Browsed by
Category: خاطرات

آن روز که قد کشیدم

آن روز که قد کشیدم

۱)
می‌خواهم به آن‌هایی که تلفنی تماس گرفتند،
و آن‌هایی که سعی کردند تلفنی تماس بگیرند ولی نتوانستند،
و آن‌هایی که نامه‌ی برقی فرستادند یا از هر تکنولوژی‌ی دیگری برای رساندن پیام خود به گوش‌ام استفاده کردند،
یا اصلا یادشان رفت ولی اگر نمی‌رفت می‌خواستند،
و یا که نرفت و نتوانستند،
[و نه آن‌هایی که یادشان نرفت ولی نخواستند]
و همه‌ی آن بیست و خرده‌ای جوان غیور شهرمان که در کافه/پاب‌ای روشن‌فکرانه به بلندای صور اسرافیل سر و صدا به پا کردند،
و همه‌ی آن‌هایی که دوست‌داشتنی‌ترین هدیه‌های ممکن را به من دادند،
و آن‌هایی که زیباترین نگاه‌های‌شان را به من بخشیدند،
و آن‌هایی که با «تولد تولد، تولدت مبارک» دست‌جمعی‌شان مرا تا مرز آب‌شدن پیش بردند و بازم گرداندند،
و آن‌هایی که مرا خیلی بیش‌تر از خودم به یاد داشتند،
و به خاطرم آوردند که زندگی ممکن است بخش‌های شادی هم داشته باشد،
-که دارد-
و به همه‌ی آن‌هایی که دوست دارم نام‌شان را بیاورم،
-ولی نمی‌آورم-
فقط یک چیز بگویم: بسیار ممنون! (:

۲)
دل‌ام اندکی تغییر می‌خواهد. شاید دوستی‌های جدید. شاید گروه‌های تازه. شاید نوشتن در جایی دیگر. شاید نوشتن به زبان زرگری یا که تعطیل‌کردن این‌جا به مدت نامعلوم. یا خرید اسباب‌بازی‌ای تازه – از همان‌ها که پسرها را سر شوق می‌آورد. یا تغییر موضوع پژوهش. زدن به خط دیوانگی، بیش از پیش. یا خرید کتاب‌ای تازه. خواندن دو نفره‌ی پژوهش‌های فلسفی. یا چه می‌دانم، تغییر دیگر، که تفاوت باشد، که سال تازه‌ام را روشن کند.

۳)
سال که تمام می‌شود -چه مبداءش نوروز باشد و چه زادروز- آدم باید بنشیند و دو دقیقه فکر کند تا ببیند چه غلطی کرده است و چه غلطی نکرده و چه می‌خواهد بکند و چگونه می‌خواهد در این سنگلاخِ زندگی پیش رود. زندگی‌ای که بی‌رحمانه پر شتاب می‌گذرد.

۴)
نگاه‌ام به آدم‌ها عوض شود، شاید خوش‌بخت شوم.

۵)
تولدم مبارک!

Embedology

Embedology

روزگار سخت‌ای که آدم مجبور است به جای خواندن مقاله‌ای با نام اشتهاآور Embedology، برود ببیند اهمیت clique در افزایش سرعت inference در Bayes Net چیست!

برای ثبت در تاریخ بنویسم که امروز با سانجوی قهوه خوردیم و حسابی لذت بردم!

خشم و هیاهو در دنیای آکادمیک – یا چگونه با تحلیل بیزی آب‌ای بر آتش بریزیم

خشم و هیاهو در دنیای آکادمیک – یا چگونه با تحلیل بیزی آب‌ای بر آتش بریزیم

(۱) استاد می‌گفت فلانی چه باحاله چون می‌آد و می‌گه «نتیجه‌ی این سه ماه فعالیت‌مان این بود که کلی روش مختلف را بررسی و مطالعه کردیم و همه چیز عالی پیش رفت، و بله، البته مشکل کوچکی هم وجود دارد و آن هم این‌که هنوز نتوانسته‌ایم مساله‌ی اصلی را حل کنیم؛ گرچه امیدواریم تا دو سه هفته‌ی دیگر مساله حل شود.» در حالی که اگه من بودم (هم‌چنان استاد است که سخن می‌گوید) می‌گفتم «سه ماه زدیم توی سر خودمون، هیچ نتیجه‌ای نداد!».
من، خودِ خودِ من، هم در دل‌ام می‌گویم «البته که اعتماد به نفس چیز خوبی است!».
و البته فکر نکنید استاد من از اعتماد به نفس چیزی کم می‌آورد!

(۲) امروز کمی عصبانی شدم از بس بعضی‌ها بی‌شرمانه صاف صاف توی روز روشن پرت و پلا می‌گویند! بحث سر یک روش‌ای است که بر حسب اتفاق زمینه‌ی تخصصی‌ی من است. دقیق‌تر بگویم یک سال و نیم اخیر بیش‌تر روی آن وقت گذاشته‌ام و خب می‌توانم ادعا کنم که دست پایین می‌دانم مساله راجع به چیست. بعد طرف خیلی راحت می‌آید جلوی من می‌نشیند و می‌گوید که فلان چیز برای این مساله‌ها به کار نمی‌رود بلکه برای نوع کاملا متفاوتی از مساله‌ها به کار می‌رود. و بعد که می‌پرسم مطمئنی اشتباه نمی‌کنی پاسخ می‌دهد که بله، خودم مقاله‌اش را خوانده‌ام! می‌خواستم بگویم پدرسوخته، من خودم مقاله‌اش را نوشته‌ام، حالا تو داری به من می‌گویی این چیز به چه درد می‌خورد؟ به جای‌اش گفتم به نظرم miscommunicationای این وسط رخ‌داده و حرف مقاله چیز دیگری بوده است! این کلمه بی‌ادبانه‌ترین لفظی بود که امروز به طور عمومی به کار بردم!
اعتراف می‌کنم که ممکن است مقداری بیش از حد عصبانی شده باشم. یعنی هنوز نمی‌دانم که آیا به‌تر نبود که تنها لبخند می‌زدم و هیچ چیزی نمی‌گفتم. آخر من همیشه همین مشکل را با این شخص خاص دارم. هر وقت بحث علمی می‌شود،‌ دود از کله‌ام بیرون می‌زند از بس این شخص یک نفس با صلابت مزخرف می‌گوید. یکی دو سال پیش پس از چندین و چند بحث ناموفق تصمیم گرفتم که دیگر در هیچ بحث علمی‌ای با او شرکت نکنم چون به نظرم او به اصول علم و منطق پای‌بند نیست. گرچه این مورد ناموسی بود و داشت جلوی روی خودم کار مرا جور دیگری جلوه می‌داد!

(۳) این جور رفتارهای آدم‌ها را می‌توان در چارچوب استنتاج بیزی (Bayesian Inference) توضیح داد.
برای شروع یک مثال خیلی معمول استنتاج را در نظر بگیرید:
شما تاکنون آقای الف را ندیده‌اید اما به هر دلیل‌ای تصور می‌کنید که آدم بی‌تربیت‌ای است. مثلا شاید یکی از دوستان‌تان پیش‌ترها چیز بدی از او به‌تان گفته باشد. یا مثلا بر این تصورید که فلان نژاد یا قومیت کلا بی‌ادب است. حالا قرار است امروز برای اولین بار آقای الف را ببینید و یکی دو ساعت‌ای معاشرت کنید.
ابتدا که او را می‌بینید، او خندان پیش می‌آید و خیلی خون‌گرمانه به‌تان سلام می‌کند. چند دقیقه‌ای می‌گذرد که ناگهان متوجه می‌شوید که آقای الف گویا دارد به بینی‌اش دست می‌زند. با خودتان می‌گویید آقای الف که بی‌تربیت است و لابد نمی‌داند که دست توی دماغ‌کردن جلوی دیگران زشت است. بعد نوبت جوک تعریف‌کردن می‌شود. شما و دوست باادب مشترک‌تان هر کدام یک جوک تعریف می‌کنید. مثلا فرض کنید شما یک جوک معمول رشتی تعریف می‌کنید، دوست‌تان یک جوک معمول ترکی می‌گوید و حالا هم نوبت به آقای الف می‌رسد. آقای الف جوک‌ای قزوینی -طبیعتا با ته‌مایه‌ی سـکـسی- می‌گوید. در دل‌تان برافروخته می‌شوید و می‌گویید چقدر بی‌ادب است و در نتیجه باز هم باور اولیه‌تان محکم و محکم‌تر می‌شود. در نهایت پس از دو سه ساعت به قطعیت می‌رسید که آقای الف واقعا شخص بی‌تربیت‌ای است.

اما نکته‌ی اساسی این است که آقای الف الزاما بی‌تربیت‌تر از بقیه‌ی آدم‌هایی نیست که شما باتربیت‌شان می‌دانید. آقای الف به کنار بینی‌اش دست زد چون مثلا کمی می‌خارید اما به‌تان اطمینان می‌دهم که دست توی دماغ‌اش(!) نکرد. هم‌چنین جوک‌ای که تعریف کرد همان‌قدر زشت و بی‌ادبانه بود که جوک شما یا دوست‌تان بی‌ادبی بوده است. تفاوت در این است که به خاطر پیش‌قضاوت اولیه‌تان همه‌ی رفتارهای آقای الف را در چارچوبی بدبینانه تفسیر می‌کنید. و جالب این‌که چون از اول با قطعیت تصور کرده‌اید که رفتارهای آن شخص حتما بد هستند، دیگر هیچ شانس‌ای برای برداشت خوب از رفتارهای‌اش باقی نگذاشته‌اید. مثلا سلام گرم‌اش را نادیده می‌گیرید. و یا حتی شاید جوک‌ای که او تعریف کرد با این‌که کمی خلاف اصول اخلاقی‌ی عرف بود، اما هدف‌اش نه بی‌ادبی که خنداندن شما بوده باشد. در این صورت آقای الف اتفاقا باتربیت و آداب‌دان است چون سعی کرده بود خون‌گرم باشد.

اندکی مجردتر (ولی نه چندان) بگویم، یکی از نکات مهم در هر استنتاج این است که بدانی قطعیت‌ات نسبت به نتیجه‌ای که به دست می‌آوری چقدر است. مثلا تو یک فرضیه‌ی اولیه‌ای داری و دو سه نمونه هم از آن پدیده دیده‌ای و حالا یک نظری داری نسبت به آن فرضیه‌ی اولیه‌ات. اما چون دو سه مشاهده چندان زیاد نیست، باید مواظب باشی که خیلی نسبت به فرضیه‌ات یقین پیدا نکنی.
در چارچوب بیزی، ما باور اولیه‌ای (از-پیشین) داریم و آن باور اولیه را پس از مشاهده‌ی داده‌ها تصحیح می‌کنیم. معمولا آن باور اولیه نباید خیلی با قطعیت حرف‌ای بزند. مثلا نباید از اول بگوید که آقای الف بی‌تربیت است و لاغیر! باید شانس‌ای برای باادب-بودن‌اش هم باقی بگذارد. اما اگر آمدیم و باور اولیه‌مان از همان اول‌اش بیش از حد قطعیت داشت، نتیجه‌گیری‌مان پس از مشاهده‌ی داده‌ها نیز هم‌چنان قطعی خواهد بود و هر چه دیده‌ایم به این راحتی‌ها نظرمان را نسبت به او عوض نمی‌کند. اما مشکل این است که آن قطعیت کاذب است و چندان اعتباری ندارد چون تصور اولیه‌مان خیلی متعصبانه بوده است.

بعضی‌ها هم همین‌طور هستند. آن‌قدر به خودشان اطمینان دارند که به صرف خواندن یک مقاله چنان سینه ستبر می‌کنند و محکم حرف می‌زنند که آدم شاخ در می‌آورد. در واقع هیچ جایی برای برداشت اشتباه خود از چیزی نمی‌گذارند. و البته باز این موضوع الزاما محدود نمی‌شود به محیط‌های آکادمیک! مکانیزم عمل پیش‌قضاوت، تاثیر استریوتایپ‌های مرسوم در گفتمان‌های جـنـسیت‌زده و نژاد‌گرایانه بر قضاوت‌های فرد کم و بیش به نظرم همین می‌آید. و در نهایت این‌که متاسفانه یا شاید هم خوش‌بختانه چندان راه فراری از چنین پیش‌قضاوت‌هایی وجود ندارد. بدون اندکی پیش‌قضاوت نسبت به دنیای اطراف‌مان موجودی ناتوان بیش نخواهیم بود. شاید بعدترها راجع به این نکته‌ی آخر نوشتم.

(۴) این مشکل‌ای که توضیح دادم (تاثیر شدید باور پیشین بر باور نهایی) یکی از گرزهای محکم‌ای است که بر سر طرف‌داران احتمالات بیزی (Bayesian Probability) می‌کوبند. در واقع یک طرف‌دار چنین چارچوبی می‌تواند داده‌ها را کم و بیش هر جوری که دوست دارد تفسیر کند و به غلط احساس کند که روش‌اش درست است. این حرف‌ام البته بدان معنا نیست که مخالف روش‌های بیزی هستم. مهم این است که آدم به اندازه‌ی کافی عاقل باشد و زیادی «شادبازی» در نیاورد!

(۵) آخرین خاطره‌ی امروزم این‌که از این پس هر وقت دونات می‌خورم و دونات از حالت چنبره‌ی یک سوراخی به یک لوله‌ی U-شکل مانند (بدون سوراخ) تبدیل می‌شود ناخودآگاه به Morse theory می‌اندیشم! این هم جزو چیزهای بی‌ربطی است که دوست دارم یک زمانی یاد بگیرم.

(۶) خاطره‌های دیگرم -یا به‌تر بگویم افکار دیگرم- باشد برای من و خودم و بعضی‌ها!

مرتبط به قوانین بیز در همین بلاگ:
مروری بر قوانین احتمالات
یا بیزی یا فازی
Being Bayesian
در آداب ازدواج

سوال‌های ساده‌ی من

سوال‌های ساده‌ی من

داشتم به بچه‌ها (۱) می‌گفتم، گاهی بخش‌هایی از ذهن آدم به همان جاهایی باز می‌گردد که سال‌ها پیش از آن‌ها عبور کرده بود. از خودم بگویم، الان به نظرم می‌آید سوال‌هایی را می‌پرسم که وقتی نوزده بیست سال‌ام بود می‌پرسیدم. سوال‌های خیلی پایه‌ای ولی پیچیده‌ای (۲) چون «آمدن‌ام بهر چه بود؟». یا مثلا پرسش از اهمیت وجود خدا یا سوال‌هایی در هم تنیده‌ای از این دست.

(۱): بچه‌ها یعنی تعداد جوان بین ۲۱ تا ۳۰ سال!
(۲): برای بعضی‌ها گویا این سوال‌ها ساده است، نه به این دلیل که واقعا پاسخ مشخص‌ای داشته باشند، بلکه به این دلیل که اصولا به‌شان پاسخ نمی‌دهند. (گرچه به جای‌اش راه‌حل ارایه می‌دهند.)

من و ژاک پره‌وِر در دو سوی لیوان

من و ژاک پره‌وِر در دو سوی لیوان

بی‌سوادی‌ی مرا می‌بخشایید اما یکی می‌تواند بیاید به من بگوید ماجرای ژاک پره‌ور چیست؟!

ماجرای من و ژاک از سال‌ها پیش آغاز می‌شود. به بهانه‌ای رفته بودم به مجله‌ی کارنامه تا محمد محمدعلی را ببینم. موقع خداحافظی او لطف کرد و گفت که مرا می‌رساند. من و او و دو سه نفر دیگر در ماشین‌اش چپیدیم (یادم نمی‌آید دیگران که بودند؛ شاید یکی‌شان مریم رییس‌دانا بود، اما مطمئن نیستم) و بحث‌های روشن‌فکرانه و روشن‌گرانه‌ی مختلف‌ای شروع شد. برای منظور فعلی‌ی ما دانستن این‌که راجع به چه چیزهایی صحبت شد چندان مهم یا حتی جالب نیست، جالب‌اش تنها وقتی بود که او برگشت سوی من (البته مطمئن‌ام جوری برنگشت که قوانین راه‌نمایی و رانندگی را زیر چرخ بگذارد) و پرسید: «از ژاک پره‌ور چی خوندی؟»

طبیعی است که پاسخ من چیزی بود شبیه به: «ها؟ کی؟!»

با وجود تکرار مجدد اسم‌اش نفهمیدم از که دارند صحبت می‌کند به این دلیل واضح که چیزی از او نخوانده بودم.

نکته‌ی بامزه این‌که بقیه‌ی ماشین‌نشین‌ها وضعیت‌شان حسابی با من فرق می‌کرد. بگذریم از آن‌ها که چیزها از او خوانده بودند، بعضی‌ها حتی در کار ترجمه/بازسازی/مرمت اشعار او بودند. همین شد که فهمیدم از «حلقه» به دور بودن ممکن است تاثیرات مخربی بر روانی‌ی گفتمان روشن‌فکری‌مان داشته باشد!

دیگر به میدان ونک -مقصد من- رسیده بودیم و نتوانستم بیش‌تر ته و توی ژاک و هواداران‌اش را در بیاورم. اما ژاک مرا تنها نگذاشت. هر چند وقت یک‌بار به صورتی ظهور می‌کند. آخرین بارش همین چند دقیقه‌ی پیش بود که داشتم مطلب‌ای از خواب‌گرد در مذمت فرج‌الله سلحشور می‌خواندم که دیدم یکی آن پایین کامنت گذاشته: «سلام سید، مرا دریاب که به روزم با ترجمه‌ی شعری از ژاک پره‌ور!» (لابد عمل‌ای در در حال و احوال «قشنگ‌ام، ملوس‌ام، منو دریاب که به روزم!».)

البته مطمئن‌ام که پره‌ور شاعر خوبی بوده است (شرمنده، سی سال‌ای می‌شود که جان‌اش را داده به شما) اما مطمئن‌ام تنها شاعر مطرح پنجاه سال اخیر در کل دنیا نبوده است (آها!‌ آن دیگری هم البته نرودا است!)
یکی می‌تواند مرا حالی کند چرا ژاک این‌همه در گفتار روشن‌فکرانه‌ی ایرانیان یاد می‌شود؟

سرِ میز شامِ دیگران

سرِ میز شامِ دیگران

هم‌صحبتی با کسان‌ای که با زبان‌شان آشنایی خوب و دل‌گرم‌کننده است، اما هم‌صحبتی با کسان‌ای که تفاوت‌های عمیق‌ای بین نگاه‌های‌تان وجود دارد «ممکن» است باعث گسترش افق دیدت شود.

هم‌اینک از همه‌ی کسان‌ای که شانس ملاقات فیزیکی‌شان را دارم و در رشته‌های متفاوت از من کار می‌کنند دعوت می‌کنم به گذاشتن برنامه‌ی مشترک – مثلا نوشیدن قهوه‌ای یا … !
مهندسی‌ی شیمی، مکانیک، برق، فیزیک، ریاضی (اگر داریم؟)،‌ آمار (؟)، فلسفه (؟)، ادبیات‌ (؟) و … .

توضیح بیش‌تر: این چند روز بین عده‌ای آماردان قرار گرفته‌ام و کلی چیز جدید آموخته‌ام. آن‌چه یاد گرفته‌ام تنها نکات علمی و تکنیکی نبوده است – که بوده است – بلکه نظرگاه‌‌ تازه‌ای بوده که به مسایل پیش‌تر آشنا پیدا کرده‌ام. البته ادعا نمی‌کنم دقیقا می‌فهمم چه می‌گویند یا چرا این‌گونه فکر می‌کنند، اما می‌فهمم (یا دستِ کم حدس می‌زنم که می‌فهمم) که دغدغه‌های‌شان گاهی به کل متفاوت از دل‌مشغولی‌های من است.

نکته‌ی بامزه: شیوه‌ی برگزاری‌ی کارگاه‌های (workshop) آماردان‌ها (و شاید ریاضی‌دان‌ها؟) بسیار متفاوت است از آن‌چه در CS (یا دستِ کم در ML) می‌بینیم. به نظر می‌آید که برای ایشان کارگاه‌ها بسیار جدی‌تر باشد. و البته غیر قابل تصور هم نیست چون شیوه‌ی اصلی‌ی ارایه‌ی نتایج‌شان به صورت انتشار در مجلات است و کنفرانس‌ها ارزش زیادی گویا ندارند. به همین خاطر کارگاه‌های متمرکز روی یک موضوع خاص شیوه‌ی اصلی‌ی ارایه‌ی شفاهی‌ی نتایج می‌شود. برعکس،‌ در CS کنفرانس‌ها خیلی مهم‌اند و ارزش‌شان می‌تواند در حد چاپ مقاله در مجله باشد. در EE کنفرانس‌ها بیش‌تر نقش گزارش پیش‌رفت را بازی می‌کنند و نتایج نهایی در مجلات چاپ می‌شود. (و البته همه‌ی این‌ها برداشتِ من از شاخه‌های بسیار کوچک‌ای از هر کدام از این رشته‌ها است.)

نکته‌ی خنده‌دار: متوسط سنی‌ی آماردانان این کارگاه حدود یک و نیم تا دو برابر من است و ماکزیمم شاید حدود دو برابر و نیمِ من! در ML، متوسط سنی بسیار پایین‌تر است. در این کارگاه من به طور مطلق کوچک‌ترین فرد جمع هستم – که البته کمی ناخوش‌آیند است (وقتی بچه‌ای و جوان‌ترین فرد گروه هستی، به فرض این‌که گروه به اندازه‌ی کافی سن‌اش بالا باشد -مثلا تو ده سال‌ات است و متوسط گروه ۲۵ سال- حسابی به‌ات خوش می‌گذرد چون کانون توجه‌ها قرار می‌گیری. ولی وقتی سن‌ات از حدی بالاتر می‌رود و جوان‌ترین فرد گروه هستی، دیگر در کانون توجه‌ها نیستی بلکه به عنوان فردِ بی‌تجربه و نادان به‌ات نگاه می‌کنند به احتمال زیاد. البته در مورد جمع‌های علمی این‌گونه است وگرنه می‌توانم تصور کنم که زن‌ای ۲۵ ساله در میان جمع‌ای با متوسط ۵۰ سال به شدت مورد توجه عام قرار خواهد گرفت.)

فهرست اصطلاحات:
CS مخفف Computer Science
ML مخفف Machine Learning
EE مخفف Electrical Engineerin

ماروین

ماروین

شیخِ ما می‌آید و می‌گوید «من ماروین رو می‌شناسم؛ وقتی به چیزی فکر می‌کنه و نمی‌تونه حل‌ش کنه، با خودش می‌گه من‌ای که باهوش‌ترین آدم روی زمین هستم نتونستم حل‌ش کنم، پس لابد حل نمی‌شه دیگه! بعد می‌گیره می‌زنه زیر همه چیز و می‌گه همه‌تون دارین اشتباه می‌کنین، غلط می‌کنید فکر می‌کنید این مساله اصلا مساله است، بروید پی کارتون!» بعد هم لبخند فاتحانه‌ای می‌زند.
من هم طبیعتا زیر لب می‌گویم عجب!

از نامه‌هایی که دریافت می‌کنم

از نامه‌هایی که دریافت می‌کنم

۱) شما می‌دانید چرا یک نفر ممکن است فایل Word پایان‌نامه‌ی من به هم‌راه کدهای برنامه‌اش را بطلبد و وقتی برای‌اش فایل PDF پایان‌نامه را می‌فرستم و می‌گویم که بعید است تفاوت‌ای کارکردی بین فایل Word و نتیجه‌ی PDFاش وجود داشته باشد دیگر خبری ازش نشود که «متشکرم، لطف کردید» یا دستِ کم «دریافت شد» ناقابل؟ (و به قول یکی از دوستان احتمالا فحش‌ای هم به‌ام داده است!)
بی آن‌که بدبین باشم، بوی پروژه‌های انبوهِ انباشته‌شده‌ی پایان ترم به مشام‌ام می‌رسد.

۲) از موارد مکرر دیگر این‌که فرد ناشناس‌ای با من تماس می‌گیرد و سوال‌ای دارد راجع به پذیرش، یا از چگونگی‌ی با فلان استاد تا کردن یا این‌که چرا پذیرش‌مان دیر شد و چیزهایی از این دست. من هم معمولا سعی می‌کنم پاسخ‌شان را کامل بدهم چون می‌دانم که خودم هم چند سال پیش خوش‌حال می‌شدم اگر کس‌ای کمک‌ام می‌کرد. جدا از این، از نفسِ کمک‌کردن به دیگران خوش‌حال می‌شوم (با شرط و شروطی البته!) و البته بدم هم نمی‌آید که مقاله یا نوشته‌های‌ام را دیگران بخوانند.
خیلی وقت‌ها همه چیز همان‌گونه است که انتظارش را دارم، اما گاهی هم پیش می‌آید که تماس گرفته‌اند و من هم پاسخ‌شان را مفصل داده‌ام و بعد دیگر خبری ازشان نشده که نشده. بعضی وقت‌ها من بدجنسی می‌کنم و چند روز بعد نامه‌ی پاسخ‌ام را دوباره برای‌شان فوروارد می‌کنم و می‌پرسم آیا این نامه به دست‌شان رسیده یا خیر. معمولا نتیجه جالب توجه است! البته خیلی وقت‌ها هم هیچ‌کاری نمی‌کنم و گاهی مثل این بار در وبلاگ‌ام می‌نویسم (این اولین بار است، نه؟).
شما می‌دانید چرا این‌طوری است؟

۳) نه خیلی مرتبط، اما کم و بیش هم راستا: اقتصاد دانایی‌محور از پویان عزیز و دزدی ادبی در دانش‌گاه از حامد خان!

۴) و ناگفتنی‌ها را هم که نمی‌توان گفت. شرمنده!

* می‌دانم که استفاده از Word گناه بزرگی است!‌ اشتباه‌ای بود که دیگر کم‌تر تکرار می‌شود.

از چه چیز مرگ می‌ترسیم؟

از چه چیز مرگ می‌ترسیم؟

۱) از حدود ده روز پیش تا تا بوقِ سگِ دوشنبه سخت گرفتار بودم. حالا وضعیت به‌تر است و آمادگی‌ی کافی برای ایجاد انواع و اقسام گرفتاری‌های جدید را دارم.

۲) خسرو شکیبایی که مرد، کلی غصه‌دار شدم. تازه میزان ارتباطم با او تنها باز می‌گردد به خانه‌ی سبز و صدای‌ گرم‌اش که این طرف و آن طرف شنیده می‌شد – هامون را ندیده‌ام که در ایجاد علاقه‌ام نقش‌ای داشته باشد.
لعنتی همیشه همین‌طور است: آدم‌ها زمان‌ای می‌میرند که انتظارش را نداری. حالا چه هنرپیشه‌ی سینما باشد چه کسِ دیگری.

۳) همان روز به مرگ می‌اندیشیدم. رابطه‌ی هر فرد با مرگ دو جنبه دارد: تاثیر مرگِ خود بر خود و تاثیر مرگ دیگران بر خود.
آدم‌های مختلف نگاه‌شان در این‌باره متفاوت است. البته نه این‌که من راه افتاده باشم و از آدم‌ها بپرسم که نظر شما درباره‌ی تاثیر مرگِ خود بر دیگران چیست، اما شده است -یعنی یک بار شده است- که یک‌ای نظرش را به‌ام بگوید.
نمی‌گویم او کیست، اما فرض کنید آدم‌ای است با سن و سال نزدیک چهل. او می‌گفت که از مرگ خودش نمی‌ترسد اما از مرگ عزیزان‌اش می‌ترسد. آن زمان (که می‌شود سه چهار سال پیش) من کم و بیش با او موافق بودم. نه این‌که آدمِ رهیده از بند خویش‌ای باشم که مرگ‌ام به چیزی‌ام نباشد (حتی باید گفت در این زمینه محافظه‌کارم!)، اما چیزی که بیش‌تر از همه مرا می‌هراساند مرگ دیگران است.

۴) این گرفتاری‌های لعنتی جوری‌اند که نمی‌گذارند آدم با خیال راحت دو کلوم(!) نامه بنویسد و بفرستد برای چهار گوشه‌ی گیتی برای یکی دو آدم‌ای که مهم است نامه‌ی آدم را دریافت کنند.

۵) می‌گفتم که آن روز به مرگ می‌اندیشیدم و برای حدود پانزده ثانیه سخت وحشت کردم! می‌توانم بگویم از چه وحشت کردم اما نمی‌توانم وحشت‌اش را منتقل کنم. یعنی یک باری سعی کردم ولی نشد. حال دوباره سعی می‌کنم:

فرض کنید اگر آدم بمیرد یکی از دو حالت زیر پیش بیاید:
الف) بمیرد ولی به شکل‌ای هم‌چنان باقی بماند. مثلا تناسخ‌ای باشد یا چه به‌تر از آن قیامت‌ای یا هر گونه باور متافیزیکی‌ی دیگر.
ب) بمیرد و تمام شود. یعنی درست همان‌طور که یک واکنش شیمیایی (مثلا انداختن سدیم در آب) زمان‌ای آغاز می‌شود و بعد تمام می‌شود و در نهایت چیزی از سدیمِ خالص اولیه نمی‌ماند (فرض کنیم که نماند)، زندگی‌ی انسان آغاز شود و بعد تمام شود.

حالت (الف) باور رایج مومنین است (حالا یک مومن به این دین یا به آن آیین). باور (ب)، باور رایج خداناباوران است. باور (الف) البته که امید بخش است، اما بیایید فرض کنیم که درست نیست و (ب) درست است.
کس‌ای که به (ب)‌ باور دارد در بیش‌تر مواقع هیچ غم‌ای از این موضوع ندارد (احتمالا البته!). چون پس از مرگ‌اش طبیعتا وجود ندارد که بخواهد ناراحتی یا رنج یا غصه‌ی گذشته را بخورد. مرگِ (ب)باور برای خودش بی‌نوستالژی و بی‌افسوس است.
کاری ندارم که شخص‌ای که به (ب) باورمند است (و من ممکن است از (ب) برای نمایش آن شخص استفاده کنم) چگونه می‌خواهد بزید. احتمالا هدف یک (ب)ی عاقل این خواهد بود که رضایت این جهانی‌اش را بیشینه کند. البته بگذریم که آدم تماما عاقل وجود ندارد و در نهایت رفتارش ملغمه‌ای خواهد بود از تاثیرپذیری‌اش از اجتماع (که به هر حال پر است از (الف)باور) و احساسات خودش و بخش عقلانی‌اش (نمی‌خواهم عقل را از احساس سفت و سخت جدا کنم؛ می‌خواهم فقط تاکید کنم که گاهی ممکن است این دو یک‌سان نباشند).

حالا مشکل کجاست؟ مشکل این است که شخصِ (ب) در نهایت می‌میرد و تمام می‌شود. گیریم در طول زندگی‌اش بیش‌ترین لذت‌ها را برده است و از زندگی‌اش نهایت رضایت را داشته باشد. اما حالا که مرده است آیا می‌توان چیزی گفت شبیه به «چه خوب که (ب) خوب زیست. الان مطمئن‌ام که راضی است.»؟ درست است که (ب) ممکن است خوب زیسته باشد، اما خوب زیستن او پس از مرگ‌اش هیچ خوبی‌ای برای (ب) به همراه ندارد. در واقع تنها خوبی‌ی (ب) این می‌تواند باشد که برای شخص سوم‌ای مثل (پ) خوبی‌ای فراهم کرده باشد و خوبی‌ی (پ) همان است که او تشخیص می‌دهد در دنیا می‌بایست انجام دهد ( (پ) نیز (ب)باور است). اما این‌که نتیجه‌ی کارهای (ب) باعث احساسِ خوبی‌ی (پ) پس از مرگ (ب) باشد، هیچ تاثیری بر (ب) نمی‌تواند بگذارد.

صبر کنید یک مثال بزنم:
فرض کنید در کمای ویژه‌ای باشید و گروه‌ای پزشکی شما را کنترل می‌کند. فرض کنید آن‌ها به شیوه‌ای به طور مداوم باعث تحـریک جـنـسـی‌ی شما در کما شوند و شما روزانه ده‌ها بار به ارضا برسید. به مدت یک هفته وضعیت همین‌گونه است و بعد شما را از کما خارج می‌کنند. ویژگی‌ی خاصِ این کما این بوده است که نه تنها هیچ چیزی به خاطر نمی‌آورید، بلکه هیچ تاثیری هم از آن مدتِ در کما-بودگی بر زمانِ پس از کما باقی نخواهند ماند – مطلقا هیچ تاثیری. یعنی اگر هر تغییری در آن مدت در مغز شما انجام شده باشد، موقتی خواهد بود و پس از کما وضعیت درست همان خواهد بود که پیش از آن. در نتیجه ارضـای جـنـسـی‌ی شما نه باعث می‌شود در آینده خوش و خرم‌تر باشید و نه تاثیری مخوف بر ناخودآگاه‌تان دارد.
حال سوال این است: آیا از این‌که در کمایی بوده‌اید و لذت‌ها برده‌اید می‌توانید خوش‌نود باشید؟ یعنی آیا می‌توانید ادعا کنید که «خب، یک هفته‌ای خیلی خوش گذشت و حالا خیلی هم مهم نیست که چیزی از آن یادم نمی‌آید.»؟ یا مثلا آیا حاضر خواهید بود که وارد چنین برنامه‌ای شوید که گروه‌ای پزشکی شما را به چنان کمایی ببرد و یک هفته‌ی بعد بیدار کند با این فرض که می‌دانید هیچ چیزی با خاطر نخواهید داشت؟ چرا؟

خب!‌ همین موضوع بود که مرا به مدت پانزده ثانیه به شدت ترساند. الان نمی‌ترسم چون در آن وضعیت ذهنی نیستم و با این نوشتار هم به آن وضعیت نمی‌روم. اما آن تجربه جزو ترسناک‌ترین وضعیت‌های ذهنی‌ای بود که تاکنون تجربه کرده‌ام.

جلساتی که هیچ‌گاه تمام نخواهند شد

جلساتی که هیچ‌گاه تمام نخواهند شد

دو مشکل در آمریکای شمالی بیداد می‌کند(*):

۱) چاقی‌ی مفرط
۲) جنون جلسه‌گذاشتن

اگر مواظب نباشی، همه‌ی وقت مفیدت را در جلسه‌های بی‌سرانجام خواهی بود.

مثلا یکی از استادهای‌ام را در نظر بگیرید. ما هر هفته جلسه‌ای یک ساعته‌ی گروهی‌ای با هم داریم. همیشه هم مشکل این است که معلوم نیست چه کار بکنیم تا حوصله‌ی آدم‌ها سر نرود. ایراد کار از این‌جا آب می‌خورد که استادم روی دو زمینه پژوهش می‌کند که در عمل به هم ربطی ندارند. در نتیجه افرادی که به زمینه‌ی اول (روباتیک) علاقه دارند حوصله‌شان از بحث‌های زمینه‌ی دوم (بینایی ماشینی) سر می‌رود و برعکس. برای رفع این نقیصه(!)‌ ما جلسات دیگری هم داریم تا راجع به موضوع تخصصی‌ی خود صحبت کنیم. مثلا فعلا قرار است یک گروه مطالعه برای فلان موضوع خاص روباتیکی داشته باشیم.

دردسر این‌که من زمینه‌های علاقه‌ی دیگری هم دارم و به همین دلیل مجبورم در جلسات رنگ و وارنگی شرکت کنم. مثلا یکی‌اش همان سخنرانی‌های چای‌خوران است که چهار روز در هفته برگزار می‌شوند. استاد دیگرم فعلا مسافرت است اما اگر نبود یکی دو جلسه هم با او می‌داشتم.

خلاصه بگویم:‌ شما را نمی‌دانم، اما شرکت در جلسات به‌ترین کاری نیست که می‌توانم انجام دهم.

هفته‌ی قبل به استادم پیش‌نهاد کردم که بیاییم و جلسات این گروه را یک‌کاسه کنیم. به این صورت که یک جلسه‌ی عمومی داشته باشیم و دو جلسه‌ی تخصصی (روباتیک و بینایی‌ی ماشینی) بگذاریم پس و پیش‌اش. کاری شبیه به defragکردن هارد دیسک! این‌گونه زمان‌های زاید بین جلسات -که آدم را قهوه‌واجب(!) می‌کند- کم‌تر می‌شوند.
در ضمن برای این‌که خیلی خسته‌کننده نشود بهْ این‌که بیاییم و هر کدام از جلسه‌ها را نیم‌ساعته بکنیم. در نتیجه کلِ ماجرا می‌شود یک ساعت و نیم و برای شخص‌ای که تنها به یک موضوعِ تخصصی علاقه دارد زمان‌ای که لازم است کنار بگذارد تا خلاصی یابد می‌شود یک ساعت – که معقول است.

حالا این هفته پست‌داک‌اش ای‌میل زده و گفته برنامه‌ی گروه سه جلسه‌ی یک ساعته‌ی پشت هم است! من اعتراض می‌کنم و می‌گویم این‌گونه خیلی خسته‌کننده خواهد شد، جواب می‌دهد می‌توانیم چایی بخوریم وسطش! عجب!
فعلا شاکی‌ام!

(*): طبیعی است که این دو مشکل نه یگانه‌اند و نه بدترین‌شان!

مرغ یک پا دارد – بی‌تردید!

مرغ یک پا دارد – بی‌تردید!

در بحث‌ای طرف به عقیده‌ای باور داشت. عقیده‌اش را دیگران نقد کردند،‌ باز هم عقیده‌اش را با رنگ دیگری بیان کرد. برای‌اش ثابت کردند که پایه‌ی استدلال‌اش غلط است، مثال تجربی آوردند،‌ از روان‌شناسی آدم‌ها صحبت کردند اما مرغ هم‌چنان یک پا داشت!
من به شخصه از رو رفتم. پافشاری‌ی بعضی‌ها بر حرف نادرست‌شان ستایش برانگیز است!

(و یک نکته‌ی غم‌انگیز: تجربه نشان داده است آدم‌های متعصب کم و بیش موفق‌تر از آدم‌های بدون هیچ تعصب‌ای هستند. این حرف‌ام را باید دقیق‌تر بگویم و مثال بیاورم که بافت ادعای‌ام کجاست، اما به نظرم چنین چیزی می‌آید. کمی پافشاری روی حرف‌ای که می‌زنی، حتی اگر به نظرت خیلی هم درست یا عادلانه نیاید در نهایت به نفع‌ات خواهد بود.)