهارم) همه‌ی این‌ها روی هم نتیجه‌اش این شد که نوشته‌ی این ماه‌ام پنج صفحه نشود و بشود ۱۶ خط.
در واقع نوشته‌ی این ماه‌ام -با عرض معذرت از میرزای عزیز- نه امروز و نه هفته‌ی پیش که چهار سال پیش نوشته شده است. آن موقع هدف‌ام نه انتشار در جایی بود و نه خواندن کس‌ای.
حسِ آن موقع‌ام کم و بیش به خاطرم هست. روز پیش و روز بعد و دو روز پیش‌اش، همه و همه، کم و بیش ثبت شده. حسِ خوبی نبود. شبیه وضعیت فعلی نبود، اما بی‌ربط هم نبود. هنوز هم خوب درک‌اش می‌کنم. دنیای فعلی‌ام بی‌اشتراک با آن زمان نیست. اما درباره‌اش دیگر بیش‌تر نمی‌نویسم. این نوشته را برای هزارتو فرستادم تا خوب یادم باشد که یک زمان‌ای (چهار سال پیش، ۳۰ اردی‌بهشت و روزهای پس و پیش‌اش) چه حس‌ای داشته‌ام.

پنجم) یادمان باشد اگر ساعت شش هفت بعد از ظهر به بعد قهوه بنوشیم، شب خواب‌مان نمی‌برد که نمی‌برد. حال هی بیا و این کژ مژ واژگون سپهرِ گویاتر از گاوِ پیشانی سفید را باز تجربه کن!